Hamshahri corpus document

DOC ID : H-780229-44684S1

Date of Document: 1999-05-19

... به زندگي عشق مي ورزند نگاهي به فيلم طعم گيلاس طعم گيلاس روايت ساده اما غريبي دارد: مردي به نام بديعي درصدد است تا براي خودكشي، مبادرت به خوردن تعداد زيادي قرص خوابآور كند و سپس در قبري كه خودش براي خودش كنده است، دراز بكشد تا بميرد و حال به دنبال فردي مي گردد كه روز بعد از اين عمل، بيابد و برروي جسد او مقداري خاك بريزد و.... بيان داستاني فيلم نيز دقيقا به همين سادگي خط روايتي آن به است گونه اي كه در اين مسير، هيچ گونه اشاره اي به علت زمينه اي خودكشي بديعي نمي شود و شخصيت او كالبد شكافي نمي شود. به همين دليل تماشاگر نيز ناگزير است خودكشي بديعي را بدون هرگونه كنجكاوي بپذيرد و به همين اندك نيز بسنده كند. طعم گيلاس اصلا نمي خواهد همچون يك درام كلاسيك جلوه كند و از طرف ديگر يك اثر موشكافانه و روان شناسانه نيز به حساب نمي آيد. براين منوال برگشت تدريجي بديعي از اقدام به خودكشي نيز مطلقا به پشتوانه براهين منطقي و با استدلال در جهت اثبات ارزشمندي زندگي صورت نمي گيرد، بلكه بديعي به دنبال يك ارتباط شهودي با طبيعت پيرامونش و بخاطر زيبايي آسمان و ستاره ها و طعم گيلاس به زندگي باز مي گردد. به همين دليل فيلم طعم گيلاس روايتگر امتزاج با بدويت زندگي و كنكاش در جوهره عناصر تشكيل دهنده آن است. شخصيتهايي كه در سر راه بديعي قرار مي گيرند نيز هيچ كدام افراد تحصيل كرده يا انديشمندي محسوب نمي شوند، بلكه آنها اشخاص حاشيه نشين و احتمالا كم سوادي هستند كه با زندگي ارتباطي تنگاتنگ و بي واسطه دارند و بدون هيچ گونه تفكري در چراي زندگي، به عنوان يك اصل بديهي، بودن را پذيرفته اند و به زندگي عشق مي ورزند. توجه كنيم كه مساله خودكشي به هرحال نوعي درگيري روحي و معنوي به شمار مي آيد و به همين دليل اين مضمون در جاي خود مي توانست زمينه ساز خلق يك اثر احساساتي باشد. اما نه خود بديعي و نه ساير افرادي كه از تصميم او به خودكشي مطلع مي شوند، هيچ يك تاسف و اندوهي از خود نشان نمي دهند و در اين ميان چهره سنگي و بي حالت همايون ارشادي - در نقش بديعي - با آن صداي تو دماغي و يكنواختش، به خوبي در فضاي مرده و بي روح فيلم جا مي افتد. طعم گيلاس همانند ساير فيلمهاي كيارستمي يك فيلم پرسه اي است. اصولا شخصيتهاي اصلي فيلمهاي كيارستمي، هريك به بهانه اي به راه مي افتند و هركدام در حين پرسه زدن در مسير خود، به افراد متفاوتي برخورد مي كنند كه گفت وگوهاي ميان آنها، پايه هاي اصلي تشكيل دهنده ساختار فيلم است. در واقع فيلمهاي او از يكسري ايستگاههاي مجزا تشكيل شده است، كه هرچند در هر ايستگاه، ديالوگهاي ردوبدل شده ميان قهرمان داستان و افراد مورد نظر ساده و پيش پا افتاده و بدون عمق مي نماياند، ولي مجموعه اين گفتارهاي ظاهرا كم ارزش و همچنين برآيند اين ساختمان نامنسجم و پراكنده روايت فيلم، در نهايت به يك ايده مركزي كه منظور نظر كارگردان است منتهي مي شود. حال در فيلم طعم گيلاس بهانه اين گشت و گذار و طي طريق، خودكشي بديعي است ولي در فيلم خانه دوست كجاست پس دادن دفتر مشق به يك دوست و در زندگي و ديگر هيچ پيدا كردن آن دو پسر روستايي علت زمينه اي است. جالب اينجاست كه در هر سه فيلم يادشده در انتها، فرد به هدفي كه در ابتداي مسير انگيزه حركتش بوده است نمي رسد و همين مساله است كه نشانگر فرعي بودن اين انگيزه ها و اصلي بودن نفس اين سير و سفر است. از نظر صحنه آرايي كيارستمي در طعم گيلاس نيز همچون ساير آثارش از رنگ آميزي غليظ و اغراق آلود اجزاي صحنه اجتناب كرده است. به شكلي كه هيچ كدام از عناصر موجود در هر كادر، بيش از اندازه خود را به تماشاگر عرضه نمي كنند و هيچ كدام جلوه اي تصنعي يا غيرطبيعي در پيكره تصويري فيلم پيدا نمي كنند. اما جدا از اين موءلفه هاي بصري، مهمترين فاكتور فضاساز فيلم ساختار صوتي آن است. نمونه هاي اين ظرائف گفتاري در فيلم فراوانند: مثلا بسياري از افرادي كه در فيلم حضور فيزيكي پيدا مي كنند - مثل مرد افغاني - تا مدتي فقط صدايشان شنيده مي شود و تنها پس از مدتي است كه حضور صوتي آنها با يك حضور تصويري همراه مي شود. در كنار همه اينها فيلم به جز سكانس آخرش عاري از موسيقي زمينه اي همه است اين جلوه ها و تمهيدات صوتي يادشده در راستاي عينيت بخشيدن به فضاي طبيعي و واقعگراي داستان و گسستن از هرگونه پيرايه نمايشي و نزديك شدن به جوهره زندگي است. در واقع همين ويژگي هاي ساختاري است كه به كيارستمي اعتباري در حد يك سينماگر موءلف آنهم در اندازه هاي بين المللي بخشيده است. اما جدا از مشابهت هاي مضموني و ساختاري فيلمهاي كيارستمي كه سبك او به حساب مي آيد، در طعم گيلاس عناصري ديده مي شوند كه به طور مستقيم و بدون تغيير به وام گرفته شده از فيلمهاي سابق كيارستمي است. مثلا بنايي كه نگهبان افغاني در آن سكونت دارد با آن ايوان و گلدانهاي گل هيچ سنخيتي با جغرافياي مورد بحث ندارد و بيشتر يادآور خانه هاي روستايي تمامي كشور كه پيش از اين در فيلمهاي سه گانه قبلي كيارستمي شاهد آن بوديم، است. جاده پيچ در پيچ فيلم و نماهاي دوري كه از حركت ماشين در اين كوره راهها به نمايش در مي آيد نيز در فيلم زندگي و ديگر هيچ تكرار شده اين بودند ايده كه هريك از شخصيتهاي فيلم متعلق به يك قوميت ساكن ايران باشند نيز پيش از اين، در فيلم بادكنك سفيد - كه فيلمنامه آن را نيز كيارستمي نوشته است - مورد استفاده قرار گرفته بود. استفاده از ساختار فيلم در فيلم، كه فصل پايان بندي طعم گيلاس را تشكيل داده است نيز به فرم حرفه اي تر و شاخص تر در زير درختان زيتون و يا كلوزآپ به كار بسته شده بود. تمام اين موارد سبب شده است كه طعم گيلاس در نزد مخاطبان جدي سينما و تماشاگراني كه پيگير فيلمهاي كيارستمي هستند، تكراري و تا حدودي خسته كننده به نظر برسد. به واقع طعم گيلاس در نزد اين گروه از بينندگان عاري از هرگونه ايده هاي بديع و غافلگير كننده است. در حاليكه در فيلمهايي همچون كلوزاپ يا زير درختان زيتون فارغ از رعايت يكسري اصول ثابت، در هنگام پرداخت سينمايي همواره يكسري ابتكارات جديد از طرف كيارستمي مشاهده مي شد كه به فيلم جذابيت و اعتبار مي بخشيد. در حاليكه هاي اله مان تصويري طعم گيلاس به شدت بوي كهنگي مي دهند. به بيان بهتر كيارستمي در اين فيلم فقط و فقط خود را تكرار كرده است و حتي از پايان بندي هاي بي نظير خانه دوست كجاست و زير درختان زيتون نيز خبري نمي باشد و فصل نهايي طعم گيلاس بسيار نچسب است و نمايشي به نظر مي رسد. طعم گيلاس بهترين فيلم كيارستمي نيست. بلكه تركيبي از فيلمهاي ما قبل اوست. نيما استواري