Hamshahri corpus document

DOC ID : H-780221-44608S2

Date of Document: 1999-05-11

كز نيستان تا مرا ببريده اند... گفت وگو با دكتر محمد استعلامي استاد ادبيات دانشگاه مك گين كانادا و بركلي آمريكا (واپسين بخش ) * عقل در نظر مولانا چه جايگاهي؟ دارد و انسان عاقل به چه نوع انساني گفته؟ مي شود * در نظر مولانا دو نوع عقل مطرح است عقل دنيايي، و عقل كمال طلب يا ذهني كه بتواند بفهمد و امكان درك عالم معنا را در دارد جايي كه مولانا از عقل دنيايي حرف مي زند، به عقلي اشاره مي كند كه براي هر چيزي به دنبال يك دليل ظاهري است، جاه و مقام و منافع مادي را مي خواهد. اگر منافع اش اقتضا كند دروغ مي گويد و فريب مي دهد و هركار ديگري انجام مي دهد. در جايي كه مي گويد: پاي استدلاليان چوبين بود مي خواهد، عنوان كند كه استدلال نبايد به حيطه اي وارد شود كه در محدوده وظايفش نيست. يعني استدلال نبايد به مرحله اي كه خدا چيست و كجاست و... وارد شود. چون گرهي نمي تواند از اين سئوال باز كند. اما مولانا خود در مباحث اخلاقي، تربيتي اش استدلالي است. منطق هم در كار مولانا هست و خيلي جاها دليل مي آورد و دليل ها را كنار هم مي چيند تا به نقطه اي معين برسد كه در بعضي از نقاط دچار مشكل مي شود و نمي تواند خواننده را قانع مثل كند قصه پادشاه و كنيزك كه طبيبالهي وقتي زرگر سمرقندي را زهر مي دهد از بين مي برد. خواننده متوجه مي شود كه مولانا نمي تواند توجيه معقولي براي اين كار طبيب به دست بدهد. * در همين داستان هم فرد حس مي كند كه مولانا جانب آن عاشق را نگرفته و به انواع حيل متوسل مي شود كه دختر را از دست زرگر به در؟ بياورد * نه! فقط بايد گفت كه نمي تواند خواننده را قانع بكند. * انساني كه مولانا مي خواهد به كمال برساند داراي چه خصوصياتي؟ است * انساني كه مي خواهد به آن مرحله برسد، به نظر مولانا تركيبي از دو وجهه روحاني و جسماني، خدايي و زميني و يا اهورايي و اهريمني دارد و اين دو وجهه انسان يكي به حيات مادي او و ديگري به حيات كمال جوي انسان مربوط است كه اين دووجهه مدام با هم در جنگ اند، چرا كه اين مزاحم آن و آن مزاحم اين است. اگر انسان به جايي برسد كه وجهه اهورايي بر وجهه اهريمني غلبه بكند، آن وقت انسان در راه كمال است. حال ممكن است اين انسان در دنيا هم زندگي مرفهي داشته باشد. از نظر مولانا اين دو امر منافاتي ندارد كه آدم مرفه زندگي كند اما وارسته باشد. براي رسيدن به آن نقطه سلاح هم، و مركبش چيزي جز عشق نيست. اگر در ني عشق باشد، خود را به نيستان اگر مي رساند طوطي بازرگان بداند عالم طوطيان هند كجاست، خودش را به مردن هم مي زند تا از قفس بيرونش بيندازند تا به آن عالم برسد. آن چيزي كه آن طوطي را در بند مي كند، گرفتاريهاي زندگي مادي اعم از مال، ثروت، جاه و مقام، جلوه هاي اين دنيايي، سياست و رسيدن به پستهاي بالا است. * به نظر مي رسد كه مولانا در كل مثنوي آدمها را به نوعي دنياگريزي دعوت مي كند و سعي مي كند دنيا را خوار و دست كم اين بگيرد نظريه با توصيه هاي پيشوايان ما كه مسلمانان و آدميان را به استفاده از دنيا در حد اعتدال دعوت مي كنند، اندكي تفاوت به دارد نظر مي رسد كشش مولانا به سمت دنياگريزي چربش بيشتري داشته شما است اين طور فكر؟ نمي كنيد * بنده به اين اعتقاد ندارم كه مولانا تنها خود را به طرف آسمان مي كشاند و از زمين فرار مي كند. مولانا ظاهرا آدمي كم غذا بوده و به لذايذ دنيايي چندان توجه نمي كرده است، اما منكر لزوم آنها براي زندگي نبوده است. مولانا ثروت را به موجب حديثي چنين توصيف مي كند: مال را كز بهر دين باشي نعم /حمول مال صالح خواندش رسول پيغمبر گفت: چه مال خوبي است كه در راه خدا صرف شود. مولانا به دنبال اين حديث نتيجه مي گيرد كه: آب در كشتي هلاك كشتي آب /است اندر زيركشتي پشتي است ثروت اگر ما را اسير كند مثل آبي است كه توي كشتي بيايد و كشتي را غرق كند. پس ثروت را مي توان در راه كمال انساني به كار برد. اگر من ثروت دارم و اين ثروت از راه ناپاكي به دست نيامده است، مانع سير روحاني من نيست. من مي توانم خوب زندگي كنم، سالم غذا بخورم و سرپا بمانم. مولانا علاقه شديدي به حسام الدين داشت، چون حسام الدين، تمام هستي اش را در راه مولانا گذاشته بود. البته دوستي آنها از اين نقطه شروع مي شود و بعد حسام الدين در مولانا شوق گفتن مثنوي را برمي انگيزد و ذهنش را متمركز مي كند تا وي بنشيند و اثري به اين عظمت به وجود بياورد. از سوي ديگر مقدار زيادي بابت تامين خاطر مولانا، حسام الدين و يارانش و كسان ديگري كه در دستگاه حكومت سلجوقي آسياي صغير بودند و در زمره مريدان مولانا به حساب مي آمدند، همگي زندگي اش را تامين مي كردند. بنابراين اين طور نيست كه مولانا به دنيا توجه نكند يا از مردم فرار كند و سردر بيابان بگذارد. بعد از ناپديد شدن شمس، مولانا از مريدان نبريده و حتي مريداني مثل صلاح الدين زركوب و حسام الدين با ايثار خودشان زندگي او ومريدان را تامين كرده اند و مولانا در جمع مريدان بوده است و دنيا را به شرط آن كه همراه با سير روحاني و توجه به پروردگار دوست باشد، مي داشته است. * اين صحبت شما گر چه از وجهي مي تواند درست باشد اما اگر در اشعار مولانا به خصوص مثنوي دقيق شويم، متوجه مي شويم كه مولانا در اين اشعار به مردم توجه زيادي نداشته در حالي كه حافظ در غزليات خود اصناف و گروههاي مختلف اجتماعي را مورد نقد و گاه ملامت قرار مي دهد، مثل آن بيتي كه مي گويد: واعظان كاين جلوه درمحراب و منبر چون /مي كنند به خلوت مي روند آن كار ديگر مي كنند و يا زهدورزي، رياكاري و تظاهر را از هر صنفي مورد نكوهش قرار مي دهد. چنين توجهي در شعرهاي سعدي نيز به چشم مي آيد كه به فرض روستازادگان را دانشمند و پسران پادشاه را ناقص عقل مي خواند، اما مولانا در اشعار خودبيشتر به فرد و خلقيات فردي توجه مي كند و كمتر به نقد اخلاق اجتماعي و گروه خاصي مي پردازد، به نظر شما دليل اين كم توجهي چه مي تواند؟ باشد * به عكس، من معتقدم مولانا به اين گروهها هم توجه داشته اما نه به اندازه سعدي و حافظ، مولانا وقتي قصه روستايي كه تاجر شهرنشين را دعوت مي كندو بعد در خانه خود در ده راهش نمي دهد و يا در دفتر ششم كه با اشاره به شعر سنائي: مرغ دم سوي شهر سرسوي دم /ده آن مرغ از سر او به سخن از ده و شهر مي گويد، شهري كه مولانا مي گويد يعني، جامعه آگاه متعالي و ده يعني جامعه عقب مانده اي كه ذهنها در آن پرورش نيافته. بنابراين مولانا به اين موارد توجه دارد. اما مولانا مثالهايش روي فرد است. يعني قهرمان قصه شايد نماينده يك جمع نباشد اما بحث و نتيجه - به دليل اينكه قصه از نظر مولانا ابزار است - شامل حال گروه بزرگتري مي شود ومسئله به اين صورت پرداخته شده است. علت ديگر آن هم به نظر من در شرايط محيطي متفاوتي است كه مولانا نسبت به حافظ و سعدي دارد. حافظ و سعدي در شهر فارسي زباني كه مردم بسياري دور چنين كساني جمع مي شدند، زندگي مي كردند و مولانا در غربت آسياي صغير كه در آنجا تنها مهاجران مي توانستند دور او را بگيرند. آنها به دليل حملات و خونريزيهاي مغولها از مملكت خود گريخته بودند و آنجا به دنبال نان بخورو نميري بودند و اجتماعات آنها چندان شكل يافته نبود. اما در شيراز قرن هشتم افراد مذهبي نما و متظاهر دور و بر امير مبارزالدين بسيار زياد بودند. در محفلهاي خصوصي از اين موضوعات روز حرف زده مي شد و مفاهيم شعر حافظ به نوعي جلوه اين مبارزات سياسي اجتماعي بود كه دركنارش در سطح عاميانه آن مي توان طنزها و انتقادهاي عبيدزاكاني را نيز مثال آورد. اما اين مقتضيات در قونيه نبود. قونيه محل تجمع فرزانگان آواره بود كه دستگاه علاءالدين كيقباد سلجوقي و سلاجقه آسياي صغير به آنهاكمك مي رساندند و زندگي و مخارجشان را تامين مي كردند. پيرمرد نجم الدين رازي در آنجا چه ؟ مي كرد عراقي در آنجا به چه كاري مشغول؟ بود اينها اگر در ايران بودند، جلوه بيشتري داشتند، اما به ناچار سر به ديار غربت نهادند. اين است كه در آن شرايط آن حركت اجتماعي كه در شيراز وجود داشت در قونيه نبود. از سوي ديگر گذشته مولانا مانند گذشته حافظ نيست. مولانا فقيه ومدرس و مفسر قرآن و پيشنماز است و بعد تحولي كه در برخورد او با شمس پيش مي آيد به گونه اي است كه موجب مي شود رويه ديگر شخصيت او جلوه كند. بعد آتش اين تحول به قول خود او يجوز و لايجوز را خاكستر مي كند. اما همچنان آن گذشته را در ذهنش داردو گاه گاهي به سراغ آن مي رود، به طور مثال در داستاني، پيشنمازي را مطرح مي كندكه در حال رفتن به مسجد است وعمامه اي بسيار بزرگ بر سر دارد. دزدي فكر مي كند اين پارچه گرانقيمتي است و از روي سر پيشنماز آن را مي ربايد. پيشنماز مي گويد: بازكن و ببين كه چيز گرانبهايي نيست. دزد عمامه را باز مي كند. يك مشت پارچه كهنه به زمين مي ريزد. بعد پيشنماز مي گويد كه: ابتدا نگاه كن بعد ببر. در غزل معروف حافظ صوفي نهاد دام و در حقه باز بنياد /كرد مكر با فلك حقه باز كرد و در تمام غزلهايي كه حافظ كلمه صوفي را به كار برده با آدمهايي مثل عمادالدين فقيه كرماني ارتباط پيدا مي كند. مولانا آدم مشخصي را كه در زمان او بوده و زندگي مي كرده در نظر نمي آورد اما در دفترهاي مثنوي از افرادي كه نمونه يك جماعت اند سخن مي آورد. گفت و گو از: سيد ابوالحسن مختاباد