Hamshahri corpus document

DOC ID : H-780219-44576S1

Date of Document: 1999-05-09

اعتمادبه نفس; والدين و كودكان تقويت اعتماد به نفس كودكان (بخش پاياني ) ب ) فضاي كلي خانواده شكل گيري بنيادين اعتمادبه نفس در كودكان متاثر از فضاي كلي خانواده است. تعدادي از روان شناسان از جمله فروم، سينگر و وين به كل فضاي خانواده و ويژگيهاي كيفي آن اهميت فروم داده اند معتقد است كه ميزان يا كميت وجودي مادر يا پدر با كودك مطرح نيست، بلكه آنچه بيشتر در رشد رواني كودك حائز اهميت است، كيفيت رابطه بين پدر و مادر و فرزند مي باشد. براي مثال، مادراني كه كار مي كنند و به علت گرفتاري شغلي نمي توانند زمان زيادي را با كودكان خود بگذرانند، امادر اوقات كوتاهي كه با كودكان خويش هستند، از نظر عاطفي و ابراز محبت، رفتاري مناسب دارند، كودكانشان به اندازه كافي احساس امنيت مي كنند و دچار كمبود نمي شوند. سينگر و وين از مطالعات خود به اين نتيجه رسيدند كه اگر احيانا يكي از والدين داراي مشكلات رواني خاصي بوده، اما ديگري از سلامت رواني برخوردار باشد، امكان پناه بردن كودك به ولي سالم و تامين سلامت رواني وجوددارد. زيرا، آنچه كودك بيشتر درون فكني مي كند ساخت كلي خانواده و روابط بين اعضاء و نه فقط ويژگيهاي يكي از اولياء است. اما اگر والدين هر دو دچار مشكلات شديد رفتاري باشند و به طور كلي فضاي رواني حاكم بر خانواده ناسالم باشد، احتمال اختلالات رفتاري كودك از نظر آماري بسيار بالا مي رود. چرا كه كودك الگوي مناسبي براي تثبيت وضعيت خود ندارد. لذا مي توان با توجه به اختلالات رواني و رفتاري والدين، مشكلات رفتاري آينده كودكان را تا اندازه اي پيش بيني نمود. ضعف در احترام به خود، احساس عدم ارزشمندي و عدم اعتماد و اتكاء بسنده به خود ازجمله اين مشكلات است. پژوهشگران از تحقيقات خود به اين نتيجه رسيدند كه معمولا رابطه بين دو فرد سالم از نظر رواني تا اندازه اي معين، هدفدار و با ثبات است. اما والديني كه داراي مشكلات رفتاري و رواني هستند به علت عدم توانايي در تمركز و توجه به مساله اي خاص و داشتن افكار مقطع و تضاد عاطفي داراي ارتباطي نامشخص، بي سازمان و غيرمستمر با كودكانشان مي باشند. به گونه اي كه اين كودكان از داشتن ارتباطي معين، روشن، هدفدار و بادوام محروم هستند. تحقيقات و مطالعات متعدد ديگري كه درباره بررسي چگونگي فضاي حاكم بر خانواده و رابطه آن با افزايش احترام و اعتماد به خود در كودكان انجام شده است، نشان مي دهد كه افراط وتفريط در زمينه هايي چون: توجه پذيرش، و مراقبت، توقع آزادي، و انتظار تشويق به انجام كارهاي نادرست و خلاف، نقش مهمي را در تضعيف اعتمادبه نفس كودكان ايفاء مي كند. مي دانيم كه اگر جو يا فضاي كل خانواده، هر حركت و رفتار كودك را عليرغم درست يا نادرست بودن آن پذيرا باشد، كودك به احتمال زياد دچار اختلالات رفتاري مي گردد. زيرا او تفاوت بين رفتارهاي درست و نادرست را نمي آموزد و ازديگران نيز انتظار دارد كه همچون مادر و پدر هرگونه رفتار او را با گرمي و صميميت بپذيرند و چون چنين امري مقدور نيست، مشكلات و درگيريهاي اجتماعي او آغاز مي گردد. از طرف ديگر، در نقطه مقابل خانواده هايي قرار دارند كه هيچ گونه رفتار كودك را نمي پذيرند و در حقيقت دائما در حال طرد كودك هستند. در چنين فضاي خانوادگي، كودك نمي داند چه چيز باعث قبول و تشويق ديگران مي شود. به عبارت ديگر كودك در انجام هر كاري دچار بلاتكليفي و تشويش است و هيچگاه اطمينان كاملي از صحت عملكرد خودندارد. لذا قدرت تصميم گيري از او سلب مي شود و به عبارت ديگر كودك آنقدر اعتمادبه نفس نداردكه كاري را آغاز و بدرستي به انجام رساند. افراط و تفريط در ميزان توجه و مراقبت نسبت به اعمال و رفتار كودك نيز مي تواند موجبات اختلالات رفتاري باشد. محافظت و مراقبت بيش از حدكودك، هنگامي كه او مي تواندوظايف و مسئوليتهايي را شخصا بر عهده گيرد، سبب دشواريهاي رفتاري كودك مي شود. بدين معني كه او احتمالا متكي به غير بار مي آيد و اعتمادبه نفس او كه از ضروريات و سرمايه كودك است تقويت نمي گردد. يكي ازمفاهيمي كه مي تواند به درك بهتر مشكل اين گونه كودكان كمك كند، اين است كه آنان از طريق خانواده و فضاي حاكم بر آن، بسيار سريع معناي عجز و ناتواني را آموخته اند و آنان اين مطالب را در تجارب اوليه خود با والدين و ساير افراد خانواده درك كرده اند كه در جلوگيري از رخداد مسايل ناشاد و منفي، كاري نمي توانند انجام دهند. اين ناتواني و عجز ياد گرفته شده، سبب مي گردد كه فرد در برخورد با مسائل و مشكلات زندگي و حتي معمولي ترين آنها بسيار آسيبپذير باشد. براي مثال، شكست در انجام تكاليف معمولي مدرسه يا در يك رابطه اجتماعي مي تواند تاييد و تشديد كننده احساس به دردنخوردن يا بي ارزشي آنان باشد. همانطور كه اشاره شد بارزترين ويژگي شخصيتي اين گونه كودكان، ضعف شديد اعتمادبه نفس همچنين است نگرش منفي درباره خود در واقع قلب و هسته بسياري از عدم موفقيتهاي آنان را تشكيل مي دهد. احتمالا اين، گونه نگرش نزد كودكاني كه خانواده هاي آنان به جاي تشويق و ترغيب فرزند به يافتن پاسخ درباره امور مورد توجه، خمود به آموزش پاسخ به كودك مبادرت مي كنند، بيشتر است. براي يك كودك اضطراب ممكن است از آنجا ريشه بگيرد كه مجبور باشد در خانواده اي زندگي كند كه احساس مي كند والدين، او را به همان كيفيتي كه هست نمي خواهند يا والدين از او سوءاستفاده مي كنند. در چنين موقعيتي كودك كه اين امور و موارد مشابه را به خوبي درك مي كند ولي به علت وابستگي هاي مادي و معنوي قدرت قيام ندارد، به ناچار درخود فرو مي رود و انزوا را برمي گزيند. در چنين فضايي، كودك بسيار كوچكتر از آن است كه بتواند درك كند كه خانواده اش احتمالا آنقدر درگير حل مشكلات عديده خويش است كه نمي تواند رابطه مناسبي با وي برقرار سازد. يكي از تظاهرات شديد چنين كودكاني خودپنداره ضعيف يا ضعف اعتمادبه نفس است كه حتي مي تواند در اقدام به خودكشي متجلي گردد. علاوه بر موارد ياد شده مواردي نظير مرگ پدر، طلاق و فروپاشي خانواده نيز در اعتمادبه نفس كودكان موءثر است. لنكستر و ريچموند نشان داده اند كه مرگ پدر بيش از طلاق باعث فروپاشي زندگي كودكان مي شود. آنها همچنان بيان داشتند كه معمولا بعد از اينكه پدر از دست مي رود، كانون كنترل كودك بيروني تر شده و بالطبع قدرت اراده، استقلال و اعتماد به نفس آنها كاهش مي يابد. براساس متون روانشناسي، كودكان فاقد پدر علائم افسردگي بيشتري گزارش مي دهند و درخودپنداره نيز مشكلات جدي از خود نشان مي دهند. نوع برخورد و حاكميت والدين نيز به نوعي با اعتماد به نفس كودكان ارتباط دارد. براي نمونه والدين مستبد بر خلاف والدين دمكرات لزومي نمي بينند كه براي دستوراتي كه مي دهند دليلي ارائه دهندو به نظر آنان اطاعت بي چون و چرا يك فضيلت است. بعضي از والدين از سرخشم چنين روشي را پيش مي گيرند و بعضي ديگر نمي خواهند دردسر توضيح دادن و بحث و گفتگو را تقبل كنند اما شايد بتوان گفت كه قسمت اعظم والديني كه مستبد خوانده مي شوند به علت بي اطلاعي از روشهاي صحيح تربيتي به اين شيوه غلط روي آورده اند. فرزنداني كه به اين شيوه تربيت مي شوند معمولا اعتماد به نفس، خلاقيت و استقلال ضعيفي دارند، حس كنجكاوي ندارند، از لحاظ رشد اخلاقي در سطح پاييني هستند و در برخورد با مشكلات روزمره زندگي، تحصيلي و فكري انعطاف پذيري كمي از خود نشان مي دهند. در زمينه نقش وضعيت اقتصادي خانواده در اعتمادبه نفس كودكان همين قدر مي توان اشاره كرد كه اكثر فرزندان طبقه كم درآمد و متوسط جامعه كه تحت مراقبت دائمي والدين خويش قرار دارند، با همه تنگناهاي مادي كه با آن مرتبا دست و پنجه نرم مي كنند، انسان هايي متكي به خود و به دور از عقده هاي رواني بار مي آيند و بهتر از طبقات ديگر اجتماعي به تحصيل خود عشق و علاقه نشان مي دهند ومعمولا با اعتمادبه نفس و شجاعت اخلاقي كه پيدا مي كنند، بيشتر از افراد ديگر طبقات به موفقيت هاي تحصيلي نائل مي شوند. حسن كريمي دانشجوي كارشناسي ارشد روانشناسي هما سميعي فرد دانشجوي كارشناسي ارشد علوم تربيتي