Hamshahri corpus document

DOC ID : H-780218-44568S1

Date of Document: 1999-05-08

كاركردهاي نظام تربيتي در توسعه سياسي اشاره: توجه به نقش تعليم و تربيت (نظام آموزشي - تربيتي ) در بروز تحولات اجتماعي سياسي از قديم الايام تاكنون از زمره مسايلي بوده است كه ذهن نظريه پردازان علوم اجتماعي و علوم سياست و تربيت را به خود مشغول داشته است. بروز هرگونه تحول سياسي و اجتماعي در يك جامعه مستلزم فراهم آوردن مقدماتي است كه تدارك آن مقدمات و موءلفه ها را مي توان از جمله وظايف تعليم و تربيت آن جامعه دانست. تحول سياسي و اجتماعي و مولفه هاي آن از جمله آزادي، شهروندي و دمكراسي ماهيتا مشتمل بر ويژگيهايي است كه پديدآوري آن ويژگيها از جمله رسالتهاي نظام تربيتي است. نويسنده در اين مقاله ضمن ورود به بحث انواع رويكردهاي مربوط به ارتباط تعليم و تربيت و تحولات سياسي و ارتباط تعليم و تربيت با آزادي، دمكراسي و شهروندي، به نقش عملي تعليم و تربيت (رويكردهاي عملي آن ) در ارتباط با توسعه سياسي و تحقق آزادي اشاره مي كند. اين نوشته به شكل سخنراني در نخستين همايش آزادي و تحقق آن در جامعه مدني كه در روزهاي 14 و 15 ارديبهشت در دانشگاه تربيت مدرس برپا بود، ايراد گرديد. ارتباط تعليم و تربيت با سياست (رويكردها ) يكي از مسايل اساسي مربوط به كاركرد نظام آموزش و پرورش، به كاركرد آموزش و پرورش به عنوان يك نهاد در ارتباط با نظام سياست و يا نهاد قدرت و چگونگي برقراري ارتباط بين نهادهاي آموزشي - تربيتي و نهادهاي قدرت و سياست مربوط مي شود. به طور كلي در رابطه با ارتباط بين دو نهاد فوق مي توان به سه رويكرد اساسي به شرح زير اشاره نمود كه هر كدام ناظر بر نوع خاصي از ارتباط مورد نظر ماست. - 1 رويكرد اول بر اين نظريه تاكيد مي ورزد كه تعليم و تربيت بايد كاملا تحت نفوذ نهاد سياست و نظام ديپلماتيك حاكم بر جامعه قرار داشته باشد. اين گروه براي نظام آموزشي نقشي اب -زارگونه ( Instrumental) قايلند. - 2 رويكرد دوم براي تعليم و تربيت و يا نظام آموزشي نقشي مستقل ولي هم عرض نهاد سياست و قدرت قايل به است نظر اين گروه از نظريه پردازان، ايجاد رابطه تناسبي و تلائمي بين نهاد سياست و نهاد آموزشي اصل بنيادين در برقراري ارتباط بين آن دو است. در اين نظريه سياستگذاري تربيتي و آموزشي مستقل از نهادهاي سياسي و سياستگذاري سياسي انجام مي پذيرد. اما در عين حال بايد بين ماهيت، نوع و ساختار فعاليت نهادهاي آموزشي - تربيتي و نهاد سياست ارتباط متناسب و هماهنگ وجود داشته باشد. - 3 در رويكرد سوم عده اي بر اين باورند كه اساسا اين نظام تعليم و تربيت است كه سياست و نهادهاي سياسي را پديدار، متحول و نوسازي مي كند (عكس رويكرد اول ) و نهاد سياست و حكومت تابعي از كيفيت كاركرد نظام تربيتي اند. به عبارت ديگر تعليم و تربيت نه ابزار، بلكه خود غايت است و ديگر نهادها چه اقتصادي، سياسي و غيره بايد در جهت تحقق اين غايت معني شوند. ناپلئون از نظام آموزشي - تربيتي به عنوان ابزاري مناسب جهت پيشبرد اهداف سياسي و نظامي خود بهره گرفت و اساس ترويج و تقويت نظريه نظام آموزشي همگاني كه توسط ناپلئون مطرح شده بود، ريشه در اين واقعيت داشت كه ناپلئون جهت جذب نيروي انساني و نظامي ماهر و فراوان، آنهم جهت دستيابي به اهداف نظامي - سياسي خود، به آموزش همگاني و گسترش آن به عنوان ابزاري جهت جمع آوري و تجهيز و آموزش نيروي بيشتر و مناسب توجه كرده است، نه صرفا در جهت تحقق بخشي از حقوق اساسي بشريت كه آن حق برخورداري همگاني از آموزش و پرورش است. چنانچه خود ( ناپلئون ) در بيان تلقي خود از تعليم و تربيت به عنوان يك ابزار مي گويد: هدف اصلي من از ايجاد و توسعه تعليم و تربيت (نظام آموزشي ) در اختيار داشتن ابزاري براي گسترش و تحقق آرمانهاي سياسي بوده است. علاوه بر سياستمداران و فرمانروايان و صاحبان قدرت سياسي و حكومت، نظريه پردازان و فلاسفه اجتماعي فراواني نيز وجود داشته و دارند كه از تعليم و تربيت تلقي ابزاري دارند، چنانچه اليوتين ( Yelyutin) در بيان ابزاري بودن تعليم و تربيت مي گويد: روسيه براي ساختن جامعه كمونيستي به تعليم و تربيت خود متوسل شده است و نقش تعليم و تربيت روسيه در ساختن جامعه كمونيستي با اهميت است و اين سيستم تربيتي است كه جهان ماترياليستي را براي دانش آموزان ترسيم كرده است و آنها را براي انجام كار اجتماعي مفيد، كسب علم ياري داده است. همچنين، چنانچه كه گفته ايم، بعضي ها قايل به تقديم نظام و قواعد و قوانين تربيتي - آموزشي بر سياست و نهادهاي سياسي و كاركردهاي آن هستند. چنانچه مونتسيكو بر اين باور است كه: قوانين تعليم و تربيت تاثيركننده اوليه است و اين قوانين تعليم و تربيت هستند كه ما را براي زندگي شهري (شهروندي ) آماده مي كند. قوانين تعليم و تربيت حكومتهاي متفاوتي را ترسيم مي كنند و براي حكومتها هدف تعيين مي كنند; براي حكومت مونارشي رسيدن به هدف، براي جمهوري فضايل و براي استبدادي، ترس. در يك دولت جمهوري قانون تعليم و تربيت، متوجه ترجيح دادن عقايد و نظرات عمومي و مصالح عمومي بر مصالح شخصي است و متوجه حكومت مردم بر مردم است. چرا كه اين حكومت مبتني بر قوانين تعليم و تربيت است و كار اصلي تعليم و تربيت عادت دادن به عشق به مردم و فضايل است. عشق به فضايل چيزي است كه در انسانها وجود دارد ولي نياز به شكوفا شدن دارد و آن نيز به وسيله تعليم و تربيت شكوفا مي شود. طرفداران غلبه قوانين تعليم و تربيت بر قوانين سياست بر اين باورند كه سياست و يا تصميم گيري هاي حكومتي و سياسي جزيي از مجموعه تعليم و تربيت به حساب مي آيند و تعليم و تربيت كل و سياست جزيي از آن است. چنانچه بيشتر مردم از تعليم و تربيت تصوري ساده در ذهن دارند و آن را به عنوان تعامل ساده بين معلم و شاگرد مي دانند. در حالي كه تعليم و تربيت شامل همه نيروهاي موجود در اجتماع است و سياست و فعاليتهاي سياسي هم جزيي از اين نيروها و حلقه اي از زندگي اجتماعي كه خود شامل فعاليتها و روابط افراد، گروهها و تاثير و تاثرات طرفين است، مي باشد. به نظر اين گروه تعليم و تربيت پايه و اساس شكل گيري سياست و مباحث مربوط به آن از جمله بحث آزادي، شهروندي، دمكراسي و... است و نوع تعليم و تربيت نوع سياست را شكل مي دهد. اينكه تعليم و تربيت چه نوع باشد و دنبال چه چيزي باشد، مي تواند نوع حكومت سياست را تعيين كند. اگر نظام تربيتي مبتني بر احترام به حقوق افراد، رشد تفاوتهاي فردي، سازماندهي برنامه هاي مربوط به توسعه و تحول موجود انساني و كمك به انضباط فردي و جمعي باشد. چنين نظام تربيتي خود به خود به نظام سياسي دمكراتيك منجر خواهد شد. كيل پاتريك (Patrick K) در اين مورد مي گويد: تعليم و تربيت پايه دمكراسي است. تعليم و تربيت هدف آن سازماندهي تحول موجودات انساني در اجتماع است و هدف آن كمك به انسانهاست تا خودشان بتوانند خود را دريابند. به كوشش و فعاليت ذهني و انضباط علايق و تمايلات خود و توجه به منافع جمع دست يابند.. و دمكراسي با تحقق موارد فوق محقق مي شود. اما درباره رويكرد سوم (استقلال قلمرو برنامه ريزي تربيتي - آموزشي از قلمرو تصميم گيري هاي سياسي و حكومتي ) نيز عده اي بر اين باورند كه اساسا سياست و تعليم و تربيت دو نهاد هم عرض هم ولي در عين حال مرتبط با هم هستند. البته اين ارتباط گاهي به صورت تلفيق اين دو قلمرو نمودار شده است. در طول تاريخ سياست و تعليم و تربيت با هم متناسب و تركيب شده اند و بسياري مواقع بوده است كه هيات حاكم براي حفظ خود به تعليم و تربيت متوسل شده است. همه اينها اثبات اين فرض اساسي است كه سياست نمي تواند جداي از تعليم و تربيت باشد و اگر كاملا جداي از تعليم و تربيت يك باشد، پتانسيل خطرناكي را در برخواهد داشت كه آن فقدان تماس با واقعيات و خودفريبي ناشي از بي توجهي به سرنوشت جامعه و مردم آن است. افلاطون نيز بر اين واقعيت تاكيد مي كند كه دولت بوجود آمده است كه اهداف تعليم و تربيت را محقق به نمايد نظر افلاطون اساسا نهاد تعليم و تربيت به لحاظ ماهيت و نوع عملكردي كه دارد، عملا نمي تواند از سياست جدا باشد و سياست نيز نمي تواند از تعليم و تربيت جدا باشد. ما در اين مقاله دست به انتخاب يكي از اين رويكردها مي زنيم (در عين قبول اين واقعيت كه دو رويكرد ديگر ممكن است در عمل و در مقام ثبوت رخ دهند ) و بر اين اساس رويكرد دوم (رويكرد استقلال دو نهاد آموزشي - تربيتي و سياست و وجود رابطه تناسبي و تلائمي بين آن دو ) را برمي گزينيم و آن را مورد بحث قرار مي دهيم. در اين رويكرد توجه ما بر اين مساله معطوف خواهد بود كه اساسا تعليم و تربيت نقشي بنيادين را در تحقق برنامه هاي سياسي و مولفه هاي آن (بحث آزادي، دمكراسي، شهروندي و.. ) داراست و به همين دليل ما مي خواهيم به اين سئوال پاسخ دهيم كه اساسا تعليم و تربيت چگونه مي تواند به تحقق آزادي كه يكي از موءلفه هاي مباحث سياسي است، كمك نمايد. تذكر اين نكته البته لازم است كه آنجا كه از آزادي بحث مي نماييم، درواقع از دمكراسي و شهروندي بحث به ميان مي آوريم. بنابراين ما در اين مقاله مي خواهيم نقش تعليم و تربيت در تحقق آزادي و به عبارت ديگر تحقق دمكراسي و حقوق شهروندي را مورد توجه قرار دهيم. آزادي و موءلفه هاي آن سوءالهاي كه امروز در مورد شهروندي و دمكراسي مطرح مي شود، در قلب مباحث مربوط به اصلاح تربيتي قرار دارند و اينكه بيشتر مباحث مربوط به اصلاحات تربيتي - آموزشي معاصر را بحث آزادي (دمكراسي و شهروندي ) و نسبت آنها با تعليم و تربيت شكل مي دهد (شهروندي و دمكراسي به عنوان موءلفه هاي آزادي شناخته مي شوند ). تئوريهاي مربوط به شهروندي، بيشتر به ارتباط بين شهروندان و دولت و ارتباط ميان شهروندان با هم مربوط مي شود، در حالي كه تئوريهاي دمكراسي به ارتباط بين اشكال پديد آمده و يا ساخته شده ( Establishmant) پنهان، (Hidden) و آشكار (Explicite) قدرت اجتماعي و نمايش سيستمهاي دمكراتيك و مشاركت در سيستمهاي سازماندهي شده مديريت سياسي هدايت مردم و تعيين سهم مشاركتهاي سياسي مردم و... مربوط مي شود و اينكه نهايتا تئوريهاي دمكراسي در پي نشان دادن تعامل فراگير بين دمكراسي و تعليم و تربيت است. دكتر سيدمهدي سجادي ادامه دارد