Hamshahri corpus document

DOC ID : H-780218-44564S1

Date of Document: 1999-05-08

تقويت اعتمادبه نفس كودكان نقش والدين در تقويت اعتمادبه نفس كودكان احساس ما از خويشتن و آنچه را كه در مورد خود مي انديشيم بر كليه جوانب تجربه ما از زندگي اثر جدي و قطعي دارد. شيوه رفتار ما در كار و حرفه، مسائل عاطفي، ايفاي نقش پدري و مادري در رابطه با فرزندان و در پيشرفت امور زندگي، همه و همه در گرو احساس ما از نقش خويشتن و اعتمادمانسبت به خودمان و همچنين راهگشاي فهم و درك ما از خود و ديگران است. جدا از مسائلي كه منشا زيستي دارند، نمي توان حتي يك مورد مشكل رواني را نام برد كه ريشه در ضعف اعتمادبه نفس و كاستي حرمت نفس نداشته با شد. تعامل دائم بشر و محيط زندگيش واكنش هايي را از جانب فرد مي طلبد. اين واكنش ها نيز به نوبه خود ايجاد عكس العملي در محيط مي كند. واكنش ها همواره يكسان نيست و از لحاظ كم و كيف تغييرات متفاوتي، در محيط بوجود مي آورد. حتي حساسيت افراد نسبت به محيط با يكديگر متفاوت است. عده اي دنيا را منبع حس اعتمادبه نفس و جوي پر از خوش بيني مي بينند و به عكس عده اي آن را پر از بدبيني، نوميدي و سرگرداني مي دانند. مجموعه خصوصيات محيط زندگي و خود فرد اگر به گونه اي باشد كه نتواند موجبات رشد اعتمادبه نفس وي را فراهم آورد و اورا من تقويت نمايد، موجب ظهور حس كينه و عداوت در شخص مي گردد و به دليل سركوفته شدن و عدم ابراز آن، حس كينه و احساس گناه بي مورد در او بيدار مي شود و سرانجام منجر به حس طرد، درماندگي و تنهايي او خواهد شد. استعداد ايجاد حس اعتماد به نفس و احترام به خويشتن بالقوه در ذات انسان موجود است. زيرا توان تفكر جوهر و سرمايه اساسي ما براي شايستگي است و اين حقيقت كه ما يك موجود زنده هستيم منشا اساسي حق ما در تلاش براي نيك بختي و سعادت است. تفكر ايده آل آن است كه هر كس با برخورداري از اعتمادبه نفس و نيروي عقل خويش و يك احساس قوي مبتني بر شايستگي براي نيك بختي بايد از حرمت نفس نيرومندي بهره مند اما گردد متاسفانه وضع به اين منوال گروه نيست زيادي از مردم، از احساس بي كفايتي، بي امنيتي، ترديد به نفس، احساس گناه و ترس از شركت فعال در زندگي رنج مي برند. فرار از تفكر يا بهتر بگوييم فرار از انسان بودن چنانچه تكرار و عادت شود موجب از دست رفتن نفس انسان و قرار گرفتن در اختيار نيروهاي ناشناخته و غيرقابل كنترل مي شود كه منجر به زوال حس اعتمادبه نفس و احترام به خويشتن مي گردد و اين خود منشا همه رنجها و بدبختيهاي انسان از شكستهاي اجتماعي، زناشويي، شكوفايي استعدادها، قابليتها و خلاقيتها و ارزشهاي والاي انساني مي گردد. منظور از برخورداري از اعتمادبه نفس نيرومند، احساس اطمينان از شايستگي در زندگي است; يعني لياقت، قابليت رقابت و ارزشمندي; و معني اعتمادبه نفس پايين اين است كه انسان خود را مناسب و لايق زندگي نداند و به عنوان يك شخص خود را گمشده، نامناسب و نابجا تلقي كند و خود را عاجز از انجام آنچه شايستگي آن را دارد، بداند. غرض از اعتمادبه نفس در كودكان نيز وجود قدرت و اتكايي مستقل در نفس است كه در سايه آن كودك بدون چشم داشت از كمك و مدد ديگران كاري را آغاز كرده و بكوشد آن را به فرجام برساند. ذكر اين نكته ضروري است كه اعتمادبه نفس با دم از استقلال زدن و بريدن از اتكاي به خدا فرق دارد. با اين توجيه وجود اعتمادبه نفس در افراد بويژه پايه گذاران آن از همان دوران كودكي ضروري است و اين ضرورت هم در رابطه با گذراندن امور مربوط به حيات روزمره است و هم در رابطه با سلامتي رواني و رشد امكان كسب كمال. فرزندان نياز به اعتمادبه نفس دارند تا در سايه آن بتوانند راه خوشبختي خود را هموار كنند. به هر ميزان كه كودكان بيشتر رشد كنند و با مسائل و دشواريهاي زندگي مواجه شوند نياز آنها به اعتمادبه نفس نيز بيشتر خواهد شد و مقدمات اين امر از هم اكنون بايد فراهم گردد. در ايجاد آن علاوه بر تقويت جنبه هاي ايماني، ضروري است كودك را تحت رهبري والدين و مربيان مطمئن قرار دهيم تا آنها در ضمن هدايت بتوانند خصائص اخلاقي مطلوب را در كودكان بوجود آورند و آنها را به سوي مقصد مورد نظر جهت دهند. استقرار من قطعي در درون شخصيت در عين حال به كودك قدرت تسلط بر نفس يا اعتمادبه نفس مي بخشد. وي به خودش مي گويد من بي باكم و با اين تلقين بر ترس خود فائق مي آيد. مي گويد من ديگر بزرگ شده ام و به اين وسيله از گريستن جلوگيري مي كند. منبع اين روش يك ضرورت است و نه عقب راندن عواطف زيرا كودك با تمام و جود مي داند كه مي ترسد. تنها در موردي كه وجود ترس را انكار كند مي توان گفت عاطفه ترس را عقب رانده است. اعتمادبه نفس حقيقي تنها در حدود سه يا چهار سالگي كه كودك من الگو يا من سرمشق را اقتباس كرده است ميسر مي گردد به همين جهت است كه خشم و گريه در اين سن به طور محسوس كمتر مي شود و كودك غالبا به جاي ايجاد جار و جنجال مي كوشد بر عاطفه خويش فائق آيد. براي احساس امنيت و شايستگي و ابراز احساسات در كودكان پرورش اعتمادبه نفس اهميت بسزايي دارد. كودكي كه مي گويد من مي ترسم كمتر از كودكي كه ترسش را بيان نمي كند، مي ترسد. كودكي كه به يك شخص غريبه مي گويد برو، من تو را دوست ندارم سريعتر از كودكي كه هيچ چيزي به زبان نمي آورد و تنها به گريستن مي پردازد، راه كنار آمدن با احساسات خويش را مي آموزد. خلاصه اينكه كودكان براي بهره گيري از حداكثر ظرفيت ذهني و توانمنديهاي بالقوه خود مي بايست از نگرشي مثبت نسبت به خود و محيط اطراف و انگيزه اي غني براي تلاش برخوردار باشند. بدون ترديد كودكي كه داراي احساس خودارزشمندي و اعتمادبه نفس قابل توجهي است، نسبت به همسالان خود در شرايط مشابه، پيشرفت تحصيلي و كارآمدي بيشتري از خود نشان مي دهد و نيز از برجسته ترين ويژگيهاي صاحبان تفكر واگرا و افراد خلاق، داشتن اعتمادبه نفس و احساس خودارزشمندي بسيار بالاست. پرورش احساس خود ارزشمندي و اعتمادبه نفس در كودكان از مهمترين وظايف و رسالت هاي اولياء و مربيان مي باشد. در فرايند آموزش و يادگيري، خودانگاره هاي افراد در مورد استعداد و توانايي هاي خود و اينكه مثبت باشند و سازنده و يا منفي باشند و محدود كننده، نقش بسيار مهمي در كيفيت تحصيلات و فعاليتهاي آموزشي دارا هستند چرا كه اغلب دانش آموزاني كه پيشرفت تحصيلي مطلوبي ندارند و دچار افتهاي تحصيلي مكرر هستند درباره تواناييهاي يادگيري خود تصور ذهني منفي و محدودكننده دارند و اين تصاوير ذهني منفي و تضعيف كننده در اثر تعميم بخشيدن به تجربيات قبلي و نحوه تربيت و آموزش در مراحل زندگي و طي دوران تحصيلي به وجود مي آيند. ياري به كودكان براي ساختن مفهوم مثبت نسبت به خود نه تنها وظيفه معلم بلكه از وظايف اجتماع است. اعتمادبه نفس؟ چيست اعتمادبه نفس يك احساس عاطفي و عشق و محبتي است كه شخص بر اساس اهميتي كه براي خود قائل است نسبت به خود احساس مي كند. اين احساس ظريف و دقيق معمولا از دوران كودكي آغاز مي شود و تحت تاثير تربيت، فرهنگ و جامعه تقويت مي شود. پس از گذشت سالها به يك احساس قوي و محكم مبدل مي شود كه تغيير آن بسيار دشوار خواهد بود. اين احساس به ما توانايي مي دهد كه خود را علي رغم اشتباهات و شكستهايمان با اهميت و با ارزش دانسته، مورد قبول و تاييد بدانيم و بتوانيم تشخيص دهيم كه شخصا قدرت داشته و مي توانيم مسئوليت اداره زندگي خود را به دست گيريم. اعتمادبه نفس يا احساس عشق و محبت و دادن ارزش و اعتبار به خود را نبايد با خودستايي و خودپرستي اشتباه كرد. در حقيقت خودستايي و لاف زدن نشانه اي از ضعف اعتماد به نفس است. به طور كلي مي توان گفت اعتمادبه نفس به معني ادراك نسبي فرد از مجموعه قابليتهاي عاطفي، ذهني، جسمي و اجتماعي است كه به فرد امكان مي دهد با شرايط محيط و مشكلات آن روبه رو شود و با آنها مقابله نمايد. براندن ( ) 1988 يكي از روان شناسان بزرگ امريكايي مي گويد: نتيجه خارجي زندگي ما انعكاسي از احساس دروني ما نسبت به خود است. يكي از اصول بهداشت رواني و سلامت روان اين است كه شخص به خود احترام بگذارد و خود را دوست بدارد. احساس ياس، نوميدي و تنفر از خود يكي از بارزترين علائم غيرعادي بودن و عدم تعادل رواني است. شخص سالم احساس مي كند كه افراد اجتماع او را دوست دارند ولي فرد غيرعادي بيان مي دارد كه به كسي اعتماد ندارد، اجتماع براي او ارزشي قائل نيست، دوست خوب و واقعي نداشته و ندارد و به افراد جامعه بدبين بوده و نسبت به آنها سوءظن دارد. به همين دليل براي خود نيز ارزش قائل نيست. كسي كه از قابليت تاثيرپذيري شديد برخوردار باشد و به نظر مردم و حرف آنان خيلي پايبند باشد، نمي تواند براي رشد و توسعه استعدادهايش، نيروي لازم را به دست آورد. كساني كه فاقد اطمينان خاطر مي باشند، هميشه سعي دارند آشكارا بر ديگران غالب شوند تا احساس حقارت خود را تسكين داده و ارضاء كنند. اما كسي كه واقعا از خودش مطمئن است بدون هيچ ترس و واهمه اي، احتياجي ندارد خود را مافوق ديگران نشان دهد و احساس ارزشمندي هر كسي از خود نمي تواند با نظر ديگران تغيير كند. بايد توجه داشت كه ميل برخورداري از ارزش، ميلي اساسي و اوليه است و هر كس نياز دارد از نظر ديگران فردي منحصر به فرد و غيرقابل مقايسه شناخته شود. اما ترس از احساس ارزش زياد نيز از شكوفايي عادي افراد جلوگيري مي كند. فرد محروم سعي مي كند به اجراي نقشهاي گمنام محقر اكتفاء كرده و گوشه گيري كند. طرز برخورد و رفتار اطرافيان و محيط در تكوين اعتمادبه نفس موءثر است چرا كه اعتماد به نفس صفتي ارثي نيست و به شكل اكتسابي است و محدوديتهاي ناشي از تجارب گمراه كننده اي كه انسان تحمل مي كند روي هم انباشته مي شود و كم كم اطمينان خاطر فرد را كاهش مي دهد. به عبارت ديگر عدم اعتماد به نفس را مي توان عبارت از حالتي دانست كه شخص در برابر افراد جامعه، كمرو و خجول و ترسو بوده و قادر به تصميم گيري در موارد لازم زندگي نباشد. شكست از جمله عواملي است كه در اثر عدم نيل به اهداف بلند حاصل مي گردد و عدم موفقيت در افراد ايجاد احساس پستي و زبوني خواهد نمود و همين عجز از جبران زيان و احساس تحقير و شكست، به عدم اعتماد به نفس مي انجامد. نقش والدين، محيط خانوادگي و مربيان در اين رابطه از اهميت زيادي برخوردار است و ريشه عدم اعتمادبه نفس را بايد در شكستي كه در ميل به برتري است جستجو كرد. براي اينكه بشر احساس ارزش كند و اعتماد به نفس داشته باشد بايد در زندگي موفقيتهايي كسب نمايد. به عنوان نمونه در مواردي كه برنامه مدرسه و آموزشگاه بيشتر جنبه تنبيهي دارد و يا مشكل و خارج از توانايي دانش آموز است، به دست آوردن موفقيت، دشوار و منجر به شكست مي شود و در نتيجه شكستهاي مداوم به شخصيت دانش آموز لطمه وارد مي آورد و او با شروع ناسازگاري ناراحتي خود، را نشان مي دهد و از اين طريق به جبران آن مي پردازد. شكست هميشه نامطلوب است و عدم موفقيت پي درپي معمولا منجر به رفتار غيرعادي خواهد شد. موفقيت تجربه مثبت و مفيدي است و موفقيت مداوم باعث ايجاد تعادل شخصيت و احساس اعتماد به نفس مي گردد. ويژگي هاي شخصي افراد مانند سن، جنسيت و... مي تواند در ايجاد حس اعتمادبه نفس موءثر باشد به طوري كه عدم احترام و كفايت و خصوصياتي كه مورد تقبيح اجتماعي است موجب حس تحقير و بي اعتمادي مي شود. احساس گناه و اتهام شديد و مداوم نسبت به رفتارهاي غيراخلاقي گذشته، احساس كفايت و امنيت را در فرد از بين مي برد و شخص را دچار ترس از شكست و تنبيه مي كند. فقدان اعتمادبه نفس از طرق مختلف بروز مي كند. جزئي ترين محركهاي ناخوشايند موجب ظهور واكنش عاطفي در فرد مي شود. اتفاقهاي كوچك و يا برخي حرفها موجب بروز واكنش خشن مي شود و اغلب با احساس خستگي جسمي و روحي همراه است. در اين حالت امكان تصميم گيري مطمئن براي فرد وجود ندارد. در اين حالت فرد تصور مي كند كه در حال فروپاشي است. البته در واقع چنين پديده اي رخ نمي دهد. گرچه شخص به عنوان يك شخصيت كامل، زندگي و عمل نمي كند ولي بايد بتواند اين قطعات از هم پاشيده و متلاشي (به تعبير خود او ) را كنار هم قرار دهد و اعتمادبه نفس خويش را مجددا به دست آورد. ويژگي ها و آثار رواني ضعف اعتمادبه نفس عبارتند از: نگراني، محروميت، بي ثباتي، اضطراب، بدبيني، پرخاشگري و در موارد شديد: انواع افسردگي و حتي خودكشي. علائم جسماني عدم اعتمادبه نفس را مي توان عدم تعادل سيستم عصبي خودكار، ناراحتي هاي قلبي، اختلالات معده، سردردهاي شديد، اختلالات روده اي و خوني و نيز بي خوابي و در موارد شديدتر زخم معده و روده و سكته قلبي دانست. نقش والدين در ايجاد اعتماد به نفس بدون ترديد خانواده عمده ترين و موءثرترين نقش را در فرآيند شكل گيري شخصيت و ايجاد حس اعتمادبه نفس در كودك در دارد خانواده اي كه صميميت، محبت و مهرباني وجود دارد، كودك مي تواند هم اعتمادبه نفس بالايي داشته باشد و هم تغييرات مطلوب در شخصيت او ايجاد گردد. از يك سو او مي تواند با اطمينان به شخصيت خود، با مشكلات روبه رو شود و از سوي ديگر بدون داشتن اضطراب و تشويش، رفتارهاي نامناسب خود را مورد ترديد قرار داده، سعي مي كند آنها را به نحو مطلوبي تغيير دهد. الف ) توجهات افراطي والدين نتايج پژوهش هاي لوي نشان داده است كه توجه افراطي مادر كه متناسب با سن و وضعيت رشدي فرزند نباشد، باعث كاهش اعتمادبه نفس، عدم بلوغ عاطفي و نيز اضطراب دركودك مي گردد. ليك مي دانيم كه نوزاد انسان موجودي بسيار وابسته و متكي است و لذا مادر يا جانشين وي بايستي تقريبا به طور تمام وقت در اختيار نيازها و تامين احتياجات جسمي - رواني اوليه نوزاد باشد. اما، با رشد و نمو جسمي، رشد و نمو ذهني و رواني نيز تحقق مي پذيرد و آرام آرام وابستگي، به عدم وابستگي، و متكي بودن به غير، به اتكاء به خود و عدم تحمل محروميت به تحمل مشكلات تبديل مي شود. اين جريان تحول طبيعي مي تواندتوسط مادراني كه بيش از حد به كودكان خود توجه مي كنند و به گونه اي افراطي از آنان نگهداري مي نمايند و به فرزندان اجازه انجام وظايف ومسئوليتهايي را كه مي توانند به راحتي به عهده بگيرند نمي دهند، با دشواري و مشكلاتي توام گردد. زيرا اين گونه مادران با دخالتها و مواظبتهاي بيش از حد اجازه رشد طبيعي رواني را از كودكان خود سلب مي نمايند. لوي در اين راستا، اينگونه مادران را به دو دسته متفاوت تقسيم مي كند. دسته اول: مادراني كه بسيار لوس كننده هستندو به كوچكترين درخواست كودك خود پاسخ مثبت مي دهند و لذا كودكان آنان هيچ گونه محدوديتي را تجربه نمي كنند و نيز هيچ گونه كنترلي بر خواسته هاي بي شمار خود ندارند. اينگونه كودكان مي آموزند كه هر چيز را طلب كنند، بايد با سرعت و سادگي فراهم شود. بدين جهت از ويژگيهاي بارز رفتاري اين كودكان، پرتوقعي، پرخاشگري و تحريك پذيري است. آنان در استمرار دوستي با ديگران دچار مشكل هستند، زيرا از ديگران نيز مانند مادر خود توقع بيش از حد دارندو مي خواهند با سرو صدا و پرخاشگري، تسلط خود را بر ديگران حفظ كنند و همگان را در خدمت نيازهاي خود در آورند و هر چه مي خواهند را در اسرع زمان بدست آورند. برخي از اين گونه كودكان در مدرسه نسبتا موفق هستندو پيشرفت تحصيلي خوبي دارند، زيرا مادران آنان به مساله تحصيل اهميت مي دهند و اين قبيل كودكان معمولا به خانواده هاي مرفه ياتحصيل كرده تعلق دارند. اما در مجموع اين توجهات بيش از حد مادر موجبات عدم اتكاء به خود را در كودك بوجود مي آورد. كودكي كه تا اين حد به مادر خود وابسته باشد، از اعتمادبه نفس بالايي برخوردار نيست. دسته دوم: مادران بسيار مسلط و غالب هستند كه با كنترل شديد خود، كودك را از خودمختاري و اعتماد به نفس و اتكاء به خود، بي بهره كودكان مي سازند چنين مادراني مي آموزند كه براي ايمن بودن و پرهيز از مسايل و مشكلات، بايستي در سلطه و اختيار بي چون و چراي مادران خود باشند. لذا اين گونه كودكان، ويژگيهايي چون فرمانبرداري و اطاعت بي چون و چرا، فعل پذيري، خجالت و بي كفايتي بيشتري را در مقايسه با همگنان عادي خويش، نشان مي دهند. ه طور كلي عمده ترين ويژگيهاي مشترك كودكان مادران دسته اول و دوم عبارتست از: احساس عدم اعتمادبه نفس، خود پنداره پايين، عدم بلوغ عاطفي، اضطراب و ناتواني در برقراري روابط صحيح اجتماعي. از طرف ديگر رفتار مادرانه عاري از حساسيت و توجه در سال هاي اول سبب زندگي، بوجود آمدن وابستگي توام با ناايمني در كودكان مي شود. مادران كودكان وابسته ناايمن بيشتر در جهت خواستها وحالات خلقي كودكان خود واكنش نشان مي دهند تا در برابر علايم دريافتي از كودك. مادران كودكان وابسته ايمن، حساسيت بيشتري نسبت به نيازهاي فرزند خود دارند، محركهاي اجتماعي بيشتري براي او فراهم مي كنند و محبت بيشتري نسبت به او نشان مي دهند. كودكاني كه وابستگي همراه با ايمني دارند رشد اجتماعي بهتري خواهند داشت و از لحاظ شخصيتي در روابط اجتماعي سالمتر از كودكان ديگرند. كودكان ناايمن خودپنداره و اعتمادبه نفس بالايي ندارند و در ارتباط با ديگران حالت شك و ترديد و بدبيني دارند. ادامه دارد