Hamshahri corpus document

DOC ID : H-780216-44552S2

Date of Document: 1999-05-06

چه نوع شخصيتي؟ داريد خود را بشناسيد بسياري از مشكلاتي كه براي همه در زندگي بوجود مي آيد به خاطر اين است كه هنوز خود يا كساني را كه با آنها سروكار داريم خوب نشناخته ايم بايد به خاطر داشت كه هميشه قضاوت ما درباره شخصيت افراد مقرون به صحت نيست و هميشه احتمال خطا در قضاوت ما وجود دارد. دلايل بسياري براي غلط قضاوت كردن وجود دارد ... پرويز، آدم با شخصيتي است، پسرم، پيش مهمانها با شخصيت بنشين از، او خوشم نمي آيد آدم بي شخصيتي است، با اين رفتارها فقط شخصيت خودش را نشان مي دهد ارائه، بليت به راننده نشاندهنده شخصيت شماست شما از اين دست عبارات را، احتمالا زياد شنيده ايد و يا ممكن است آنها را در محاورات خود بكار ببريد. هر يك از اين عبارات معاني غلطي را درباره شخصيت منعكس مي كنند. در اين گفتار مي كوشيم از شخصيت مفهومي كاربردي كه در چارچوب تعريف نظري آن قرار دارد ارائه دهيم. شما از شخصيت چه تعريفي در ذهن خود فكر داريد مي كنيد شخصيت چه ويژگيهايي از ما را منعكس مي كند. گروهي فكر مي كنند اگر خود را با عزم و اراده قوي نزد ديگران نشان دهند و يا صاحب قدرت و سيطره بر ديگران شوند، پس آدمي با شخصيت هستند و ديگران كه چنين توانايي را ندارند با شخصيت نيستند. برخي نيز مي پندارند اگر كساني دروغ بگويند، لودگي كنند و ديگران را مورد تمسخر قرار دهند آدمهاي بي شخصيتي هستند. بعضي، افرادي را با شخصيت مي دانند كه در ارتباطهاي اجتماعي با ادب ونزاكت رفتار بنابراين كنند ممكن است، كلمه شخصيت براي هر يك از ما معاني گوناگوني داشته باشد. گاهي ما كلمه شخصيت را در محاورات عادي خود هم شان جاه و مقام اشخاص بكار مي بريم مثلا مي گوئيم شخصيت لشكري، شخصيت علمي، شخصيت روحاني و از اين نوع اصطلاحات. اگر بخواهيم تعريفي درست و علمي از شخصيت ارائه دهيم، بايد از علم روانشناسي كمك بگيريم. در روانشناسي، هيچ يك از اين معاني جزئي و فردي كه به مواردي از آنها اشاره كرديم و يا ممكن است به ذهن ما خطور كند، تعريف شخصيت نيستند. شخصيت شامل اجزايي نيست كه كنار هم قرار گرفته باشند و يك يا چند جزء برجسته آن معرف شخصيت ما باشد. اين اشتباهي است كه ما غالبا مي كنيم، يعني هر صفت برجسته اي را در ديگران معرف شخصيت آنها مي دانيم. شخصيت جامع تمام صفات ماست. علائق، عادتها، نفرت ها، دوست داشتن ها، شادي ها، غم ها، توانايي ها، ضعف ها، ترس ها، ذوق و سليقه ها، تجربه ها و عقايد و خيلي چيزهاي ديگر سازنده شخصيت ما هستند. بنابراين شخصيت شامل تماميت ماست. يك كل سازمان يافته اي است كه تمام جنبه هاي ذهني، جسمي، رواني و اجتماعي ما را در برمي گيرد. با توجه به آنچه گفتيم، شخصيت ما شامل اجزايي نيست كه به هم وصل شده باشند. بلكه اين اجزا در كليت خود و به شكلي نظامدار شخصيت را نشان مي دهند. اين كل به صورت يك سازمان پويا و فعال عمل مي كند. يعني هرگاه بخواهيم به شخصيت از لحاظ صفات مجزا نظر بيفكنيم آن طرح كلي و كامل خود را از دست مي دهد. بنابراين شخصيت ما شامل ساختمان بدني ما، اعمال و رفتار ما، عقايد و نظريات ما، استعدادهاي ما، توانايي ها و تجربيات ماست كه تماما با هم جمع مي شوند و به صورت يك كل در مي آيند. حال كه با تعريف شخصيت آشنا شديم، آيا مي توان گفت كه شخصيت يكي از ديگري بهتر است. دانستيم كه لااقل بخشي از شخصيت ما در اختيار ما يعني نيست همان خصوصيات بدني كه از ارث نصيب ما مي شود. خصوصيات ارثي در هر يك از ما قابليت هاي مشخصي ايجاد هر مي كند يك از ما يك ساختمان بدني داريم كه با اعمال حياتي آن فقط مخصوص به خود ماست. اين توشه ارثي در كنار محيطي كه در آن قرار مي گيريم و در آن زندگي مي كنيم وارد عمل مي شود و از هر يك ما فردي كاملا منحصربه فرد بوجود مي آورد، بنابراين جواب سئوالي كه مطرح كرديم كاملا روشن است. ولي اينگونه نيست كه ما معيار قضاوت نداشته باشيم. ما معيارهاي ارزشي و اخلاقي را از ابتداي زندگي در خانواده و سپس در جامعه ياد مي گيريم و به وسيله آنها رفتارهاي خود و ديگران را محك مي زنيم و به خوبي يا بدي رفتار خود پي مي بريم. اگر در بحث صفات شخصيت، جزئي نگاه مي كنيم يا سعي مي كنيم آنها را تجزيه كنيم فقط به خاطر سهولت در درك اين كل است والا بدون توجه به اين كل از شخصيت خود يا ديگران درك نادرستي خواهيم داشت. سعي در شناختن شخصيت خود يا ديگران كمك هاي زيادي به ما بسياري مي كند از مشكلاتي كه براي همه در زندگي بوجود مي آيد به خاطر اين است كه هنوز خود يا كساني را كه با آنها سروكار داريم خوب نشناخته ايم. هنوز به افكار و احوال و احساسات خود در مواقع مختلف آگاهي عميق نداريم. رفتار ديگران را بدون توجه به شرايط و احوال آنها مي نگريم يا گاهي از روي ساده نگري فكر مي كنيم علت رفتار ديگران يا كارهايي كه از آنها سر مي زند به خاطر اين است كه طبيعت انسان چنين اقتضا مي كند. روانشناسان براي شناخت شخصيت افراد روش هاي متعددي ابداع كرده اند كه معرفي آنها نه در حوصله اين مقال مي گنجد و نه مي تواند كمك زيادي به ما يكي بكند از روشهاي متداول و معمول كه مي تواند براي همه ما مفيد باشد روش مشاهده است. آري مشاهده كردن. ما هميشه خيلي از رفتارهاي خود يا ديگران را نظاره مي كنيم ولي در حقيقت ديدن ما سطحي است. در حالي كه مشاهده يك روش علمي يك است روش دقيق ديدن است. مشاهده كردن به ما اين امكان را مي دهد كه به رفتار و اعمال خود يا ديگران در موقعيت هاي مختلف و احوال گوناگون توجه كنيم. اين گونه مشاهده كردن ما را به سمت يك شناخت واقعي هدايت مي كند. يكي ديگر از راههاي شناخت شخصيت، طبقه بندي هايي است كه از شخصيت افراد صورت گرفته وقتي است ما از صفات و مشخصات هر دسته آگاه باشيم و بدانيم كه در حال حاضر فردي كه مورد شناسايي است در كدام دسته قرار مي گيرد، شناخت بهتري مي توانيم پيدا يكي كنيم از روانشناسان بنام شلدون ( Sheldon) معتقد بود كه بين ساختمان جسماني و شخصيت افراد رابطه وجود دارد. او در تحقيق مفصل خود به اين نتيجه رسيد كه مي توان افراد را از لحاظ بدني در سه دسته جاي داد كه هر دسته صفات مشابهي دارند. بين ما ايرانيان از گذشته شبيه چنين اعتقادي نيز وجود داشته است. همان چيزي است كه تحت عنوان مزاج هاي چهارگانه معروف بوده است و معتقد بودند كه افراد در چهار گروه بلغمي، سودائي، صفرايي و دموي مزاج قرار مي گيرند كه هر گروه ساختمان جسماني مخصوص به خود را دارند. امروزه بقاياي چنين اعتقادي هنوز در اذهان عده اي وجود دارد. شلدون معتقد بود كساني كه از لحاظ ساختمان جسماني چاق و پوست نرم دارند، مردماني راحت طلبند. اين دسته از افراد نسبت به مردم مهربان و بسيار خوش گذرانند. كساني كه بدني عضلاني و قوي دارند و اصطلاحا چهار شانه و بلندقامت اند، افرادي فعال، قوي و پيشرو در امور زندگي هستند. كساني كه بدني لاغر و استخوانهاي ظريف دارند، گوشه گير و سربريز هستند، اغلب در خود فرو مي روند و نسبت به امور و وقايع و صداها و غيره بسيار حساس مي باشند. البته لازم به ذكر است كه خود شلدون به چنين تمايز صريحي معتقد نبود و در روش نمره گذاري خود هر سه دسته را مورد نظر قرار داده است. با اينكه هنوز نظريه شلدون به طور قطعي رد نشده است ولي مورد ترديد برخي از روانشناسان قرار گرفته است. يونگ روانشناس معروف سوئيسي معتقد بود كه افراد بشر را مي توان به دو دسته برون نگر و درون نگر تقسيم كرد. برون نگر كسي است كه تمايل به جهان خارج از خود دارد. توجهش به امور زندگي است و به اصطلاح واقع بين است. درون نگر فردي است كه متوجه خود و درون خويش است. سرگرم افكار و عقايد خويش است و كمتر به امور خارج از خود توجه دارد. يونگ معتقد است كه همه افراد هر دو جنبه را دارا هستند ولي چون يكي بر ديگري غالب است جزء يكي از آن دو دسته قرار يونگ مي گيرد يك دسته را بر ديگري برتر نمي داند. او فقط مي گويد كه اين دو دسته با هم متفاوتند. هر يك از دو گروه داراي صفات خوب و بد هستند. در هر دو گروه افراد ناسازگار و نيز اشخاص برجسته و سعادتمند ديده مي شوند. آنچه نظريه يونگ به ما تعليم مي دهد اين است كه از طريق پي بردن به مشخصات درون نگري و برون نگري مي توانيم خود يا شخص مورد نظر را بهتر بشناسيم. برون نگرها از بودن با مردم و معاشرت آنها لذت مي برند. از اينكه ديگران بخواهند از احساسات و افكارشان آگاه شوند ناراحت نمي شوند. براي كارهاي ديگران و هر چيزي ارزش قائل اند. تمايل شديد در گرائيدن با ديگران دارند و دوست دارند در فعاليت هاي دسته جمعي شركت كنند. درون نگرها بيشتر مايلند تنها باشند و يا فقط با اشخاصي كه آشنايي دارند معاشرت افكار نمايند و عقايد خويش را در خود نگه مي دارند. عمدتا براي احساسات و تصورات و افكار خود ارزش قائل اند. فعاليت هايشان بيشتر مربوط به تصورات و افكار خويش است و ميل به انزوا بيشتر دارند. البته نبايد اشتباه كرد كه در اين تقسيم بندي درون نگر قدرت همسازي ناچيزي با محيط دارد و برون نگر توانايي بيشتري براي لذت بردن از دنيا و اجتماع را دارد. بلكه هر دو حالت برون نگري و درون نگري در افراد وجود دارد ولي يكي بر ديگري فزوني مي يابد يا گاهي مغلوب ديگري مي شود. بايد به خاطر داشت كه هميشه قضاوت ما درباره شخصيت افراد مقرون به صحت نيست و هميشه احتمال خطا در قضاوت ما وجود دارد. دلايل بسياري براي غلط قضاوت كردن وجود دارد. معمولا ما افراد را از طريق اعمالشان مي شناسيم و همين كه آنها را در چند وضع و حالت ديديم درباره آنها قضاوت مي كنيم. مثلا اگر از كسي بخواهيم كه با ما به گردش بيايد و او خواهش ما را رد كند، ممكن است فورا قضاوت كنيم كه اين شخص از مردم دوري مي جويد يا اگر شخصي به ما پول قرض ندهد، ممكن است او را خسيس بشناسيم در صورتي كه در واقع ممكن است شخص اول از مردم خوشش بيايد و شخص دوم هم خسيس نباشد. اكثر اوقات يك صفت مطلوب يا غيرمطلوب ما را بر آن مي دارد كه راجع به كل شخصيت يك فرد قضاوت كنيم. چنين قضاوتي كه ما را از كل شخصيت غافل مي كند و متوجه صفتي از شخصيت مي كند كه در نظرمان بيشتر جلوه مي كند قضاوتي اشتباه است. مثلا ممكن است فردي به اين دليل كه رئيس او مردي خوش تعارف است او را صاحب يك شخصيت عالي بداند و همين امر باعث شود كه در هر محفل و مجلسي از وي تمجيد كند و يا بالعكس فقط به اين دليل كه رئيس او خيلي منضبط و وقت شناس است و او هميشه اجازه صحبت با وي را ندارد، وي را شخصيتي متكبر و خودخواه بداند و لذا هر جا كه مجالي يافت بدگويي او را كند. بنابراين روش خردمندانه آن است كه شتابزده به قضاوت درباره شخصيت افراد نپردازيم. بدين ترتيب دانستيم كه هر يك از ما شخصيتي مستقل داريم و بسادگي نمي توان گفت كه شخصيت چه كسي از ديگري بهتر است. حال به اين سئوال اساسي مي رسيم كه پس يك شخصيت خوب، چه شخصيتي؟ است ما نياز داريم براي اين امر، يعني داشتن يك شخصيت خوب، معياري را مقابل خود ببينيم. پاسخ به اين سئوال كاملا روشن است. مي توانيم تمام جزئيات رفتاري خود را، چه در تنهايي و چه در هر اجتماعي كه با آن در حال دادوستد فكري و عاطفي هستيم در يك معيار يا اصل كلي، خلاصه كنيم و آن اين است كه يك شخصيت خوب، شخصيتي است كه باعث سعادت و شادي فرد مي گردد و ديگران نيز از وجود وي احساس رضايت ولذت بنابراين دارند يك شخصيت خوب هم براي ما شادي مي آفريند و هم براي ديگران. تلاش براي داشتن يك شخصيت خوب، كار مشكلي نيست. اگر در اكثر كارهايي كه انجام مي دهيم به موفقيت كار فكر كنيم نه شكست آن، اگر صديق و با اعتماد باشيم، اگر تنها به فكر خود نباشيم و ديگران را در زندگي اجتماعي سهيم بدانيم، اگر وجود ما باعث رنج و ناراحتي ديگران نشود، اگر حقوق همنوعان خود را محترم بشماريم، اگر در لذت بردن از زندگي روشهاي عاقلانه را بكار گيريم، اگر احساسات و روحيات ما هم براي خود ما و هم براي ديگران خوش آيند باشد، اگر در مواجهه با مشكلات و مصائب احساس ضعف و ناتواني نكنيم و خلاصه اگر بتوانيم هم ديگران را دوست داشته باشيم و هم براي ديگران دوست داشتني باشيم و اگرهاي فراوان ديگري كه شما هم قادريد به آنها فكر كنيد، مي توان به سوي يك شخصيت خوب گام برداشت. محمدتقي معصومي