Hamshahri corpus document

DOC ID : H-780213-44517S1

Date of Document: 1999-05-03

تلقي و توسعه باورهاي آدميان و به تبع آن طرز تلقي و روحيه آنان، يكي از اركان عمده توسعه اجتماعي را رقم مي زند. از اين رو فرهنگ به مثابه زمينه بارور شدن باورهاست كه با فعليت بخشيدن به منويات عاملان اجتماعي; به جهت گيري ناخودآگاه و خودآگاه كنش و واكنش هاي جمعي انجاميده و با تاثير بر گستره اقتصادي به توسعه اقتصادي - اجتماعي منتهي مي گردد. بدينسان مقاله حاضر مي كوشد با تاكيد بر طرز تلقي هاي اجتماعي; روابط كاركردي آن را با توسعه جوامع به بحث بگذارد. از باور تا تلقي باورها چونان اموري ذهني و مشتمل بر تصورات، تلقيات، نگرش ها و پندارهاي عمومي; از پديده هاي رايج و نسبتا پايدار اجتماعي اند كه آدميان برطبق آنها يا بخاطر آنها زندگي مي كنند و براين سياق از صفاتي چون عموميت، استدلال ناپذيري، تغييرات بطئي و ذهنيت اعتباري برخوردار مي شوند. باورها به پيوندهاي اجتماعي ياري مي رسانند و با تعيين سمت و سوي ايده هاي مردم اشكال تعاملات جامعه را تثبيت مي نمايند. به علاوه باورها خاستگاه مناسبات جامعه بشري بوده و عليرغم نسبيت زماني و مكاني خود; موجبات وحدت و دوام جوامع را فراهم پس مي آورند تغيير باورها، شاكله تاريخ فرهنگي جامعه را پي مي افكند و تثبيت آن به تقرير آرمان جويي انسان و تقويت و تصحيح استعدادهايي خاص در وجود او ياري مي رساند و راهبرد آدمي را در انتخاب كنش ها و واكنش هاي اجتماعي ترسيم مي كند. براين بنيان است كه باور به تشكيل احساسات مشترك ملي مدد مي رساند; زمينه وحدت اجتماعي را مي پرورد; مناسبات عيني اقتصادي و سياسي و حقوقي و فرهنگي را قوام مي بخشد; طرح برنامه ريزي هاي اجتماعي را ممكن مي سازد; هويت ملي را تصوير مي كند; ضمانت پايداري و دوام جامعه را بر دوش مي گيرد; تغييرات اجتماعي را جهت مي دهد; ارزش گذاري هاي جمعي را به صورت قضايايي مربوط به ماهيت اشياء در مي آورد و مصاديق واقعي ارزش ها را تعيين مي نمايد. به اين ترتيب چنين برمي آيد كه حيات اجتماعي، بي باور، سامان نمي گيرد و بي تلقي، تغيير نمي كند و بي تامل، به توسعه نمي انجامد. از تلقي تا توسعه چنان كه گفته شد كنش متاثر از باور و باور مبتني بر تلقي است. مع هذا اين بدان معني نيست كه ميان تلقي فرهنگي و توسعه اقتصادي - اجتماعي، مناسباتي چندجانبه برقرار نباشد. در عين حال نگرش ايده آليستي مبين روابط تلقي با توسعه بوده و تا آنجا پيش مي رود كه از تاثير تلقي فرهنگي بر توسعه اجتماعي حكايت مي كند; زيرا از اين نگره توسعه جز به مدد انتخاب باور به توانايي هاي عمومي، علم گرايي و نوجويي محقق نمي گردد و بر منهج واقعيت نمي افتد. اضافه بر اين توسعه به اذهان سرشار از افكار و باورهاي جديد و مطمئن از اثرات مثبت تحول و نوآوري نيازمند است تا از اين طريق بر ترادف تغيير و پيشرفت حكم كند و بينش منظم علمي را جايگزين معرفت عاميانه نامستدل و غيرواقعي سازد و الگوهاي رفتاري را به اتكاي فلسفه متجدد زندگي تدوين نمايد. در اين رهگذر باورها و تلقي هاي ذهني به فرآيند توسعه كمك كرده و حسب فرايند تقسيم كار اندامواره اجتماعي، به تسهيل شرايط پيشرفت متكامل جامعه دم مي دهد. چنين است كه اگرچه در جوامعي مبتني بر تقسيم كارمكانيكي عواملي چون تقديرگرايي، فقدان نوآوري، بي اعتباري دنيا، بي اعتمادي به ديگران و دولت سالاري مانع از پيشرفت اجتماعي مي گردد; اما به موازات افزايش كاركردهاي اجتماعي - اقتصادي چنان بر حجم ساخت و لاجرم تقسيم كار ارگانيكي جامعه تاكيد مي رود كه تلقي اهميت دنيا، توانايي تغيير، علم گرايي و نوجويي به مثابه مبادي توسعه نمودار مي شود. برمبناي اين استدلال، توسعه، جهان بيني خاصي را طالب است كه دنياداري، تغييرمداري، معرفت طلبي و تجدد از مهمترين اركان آن به شمار مي آيند. از اين منظر تلقي دنيادارانه با تحويل بهشت به جامعه، موجبات افزايش انگيزه آدميان به فعاليت متزايد را فراهم مي آورد و هدفمندي سودگرايانه فعاليت هاي عمومي را به عنصر كارايي پيوند مي زند. در اين رهگذر زندگي دنيوي و اخروي و حيات و ممات مكمل يكديگر واقع گرديده و ايدئولوژي و تكنولوژي دربازخوردي متقابل، آدمي را تا رواق خداگونگي پيش برده و عرفان و پسانوين گرايي بواسطه انديشه وحدت وجودي خويش، تقريب و تانيس مي يابند. از طرفي باور به توانمندي آدمي و استعداد تغيير دهي او بر تلقي كاربرد سرمايه هاي مادي و انساني جامعه در راستاي پيشرفت اجتماع صحه مي نهد و ضمن الزام بر رعايت اصول برابري و حقوقي اعضاي جامعه، فرايند مشاركت جمعي در امر راهبرد توسعه را چنان سامان مي دهد كه تك تك افراد هم هدف توسعه و هم عامل آن محسوب مي گردند. اين در حالي است كه تلقي تجربي از علم به باور توسعه مستظهر است و هم از آن نيرو مي گيرد. براين پايه است كه علم، محيط زيست طبيعي و اجتماعي را مي شناساند و در تبيين و تفسير مسائل انساني، عقلانيت را جايگزين معرفت اسطوره اي مي نمايد. پس توسعه وجهي علمي مي گيرد و ذهنيت تلقي را به عينيت تجدد مي كشاند و با جستجوي روابط بهينه ميان ابزار و اهداف عقلاني; اختيار را جانشين تقدير مي نمايد و برنامه را حاكم بر تقدير ضمنا مي سازد پيش بيني علمي عهده دار استفاده مطلوب از فرصت ها و امكانات اجتماعي شده و از اين شيوه در افزايش بهره وري نظام سياسي و اقتصادي سود مي جويد. از توسعه تا توحيد چنين كه برمي آيد تلقي هاي باورين از حيث سرچشمه هاي فرهنگي خود از صبغه اي نسبي ولاجرم متعارض برخوردارند. مع هذا حضور روحيه سعه صدر و تكثر گرا در جامعه پسانوين به تعميق مناسبات اين طرز تلقي ها و ناگزير تقريب باورها و تصعيد توسعه و بالاخره توحيد بشريت ياري مي رساند و بشر را به سر منزل خلودي ابدي رهنمون مي گردد كه در آن هستي از آن انسان و انسان از آن هستي خواهد بود و جهان اكبر و اصغر نيز در اين حيطه از وجوه توبه توي وحدتي ثنويت گريز ميان جسم و روان و ذهن و عين و انسان و طبيعت برقع خواهند گشود. عباس محمدي اصل