Hamshahri corpus document

DOC ID : H-780212-44504S1

Date of Document: 1999-05-02

سقوط كمونيسم فروپاشي ليبراليسم سياست وفرهنگ درنظام متحول جهاني (بخش پاياني ) تحول بزرگ 1917 در اين تعارض ايدئولوژيك نهفته نبود بلكه ناشي از اين واقعيت بود كه آن چه اينك ما آن را مسئله شمال - جنوب مي دانيم تازه در مركز توجه قرار گرفته است و به اين دليل است كه تعارض موجود در اواخر قرن نوزدهم، در قرن بيستم در قالب امريكانيسم در مقابل لنينيسم قرار گرفت. در واقع، اهداف مربوط به حق تعيين سرنوشت و كشورهايي كه مي بايست مكاني امن براي دموكراسي باشند، يعني آن چه ويلسون مطرح ساخته بود، به مناطق پيراموني اقتصاد جهاني ارتباط پيدا مي كرد. انقلاب روسيه در كشوري رخ داد كه از ديگر كشورهاي صنعتي اروپا عقب افتاده تر بود. در همين حال، پيشرفته ترين كشور غيرمركزي نيز محسوب اگر مي شد در 1917 لنين هنوز گفتمان كارگري اروپايي را به كار مي برد، در زمان برگزاري كنگره خلق هاي مشرق زمين در باكو (در) 1920 روشن شد كه لنينيسم تبديل به مظاهري از ليبراليسم سوسياليست براي جنوب شده است - در 1920 هنوز اصطلاح جنوب وجود نداشت و از اصطلاح شرق استفاده مي شد. روايات ويلسوني و لنينيستي از ليبراليسم جهان شمول موجب شد تباني امريكا - شوروي به سهولت جنبه عملي پيدا كند (البته پشت نمايي از دشمني و خصومت ). همچنين، تباني موجب شد شورشيان 1968 با سهولت (و نيز به درستي ) به اين دو رژيم و ايدئولوژي به يك چشم بنگرند 1968 سال اجماع ايدئولوژيكي را كه پس از 1848 به وجود آمده بود دوباره ايجاد كرد. انقلاب 1968 حقانيت ليبراليسم در همه تظاهراتش را به چالش فراخواند. انقلاب مزبور، اول از همه، اين عقيده را به چالش طلبيد كه دولت داور عقلاني اراده جمعي آگاه است. انقلابيون 1968 كساني را كه در ساختارهاي دولتي صاحب قدرت بودند و نيز همه كساني را كه در دستگاه هاي ايدئولوژي دولت قدرت داشتند به مبارزه طلبيدند. بنابراين، انقلابيون مزبور با همه جنبش هاي كلاسيك ضدنظام به مخالفت برخاستند، دقيقا به اين خاطر كه اين جنبش ها (در موارد بسياري ) به قدرت رسيده بودند و از اسطوره دولت به عنوان داور عقلاني (يا تجسم ) اراده جمعي آگاه بهره برداري مي كردند. هدف ضمني جنبش هاي جديد ضدنظام اين بود كه مقام دولت را صرفا تا مقام بازيگري سياسي در ميان ساير بازيگران تنزل دهند. نتيجه آن شد كه استراتژي تاريخي چپ قديم يعني تلاش در راه كسب قدرت دولت - ديگر استراتژي اي حياتي براي ايجاد دگرگوني در جامعه تلقي نمي شد; در واقع، براي خيلي ها اين استراتژي كلا تجويزناپذير بود. رد ايدئولوژي ليبراليسم (در اشكال ويلسوني و لنينيستي آن ) رويداد كم اهميتي به شمار نمي رفت. اين امر، در واقع، بيانگر قطع رابطه بنيادي با مقدمات فكري اي بود كه من آن را ژئوكالچر اقتصاد جهاني سرمايه داري مي خوانم. برخي ژئوكالچر را روبناي اين اقتصاد جهاني توصيف مي كنند. من ترجيح مي دهم آن را زيربنا بدانم، يعني بخشي كه از چشم پنهان تر است و از اين رو، ارزيابي آن نيز دشوارتر است، اما بخشي است كه بدون آن تغذيه ديگر بخش ها ممكن نيست. در قياس با ژئوپليتيك، اصطلاح ژئوكالچر را براي مقدمات فكري فوق برمي گزينم، نه به خاطر اين كه اصطلاحي فرامحلي يا فراملي است، بلكه بدين خاطر كه بيانگر چهارچوب فرهنگي اي است كه نظام جهاني در محدوده آن فعاليت مي كند. از 1968 (و به ويژه در دهه هشتاد ) ژئوكالچر به سه شكل عمده به چالش خواسته شده است كه اين سه شكل در واقع گونه هايي هستند كه مضموني واحد دارند كه عبارت است از رد ادعاهاي جهان شمول ليبراليسم. اولين شكل آن تمركز جديد بر فرهنگ است كه در تقابل با تمركز بر اقتصاد يا سياست مطرح مي شود. گفتن اين كه اين امر ناشي از سرخوردگي از سودمند بودن ايجاد دگرگوني در جهان با تغيير اشكال اقتصادي يا سياسي آن است، اصلي اساسي است. اين سرخوردگي - كه در قلب وقايع 1968 جاي داشت - منجر به اين شد كه خيلي ها فرهنگ را عرصه اي بديل بدانند كه در آن سرانجام ميل انساني ثمربخش خواهد در بود سراسر ادبيات جديد درباره فرهنگ، پيوسته مفهوم عامليت در حكم يك مضمون تكرار شده در است برابر به اصطلاح فشارهاي عيني اي كه گفته مي شود از جانب قلمرو سياسي - اقتصادي وارد مي آيد، هواداران فرهنگ بر اين باورند كه وارد ساختن عامل انساني - در حكم احتمالي طبيعي - منبعي براي اميد جمعي است. مردم (ازطريق دولت ها ) سركوب مي شوند، اما مردم يا طبقه روشنفكر اين قدرت را دارند (و آن را اعمال مي كنند ) كه خود سرنوشت خويش را رقم بزنند. باتوجه به اين تحليل، چگونه است كه ما هنوز زير سلطه نظام سركوبگري هستيم كه به نظر مي رسد دوام داشته؟ باشد آيا اين امر چيزي شبيه؟ معماست اما دليلي براي بدبيني وجود ندارد. توجه به فرهنگ بيان گر جست وجوي راه هايي براي رهايي از نظام موجود است، جست وجوي راه حل هايي جدا از پيروي از نسخه هاي كلاسيكي كه به نظر مي رسد در گذشته با شكست مواجه شده اند. از اين رو، فعاليت سياسي بايد پي گرفته شود. دومين شيوه به چالش خواستن ژئوكالچر خلق مفاهيم نژادگرايي و جنسيت گرايي است. اين اصطلاحات صرفا پوشش جديدي براي موضوع هايي نيست كه از قديم مورد توجه بوده اند. درواقع، انعكاسي از شناسايي ديرهنگام ويژگي بنيادي ژئوكالچر اقتصاد جهاني سرمايه داري است; يعني وجود ذاتي و ضروري جنسيت گرايي و نژادگرايي در ساختارهاي آن با وجود (يا حتي به دليل ) ادعاهاي جهان شمول آن. اين چالش اشكالي فكري و سازماني نيز به خود گرفته است كه در ايجاد رشته هاي مطالعاتي و جنبش هاي اجتماعي جديد متبلور شده اند. اين شكل از چالش هم با توجه عام به فرهنگ هم پوشي دارد هم نسبت به آن خاص تر و متمركزتر است، بنابراين، پيامدهاي سياسي روشن تري نيز داشته است. با وجود اين، پيامدهاي سياسي اين امر كاملا روشن نيست، چون بحث درباره آن ها هنوز خط عمده شكاف داخلي جنبش هاي ضد جنسيت گرايي و ضد نژادگرايي را تشكيل مي دهد. جست وجوي هويت (و اعتبار بخشيدن به آن ) براي، عده اي، به منزله چهارچوبي براي اتحاد جهانگير مبارزه با جهان گرايي با وعده نهايي ايجاد ژئوكالچري كاملا جديد است. اما همين جست وجو براي ديگران به منزله تجديد حيات پوپوليسم جدايي طلب است و تحولات اخير در جهان كمونيست ( سابق ) نشان مي دهد كه اين مناطق از اين لحاظ هيچ تفاوتي با هم ندارند و به آساني مي توان آن ها را به چهارچوب ليبراليسم جهان شمول اقتصاد جهاني سرمايه داري بازگرداند. آخرين چالشي كه متوجه ژئوكالچر است در مفهوم علم جديد نهفته است كه خود حمله مستقيمي به قديم ترين ستون فكري نظام نوين جهاني، يعني علم بيكني - نيوتني، محسوب مي شود. در اين جا، به پيوند مسائل مربوط به فرهنگ و مسائل مربوط به نژادگرايي - جنسيت گرايي تاكيد مي كنم. دانشمندان علوم طبيعي و رياضي دانان به زندگي در جهاني دور از علوم انساني و حتي دور از جنبش هاي ضدنژادگرايي و ضد جنسيت گرايي تمايل نشان اينان مي دهند اغلب اوقات با يكديگر گفت وگو نمي كنند واز درك يكديگر عاجزند. بنابراين، هنگامي كه علم جديد آن طرف ديوارهاي آكادمي علوم كشف شد، به شيوه اي بسيار رمانتيك مورد تفسير قرار گرفت و بدين ترتيب، قدرت ذاتي خود را در حكم ابزاري تحليلي از دست داد. قدرت عظيم قيام ضد محوريت فرآيندهاي متوازن و خطي در تجزيه و تحليل علمي و ضداحتمال نظري دست يابي به دقت كامل در رد فعاليت هاي بنيادي علمي - درك بهينه واقعيت مادي - ريشه ندارد، بلكه در نزديكي روش علمي (كه در مفهوم جديد بيش تر به معني كوشش براي تفسير پيچيدگي هاست تا كوشش براي كمينه سازي آن ها ) با كار فكري در علوم اجتماعي و انساني نهفته است. اين دقيقا رد مفهوم دو فرهنگ - علوم محض در كنار يا درمقابل علوم انساني - است كه نيروي محركه اساسي را تشكيل مي دهد. مفهوم دو فرهنگ در خدمت همان هدفي است كه بين معرفت شناسي هاي تعميمي و تجريدي در علوم اجتماعي تمايز ايجاد مي كند (و درواقع اساسا همان است ) و به مثابه ستون نظام ژئوكالچري اقتصاد جهاني سرمايه داري است. علم جديد ضربه مهلكي بر بنيادهاي علم بيكني - نيوتني وارد آورد و بنابراين عنصري بنيادي در چالشي است كه پس از متوجه 1968 ژئوكالچر شد هرچند كه ممكن است دانشمندان جديد آگاهي چنداني از اين امر نداشته باشند. بدين ترتيب به آخرين عنصري مي رسيم كه در تحليل وقايع بدان 1989 نياز داريم يعني وقوع بحران در نظام يا بروز عدم قطعيت در سير تكامل نظام. يكي از عجيبترين كژفهمي هاي 1989 عبارت از اين است كه وقايع آن سال را به طريقي، تقويت نظام درنظر گفتيم بگيريم كه تغيير رژيم هاي 1989 نتيجه ادامه پنهان شورش 1968 بود. شورشي كه تظاهر مخلي آن طبعا بيشتر متوجه گفتمان (و عمل كرد ) لنينيسم بود، با اين حال، از اهميت آن در حكم شورشي ضدليبراليسم كاسته نمي شود. اين كه دولت هاي جديد، به طور موقت و از روي ناچاري، راه نجات خود را در اقتصاد بازار و ساير فرمول هاي صندوق بين المللي پول (IMF) مي جويند، برايشان اهميت و سودي فراتر از آن چه كه تانزانيا، برزيل يا جمهوري دومينيكن به دست آوردند، به بار نخواهد آورد. اين امر به زودي براي مردم اين كشورها روشن خواهد شد. الگوي تكامل نظام جهاني، كه در اين جا مورد استفاده قرار گرفته است، از شيوه هاي علمي جديد تحليل، بدان گونه كه در بسياري از اين مقاله ها مطرح شد، اخذ شده است. به طور خلاصه، اين الگو بدين گونه مطرح مي شود كه اقتصاد جهاني سرمايه داري از نظامي تاريخي تشكيل شده است و بنابراين سرگذشتي تاريخي دارد: به اين معنا كه پيدايشي دارد و داراي مجموعه اي از آهنگ هاي چرخه اي و روندهاي خطي است كه وجه مشخصه آن را تشكيل مي دهند و نيز واجد تناقضات دروني اي است كه منجر به زوال نهايي آن خواهند شد. بحث بر سر اين است كه تناقضات كوتاه مدت به راه حل هاي ميان مدتي منجر مي شوند، كه تبديل به منحني هاي خطي درازمدت مي شوند و به خطوط مجانب مي رسند. همان طور كه اين منحني هاي خطي به سوي اين خطوط مجانب ميل مي كنند، فشار براي بازگشت به توازن كاهش مي يابد و منجر به نوسانات بيشتر و در نهايت، دوشاخه شدگي مي گردد. در اين مرحله، به جاي نوسانات بزرگ تصادفي كه منجر به تغييرات كوچك در منحني مي گردند، نوسانات كوچك به تغييرات بزرگ منتهي مي شوند. قريبالوقوع بودن دوشاخه شدگي، كه براثر اين واقعيت به وجود مي آيد كه راه حل هاي ميان مدت براي تناقضات كوتاه مدت ديگر به راحتي در دسترس نيست، براي نظام فاجعه بار است. فروپاشي لنينيسم، درواقع، خبر بسيار بدي براي نيروهاي غالب اقتصاد جهاني سرمايه داري است. اين امر آخرين نيروي عمده و ازلحاظ سياسي تثبيت كننده نظام جهاني را از ميان برداشته است. ديگر دركنارهم قراردادن هامپتي - دامپتي (شخصيتهاي تخيلي كتاب از ميان آينه نوشته لويس كارول ) كار آساني نيست. اين واقعيت براي مخالفان نظام نيز خبر خوبي نيست. آن چه دوشاخه شدگي درپي دارد پيش بيني ناپذير است. آن چه در نهايت جايگزين اقتصاد جهاني سرمايه داري خواهدشد، شايد بهتر باشد شايد هم بدتر. بنابراين، دليلي وجود ندارد كه نوميد يا زياده شادمان شويم. باوجود اين، عنصر اساسي دلگرم كننده اي وجود دارد. حاصل كار نتيجه تلاش جمعي ماست، بدان صورت كه در كار جنبش هاي جديد ضد نظام تجلي مي يابد و اين درحالي است كه قبل از آن كه نوسانات بزرگ منجر به تغييرات كوچك گردد (بنابر جبرگرايي و سرخوردگي از نتيجه اصلاحات حتي وقتي كه انقلاب خوانده مي شود ) نوسانات، كوچك به تغييرات بزرگ منتهي خواهندشد (چه بنابر بازشدن ميدان براي عامليت و چه بنابر مسئوليتي كه بار آن بر دوش همگي ماست. ) نظام جهاني اينك در حال تحول است. ديگر زمان انباشت جزئي و دائم چرخه ها و روندها به سر آمده است درها 19890 را به روي گذشته بست. اكنون شايد به قلمرو حقيقي عدم قطعيت پا البته گذاشته ايم نظام جهاني به كاركرد خود ادامه خواهدداد و حتي خوب عمل خواهدكرد، دقيقا به اين خاطر نظام جهاني كاركرد خود همانند 500 سال گذشته در تلاش براي انباشت بي وقفه سرمايه را ادامه خواهدداد كه به زودي ديگر قادر نخواهد بود به اين نحو عمل كند. سرمايه داري تاريخي، مانند همه نظام هاي تاريخي، نه به خاطر شكست هايش بلكه به خاطر موقعيت هايش از ميان خواهدرفت. خروج لنين خروج ويلسون را نيز به دنبال خواهدداشت. نوشته ايمانوئل والرشتاين ترجمه: پيروز ايزدي