Hamshahri corpus document

DOC ID : H-780212-44499S1

Date of Document: 1999-05-02

عبوري ساده از واقعيتي ژرف نگاهي به نمايش بازگشتي نيست به كارگرداني گلچهره سجاديه نمايش بازگشتي نيست نوشته اريك برادول به كارگرداني گلچهره سجاديه چندي است كه در تئاتر شهر به روي صحنه رفته است. اين اثر كه يكي از نوشته هاي پس از جنگ جهاني اول و نمودي از واپس خوردگيهاي بشر به خاطر شكستها، خونريزيها و ويرانيهاي مربوط به آن است، قصه خانواده اشرافي انگليسي را بيان مي كند كه يكي از فرزندانشان به جنگ رفته و هرگز بازنگشته است. اين خانواده كه پسرشان را مرده مي پندارند به نوعي از توجه هاي مستمر دولت نسبت به بازماندگان و مجروحين جنگ گلايه مي كنند و به نظرشان مالياتي را كه براي اين منظور مي پردازند، به هدر مي رود. غافل از اينكه پسر آنها نيز يكي از همين معلولين است و به خاطر نابينا بودن و از دست دادن حافظه هرگز نتوانسته به سوي آنها برگردد. مردم انگليس از جمله ملتهايي هستند كه طعم تلخ جنگ و ناكاميهايش را با پوست و گوشت خود حس كرده اند و همواره از آثار بد آن بهره مند شده اند بنابراين از جنگ به عنوان يكي از مهيبترين و مخربترين اتفاقات جهان ياد مي كنند و هميشه از آن بيزاري مي جويند. اما اين تاثير دردناك در ميان خرده بورژواهاي انگليسي و فرانسوي ژرف تر است و موجب پديد آمدن بدبينيها و پوچ انگاري زندگي مي شود كه بازتاب عيني آن را در آثار هنري اين دوران به خوبي مي توان يافت. بازگشتي نيست پاسخي است به همين نياز اعتراض و ترس از جنگ و توجه دادن اجتماع به بازماندگاني كه هستي خود را در اين راه باخته اند اما جامعه همواره آنها را پس زده است. از طرف ديگر هشداري است براي شروع جنگ هاي آينده كه همه آحاد جامعه از پير و جوان تا پولدار و فقير را درگير خواهد كرد. سجاديه هم با در نظر گرفتن اين مساله به عنوان مضمون محوري، نمايشش را شكل داده و سعي كرده آن طور كه بايد با ارايه تصويري منطقي كه به آن روزگار مربوط مي شده است، بيننده اش را در جريان اتفاقات آن قرار دهد، اما متاسفانه چنين نمي شود. نخستين مشكلي كه در اين راه به چشم مي خورد، طولاني كردن بيش از اندازه قصه است طوري كه ظرفيت داستان به هيچ وجه با مدت زمان ارايه آن برابري نمي كند. به عبارتي ديگر، قصه اي كه مي توانست در مدت 40 دقيقه ارايه شود به بيش از يك ساعت تبديل مي شود. اين مساله باعث مي شود تا ضرباهنگ نمايش بسيار كند به پيش برود و بي آنكه بتواند براي لحظاتي ذهن بيننده را درگير كند يا حتي براي مدت زمان كوتاهي او را دچار تعليق كرده يا حس همذات پنداريش را تحريك كند، بدون هيچ اتفاق خاصي، تنها ذهن تماشاگر را به انفعال و خستگي مي كشاند و او را بدون گرفتن توشه اي از اثر به بيرون از تماشاخانه هدايت مي كند. براي نمونه نمايش به بدترين شكل شروع مي شود. به اين خاطر كه سكوتهاي بي حاصل، گفتگوهاي آرام و سكون حاكم بر صحنه تماشاگر را از اشتياق كشف و پيگيري داستان تهي مي كند. يا زماني كه راوي وارد مي شود به جاي اينكه قصه جان بگيرد آن چنان بي كنش و ايستا صورت مي گيرد كه حضور و اهميت اين صحنه، حرفهايي كه مي زنند و فشار بر ذهن تماشاگر كاملا از دست مي رود و در ميان بقيه لحظات نمايش بي آنكه تاثيري قابل توجه بگذارد، گم مي شود. نمايشنامه بازگشتي در كار نيست كه نمايش از روي آن شكل گرفته از لطافت و زيبايي خاصي برخوردار است و از همان ابتدا تعليق را در درون خود مي پرورد كه اين مطلب باعث مي شود خواننده با رغبت و حساسيت آن را پيگيري كند و در اين حين به انديشه هاي پنهان نويسنده پي ببرد و در آخر با تاثيري كه از داستان پذيرفته، حسي لطيف بر او چيره شود. ولي نمايش بازگشتي نيست به هيچ وجه به اين خصيصه دست نمي يابد و از همان ابتدا پيش بيني سرانجام قصه تا حدودي برايش امكان پذير است كه يكي از دلايل آن را در عدم تواناييهاي بازيگران بايد دنبال كرد. نمايش با بازي راستكار و خندان شروع مي شود اما از همان ابتدا بازي سرد و بي روح بازيگران، تماشاگر را عذاب مي دهد و بر او مشخص مي شود كه اين نقش پردازان كمتر نشاني از تجربه بازيگري خود را به نمايش مي گذارند و با كمترين انگيزه و تحرك اثر را شروع مي كنند واين مطلب تا آنجا پيش مي رود كه خندان با تپق هاي پي درپي بيننده را به تعجب وامي دارد. بعد از اين صحنه حضور دهقاني، اويسي و شجاع را شاهد هستيم كه متاسفانه در سطح بسيار پاييني به ايفاي نقش مي پردازند و بدون اينكه كوچكترين تاثيري از شخصيت، فضاي حاكم بر قصه و مكان و زمان قصه گرفته باشند، دقايقي را به گفتن متن مي پردازند و از صحنه خارج مي شوند. البته قسمتي از ضعف اجرايي را نيز بايد از ميزانسهاي تكراري، ايستا و بي تحرك دانست كه بازيگر را هرچه بيشتر به انفعال مي كشاند. از ديگر مسايلي كه باعث شده تا بازگشتي نيست به عنوان نمايشي در خور توجه شناخته نشود، طراحي لباس و صحنه است. اين عنصر كه در شناخت زمان و مكان اثر و مختصات و خصوصيات دروني آن و بروز و نمود عيني و بيروني شخصيتها نقش مهمي دارد، در اين نمايش بي اثر بود. طراحي نمايش كه قرار است خانه اي اشرافي با افرادي كه از همين فرهنگ برخاسته اند را به تصوير بكشد، نه تنها ماهيت بيروني اثر را هويدا نمي كند و ابزاري براي شناخت هرچه بهتر اثر در دست بيننده قرار نمي دهد بلكه از هويت فرهنگي كه نمايش به آن تعلق دارد نيز كاملا تهي است. بايد در نظر داشت كه اين قصه نمايي از سالهاي دهه 50 انگلستان را به ما عرضه مي كند و ما را به نوعي با مناسبات و شكل گيري روابط حاكم بر آن را با توجه به تمام شرايط اقتصادي، سياسي و فرهنگي آشنا مي كند، اما عملا اين نمود را در طراحي ها نمي يابيم و حتي اين عنصر پس زمينه ذهني مناسبي را كه قرار است اتفاق در آن به وقوع بپيوندد را براي بيننده بوجود نمي آورد و اين سوءال كه طراحي چه نقشي را در تجلي نمايش داراست را در ذهن باقي مي گذارد. براي نمونه نگاهي كنيم به رنگ لباسهاي بازيگران كه به جز تن پوش راستكار و دهقاني كه تا حدودي به حالات دروني آنها اشاره دارد - با ذكر اين مطلب كه لباس دهقاني هيچ شباهتي به لباس تنيس ندارد - ساير تن پوشها از اين خصوصيت تهي هستند. موسيقي اثر نيز به همين راه مي رود و بي آنكه كمترين سنخيتي با نمايش داشته باشد يا حداقل ريتمي ماندگار و خاطره انگيز در ذهن او بوجود بياورد از همراهي با اثر درمي ماند و به عنوان جزيي جدا و غيرضروري فقط دقايقي نواخته و بي هيچ حضور قابل اعتنايي خاموش مي شود. باآنكه اين نمايش به مكتب رئاليسم تعلق دارد اما تصوير مشخص و شفافي از زندگي به تماشاگر نمي دهد و بي آنكه بتواند به لايه هاي سطحي و روزمره زندگي اشاره كند از كنار واقعيتي ژرف و ملموس كه در زيرساخت اتفاقات همه روزه زندگي پنهان است به سادگي عبور مي كند. مازيار شيباني فر