Hamshahri corpus document

DOC ID : H-780211-44493S1

Date of Document: 1999-05-01

چالش دو ايدئولوژي سياست و فرهنگ در نظام متحول جهاني - (بخش دوم ) * آخرين برتري امريكا رونوشت امتيازي بود كه در نهايت به شوروي تعلق مي گرفت: هر گفتمان ايدئولوژيك گفتمان ايدئولوژيك ديگر راتاييدمي كرد و هيچ يك بدون ديگري پذيرفتني نبود. جنگ سرد هر دو طرف را قادر مي ساخت كه به نام امريكانيسم و لنينيسم نظم و انضباط شديدي را در اردوگاه هاي خود برقرار كند و آن طور كه مصلحت مي دانند به خانه تكاني دست بزنند و ذهنيت نسل هاي آينده را جهت دهند. بايد گفت تفاوت هاي زيادي بين امريكانيسم و كمونيسم وجود داشت. نوشته هاي دوطرف، به طور مفصل، اين تفاوت ها را توضيح مي دهند. افزون بر اين، تفاوت هايي نيز در عرصه عمل و نظر ميان اين دو وجود داشت. اما آيا بانيان اين دو ايدئولوژي دشمناني آشتي ناپذير؟ بودند البته اصطكاك هايي بين آن ها وجود داشت و اين واقعيت كه روسيه تجسم لنينيسم به شمار مي رفت نه آلمان، مشكل غامضي را براي آن ها به وجود آورده زيرا بود واقعيت ژئوپليتيكي بدين صورت بود كه در 1917 (و تا) 1945 آلمان از لحاظ ژئوپليتيكي دشمن اصلي ايالات متحده باقي ماند و در 1917 (و تا) 1945 ايالات متحده به حمايت ارتش روسيه براي پيروزي در جنگ سي ساله اش با آلمان نياز داشت. بنابراين، معضل امريكا اين بود كه چگونه جنگ سرد خود را با شوروي پيش ببرد (همان طور كه آندره فونتن يادآوري مي كند جنگ، سرد در 1917 شروع شد نه در)و 1945 هم زمان با آن دست به جنگ واقعي با آلمان بزند و در معضل نتيجه، شوروي، كه مكمل معضل امريكا بود، عبارت بود از اين كه چگونه لنينيسم انقلابي راپي بگيرد وهم زمان با آن از خود در برابر خطر فوري تر وگسترش نظامي آلمان دفاع كند. افزون بر اين، شوروي همان اندازه به امريكا نياز داشت كه كشورهاي متحد امريكا به دلايل نظامي به شوروي نياز داشتند. شوروي امريكا را اگر نه الگويي براي سازمان اقتصادي، الگويي براي تكنولوژي قرار داده بود. (به همين علت، شعار لنين عبارت بود از كمونيسم مساوي شوراهاست، به اضافه برق. ) اين نبوغ روزولت و استالين بود كه، خوب يا بد، فرمولي پيدا كردند كه راه را براي مشاركت اين دو دشمن ايدئولوژيك و ايجاد رابطه هم زيستي بين آن ها هموار كرد. اين فرمول چيزي است كه به يالتا معروف است در اين جابايد به روحيه اي كه بر اين موافقت نامه هاحاكم بود تاكيد كرد، نه بر موافقت نامه هاي رسمي خاصي كه مورد توافق دو طرف قرار گرفت. چرچيل با اين امر مخالفتي نداشت. در واقع سخنراني چرچيل در فولتون (ميسوري ) در 1946 كه طي آن او نخستين بار عبارت پرده آهنين را به كار برد، در مذمت يالتا نبود، بلكه رسما به آن تقدس بخشيد. در پي ريزي تسلط امريكا پس از 1945 دو ستون نظامي نقش داشتند. يكي از آن ها ناتو بود كه تضمين كننده قدرت نظامي لازم براي امريكا جهت پي گيري اهداف سياسي و اقتصادي اش بود. ستون دوم، ترتيباتي بود كه امريكا و شوروي بر سر آن توافق كرده بودند و تضمين كننده اين امر بود كه به نيروي نظامي در عرصه اي كه پيروزي در جنگ در آن متصور نيست (حتي اگر باختي هم دركار نباشد ) نيازي نيست - امري كه به وضوح به جنگ هسته اي در اروپا اشاره داشت. توجه زيادي كه از جانب عموم به موءلفه هاي نظامي اين حالت وقفه و سكون، كه به شكل جنگ سرد نمودار شده بود، معطوف شد، معامله سياسي - اقتصادي مهمي را از نظرها پنهان داشت; معامله اي كه در واقع زيربناي توازن اروپايي سال هاي را 19891945 تشكيل مي داد. آن چه امريكا به شوروي عرضه داشته بود و آن چه شوروي از پذيرش آن شادمان بود عبارت بود ازايجاد شكارگاه اختصاصي براي شوروي در اروپاي شرقي كه شوروي در آن مي توانست به وضع قواعد سياسي، اقتصادي و فرهنگي بپردازد، به شرطي كه پا را از مرزهاي آن فراتر نگذارد. امتيازهاي دو طرف در اين معامله بسيار زياد بود; زيرا اگر جز اين بود دو طرف به آن پاي بند نمي ماندند. شوروي در اين ميان به سه دستاورد مهم نائل شد: نخست آن كه اين معامله شوروي را قادر ساخت از اين منطقه بهره برداري اقتصادي كند و غرامات جنگي عظيمي از آن به دست آورد; دوم اين كه، شوروي به سپري نظامي در برابر آلمان مجهز شد كه دوباره داشت خيز برمي داشت (ضرورت اين سپر نظامي، به طور اساسي، ناشي از سوء تعبيرژئوپليتيكي سال هاي بعد از بود 1945 اما اين سوءتعبير از لحاظ رواني مفهوم بود ); سوم و شايد مهم تر از همه در درازمدت، آن كه شوروي امكان مي يافت مانع رشد اروپاي شرقي و غربي و بقيه جهان شود (و حتي اين تمايلات را سركوب كند. ) تلاش در اين راه در شرق و غرب اروپا موفقيت آميزتر از نقاط ديگر اما بود اين امر براي نظام شوروي، آن گونه كه استالين آن را بنا نهاده بود، آن قدر مهم وحياتي بود كه شوروي مجبور بود انحصار گفتمان كمونيستي را در اختيار خود داشته باشد و به هيچ انقلاب ماجراجويانه اي در جهان سوم اجازه ندهد موازنه ايجاد شده با امريكا را برهم زند. در اين جا نفعي كه براي امريكا در اين ميان حاصل مي شد، مشخص مي شود. شوروي، در واقع، قدرتي استعماري بودكه به نيابت از امريكا در اروپا عمل مي كرد و در اين راه بسيار كارآمد بود. تصفيه هاي 1948 عناصر چپ گراي مستقلي را كه هنوز در گوشه وكنار وجود داشتند از ميدان به دركرد. امااين جريان ها به هيچوجه لطمه اي به منافع امريكا نزد. در گسترش اقتصادي كوتاه مدت اقتصاد جهاني نيازي به وجود بلوك شوروي احساس نمي شد. با توجه به نقش امريكا در بازسازي اقتصادي اروپاي غربي وژاپن اين كشور همه ابزارهاي كنترل را در اختيار داشت، بنابراين از اين كه موقتا ازتعهدات پرهزينه در قبال بلوك شوروي رهايي يافته بود احساس خشنودي مي كرد و مي دانست كه برگرداندن اين منطقه به زنجيره كالاهاي مصرفي اقتصاد جهاني كار چندان دشواري نخواهد بود. آخرين برتري امريكا رونوشت امتيازي بود كه در نهايت به شوروي تعلق مي گرفت: هر گفتمان ايدئولوژيك گفتمان ايدئولوژيك ديگر راتاييدمي كرد و هيچ يك بدون ديگري پذيرفتني نبود. جنگ سرد هر دو طرف را قادر مي ساخت كه به نام امريكانيسم و لنينيسم نظم و انضباط شديدي را در اردوگاه هاي خود برقرار كند و آن طور كه مصلحت مي دانند به خانه تكاني دست بزنند و ذهنيت نسل هاي آينده را جهت دهند. توافق هاي امريكا وشوروي تا آن جا موءثر واقع شد كه تسلط امريكا بر نظام جهاني بدون تقريبا چون وچرا پذيرفته شد. دوعامل اصلي در اين فرايند عبارت بودند از قدرت اقتصادي درحال رشد اروپاي غربي و ژاپن كه آن ها را به رقباي اقتصادي امريكا مبدل ساخت و به استقلال سياسي فزاينده آن ها منجر شد; و نيز بي ميلي شماري ازكشورهاي جهان سوم به قبول سرنوشتي كه يالتا براي آن ها تعيين كرده بود كه به وقوع انقلابهايي درچين، ويتنام، الجزاير و جاهاي ديگرمنجر شد. امريكا به واسطه روش هايي مي خواست از سرعت بروز پي آمدهاي زوال اوضاع اقتصادي اش بكاهد. امريكا در پي آن بود كه اين كار را از طريق نهادهايي انجام دهد كه ويژه تسلط بنا شده بودند - ابتدا از طريق اتخاذ موضعي ملايم در دوران نيكسون، فورد و كارتر و سپس از طريق ستيزه جويي در دوران ريگان. اما هيچ يك از اين تاكتيك ها كاري بيش از آهسته كردن آهنگ زوال انجام ندادند. سرانجام، هنگامي كه قدرت امريكا به اندازه كافي دچار زوال شد، شوروي چاره اي نداشت جز وارد شدن به آبهاي گل آلود پروستريكا و گلاس نوست گورباچف، با اين اميد كه نقش شوروي به عنوان قدرتي بزرگ (يا حداقل نقش روسيه ) حفظ شود و از خرابه هاي صلح امريكايي سالم به در آيد. گر چه نبايد فراموش كرد كه وقايع سال 1989 را بايددر متن روندهاي خطي نظام نوين جهاني و محدوديت هاي ساختاري منحني هاي خطي آن قرار داد. پي آمد اصلي انقلاب فرانسه به عنوان واقعه اي تاريخي براي اقتصاد جهاني سرمايه داري، بلوغ فرهنگي، نظامي، ارزشي بود كه با انباشت بي پايان سرمايه بيشترين همخواني را داشت. وقايع سال هاي 1789 تا 1815 آگاهي هاي سياسي متداول را تغيير داد و تصور طبيعي بودن تغيير را بر ذهنيت عموم تحميل و انتظار تكامل واقعي مكانيسم هاي سياسي نظام را در مردم ايجاد كرد. در پاسخ به اين جهان بيني جديد بود كه قرن نوزدهم شاهد ظهور سه ايدئولوژي نظام نوين جهاني، يعني محافظه كاري، ليبراليسم و سوسياليسم و مقارن با آن، نهادينه شدن شيوه هاي تبديل اين ايدئولوژي ها به واقعيت تجربي يا به عبارتي علوم اجتماعي تاريخي بود. در مبارزه اين سه ايدئولوژي با يكديگر، كه در صحنه عمل سياسي اغلب منجربه اتحاد دوتاي آنها عليه سومي مي شد، خطوطي كه مواضع آنها را از هم متمايز مي ساخت بسيار نامشخص بود. اين سه موضع به هيچ وجه ثبات نداشتند. آنها بيش از آن كه متصلب باشند رگه هايي از التقاط داشتند و سليقه هايي را در زمينه سرعت و گستره تغييرات اجتماعي و نقش دولت در آن مطرح مي ساختند. اين احتمال وجود نداشت كه دو تحليلگر اجتماعي اين مواضع را دقيقا يك شكل بيان كنند. اگر سه ايدئولوژي التقاطي وجود داشت، در كنار آن هزاران موضع گيري فلسفي خاص نيز وجود داشت. تجزيه و تحليل سير تكاملي اين سه ايدئولوژي آشكار مي سازد كه پس از 1848 و تا 1968 ليبراليسم به عنوان جهان بيني غالب نضج يافت. ليبراليسم در مفهومي بسيار ساده نقشي غالب داشت: محافظه كاري و سوسياليسم هر دو به طور روزافزوني در چهارچوب ليبرالي جاي مي گرفتند، به طوري كه به نظر مي رسيد ديگر جايي براي ليبراليسم ناب باقي نمانده باشد، آن هم در زماني كه به هيچ وجه نمي شد ليبراليسم را كنار گذاشت. مي توان چنين استدلال كرد كه پس از 1848 در عمل تنها دو ايدئولوژي وجود داشت: ليبراليسم محافظه كار در مقابل ليبراليسم سوسياليست، در حالي كه ماركسيسم، به نحو روزافزوني، جذب قطب ليبرال مي شد; ابتدا به صورت روايت برنشتاين از آن و سپس به صورت روايت كائوتسكي و سرانجام، به صورت روايت لنينيستي آن. ليبراليسم دو امتياز برجسته داشت: نخست آن كه روند بنيادي نظام را منعكس مي ساخت - يعني گسترش بي پايان، انطباق پيوسته صورت و بازتوليد دائمي جوهر همراه با چشم انداز مشاركت همگاني در جامعه اي نيكو، هر چند كه اين جامعه هنوز نابرابر باشد. اين امتياز ليبراليسم كاملا شناخته شده است، اما به امتياز ديگر آن كم تر توجه شده و در واقع اغلب پنهان مانده است. ليبراليسم تنها ايدئولوژي اي است كه تقويت درازمدت ساختارهاي دولت، يعني پشتيباني استراتژيك از عملكرد اقتصاد جهاني سرمايه داري را ميسر مي سازد. محافظه كاري و سوسياليسم به جامعه اي فراتر از دولت مي نگرند، جامعه اي كه در ساير نهادها تجلي مي يابد. ليبراليسم دقيقا به خاطر اين كه فردگرا و قراردادي است حل نهايي اختلاف ها را در تصميم هاي دولت جست وجو مي كند. در ليبراليسم، چنين فرض مي شود كه دولت به تنهايي منافعي ازآن خود ندارد، بلكه برداري از مصالحه و اجماع اكثريت است. نقش دولت به عنوان داور قوي ترين نقشي است كه مي توان براي آن متصور شد. دليل اصلاح طلب بودن ليبراليسم و اين كه اصلاح طلبي گرايش به بالا بردن شان و مقام دولت دارد نيز همين است. ليبراليسم به دولت مشروعيت مي بخشد، در حالي كه محافظه كاري و سوسياليسم از لحاظ فلسفي اعتبار دولت را سلب اما مي كنند از آن جا كه نظام دولت براي كاركرد اقتصاد جهاني سرمايه داري اساسي است، محافظه كاري و سوسياليسم در شكل ناب خود نمي توانند در چهارچوب اقتصاد جهاني سرمايه داري نقش نظريه غالب را ايفا كنند. آن ها بايد به صورت تلفيقي جلوه گر شوند. ليبراليسم محافظه كار يا ليبراليسم سوسياليست. ادامه دارد