Hamshahri corpus document

DOC ID : H-780209-44480S1

Date of Document: 1999-04-29

وجدان شاميان و كوفيان روايتي ديگراز شكل گيري واقعه كربلا جستارگشايي: واقعه محرم و نيز ماجرايي كه بر سر سيدالشهداء و خاندان بزرگوار و ياران و اصحاب گراميش آمد، به گونه هاي مختلف روايت شده است. صحنه هاي جنگ و ستيز، ايثارها و شهادتها، گذشت و جانبازي و فداكاري و آزادگي و راستكرداري در يك سو و دروغ و دغل و خيانت و بي وفايي و ستم و ظلم و جور و بي رحمي و عداوت و عدوان در سويي ديگر. چنين ميداني با چنان خصايص متضادي هر ذهن پرسشگر و پرعاطفه را برمي انگيزد تا در رثاي راستي و مذمت دروغ و رياسخن و نوشته آورد. نوشته زير فراروايتي است كه با نثري روان و ديگرگون به ترسيم وقايع و رخنمودهاي سال 60 ه -. ق پرداخته است. ويژگي اين نوشته كه به مناسبت دهه اول محرم تقديم خوانندگان گرامي مي گردد سيالي و رواني گفتار نويسنده است كه گاه به شعر مي ماند. نوشته از دربار وهنگام خلافت و مرگ معاويه آغاز و سپس به كوفيان و بي وفايي آنان اشاره مي كند. با هم مي خوانيم: گروه معارف انسان در معبر زمان - 1 (وجدان بوسفيانيان ) وقتي كه ضحاك بن قيس; مايوس و عبوس; با كفش هاي معاويه از كاخ سبز بيرون شد، گردباد مرگ، تار و پود والي شام را در هم شكسته بود. كسي چه مي دانست كه حاكم مكار در آخرين ثانيه هاي تباه روزگاه عمر چه انديشيده؟ بود جز خداي تعالي و براستي كسي چه مي دانست كه معاويه را در خلوت دل با خداي منان و نداي وجدان رازي هست، و سخني به؟ نجوائي يا نه; آنهمه زمزمه آيات خدايي نيزبسان همه گفتاوردهاي وي خدعه اي بيش نيست. براي تحكيم حكومتي كه يكسره بر مكر استوار شده بود. آيا مي توان تصور كرد كه ترس مرگ، در آخرين لحظه عمر; نيز وحشت دوزخ در واپسين نفس، ولايتدار ستمكار را به مرور تاريخ و پذيرفتن حقانيت علي ( ع )و اولادش واداشته ؟ باشد چرا كه نه! اگر چه بوسفيانيان قرنها از سرزمين وجدان و ايمان دور افتاده بودند... اگر چه بوسفيانيان از قرنها پيش عقباي خود را در مسلخ دنياي دون ذبح كرده بودند... اگر چه بوسفيانيان از قرنها پيش سرشت و سرنوشت خويش را با عصبيت جاهلي و تابوي بت هاي تباهي و كاهلي آميخته بودند... با اينهمه از ميان اينان; معاويه اهل تامل اهل بود تعمق. گرچه تامل معاويه يكسره در كار ملك بود و به نيرنگ آغشته بود. گرچه تعمق معاويه همه سويه در بند دجالگي و به جفنگ آلوده بود. اما هرچه بود معاويه، مي توانست و مي بايست، در نقطه پايان دفتر مندرس زندگي اش تورقي داشته باشد در آنچه كرده است، در آنچه رفته است. بين او و علي (ع ).بين او و حسنين ( ع ). و به ديگر سخن بين خود و خويشتن خود. بين خود و و وجدان تار و مار خود. آنك ديگر هنگامه تجاهل نبود. مرگ را چه به؟ تجاهل طرف معاويه نيز عمر و عاص نبود كه با سفيه نمائي مقتدرانه، به اينسوي و آنسوي بكشاندش و در گنداب بيابانهاي سترون فسطاط رهايش كند. نه! زمان تجاهل و دوران تغافل گذشته بود. آنك گرداب هول مرگ معاويه را در خود گرفته بود و مي فشرد. مي فشرد و با خود تا دور دست قرون مي برد. مي برد و خاطرات پلشت دشت مخاطرات ذهن ماسيده اش را مي سترد و به لبان محتضرش مي سپرد. لبان والي مي لرزيدانگاري! به قصدسخني يا كنايتي پنداري! كركس انديشه از اعماق دره هاي وجود بي جود و منجمد بوسفياني پر كشيد. با منقاري شكسته و بالهايي بسته. و پرواز برحيوان حرام شد و بر چشمان رخوتناك مرد خرامي فرودآمد. معاويه را لرزشي بر ديده فرو نشست. كوشيد تا مگرپلك از پلك واگشايد. يا لب از لب برگيرد. در خود فرو غلطيد و در چالاب بويناك حسرت آماسيد. كجاست آن قهقهه هاي مستانه ات كه نفس را در سينه شام حبس؟ مي كرد كجاست آن عربده هاي برتر جويانه ات كه زهره را در بطن سران قبايل بوسفياني مي تركاند و استخوان در ميان خالد و وليد و مروان؟ مي پوكاند كجاست آن نيشخندهاي زيركانه ات كه سوداي خلافت را در دماغ عمرو؟ مي سوزاند كجائي؟ حاكم آنك، مرگ و معاويه و تنهايي! آنك تنوره وجدان و معاويه و رسوائي، تازيانه مرگ وجدان بر تنمايه سفله معاويه فرود آمد. ذهن زبون معاويه، با كرور كرور مكافات ازكدورت گودال زوال بيرون جهيد. والي كه مي رفت حاكميت خود را بر ملك هستي نخ نماشده خويش نيزاز دست دهد، حركتي به خود داد. جوليد. تا مگرحكومت و مكنت اجدادش را به رخ ملك الموت كشد. جنبشي كه نه; لايشي، و فرسايشي، تانزديكتر شود به هيچ كارگي ملك وجود. تا بود نحس به نبود كبود خاك پيوند خورد. وه! كه مرگ بر فرعونيان بوسفياني چقدر تلخ است نه شبه جزيره و شام را، كه پنداري جهان را، به اندازه عمرخويش بي كم بريده اند و كاست براي معاويه كه كنده شدن از كاخ سبز، سخت ناباورانه مي نمود، سركشيدن جام شوكران مرگ، نه ناگوار يا دشوار; كه نقطه ذوب تباهي و سياهي سپاهي بود كه در كمركش انهزام، زنده به گور مي شد. انديشه، وجدان انديشه تلنگر وجدان محتضر خاك بر سر; والي انديشيد: اي كاش مي توانست دمي بيانديشد پيش از آن كه دم فروبندد اما، مجال عمربيرحمانه مجمل بود و زمان به تاراج هستي او فرمان رانده بود. با اينهمه آن گاه كه معاويه از ذروه كاخ سبز به مغاك كوچه پس كوچه هاي شام فرود آمد، لحظه اي مهلت تفكر يافت. پشيماني؟ اعرابي اين ندايي كه بود كه والي را در آستانه شك و يقين، به ندامت فرا؟ مي خواند ندا نزديك اما ناشناس چندانكه بود معاويه باوجدان... چندانكه معاويه با انصاف. ايمان. مروت و مردي. معاويه نواله اي از ندا بر گرفت، تا شايد به خود آيد. هيهات. كركس ها سفره را تاراج كرده بودند و سگان شكاري بر لاشه آغشته به خون وجنون والي مي چريدند، ميلائيدند. در آن وانفسا; بوزينه اي به رقص وپايكوبي برخاسته بود و هلهله كنان، كركس ها را به صرف طعام ميهماني شام والي تحريص مي نمود. درد وحشتناكي در سر معاويه پيچيد. درونش به دوران افتاد و نفس هايش به شماره: حاضرم همه ثروتم را بدهم، مگرلختي بياسايم نه دركنار انبوه خنياگران و كنيزكان; به تنهائي. والي در آخرين گام نيز از فكرمكر و معامله بيرون نبود. انديشه والي سرشار از معامله هاي تهي بود. براي جذب جندب، صد كيسه براي طلا، تحميق هر چه بيشتر اشعث كندي يك كيسه طلا. براي پيروزي در صفين وبه خاك و خون كشيدن سردار اشتر نخعي، ولايت مصر. براي پيروزي خدعه بر سفاهت در دومتالجندل.. براي به نيزه كشيدن قرآن ها... براي بستن شريعه.. براي آشوب مصرو قتل محمدبن ابي بكر... براي مثله كردن عدي... براي فريب جعده و مسموميت ابامحمد (ص ) و... اينهمه را چگونه با خود به گور مي بري ؟ ابايزيد همان ندا تلنگر ديگري بر تن بي رمق معاويه زد و والي يك لحظه انديشيد: شايد بتوان با مرگ هم كنارآمد. شايد.. و مثل برق از ذهنش گذشت: اما تنها كسي كه نتوانستم با او به معامله بنشينم ابوتراب انديشه بود علي ( ع ); حاكم محكوم شام را در واپسين ثانيه هاي عمر نيز رها در نمي ساخت ميان اعراب شب پيشه شام نشين، والي بهتر از هركس ديگري بر حقانيت علي ( ع )واقف بود و برعدالت و شهامت و فضيلت علي ( ع )نيز. و چندانكه خواهي بر حقارت خود بر آستان رشادت علي (ع ) آشنا بود. با اينكه انفجار ناگهاني وجدان، تن و جان معاويه را قطعه قطعه كرده بود، بااين همه نبرد بدر را به خاطر آورد و خندق را. و شكستن كمر كفر را كه در پوشال غرور سركش عبدود چهره كرده بود. با وجودي كه معاويه سالهاي پي در پي مشغول توطئه و نيرنگ عليه بني هاشم بود، اما فقط و فقط يكبار در برابر امام علي ( ع )صف كشيده به بود قصد مصاف - و درصفين معاويه با تحسري عميق انديشيد: خدا لعنت كند پسر عاص را، هم او بود كه در صفين.... و ناگهان شهاب انديشه اي تندرسان ازذهن پسر بوسفيان گذشت و وجودش را همه روشن ساخت. اي كاش در صفين به ذوالفقار ابوتراب از پاي درآمده بودم... اي كاش. معاويه بر خود معاويه لرزيد يك آن، بي اختيار، از تمامي جور و جهل بوسفياني تهي شده بود و به مرز اثيري وجداني آبي رسيده بود. براميرالموءمنين چه؟ معاويه مي رود به خود آمد تازه، لختي آرام شده بود. لعنت بر اين بانگ نابهنگام. صداي ضحاك بود. معاويه صدا را شناخت. خشك و شكننده. پوسته هاي شكسته تملق در رگه هاي صدا پيدا بود. معاويه را اماناي پاسخ نمانده بود. نه حركت پلكي و نه تكان سري يا دستي، كه نشان دهد والي هنوز نمرده است. بار ديگر معاويه را ظلمت خاموش انديشه آتش زد. عمر! كجايي؟ عمر اي كاش عمر هم اينك اينجا بود. اينجا. در كنار بالين من معاويتبن و بوسفيان والي به سرعت فرمان وجدان را از ياد برد كه دمي پيش بر زمينه رويايي شيرين، آرزوي هلاك پسرعاص را كرده بود: كجائي ؟ ابامكر؟ كجائي شايد، معاويه با خود به اين نتيجه رسيده بود كه عمرقادر است با طرح نيرنگي او را از ضيافت كركس ها بيرون كشد. اما شام كجا و فسطاط؟ كجا معاويه قهقهه هاي عمر را كه به نيل زده بود مي شنيد. بي كه بشنود. ز كابوس والي تمامي نداشت. چنگال وجدان در تن و جان والي فرو رفته بود و اماني نبود. چگونه اي؟ ابايزيد باز هم صداي شوم ضحاك بود. يزيد. يزيد؟ كجاست معاويه را يزيد به ياد او آمد بااينكه نيك بر احوال پسر آگاه بود و مي دانست كه از اين جرثومه معاويه ديگري سرنخواهد كشيد با اينهمه، سخت مصمم بود كه ميخ يزيدرا به جاي خود بكوبد. هم از اين رو عليرغم همه قول وقرارهايي كه با حسن بن علي ( ع ) گذارده بود، در هر فرصتي، يزيد رابه كنجي مي كشيد و با وي از كار ملك و تدبير و تامل در حكومت سخن گاه مي گفت به نرمي و مهرباني و گاه به درشتي و تندزباني. تمهيد محبت وخشونت معاويه، يكسره در يزيد بي اثربود. يزيد در كار خود بود و معاويه مي انديشيد: اين جوانك خيره سر، آخر، دولت بوسفياني را به باد خواهد داد. دولتي كه با آن همه حيله و قتل وغارت برپا شده بود، مي توانست به برهم زدن پلكي دريكي از شبزنده داريهاي يزيد فرو ريزد. اين بزرگترين دغدغه معاويه خوره بود جانش. زخمي عميق بر استخوانش. ترا پس از مرگ به حكومت چكار؟ اعرابي نداي وجدان معاويه را به خويشتن خواند. مرگ در كاخ سبز، به بيضه نشسته بود. حتي طعم دهان ضحاك نيز به مرگ آغشته خليفه بود به سلامت باد، يزيد به شكار رفته است. و يزيد چند روز پيش از آن كه معاويه از عرش خود ساخته به فرش كنيزكان پرداخته فرو غلتد، به شكار رفته بود با آن كه از وخامت حال پدر نيك باخبربود. با آن كه اتراق مرگ را در حوالي كاخ سبز ديده بود. در اين حال رسم مردانگي حكم نمي كرد كه فرزند، پدر را به حال زار و نزارخود رها كند و به عياشي بشتابد. يزيد كجا و مردانگي؟ كجا يزيد كجا و مروت فرزندي كه حتي در سنت هاي جاهلي و قبيله اي اعرابنيز ريشه داشت،؟ كجا معاويه كم يا بيش، نسبت به ابوسفيان نيمچه عاطفه و محبتكي - گيرم از سرشيطنت - داشت. اما يزيد - آن قاطر چموش - هيچ از پدر به ارث نبرده بود. الاخباثت. نه حفظ ظاهر مي دانست و نه حتي حفظ چند حديث و آيه. گيرم به تظاهرهمنشيني با پيران قوم و صحبت شيخان آل اميه را خوش نمي داشت و مصاحبت با هرزگاني چون وليد وبوزينگان درباري و سگان شكاري و سياه مستي و طرب مفرط را خوشتر مي داشت. و در اين ميان سياست معاويه در دشت پلشت وجود يزيد راه به جايي نداشت. و معاويه خود بهتر از هر كس ديگري مي دانست كه يزيد اين بار كج را به منزل نخواهد رساند. چشمان بي رمق معاويه، نيمي باز و نيمي بسته چرخي خورد و در كاسه گاه ماسيد. كركس ها والي را و آسمان شام را به چريدن لاشه اي دوره كرده بودند و از يزيد خبري نبود. پنداري معاويه، پاسخ ضحاك را نشنيده بود. روز يكشنبه از ماه رجب سنه ستين، معاويه مرد. دراين گاه يزيد دور از غوغاي مرگ فرعون در حوران ثنيه - منطقه اي در حوالي شام - به عيش و عشرت مشغول بود. و در حجاز و عراق و ايران، موءمنان، انفجار فاجعه را و سوگ حوادث آتيه را به تعزيت نشسته بودند.. وجدان شاميان، انسان در معبر زمان آنگاه كه نامه ضحاك بن قيس در شكارگاه حوران ثنيه به والي جوان رسيد غوغايي برپا بود، يزيد در سايه سار چادري زربفت، كنار كنيزك رومي خود لميده بود و خنياگران به غنا مشغول بودند و طباخان دستكار لذيذ را با گوشت تازه و ترد شكار به مزاج اميرزاده مي آزمودند. سرخي شراب كهنه - كه زياد بن ابي از فارس براي يزيد فرستاده بود - چهره بي تاب او را تاب داده بود. پلكهايش سنگين و سرش ملنگ و منگين بود. شراب فارس يزيد را با خود برده بود و بوسفيانزاده را طاقت هيچ نمانده بود الاعشوه هاي كنيزك و تنهايي و چنين بود كه به لحظه اي شتابناك اطراف يزيد تهي از جنبندگان شد و او ماند و مرگنامه معاويه - كه ضحاك نبشته بود - و كنيزك و تنهايي و گنگي مستي. اميرزاده مهر از نامه كه برگرفت، خود را به تمامي بر فراز امارت شام چشمان ديد يزيد به سياهي مي نشست و پلك فرو فتاده، مهلت را از دستخط مي گرفت. پلك بر پيام پيك مي غلطيد. مي چربيد و سرخوشي نشئه شراب بر اندوهناكي ناگزير مرگ پدر. و يزيد به هر جان كندني كه بود برخاست و خواست تا انحناي قامت از سيطره پير خمره راست كند. نامه قيس او را به دمشق فرا مي خواند. به تعجيل. كاخ و تخت امارت خالي بود و سكان ستم هم. از ثنيه تا دمشق به تاخت سه شبانه روز راه در ميان بود. سوداي امارت خواب و راحت در چشم يزيد مي شكست و زانوان اسبان از راه مانده را نيز يزيد، تصورش را هم نمي كرد كه آنهمه به امارت شايق و راغب باشد. در اعماق دشت پلشت وجود يزيد شوق خلافت شعله مي كشيد... شوقي ناكام از بوسفيان تا كام وجدان بي جان معاويه. شيرين براي بوسفيانيان و تلخ همچون عبور دشنه اي زنگار گرفته از اعماق جان مجروح مسلمانان. شب سوم، يزيد و سوارانش به دروازه دمشق رسيده بودند. همگان اما با يك حساب سرانگشتي. صبحگاهان را زمان عبور امير جوان از دروازه شام پنداشته بودند. يزيد دوست تر مي داشت كه شبي ديگر را بي قيل و قال امارت در كنار كنيزكان و خنياگران به صبح رساند. چنين بود كه فرمان به اتراق داد. * آن شب يزيد را ياراي تحمل هيچ بني بشري حتي نبود سوگلي حرمش را نيز ديد نتوانست. خستگي تاخت روزانه، مرگ معاويه و سوداهاي بي شماري كه يكسره زير و زبرش كرده بود، طاقت مصاحبت اين و آن را از او ستانده بود. و يزيد تنهاي تنها بود بي بوزينه و ساقي سيم ساقش، كه اندازه او را بهتر از هركس ديگري مي دانست و بويژه زماني كه يزيد در حول و حوش معاويه اجازه بود نمي داد كه هفت خط جامش لبالب شود كه مقدس مابي معاويه را تاب تحمل سياه مستي فرزند - آنهم در حضور ظاهرپرست شيوخ شام - نبود. و يزيد، بيرون از اندازه مي ريخت و سر مي كشيد. جرعه، جرعه نه، پياله پياله مي نوشيد. چه تفاوت كه پياله ها از خاك يمن باشد يا نيشابور، يا؟ چين اگر هاويه شام يا كاسه سر معاويه نيز بود، فبها، كه ظرف و ظروف همسان بود. يزيد را مستي شراب و رخوت خواب ربوده بود. شب از نيمه گذشته بود كه يزيد در جاي خود غلتي خورد و از تختگاه فرو غلتيد. پياله هاي خالي و جام سيمين تهي از شراب واژگون شد. يزيد نيز. اميرالظالمين هنوز بر تخت امارت نشسته، در آستانه ورود به دمشق از سرير بخت افتاده بود. از درزهاي خيمه گاه، نسيم خنكي مي وزيد و سردريها را به جنبشي آرام مي كشيد. جز عوعوي سگان شكاري و رد صداي عبور گيج نگهبانان، كه هر از چند گاهي در خيمه يزيد مي پيچيد، هيچ صداي ديگري به گوش نمي رسيد. و مگر كسي را پرواي آن بود كه به گاه غنودن اميرزاده لب از لب به قصد سخني بگشايد. * آن شب اما بسان شبهاي ديگر نبود. حتي اگر زمين و زمان كن فيكون مي شد. حتي اگر شيپور جنگ نهايي در پس پشت گوش اميرزاده مي غريد، حتي اگر زلزله اي بند از بند آدميان مي دريد.. اميرزاده را توان تحركي نبود. شراب و خواب، يزيد را گنگ و منگ بر زمين زده بود آن شب نخستين شبي نبود كه اميرزاده را نشئه شراب با خود مي برد. آخرين شب نيز - بي شك - نبود. تفاوت آن شب با شبهاي ديگر در آن بود كه اميرزاده سايه سنگين امير را مدفون مي ديد. در اعماق خاك دمشق. و خود را بر فراز بام شام مي ديد و تمامي ولايت اسلام را در زير پاي خود مي ديد. و اكابر و اعاظم اموي را كه به تهنيت امارت او آمده بودند، نيز. و اغنيا را كه مغبون روغن زباني خود بودند، نيز. و يزيد سوار بر بوزينه اي غول پيكر، سپاهيان بوزينه سان را فرمان مي راند. هر يك از بوزينه سانان به يكي از اهالي نااهل شام مي مانست. بوزينه مركب يزيد - كه پنداري مجموعه اي از بوزينگان بود - سر و تن و سم خود را هر يك از جايي وام گرفته و به صورتي همگون آميخته از بود عمر و عاص - كه آنك استخوانش نيز پوسيده بود - تا رهبران فتنه جمل و غوغاي نهروان غريب غوغايي بود. يزيد چشم دواند تا مگر در ميان لشكر شام آشنايي بيابد، كه به آدميان مانسته تر باشد. تا بوزينگان، نيافت. در كشاكش آن غوغا، ناگاه، بوزينه، آدميي يكسره رنگ و بوي انساني به خود گرفت و از لشكر شام باردي از بي ردي جدا شد و در فضاي مهتابگون گم كه نه، پيدا شد. يزيد پيش از اين نيز مرد را ديده در بود؟ كجا هر چه بيشتر انديشيد، كمتر فهميد. و چنين بود كه لاجرم به ولوله بوزينگان شامي كه يكصدا نام مرد را هلهله مي كشيدند، گوش چيزي خواباند نه شنيد و نه ديد. گويي صم و بكم شده بود يزيد. ادامه دارد دكتر محمد قراگوزلو