Hamshahri corpus document

DOC ID : H-780209-44479S1

Date of Document: 1999-04-29

سياست و فرهنگ در نظام متحول جهاني دهه هشتاد ميلادي با فريادي بلند ختم شد، نه با آهي كوتاه سال 19890 فروپاشي ماركسيسم - لنينيسم به عنوان شيوه حكومتي، نظام ايدئولوژيك و قطب جاذبه سياسي بود. ناگهاني بودن اين فروپاشي (و اساسا خود فروپاشي ) از نظر اكثر مردم شگفت انگيز مي نمود. اين واقعه شگفت انگيز براي بسياري از مردم اسباب شادماني را فراهم ساخت چون خبر از پيروزي آزادي بر استبداد مي داد. براي بعضي ديگر، اين واقعه نوميدكننده بود و نشان از توهم و رنگ باختن (اگر نه از ميان رفتن ) خوش بيني انقلابي داشت. تحليل هايي كه در مدت كوتاهي پس از اين وقايع براي تبيين آنها ارائه شد گرفتار آفت بي انسجامي، رويداد - مداري (يا واقعه اي اگر، بخواهيم از تمايزي كه فرنان برودل ميان سه نوع زمان تاريخي قايل شد استفاده كنيم ) بود و به اندازه كافي ماهيت ساختاري و چرخه اي، يا باز هم به تعبير برودل اقتراني نداشت. حتي اگر وقايع بزرگ را بدون فاصله گرفتن از متن آنها تجزيه و تحليل كنيم، درك صحيح آنها ميسر نيست و واقعه 1989 نيز به راستي واقعه اي بزرگ تلاش بود در اين راه يعني ] تجزيه و تحليل وقايع بدون فاصله گرفتن از [آنها باعث سوء تعبير وقايع و مهم تر از آن موجب آموختن درس هاي غلط از آنها مي شود. اين چيزي است كه من از رخ دادن آن هراس دارم: ما در حال گذار از دوره استنباط پي آمدهاي وقايع 1989 هستيم استنباطهايي كه ماهيتي عجولانه و كاملا تحريف شده دارند; تنها بايد اميدوار بود كه اين دوره كوتاه باشد. هم اينك، در جهان كمونيست سابق، يعني جايي كه در آن جادوي بازار دارد جانشين جادوي برنامه ريزي مي شود، نتيجه گيري هاي غلطي باب شده است و اين در حالي است كه بازار، در مجموع، براي رفاه اقتصادي، ابزاري سودمندتر از برنامه ريزي اقتصادي براي اين دولت ها نيست، چون مشكلات اقتصادي عمده اين دولت ها از مكانيسم هاي اقتصادي داخلي آنها ناشي نشده است (و نمي شود ) بلكه، از جايگاه ساختاري آنها در اقتصاد جهاني سرمايه داري نشات مي گيرد. در جهان غرب نيز نتيجه گيري غلطي به عمل مي آيد و فروپاشي لنينيسم، پيروزي ليبراليسم ويلسوني تفسير مي شود. در حالي كه در واقع سال 1989 تنها خبر از مرگ لنينيسم نمي دهد، بلكه گوياي از ميان رفتن هر دو قطب تعارض بزرگ ايدئولوژيكي قرن بيستم است، يعني مرگ انديشه جوامع آرماني كه ليبراليسم ويلسوني ولنينيسم نويد دهنده آن آن چه بودند ما در اروپاي شرقي شاهد آن بوده ايم بيش از آن كه نشان از روحيه اي داشته باشد كه بر وقايع سال هاي 1789 1776 يا حكمفرما بود گوياي پس لرزه هاي وقايع 1968 است. در جهان سوم نيز نتيجه گيري هاي درستي صورت نمي گيرد و بسياري، فروپاشي لنينيسم را تضعيف نهايي اين كشورها در مبارزه با سلطه اقتصادي شمال تلقي مي كنند، در صورتي كه لفاظي هاي شوروي در چهل و پنج سال گذشته در راه مبارزه كشورهاي جهان سوم فايده اندكي داشته است و ضعف موضع فعلي آنها، در درجه اول، ناشي از ادامه كاركرد اقتصاد جهاني سرمايه داري، در درجه دوم ناشي از ناكارآيي استراتژي هاي توسعه شان ملي و در درجه سوم ناشي از ناتواني (و بي ميلي ) اتحاد شوروي از پشتيباني از آنهاست. متهم ساختن گورباچف به تجديد نظر طلبي همان قدر نشان از رويداد - مدار بودن دارد و نامربوط جلوه مي كند كه لخ والسا را مشابه تام پين قلمداد كردن. پايان كمونيسم واقعه اي ناگهاني و غيرمنتظره نبود، بلكه بخشي از فرايندي بزرگ تر است كه عنصر اصلي آن، در واقع، پايان منتظر عصر تسلط امريكا بر نظام جهاني است. بسياري از مفسران سال 1989 را سرآغاز دوران صلح امريكايي تلقي كرده اند، اما نظر من كاملا عكس آن است; به طوري كه سال پايان 1989 دوران صلح امريكايي تلقي مي گردد. جنگ سرد پايان يافته، بنابر اين دوران صلح امريكايي نيز به سر رسيده است. براي درك وقايع سال 1989 لازم است سه بردار بنيادي تجزيه و تحليل شوند. اولين آنها الگوي چرخه اي تسلطها در نظام نوين جهاني است. دوم، برملا شدن پوشش هاي ايدئولوژيك اقتصاد جهاني سرمايه داري بين سال هاي 1789 تا 1968 است و سوم فقدان قطعيت عميق مفهوم تكامل يا چگونگي وقوع گذار از نظامي تاريخي به نظامي ديگر است. توصيف هريك از بردارها بحث هاي مفصلي مي طلبد. همه آن چه مي توانم در اين مقاله انجام دهم ترسيم تصويري وسيع و گسترده است. يكي از ساختارهاي بنيادي اقتصاد جهاني سرمايه داري ظهور و سقوط چرخه اي تسلطها در نظام جهاني است. داستان سومين تسلط يعني تسلط ايالات متحده را مي توان از 1873 شروع كرد، يعني آغاز به اصطلاح ركودبزرگ قرن نوزدهم. از اين زمان به بعد، مي توان گفت كه عصر تسلط بريتانيا به پايان رسيد. البته، بريتانياي كبير هنوز كاملا قدرتمند بود و در حقيقت، هنوز قدرتمندترين و ثروتمندترين كشور نظام جهاني به شمار مي رفت. اما ديگر قدرتي مسلط نبود و برتري اقتصادي آن از ميان رفته بود. از آن زمان، بريتانيا با رقابت آلمان و ايالات متحده مواجه شد كه دو رقيب براي جانشيني آن كشور به شمار مي رفتند. حتي رقابت اقتصادي فرانسه نيز براي بريتانياي كبير دوباره مسئله ساز شده بود. پي آمدهاي ژئوپليتيكي اين امر بسيار عميق و فوري بود. اروپا (يا اروپايي گسترش يافته، به طوري كه اين اصطلاح روسيه و ايالات متحده امريكا را هم در برگيرد ) از موقعيتي كه در آن اراده سياسي بريتانياي حكمفرمابود، به موقعيتي گذار كرد كه اين ويژگي ها را داشت: احياي موازنه قوا، رقابت حاد بين قدرت هاي بزرگ و تغييرات ناپايدار در حدود اتحادها نيم قرن، اين رقابت خود را در جهان فرااروپايي يعني، مناطق پيراموني و نيمه پيراموني اقتصاد جهاني، جلوه گر ساخت: تلاش براي ايجاد مستعمرات در آفريقا، آسياي جنوب شرقي و اقيانوس آرام; اضمحلال امپراتوري هاي عثماني و چين و مداخلات نظامي در مكزيك، امريكاي مركزي و كاراييب و سرانجام حادثه اي در سارايوو، يعني بخشي از پيرامون كه خود را وارد قاره اروپا كرده بود، باعث شعله ور شدن جنگ جهاني اول شد كه به مثابه نقطه اوج رقابت بين الدولي بود. با اين همه سال 1917 سالي مهم محسوب مي شود. سال 1917 سال انقلاب اكتبر در روسيه بود - يعني به قدرت رسيدن بلشويك ها از طريق شورش. سال 1917 سال ورود ايالات متحده امريكا به جنگ نيز بود كه اين خود گواه آن است كه مسئله اساسي به هيچ وجه سرنوشت مردم منطقه دور افتاده بالكان نبود، بلكه بيش تر رقابت امريكا و آلمان بر سر كنترل نظام جهاني در دوره بعدي مطرح بود. البته، آلمان در جنگ جهاني اول بازنده اما بود درست مانند فرانسه، كه از اعتراف به شكست خود از بريتانياي كبير در عرصه نظام جهاني در 1763 سر باز زده بود و بر دور ديگري از نبرد اصرار مي ورزيد (كه از 1792 تا 1815 جريان پيدا كرد ) آلمان، نيز از اعتراف به شكست در عرصه نظام جهاني در 1918 سر باز زد و بر دور ديگري از نبرد اصرار ورزيد (كه از 1939 تا 1945 جريان داشت ). اگر آخرين دور مبارزه امريكا با آلمان را در طول قرن بيستم با آخرين دور مبارزه بريتانيا با فرانسه در قرن هجدهم مقايسه كنيم تشابه ژئوپليتيكي و تفاوت ژئوكالچري جالبي را مشاهده مي كنيم. هر سه نبرد براي كسب تسلط بر تاريخ نظام نوين جهاني بين قدرت هاي دريايي و زميني رخ داد و جالب اين كه در هر سه، قدرت هاي دريايي پيروز شدند، اما آنها به كمك نيروهاي زميني قدرتي قاره اي نيازمند بودند. بريتانياي كبير در آخرين دور مبارزه خود با شكست فرانسه به كمك روسيه نيازمند بود و امريكا نيز در آخرين دور مبارزه خود براي شكست آلمان باز به كمك روسيه نياز داشت. اما در اين جاست كه اختلاف ژئوكالچري رخ مي نماياند. فرانسه در 1789 انقلاب را تجربه كرد و همين امر به اين كشور در آخرين دور مبارزه اش با بريتانيا كمك ژئوپليتيكي در خور توجهي كرد. هنگامي كه نيروهاي فرانسوي از مرزهاي كشورهاي اروپايي عبور مي كردند (چه زماني كه فرانسه تحت حكومت كنوانسيون بود و چه زماني كه تحت حكومت ديركتوار و پس از آن امپراتوري قرار داشت ) حداقل، در سال هاي نخست به صورت پيشگامان پيروزمند آرماني جهان شمول پديدار شدند. آنها تجسم انقلاب عليه رژيم كهن به شمار مي آمدند. آلمان، قبل از آخرين دور مبارزه اش، انقلاب جهان شمول مشابهي را تجربه نكرده وقوع بود چنين انقلابي در آلمان محتمل بود و حتي بلشويك هاي روس نيز به آن اميدوار بودند. اما اين انقلاب روي نداد. شايد اسپارتاكيست ها پيش از وقت دست به اقدام زده بودند. شايد آنان مي بايست تا 1933 صبر مي كردند. در هر صورت تا 1933 اسپارتاكيست ها از صحنه خارج شده بودند و تنها انقلابي كه آلمان خودرا صاحب آن مي دانست روحيه ضد جهاني هنگامي داشت كه نيروهاي آلماني بعدها از مرزهاي كشورهاي اروپايي عبور مي كردند (به استثناي اتريش ) حتي در روزهاي نخست در حكم قهرمانان انقلابي مورد استقبال قرار نگرفتند و برعكس، عاملان سيه روزي شناخته شدند. اين تفاوت ژئوكالچري - يعني اين واقعيت كه پس از 1917 اين روسيه بود كه تجسم آرماني جهان شمول به شمار مي رفت منجر به پيدايش وضعيت ژئوپليتيكي عجيب و متزلزلي شد. سال 1917 از يك لحاظ ديگر نيز نقطه عطف به شمار مي آمد. در اين سال بود كه دونظريه پرداز بزرگ قرن بيستم وارد صحنه جهاني شدند - وودروويلسون و نيكلاي لنين. ويلسون مبلغ امريكانيسم يا پيشنهاد امن تر ساختن جهان براي دموكراسي بود. لنين مبلغ كمونيسم يا پيشنهاد به قدرت رساندن طبقه كارگر در همه جا به عنوان طبقه اي جهاني بود. در آن زمان درست تا 1989 اين دو برنامه به عنوان ايدئولوژي هاي بديل و متضاد ارائه شدند. با اين حال، نقاط مشترك اين دو ايدئولوژي بيش از آن چيزي بودكه هر يك از اردوگاه خواستار پذيرش آن بودند. آن ها در ميراث عصر روشنگري و اين عقيده كه بشر مي تواند به شيوه اي عقلاني و آگاهانه جامعه اي نيكو بنا كند شريك بودند. آن ها در اين عقيده نيز شريك بودند كه دولت براي بنا نهادن جامعه به عنوان محلي براي تصميم گيري عقلاني، آگاهانه و جمعي، ابزاري اصلي است. آن ها هر دو بينشي دنيوي نسبت به آينده داشتند. هر دو آرمان تعيين حق سرنوشت ملت ها را به ارمغان آوردند، ملت هايي كه مي بايست همگي برابر باشند. سرانجام، آن ها هر دو نويد جامعه اي آرماني را مي دادند. آن ها در اين نظر نيز اشتراك داشتند كه تاريخ به گونه اي گريزناپذير در حال حركت است و به سرعت در جهت نيل به آرمان هاي جهان شمول آن ها سير مي كند، آرمان هايي كه، به گفته آن ها، در نهايت، همه را در برخواهد گرفت. نوشته: ايمانوئل والرشتاين ترجمه: پيروز ايزدي ادامه دارد