Hamshahri corpus document

DOC ID : H-780208-44458S1

Date of Document: 1999-04-28

..كه سعدي گوي بلاغت ربود دوران شناسي آثار سعدي - بخش پاياني o اشاره چهارشنبه هفته گذشته روز سعدي بود، به همين مناسبت كنگره اي با حضور سعدي شناسان در مقبره شيخ مصلح الدين سعدي شيرازي برپا شد. در اين كنگره مقاله اي از ناصر پورپيرار با عنوان دوران شناسي آثار سعدي قرائت شد. بخش نخست اين مقاله را هفته گذشته در همين صفحه خوانديد، اكنون بخش پاياني آن تقديم حضورتان مي شود: و بالاخره با مفتاح سوم، اين مطلب گشوده مي شود كه غزليات حافظ را مي توان از نظر فصاحت، ارزش ادبي، قدرت بيان و مضمون انديشه گروه بندي كرد. آقاي نصرالله مرداني در حافظ غزليات خواجه را به 6 دسته تقسيم كرده 23 غزل را عالي 1 و 43 غزل را 2 135 عالي غزل را 1 180 خوب غزل را 2 77 خوب غزل را متوسط 1 و بالاخره 29 غزل را متوسط 2 شناخته اند. اگر بخواهيم دسته بندي فوق را كه كمي خجولانه و دست به عصاست، به صورت صريح تري درآوريم، به اين نتيجه ي آشكارتر و بي ابهام تر مي رسيم كه غزليات خوب ديوان خواجه 66 غزل غزليات متوسط 315 غزل و غزليات سست آن 106 غزل است. من البته اسلوب ايشان را در اين ارزش گذاري نمي دانم ولي مي دانم كه در يك بررسي خوش بينانه، دست كم ربعي از غزليات خواجه، آن چنان كه در يكي دو نمونه ي زير مي آورم، به گونه اي همه جانبه سست است و معلوم مي كند كه سير فصاحت و انديشه در حافظ، به مقتضاي افزوني عمر و ظرفيت انبان تجربه و فراگيري خواجه، رو به كمال و فزوني است و خود حجت ديگري است بر غزل سرايي خواجه از جواني و ناپختگي تا زوال زبان به زور بازوان مرگ. دل من در هواي روي فرخ بود آشفته همچون موي فرخ... رفتم به باغ صبح دمي تا چنم گلي آمد به گوش ناگه ام آواز بلبلي.... اينك همين اسلوب و همين مفاتيح را در كليات شيخ بزرگوار سعدي شيراز نيز به كار گيريم. سعدي اگر از نوجواني در صف صاحبان سخن مي رفت، بايد در كليات او ردي از نام و دوران سعد زنگي، ابوبكربن سعدبن زنگي و سعدبن ابوبكر بن سعد زنگي را، كه در فاصله ي نوجواني تا پنجاه و چندسالگي شيخ بزرگوار به شيراز حكم رانده اند، بيابيم. گفتيم كه زمان تاليف گلستان و بوستان به تصريح شاعر و تدقيق در مطالب آن به پس از پنجاه سالگي سعدي محول است و از چرخه تحقيق ما بيرون مي ماند. با اين همه اگر تاريخ رسمي و تاليف گلستان و بوستان را بپذيريم، معلوم مي شود كه سعدي در يك دوران كوتاه و يك ساله ي خلاقيت، در مواضع متعددي در گلستان و بوستان از ابوبكربن سعد زنگي، به پند، يا به تلطف و تنبيه ياد و نام برده است و در هر دو كتاب مستطاب، به آستانه و نام ابوبكر بن سعد زنگي اشاره دارد. در بوستان مي گويد: ولي نظم كردم به نام فلان مگر باز گويند صاحب دلان كه سعدي كه گوي بلاغت ربود در ايام بوبكر بن سعد بود سزد گر به دورش بنازم چنان كه سيد به دوران نوشين روان جهان بان دين پرور دادگر نيامد چو بوبكر بعد از عمر و در مقدمه ي گلستان نيز مي آورد: بل كه خداوند جهان و قطب دايره ي زمان و قايم مقام سليمان و ناصر اهل ايمان، اتابك اعظم، مظفرالدنيا و الدين، ابوبكر بن سعدبن زنگي، ظل الله تعالي في ارضه، رب ارض عنه و ارضه، به عين عنايت نظر كرده است و تحسين بليغ فرموده و ارادت صادق نموده. بدين ترتيب گلستان و بوستان هر چند در اواخر عمر و سلطنت ابوبكر بن سعدبن زنگي يعني در فاصله دو سال و اندي مانده به مرگ ابوبكر تاليف شده، باز هم لااقل در قريب به هفت موضع از اين دو كتاب ذكري از سلطان به وجوه گوناگون رفته است و آن چه از نام ابوبكربن سعد بن زنگي در قصايد و مراثي مي بينيم نيز، به پس از حادثه ي خراب بغداد به سال كه 656 باز هم پس از تاليف گلستان و بوستان است مربوط مي شود. اما در غزليات شيخ مطلقا و از هيچ بابي ذكري از سعدبن زنگي و ابوبكر بن سعدبن زنگي نيامده است. حال آن كه اگر غزليات را حاصل دوران پيش از تاليف گلستان و بوستان بدانيم، بايد دست كم يك مورد ياد، اگر نه از سعدبن زنگي، لااقل از ابوبكر بن سعد بن زنگي در آن بيابيم. اما در مجموعه غزليات، مقدم بر همه از سعدبن ابوبكربن سعد زنگي، در بيت آخر غزلي با مطلع چو ترك دلبر من شاهدي به شنگي نيست نامي آمده است: دوم به لطف ندارد عجب كه چون سعدي غلام سعد ابوبكر سعدزنگي نيست به اين قرينه و به سنجش مفتاح نخست مي توان گفت كه سعدي سرودن غزل را پس از اتمام گلستان و بوستان و پس از درگذشت ابوبكربن سعد زنگي آغاز كرده است. مفتاح ديگر، جست و جوي بابهاي مختلف گذر عمر، جواني، ميان سالي و پيري در كليات شيخ بي هيچ است واهمه و ترديد و تاخير مي توان مدعي شد كه در سراسر تاليفات سعدي و در آن كليات كبير، هرگز شاعر از جواني و يا ميان سالي خويش، مگر به دريغ از گذشت آن، ياد نكرده است. هيچ بيت و اشاره و صراحتي در گلستان و بوستان و قصايد و غزليات و قطعات و رباعيات نمي يابيم كه در آن شيخ ما مدعي جواني و يا حتي قدرت و توانايي شده باشد. درست به همان اندازه كه در هزليات و مضاحك و خبيثات، سعدي شنگول سيري ناپذير مدعي خوش دلي و توان جسمي را مي يابيم، در بخش هاي ديگر كليات به صدها زبان مي شنويم كه سعدي در كار گله و شكايت از ضعف و سستي و پيري و گذشت عمر است. دريغ روز جواني و عهد برنايي نشاط كودكي و عيش خويشتن رايي سر فروتني انداخت پيريم در پيش پس از غرور جواني و دست بالايي دريغ بازي سرپنجگي كه برپيچيد ستيز دور فلك ساعد توانايي ( سعدي، مواعظ ) ماهي اميد عمرم از شست برفت بي فايده عمرم چون شب مست برفت عمري كه از او دمي به جاني ارزد افسوس كه رايگانم از دست برفت هر سرو قدي كه بگذرد در نظرم در هيئت او خيره بماند بصرم چون چشم ندارم كه جوان گردم باز آخر كم از آن كه در جوانان نگرم تنها ز همه خلق و نهان مي گريم چشم از غم دل به آسمان مي گريم طفل از پي مرغ رفته چون گريه؟ كند بر عمر گذشته آن چنان مي گريم ( سعدي، رباعيات ) من تن به قضاي عشق دادم پيرانه سر آمدم به كتاب مي با جوانان خوردنم باري تمنا مي كند تا كودكان در پي فتند اين پير درد آشام را... با جوانان راه صحرا برگرفتم بامداد كودكي گفتا تو پيري با خردمندان نشين... اي محتسب از جوان چه خواهي من توبه نمي كنم كه پيرم... دوران دهر و تجربت ام سر سپيد كرد وز سر به در نمي رودم همچنان فضول... دور به آخر رسيد و عمر به پايان شوق تو ساكن نگشت و مهر تو زايل... عشق پيرانه سر از من عجبت مي آيد چه جواني تو كه از دست ببردي دل پير... به شير بود مگر شور عشق سعدي را كه پير گشت و تغير در او نمي آيد... برف پيري مي نشيند بر سرم همچنان طبع ام جواني مي كند... دربرابر اين نمونه ها و صدها و صدها بيت ديگر از همين دست، حتي مصرعي در بيان جواني و ميان سالي شاعر نمي يابيم و اشاره اي به قدرت و صولت جواني در كليات نيست. آيا اين مطلب محل تامل فراوان نيست كه سعدي در كليات جز از شكستگي، عجز، ناتواني، بيچارگي، لاعلاجي و افتادگي خويش نمي گويد و جز ترحم از حبيب و رقيب انتظاري ؟ ندارد در تمامي كليات اميد به آينده، گردن كشي و قدرت نمايي سيماي نمي يابيم شاعر در كليات تصوير انسان افتاده اي است كه در كار افسوس بر گذشته بر باد رفته است. با چون خودي درافكن اگر پنجه مي كني ما خود شكسته ايم چه باشد شكست ما... من كه با مويي به قوت برنيايم اي عجب با يكي افتاده ام كو بگسلد زنجير را... اين رمقي نيز كه هست از وجود پيش وجودت نتوان گفت هست... يعلم الله كه خيالي ز تن ام بيش نماند بل كه آن نيز خيالي است كه مي پندارند... شرط است دستگيري دردمندگان و من هر روز ناتوان ترم اي دوست دست گير... نه او به چشم ارادت نظر به جانب ما نمي كند، كه من از ضعف ناپديدارم... بيش احتمال سنگ جفا خوردنم نماند كز رقت اندرون ضعيف ام چو جام شد ( سعدي، ابيات مختلف از غزليات ) سعدي كليات، سال خورده پير تجربه اندوخته اي است كه جز هشدار و تنبيه و آرزو و تحذير، نوايي نمي خواند و زبان فصيح اش به ستايش عشقي مي گردد، كه از فرط ناتواني، كام روايي در آن را به خود باور ندارد. هرگز انديشه نكردم كه تو با من باشي چون به دست آمدي اي لقمه ي از حوصله؟ بيش... تو را كه اين همه بلبل نواي عشق زنند چه التفات بود براداي منكر زاغ... از در خويشم مران كاين نه طريق وفاست در همه شهري غريب در همه ملكي گداست... سعديا اگر نكند ياد تو آن ماه مرنج ما كه باشيم كه انديشه ي ما نيز كنند... من بي مايه كه باشم كه خريدار تو باشم حيف باشد كه تو يار من و من يار تو باشم... كهن شود همه كس را به روزگار ارادت مگر مرا كه همان عشق اول است و زيادت... جان باختن آسان است اندر نظرت ليكن اين لاشه نمي بينم شايسته ي قربانت... مكن ار چه مي تواني كه ز خدمتم براني نزنند سايلي را كه دري دگر نباشد... ( سعدي، ابيات مختلف از غزليات ) چنين است كه در كليات سعدي رنگين كمان عمر ناپيداست، غروب ابر و خاكستر گرفته ي آماده به اشكي است كه سعدي در آن، به انتظار اجل، از ناتواني و جفا ديدگي ناله مي كند و ياد ايام رفته مي شمارد. از اين ها، همه كه بگذريم به يكدستي سروده ها و گفته هاي سعدي مي رسيم. بلبلي است كه نغمه ي بي گاه بيرون از پرده نخوانده است. چرا كه او به زماني از عمر به خلق كلام نشسته، كه به تمامي در گمان و بيان پخته و كارآمد شده گزينش است غزلي بر غزل ديگر در سروده هاي شيخ كاري است دشوار و موكول به حال و هواي گزيننده. در آثار سعدي، سعي در انتخاب رتبه ي بلند و ميانه و پست عبث چرا است كه شيخ به بلنداي عمر و با دست و دل و تجربه اي آكنده، به بيان نشسته است. سعدي در سراسر غزليات، بي رسن اندازي هاي صوفيانه، فقط منادي عشق است، حاصل و بهره اي كه هر افتاده و خاسته ي عمر، جز آن را به جد نمي گيرد. آيا اين همه نشانه كافي نيست تا عمر شيخ را دو پاره بيابيم: پيش از اوان كهولت، كه شيخ گم نام و خموش و بي نشان است و پس از آن، كه اجل گويندگان پارسي است. ناصر پورپيرار