Hamshahri corpus document

DOC ID : H-780202-44441S1

Date of Document: 1999-04-22

پالايش هاي سنخ شناسي /كليسا فرقه اشاره: هر دين و مكتبي به شاخه ها و فرقه هاي مختلفي تقسيم مي شود كه دسته بندي آنها در نزد محققان از دغدغه هاي اصلي به شمار مي رود. مسيحيت و به تبع آن كليسا نيز مشتمل بر فرقه هاي بسياري است كه شناخت و طبقه بندي آنها در چارچوب شاخص ها و معيارهاي متنوعي انجام مي گيرد. سنخ شناسي اين فرقه ها بحث اصلي مقاله حاضر است كه برمبناي آن نظريات سه محقق ( اينگر، ويلسون و فرناندز ) مطرح مي شود. گروه مقالات الف - اينگر بعد از ابتكار تروئيچ در ارائه سنخ شناسي /كليسا فرقه، تلاش هاي زيادي انجام شد تا با باز تعريف آن، اين سنخ شناسي به گونه اي دقيق تر، همه مراتب گروه هاي ديني را در بر بگيرد. ميلتون اينگر عهده دار يكي از نافذترين پردازش هاي سنخ شناسي بوده است. او طبقه بندي شش گانه زير را براساس دو معيار ارائه كرد: نخست ميزان شمول اعضاي يك جامعه وديگري ميزاني كه يك دين به جاي ارضاي نيازهاي فردي براساس كاركرد خود در حفظ انسجام اجتماعي خدمت مي كند. اين طبقه بندي عبارتند از: - 1 كليساي جهاني: مانند كليساي كاتوليك قرن نوزدهم - 2 اكليزيا: كه مظهر آن كليساي دولتي مثل كليساهاي اسكانديناوي و كليساي رسمي مثل كليساي انگلستان است. - 3 مذهب denomination:اكثر هيات هاي اصلي پروتستاني در جوامع غربي از اين دسته اند كه با وجود خاستگاه هاي فرقه اي نخستين شان بتدريج تحت الشعاع احترام متقابل و همسازي با نيروهاي دنيوي قرار گرفتند. - 4 فرقه تثبيت يافته: كوآكرهارا مي توان نمونه اين مورد دانست كه به مدت مديدي دوام داشته اند و درعين حال هنوز نوعي مخالفت با دولت را در زمينه مسايلي نظير صلح طلبي حفظ مي كنند. - 5 فرقه: اينگر فرقه را به سه نوع فرعي تقسيم مي كند كه بر حسب پاسخي كه به نظم اجتماعي مي دهند از هم متمايز مي شوند، يعني پذيرش نظم اجتماعي و عدم پذيرش برخي از ناتواني هاي فردي شايع، پرخاشگري و پرهيز (مظهر سه نوع خرد فرقه عبارتند از گروه آكسفورد، آناباتپتيستها و نپتكوستاليست ها. ) - 6 كيش Gult:گروه هايي بسيار فردگرا وكم عمراند كه به صورت گسترده اي از سنت ديني اصلي منحرف مي شوند، گروه هاي معنويت گرا نمونه اي از آن ها است., Yinger A- 38 pp - - 91 1971 ب - ويلسون برايان ويلسون فرقه ها را به هفت نوع تقسيم كرده است كه معيار اصلي او دراين تقسيم بندي نوع پاسخ و واكنشي است كه فرقه در قبال دنيا ارائه مي كند. اين فرقه ها عبارتند از: - 1 فرقه نوكيش: نمونه آن مسيحيت بنيادگراي انجيلي است. - 2 فرقه انقلابي: اين گروههامي خواهند از نظم اجتماعي موجود گذركنند. - 3 فرقه درونگرا: دراين مورد پاسخ به دنيا از نوع تلاش براي تغيير دنيا يا واژگون كردن آن نيست بلكه كناره گيري از آن و جستجوي امنيت بر آمده از قداست شخصي است. جنبشهاي قداست نمونه اي از اين نوع فرقه اند. - 4 فرقه معتقد به دستكاري: نمونه هايي از اين نوع عبارتند از Scientisit Christian ها، Rosacruians و ها Scientologist.اينها مدعي اند كه دانشهاي مخصوص و تكنيكهاي خاصي را در اختيار دارند كه مي تواند آنها را به اهدافي كه عموما درجامعه پذيرفته شده نايل كند. - 5 فرقه معتقد به معجزه و كشف و كرامت: اينها مركب از افرادي هستند كه نه به عنوان يك صنف بلكه بيشتر به عنوان مخاطب كنار هم جمع مي شوند و مي خواهند به خاطر اهداف شخصي شان با ماوراءالطبيعه ارتباط برقرار كنند. نمونه اين نوع فرقه معنويت گراها هستندكه درصددند با اقوام مرده شان ارتباط برقرار كنند. - 6 فرقه اصلاح گرا: اين نمونه نسبت به جهت گيري اوليه فرقه در، مرحله پسيني يك فرقه (نظير كوآكرها ) قرار مي گيرد وچنين فرقه اي جدا ومنزوي باقي مي ماند تا انتقاد و اخلاقي را به منظور رسيدن به جامعه اي كه ديگر درآن خصومت و بي اعتنايي نباشد، ارائه كند. - 7 فرقه آرمان شهري: دراين مورد پاسخ به دنيا عمدتا از نوع عقبنشيني به سوي زندگي دراجتماعي كمال گرا است كه نمونه آن اجتماعات تولستويي است. ويلسون همچنين عواملي را ذكر مي كند كه اين عوامل تعيين مي كنند كه در شرايط معين آيا يك نوع فرقه بيش از انواع ديگر پديد خواهد آمد يا نه براي مثال، فرقه هاي معتقد به دستكاري به دانش بها مي دهند و به احتمال زياد در ميان بخشهاي نسبتا فرهيخته ظاهر مي شوند تا ديگر بخشهاي كمتر فرهيخته طبقات پايين تر. آنها مايلند بينشي راجع به اعتبار و قدرت و نيز راههاي ميان بري براي رسيدن به آنها ارائه كنند. آنها گروههايي را جذب مي كنند كه جاه طلبي شان در اين جهت باشد (P, W3740 ilson). 1969 از طرف ديگر فرقه هاي معتقد به دستكاري ( ودرونگراها ) در كشورهاي كمتر توسعه يافته بسيار كم ديده شده اند، در حالي كه در آنها فرقه هاي انقلابي به كرات پديد آمده اند. فرقه هاي انقلابي گهگاه شكل جنبشهاي بومي گرانه يا احياگرانه را به خود مي گيرند. جنبشهاي احياگرانه درصدد بازگشت به نمادهاي سنتي و طرد سلطه فرهنگي بيگانه ( معمولا فرهنگ استعماري ) هستند (رجوع شود به بحث مربوط به اين جنبشها در اثر زير ( pp 1969, Fernandez 3840 - ) 404 در افريقا طي سالهاي اخير، بويژه در دو دوره قبل از خاتمه حكومت هاي استعماري در كشورهاي گوناگون، بسياري از جنبشهاي ديني از اين نوع پديد آمده اند با وجود اين، اين پديده محدود به يك قاره يا يك دوره نيست. جنبش رقص ارواح كه برخي از قبايل سرخپوست امريكا را در اواخر قرن نوزدهم در بر مي گرفت نيز در نظر سرخپوستان منادي بازگشت پيروزمندانه نياكان و آداب و رسوم شان و منادي اضمحلال فرهنگ بيگانه سفيدپوستان بوده است. واكنش مشابه ديگري را نيز مي توان در آيين بارپرستي آييني، كه در مالنزي پديد آمد، ديد; در اين مورد فشار يا شوك ناشي از برخورد با يك فرهنگ بيگانه قدرتمند به همراه محروميت نسبي منجر به اين شده است كه مردم بومي تلاشهاي عجيبي انجام بدهند تا از نياكانشان هدايايي را بدست آورند كه بتواند با آنچه كه در تملك مردان سفيدپوست هست رقابت كند (پيترورسي از نامگذاري جنبشهاي هزاره گرا و مهدويت گرا به عنوان جنبشهاي بومي گرا انتقاد كرد، چرا كه آنها آينده نگرند نه گذشته نگر. برخلاف ايشان نظر تالمون پذيرفتني است كه مي گويد معمولا به نظر مي رسد بينش آنها درباره آينده حاوي بسياري از عناصر باز تفسير شده سنت بومي است و از اين رو تركيبي است از موضعي اساسا انقلابي و سنت گرايانه اي كه به خواسته هاي گسترده آنها پاسخ مي دهد ) (,Talmon and, Worsley 1957, Cf) 1962 ج - فرناندز فرناندز سنخ شناسي جنبش هاي ديني آفريقا را بر دو بعد بنيان مي نهد: - 1 سرچشمه نمادهاي جنبش - 2 استفاده عاطفي يا ابزاري جنبش از نهادهايش ( - 384 404. pp, Fernandez) 1961 وي با توجه به بعد نخست، خاطرنشان مي كند كه همه جنبش هاي بومي گرا، برخي از عناصر موجود فرهنگ يا عناصري از فرهنگ را كه به ياد مانده است به منظور تاكيد برآنها برمي گزينند، جنبش ها در اخذ اين عناصر به ميزاني كه پيريا نو مي شوند، متغيرند: بنابر اين من به يك پيوستار يا توالي مداومي از مراحل تدريجي بين جنبش هايي كه اساسا از سنت بهره برداري مي كنند و جنبش هايي كه عمدتا از طريق فرهنگ پذيري تسليم نمادهاي فرهنگي مي شوند، دست يافتم، اين پيوستار بين دو قطب نمادگرايي سنتي و نمادگرايي فرهنگ پذيري قرار دارد (,Fernandez 1969) 3870 بعد دوم يعني استفاده ابزاري يا عاطفي را فرناندز به صورت زير تعريف مي كند: در نوع ابزاري جنبش ديني عناصر ي [فرهنگي ] را براي استفاده نمادين به شيوه اي واقع گرايانه و هدفمند و به اميد بقاي آنها در شرايط موجود برمي گزيدند. تقريبا دريافتم كه تلاش هايي عملگرايانه براي جبران محروميت و ناكامي هاي مرتبط با موقعيت فرودستي بدون خطر انداختن تداوم و بقاي گروه ديني انجام مي شود، زيرا به نظر مي رسد فقط نهاد است كه مي تواند به اهدافش دست يابد. در نوع عاطفي جنبش ديني از طريق جايگزيني نمادي بر گريز از موقعيتي كه سبب ناكامي است، تاكيد مي شود. اين كار به وسيله اشكال نمادي در مناسك، تشريفات، آواز، رويا و رقص انجام مي شود. درگيري شديد مشاركت كنندگان در اين فعاليتها توجه شان را از ناكاميها و محروميت هاي ناشي از موقعيت روزانه شان برمي گرداند. جنبش و فعاليتش فقط وسيله اي براي انجام اين جايگزيني نمادي هستند (,Fernandez 1969 387 - ) 8 اگرچه فرناندز فقط چهار نوع جنبش ديني ( بومي گرا، مهدويت گرا، جدايي طلب و اصلاح گرا ) را براساس وضعيت آفريقا (وضعيتي كه در حال مطالعه آن بود ) از هم متمايز مي كند، با اين حال او سهم مهمي در بحث سنخ شناسي /كليسا فرقه دارد زيرا نه تنها بين گروههاي ديني براساس پاسخ شان به دنيا تمايز افكنده است بلكه همچنين آنها را برحسب منبع نمادهايشان و جهت گيري آن نمادها نيز از هم متمايز ساخته است. * موءلفان: كنت تامپسون، كنت جونز * مترجمان: حسن محدثي، شعبانعلي بهرامپور