Hamshahri corpus document

DOC ID : H-780124-44338S2

Date of Document: 1999-04-13

دو واسطه تفكر سده هاي ميانه نوشته: محمد ارغون ترجمه: حسن افشار جستارگشايي: محمد ارغون در الجزاير به دنيا آمده و استاد تاريخ انديشه اسلامي در سوربن جديد دانشگاه شماره 3 و مدير موءسسه مطالعات تازي و اسلامي در آن دانشگاه است. در گذشته، او در دانشگاه ليون، دانشگاه كاليفرنيا در لس آنجلس، و موءسسه اسقفي عربي در رم نيز تدريس كرده است. همچنين او در تعدادي از مراكز دانشگاهي و فرهنگي معتبر جهان نيز تدريس و سخنراني كرده و آثار چندي از وي به چاپ رسيده است: انديشه عرب در سال 1979 اسلام مذهب و جامعه در 1981 درسهايي از قرآن در 1982 مقالاتي پيرامون انديشه اسلامي در 1984 و... مطلب حاضر درباره دو فيلسوف نامدار اندلسي، ابن رشد و ابن ميمون آنان است واسطه هاي بزرگ انتقال تفكر، فلسفه و روش شناسي علم، از تمدن اسلامي و يوناني، به مغرب زمين در دوران نوزايي و رنسانس بوده اند. ابن رشد، با بررسي هاي ژرف خود در باب انديشه و منطق ارسطو، و ابن ميمون با بازسازي بخشهاي متعددي از تفكر علمي زمان خود به گونه اي بديع، منظومه هاي معتبري از فلسفه و معارف روزگار خود را در اختيار واپسينيان نهادندنزديكي اقليمي و فرهنگي آنان به غرب مسيحي سبب شد تا به سرعت در آن ديار نفوذ كنند و تاثيري عظيم بر آن سامان نهند. اين ميمون اگر چه ظاهرا متفكري يهودي بود، اما به واقع زاده و پرورش يافته حوزه هاي دانش و انديشه اسلامي محسوب مي شد. برخي معتقدند كه وي مسلمان شده و عقايد كلامي وي در آثار مهمي همچون هدايتالمضلين نشانگر همين موضع ديني وي است. سواي از ديدگاههاي خاصي كه درباره اين دو متفكر تاكنون ابراز شد، اهميت آنان تا زمان ماپابرجاي مانده است. ابن رشد، با نگارش كتاب تهافت التهافت به رد نظريات غزالي در تهافت الفلاسفه پرداخت و فلسفه را از سيطره ترديدها و ظنوني كه آن متكلم بزرگ ايجاد كرده بود برون آورد. وي اگرچه به نظر غربيان، خاتم فلاسفه بزرگ عهد اسلامي محسوب مي شود، اما در واقع فقط نقطه عطف مهمي بوده است، چرا كه فلسفه اسلامي با تحول به حكمت شيعي، قرنها بعد به دست خواجه نصرالدين، ملاقطبشيرازي، دواني، ميرداماد، ملاصدرا و... پرورده شد و درخششي ديگر يافت. به هر حال با در نظر گرفتن همه اين مسائل، مطلب حاضر، به عنوان ديدگاهي ويژه و كارشناسانه درباره فصلي از تاريخ فرهنگ و فلسفه اسلامي، واجد اهميت است. اين مقاله جهت نشريه متعلق به يونسكو نگاشته شده كه نظر خوانندگان گرامي را به ترجمه آن جلب مي نماييم. گروه معارف ابن رشد ( 1198 1126 تا) و موسي بن ميمون ( 1204 1135 تا) كه در غرب با نامهاي آورئس و مايمونيدس شناخته ترند، با قدرت انديشه خود، حجم و تنوع تاليفات خود، تعهد معنوي خود به خدمت به جوامع متبوع خويش، و نيز با نفوذ گسترده خود در جهان غرب بر قرن دوازدهم سلطه داشتند. هر دو در قرطبه پايتخت مشعشع اندلسيه اسلامي آن زمان به دنيا آمدند و هر دو در خانواده اي قانوندان (يا قاضي در مورد ابن رشد مسلمان و ربي در موارد ابن ميمون يهودي ). هر دو چندي در كشور مراكش زيستند. ابن رشد در شهر مراكش (كه در سال 1198 محل وفاتش نيز شد ) تحت حمايت حاكم موحدون ابويعقوب ( 1184 1163 تا) و جانشينش يعقوبالمنصور ( 1199 1184 تا); و ابن ميمون در فاس كه در سال 1160 پناهگاه او گرديد. در سال 1165 ابن ميمون ناچار شد به جاي ديگري پناه برد، اين بار به قاهره، او در قاهره رئيس جماعت يهود و طبيب فاضل، وزير سلطان صلاح الدين شد و در همين جا بود كه در سال 1204 ميلادي درگذشت، يعني شش سال بعد از ابن رشد. به دنيا آمدن در خانواده اي از قضات متعهد به اجراي قوانين شريعت در جامعه اي تماما مشمول احكام اديان آسماني، قاضي يا شارح قانون شرع بودن و در عين حال: سرسپردن به علوم مادي جمع آمده تحت نام فلسفه، نشانه جامعه اي معين در عصري معين بود. تقابل ميان اديان آسماني و سنت فلسفي يونان به زمان فيلون اسكندراني و آباء كليسا برمي گشت. در جو اسلامي، به ويژه از قرن سوم هجري (قرن نهم ميلادي ) تقابل حادتر شد. ابن ميمون ادعاي قرابت فكري با فارابي ( 950 878 تا ميلادي ) فيلسوف مسلمان داشت و بر ابن سينا ( 1037 980 تا ميلادي ) دانشمند فيلسوف ارج بسيار مي نهاد. هر چند تعاليم وي را بي قيد و شرط نمي پذيرفت. او اذعان داشت كه به ابن رشد نيز بدهي دارد. ابن رشد با بررسي نقادانه چهار قرن پژوهش اعراب مسلمان، موثقترين بيان فلسفه ارسطو را به قرن دوازدهم پيشكش كرده بود. در اين زمينه تاريخي است كه كار اين دو واسطه بايد ملاحظه گردد. من ايشان را از اين رو واسطه مي خوانم كه براي آشتي دادن فلسفه تعقلي با اديان آسماني تلاش بسياري كردند و هم از اين رو كه زباني فوق ديني آفريدند كه ارتباط پايدار ميان سه جامعه مذهبي بزرگ را امكان پذير مي ساخت، جوامعي گر چه هر سه از مبدا وحي روان شده بودند، ليكن با نظامهاي ديني غيرقابل جمع با يكديگر، از هم جدا شده و به نحوي درمان ناپذير در برابر يكديگر سينه سپر كرده بودند. حتي امروز نيز مسيحيان و يهوديان مايل نيستند دين فكري و فرهنگي خود را به انديشه اسلامي كلاسيك اعراب بپذيرند. اين بي ميلي را پاره اي از انديشمندان يهود تا بدانجا كشانده اند كه حتي از ذكر اين نكته مي پرهيزند كه بخش اعظم آثار ابن ميمون به عربي پرورش و نگارش يافته است. برخي زيستنامه نويسان اظهار مي كنند كه بعيد نيست ابن ميمون اصلا به اسلام گرويده باشد. حتي اگر اسلام آوردن او به قهر بوده باشد، باز پرتوي بر امكان ارتباط فرهنگي و نيز بر تفاوت آداب و احكام جوامع ديني قرون ميانه مي افكند. به هر صورت، تاكيد بر اين نكته حائز اهميت است كه آثار اين دو دانشمند، هم با فلسفه سروكار دارد هم با مذهب، ابن رشد با بررسي تفصيلي منطق ارسطو در تفسيرهاي موشكافانه خود، جو فكري تازه اي پديد آورد كه ابن ميمون براي يهوديان و سنت توماس آكويناس براي كاتوليكها از آن بهره گرفتند و نظرياتي را در الهيات مطرح ساختند كه حتي امروز نيز كاملا منسوخ به نظر نمي رسند. ابن رشد در برابر نو افلاطونگرايي فلاسفه شرق و ضعف جدلي مكتب اشعري ( ) 1 و جزميت شرعي ساده لوحانه قانوندانان روش اثباتي (تحليلي ) و استدلالي جدلي (موضوعي ) و بحث ترغيبي (كلامي ) را قرار داد. يعني همان مقولات منطقي ارغنون را كه منعكس كننده عمل و تلقي فلسفي ارسطوست. در اين تلاش براي تعقلي كردن معرفت ظاهرا ابن رشد از خدمات معتزله ( ) 2 بي اطلاع بوده است. تعاليم اين مكتب اسلامي مهم كه از قرن دوم تا چهارم هجري (هشتم تا دهم ميلادي ) بسيار كوشيد تا بلكه اعتماد به تعقل را احيا كند، به دليل مخالفت قانوندانان مالكي ( ) 3 به غرب مسلمان ( اندلسيه، مغرب ) راه نيافت. همين مالكيها بودند كه موفق شدند حكم تبعيد ابن رشد را در اواخر عمرش بگيرند. موقعيت سياسي و اجتماعي فقها در تاريخ فعاليت فكري و انديشه مذهبي مسلمانان غرب عاملي پايدار بود. فشار شديد عقيدتي، تعاليم مكتب مالكي را در همه جا به عنوان تنها بيان اسلام به كرسي نشانده با بود سقوط خلافت قرطبه ( ) 1031 و تجزيه اسپانياي مسلمان به شاه نشينهاي كوچك و فشار فزاينده غلبه مجدد مسيحيان، يا ركونكويستا Reconquistaاسلام، آيين جهاد را پرورد تا بتواند نيروهاي خود را بسيج همين كند موجب افزايش اهميت نقش فقها و حتي بيش از آنان، واعظان محبوب مردم شد. از اين رو در عوض نكوهش مرابطون و موحدون به خاطر تعصبشان، بهتر است تاريخ نگار به بررسي زمينه اجتماعي و عقيدتي فعاليت فكري مسلمانان غرب بپردازد. دشواريهاي روياروي ابن رشد و تغيير مذهب ابن ميمون، چه به راستي و چه وانمودي، نمايانگر جو كلي زمانه و نيز، اگر از وضعيت خاص اندلسيه فراتر رويم، نشانگر تنش ميان علوم عقليه يا دخيله و علوم دينيه يا نقليه در كل اسلام است. مبارزه ميان معتزله و حنبليه ( ) 4 در بغداد قرن سوم هجري (نهم ميلادي ) بازتاب يك شكاف اجتماعي - فرهنگي و يك اختلاف فلسفي در مورد قوا، طرق و مقامات كسب معرفت بود. غزالي ( ) 5 ( 1111 1058 تا ميلادي ) يك بعد نظري به بحث افزوده بود كه تقريبا يك قرن بعد توجه ابن رشد را به خود جلب كرد. او در كتاب احياء علوم الدين لفظ گرايي مخرب فقها، انتزاعات اشراقي باطنيه و انحرافات الحادي فلاسفه را سخت مورد حمله قرار داده بود، همه اين موارد تحت نام يك مذهب معنويي صورت گرفت كه پذيراي معرفت عقلي بود ولي با اين محدوديت جدي كه پيكره معرفت وحي شده مورد بررسي نقادانه قرار نمي گرفت. ابن رشد بر آن شد كه به منازعه با نظرات غزالي بپردازد تا بحث حساس ارتباط ميان دين و فلسفه را به طريق فلسفي (امروز مي گفتيم علمي ) پيش ببرد. او كتاب فصل المقال فيمابين الشريعه و الحكمه من الاتصال را در پاسخ به كتاب فيصل التفريقه بين الاسلام و الزندقه غزالي تاليف كرد. همچنين در تهافت التهافت كتاب ديگر غزالي به نام تهافت الفلاسفه را رد در كرد زمينه اي عام تر، در كتابالكشف عن مناهج الادله بر نارساييهاي روش متكلمين انگشت گذاشت. او رساله مهمي نيز درباره فقه نوشت به نام بدايه المجتهد. كليه اين آثار نشان مي دهند كه ابن رشد با چه اشتياقي مي خواست يك متفكر مسلمان بماند و با كل فرهنگ فلسفي اش (كه معرفت علمي آن روزگار بود ) به مقابله فكري با همه مسائل ناشي از تقابل ميان وحي قرآني و ديدگاه فلسفي محض برخيزد. شارحان لاتين و بعدها ارنست رنان، نويسنده فرانسوي، فقط شرح هاي او بر ارسطو را مورد توجه قرار دادند و به اين نحو در واقع انديشه ابن رشد را تحريف كردند. مسلمانان نيز به سهم خود چنان به او، به عنوان فيلسوف، بي اعتماد بودند كه پاك از ياد بردند او نيز انديشمندي مسلمان بوده است. ابن ميمون براي يهوديان و سنت توماس آكويناس براي مسيحيان (پيرو كليساي كاتوليك در روزهاي پيش از ظهور نهضت پروتستان ) از طرح فكري ابن رشد براي جوامع خود اقتباس كردند و از همان نگرش فلسفي و همان رهنمودها و روشهاي ادراكي براي سامان دادن مجموعه دريافتي معرفت وحي شده اديان متفاوت خودسود بردند. مسئله بزرگ هر سه دين آسماني، همان كه بود ماند: توافق دين و خرد، آشتي احكام شريعت با معتقدات ذاتي يا كليات ضروري مذهب با مراحل و مقولات منطق ارسطو تورات، قانون كليسا و شريعت، كه بيانگر فرامين پروردگار به تعبير شارحان متخصص تفسير كلام خدا هستند، تفوق خود را حفظ مي كنند. مشكلاتي كه قد علم مي كند، با معيارهايي كه بدين سان از وحي استنتاج مي شود ارتباطي ندارد. بلكه به انديشه جزميي مربوط مي شود كه خود شرع بر آن مبتني است. سه نكته اساسي در كانون تقابل با فلسفه است: آفرينش جهان، عليت و سرنوشت روح (فناناپذيري و ثنويت جسم و جان ). اين جا محل وارد شدن به بحث دقيق اين مسائل، كه علم نوين آنها را به حوزه هاي پژوهشي تازه اي انتقال داده است نيست. جالب توجه تر، به نظر من، بررسي اين نكته است كه ابن رشد و ابن ميمون تا چه ميزان واسطه ميان سه جامعه و سه سرنوشت تاريخي بودند و هنوز هستند. انديشه و فرهنگ بيان شده به زبان عربي، به بركت آثار بزرگي كه از قرن دوم هجري (هشتم ميلادي ) به بعد در شرق و غرب مسلمان نگاشته شد، در قرن ششم هجري (دوازدهم ميلادي ) به اوج شكوفايي خود رسيد. تفوق فكري و علمي جهان عرب در آن زمان با اين نكته مورد تاييد قرار مي گيرد كه آثار عربي بسياري در زمينه هاي فلسفي، طبي و علوم طبيعي از موءلفاني كه همگي نيز مسلمان نبودند به عبري و لاتين ترجمه شدند. يهوديان و مسيحياني كه در قلمرو فرهنگي اعراب مي زيستند، به عربي مي انديشيدند و مي نوشتند; و بدين سان مجموعه اي از معارف را غني مي ساختند كه از محدوده مقرر شده توسط اعتقادات سه جامعه فراتر مي رفت. ابن ميمون از بزرگترين متفكران يهود است كه آثارش را به عربي انديشيد و نوشت، در آن عرصه همگرايي فكري و فرهنگي كه فلسفه، به گونه اي كه در سده هاي ميانه دريافته مي شد و به كار مي رفت، نماينده عمده اش بود. اما آثار وي به زودي به عبري ترجمه شد. راهنماي سرگشتگان او در سال 1204 ميلادي توسط شموئيل بن طبون ترجمه گشت. و اين باعث شد كه يهوديان از ياد ببرند كه ابن ميمون با چه ارزشهاي فرهنگي و در چه جو فكري زيسته، كار كرده و چيز نوشته است. امروزه تنشهاي عقيدتي موجود ميان اعراب و اسرائيليان به حدي است كه بسياري از يهوديان رغبتي به ملحوظ داشتن پيوندهاي محكم اين انديشمند بزرگ با مجموعه معارف مكتوب عرب ندارند. ولي دقيقا وجود همين پيوندها بود كه نقش تاريخي ابن ميمون به عنوان واسطه را باز هم با ارزشتر مي ساخت. همين را مي شد درباره سنت توماس آكويناس گفت، گرچه او همه آثار خود را به لاتين نوشت. دين فكري وي خاصه به ابن رشد او را نيز به عنوان ستاره راهنماي جهان بشري و انديشه انسان در قرون وسطي برجسته مي سازد، جهاني مبتني بر يك نظام ارزشي مشترك در آن فضاي فكري كه من از آن در جاي ديگري با عنوان جوامع اهل كتاب ياد كرده ام، جوامع اهل كتاب به تعبير من همه آن اجتماعاتي هستند كه موجوديت و نظام و فرهنگشان برپايه پديده وحي (خدايي زنده و يگانه، در لحظه خاصي در تاريخ، خود را بر آدميان معلوم مي گرداند تا فرامينش را كه از آن پس مرجع شرع مي گردد به آنان ابلاغ كند ) و بر پايه فرهنگي فلسفي استوار است كه مشوق جستجو در پي نظمي عقلايي براي چيزهاست. اين دو عمده راستاي برخورد وحي و عقلانيت علمي و فلسفي - بر تمامي تفكر قرون وسطي، به رغم هر پيوند مذهبي خاص، تنشي تربيتي را تحميل كرد كه در آن گاهي مذهب و سنت راست كيش مياندار بود و گاهي خرد. كل تفكر در قرون وسطي مهر اين دوگانگي را بر پيشاني داشت. مسئله هنوز همان بود: چگونه مي شد معرفت وحي شده را با قيود ناگزير خرد آشتي داد و هماهنگ؟ ساخت ابن رشد و ابن ميمون هر دو توانستند به توازني واقعي و في نفسه رضايتبخش دست يابند، و كوشيدند آن را در نظاماتي دقيقا فكر شده بيان كنند. آنان در اين نظامها معرفت عقلي (فلسفه ) را با قانون مذهب، يعني شريعت با همه تحولاتش و تورات و كل سنت ربوبي، تركيب كردند. ميشنه توراه (مرور تورات ) اثر ابن ميمون مجموعه مرتبي از قانون شفاهي، ميشنه، و تلمود بود. شارحان عقلي دو انديشمند كوشيده اند آنها را پشتيبان خرد ناب و حامي فلسفه اي اگر نه كلا مادي، دستكم متمايز از نظرات مذهبي، وانمود كنند. اما اگر قرار است آن دو فيلسوفاني با لباس مبدل باشند، بايد كارشان در مقام قاضي در جوامع مذهبي مربوطه شان، ناديده گرفته شود و از تاليفاتشان در زمينه علوم مذهبي روزگارشان چشم پوشي گردد. ابن ميمون چون همه فرزانگان عصر خويش به خوبي مي دانست كه مسئوليتش به عنوان روشنفكر حكم مي كند كه در عين حال كه تعاليم شريعت را براي موءمنان توضيح مي دهد بايد اين حقيقت را نيز در نظر داشته باشد كه آدميان همه در يك سطح علمي قرار ندارند. او در كتاب سوم راهنماي سرگشتگان، به روشني مراحل و سطوح مختلف هر تلاش راستين براي نزديكي به خدا را با زبان تمثيلي غني تشريح مي كند. من اين تكه را تماما نقل مي كنم چون با مخالفت متفكران مسلمان روبرو نشده و چون نمونه اي از آن جو همگرايي فكري و روحي و فرهنگي است كه در آن تابناكترين مغزهاي يهودي و مسيحي و اسلامي، تحت محركه مضاعف وحي و فرهنگ فلسفي، فعال بودند. موضوع اين فصل را با يك تمثيل آغاز مي كنم. شهرياري در كاخ خويش است و رعايايش برخي در كشورند و برخي در خارج. از گروه اول، پاره اي پشت به كاخ شهريار و روبه سويي ديگر دارند و پاره اي مشتاق و آرزومند رفتن به كاخند تا در معبد او تفحص كنند. و در پيشگاه او كمر به خدمت بندند، ولي حتي نماي ديوار بيت را هم نديده اند. از آنان كه در آرزوي رفتن به كاخند، برخي به آن مي رسند و در پي دروازه ورودي به گرد آن مي چرخند. ديگران از دروازه گذشته اند و در بيروني قدم مي زنند. گروهي ديگر توانسته اند به اندروني كاخ راه يابند و در كاخ سلطنتي با خود شاه در يك تالار قرار گيرند. ولي حتي اينان به محض ورود به كاخ به ديدار شاه يا گفتگو با او نايل نمي گردند، زيرا پس از ورود به اندروني كاخ تلاش ديگري لازم است تا بتوانند در پيشگاه سلطان - دور يا نزديك - بايستند و سخنش را بشنوند يا با او سخن اكنون گويند تمثيلي را كه ساخته ام توضيح مي دهم. مردمي كه در خارجند كساني هستند كه هيچ ديني ندارند، نه ديني كه با تحقيقات نظري به آن رسيده باشند و نه ديني كه از پيشينيان خود دريافت كرده باشند. از اين قماشند تركهاي خانه به دوش سرزمينهاي دوردست شمال، و آنان كه در آرزوي رسيدن به كاخ و ورود به آنند اما هنوز آن را نديده اند توده مردم ديندارند، جمعيتي كه دستورات الهي را مرعي مي دارند اما جاهلند. آنان كه به كاخ مي رسند ولي به دور آن مي چرخند، كساني هستند كه خود را منحصرا وقف مطالعه عمليات شرع مي كنند. اينان اصول حقيقي ايمان را سنتا باور دارند و اعمال عبادي را مي آموزند. اما برخورد فلسفي با اصول شرع را نمي دانند و نمي كوشند حقيقت ايمان خود را به اثبات برسانند. آنها كه به تحقيق در اصول مذهب مي پردازند به بيروني وارد شده اند و شك نيست كه اينان را نيز مي توان به درجات متفاوت بخش كرد. ولي آنان كه توانسته اند هر چيز قابل اثباتي را به اثبات برسانند و هر جا كه معرفتي حقيقي قابل اكتساب است معرفتي حقيقي نسبت به خدا كسب كنند و هر جا كه فقط نزديكي به حقيقت ممكن است به حقيقت نزديك شوند، به هدف رسيده اند و در كاخ سلطان به سر مي برند. فرزندم، مادامي كه به مطالعه علوم رياضي و منطق سرگرمي، از آناني كه در جستجوي دروازه گرد كاخ مي گردند، حكيمانمان به كنايه مي گويند: بن زومه هنوز بيرون است. وقتي فيزيك را دانستي، به سرسرا پا نهاده اي، و وقتي مطالعه فلسفه طبيعي را پايان دادي و بر متافيزيك چيره شدي، به قلب دربار پانهاده اي و با سلطان در يك كاخي. اينك به رتبه فرزانگان رسيده اي كه مرداني با درجات متفاوت كمال را شامل مي شود. (راهنماي سرگشتگان كتاب سوم ص ). 51 ابن رشد حتي بيش از اين ميمون مصر بود كه معاني فلسفي براي كساني كه قادر به درك آن نيستند فاش نگردد. اين از آن رو نبود كه او نظري اشراف منشانه يا نخبه گرايانه نسبت به فلسفه داشته باشد يا بخواهد شهرت خود به عنوان يك مسلمان خوب را حفظ كند. حقيقت اين است كه او نيز چون قانوندانان ديگر - و مانند غزالي كه همين نظر را در ارتباط با كلام (الهيات سنتي اسلام ) داشت - خاصه از لحاظ مذهبي معتقد بود كه احتياط بسيار از جانب مدرسان بايد به عمل آيد تا مبادا موءمنان از قانون الهي منحرف شوند و اين مثل را نيز در پي مي آورد كه همچنانكه طبيب از سلامت بدن مراقبت مي كند، شارع مراقب سلامت روح است. اين راست است كه ابن ميمون در اجتماع خود، بارها بيش از ابن رشد نزد مسلمانان، مورد استقبال و احترام قرار گرفت. اين از آن رو مورد ترديد نيست كه ابن ميمون هايي راهنما براي رسيدن به ايمان راست كيشانه گردآورد تا به موءمنان ياري دهد كه از تباهي و محروميت از رستگاري ابدي، اجتناب ورزند. او در شرح ميشنه (كتابالسراج ) سيزده اصل ايمان را تلخيص كرد كه هر يهود بايد بپذيرد و پذيرفته است. دستكم در قالبي منظوم كه از قرن چهاردهم در فرايض روزانه جماعات سفارادي حضور داشته جماعات است مذهبي، به ويژه هنگامي كه در اقليتند نيازمند آن همبستگي هستند كه تامين كننده اش همان عقايد و فرايضي است كه براي هم كيشان معتبر است و براي موءمنان حكم ضامن ايمني را دارد. ابن ميمون به خوبي از اين نياز آگاه بود، حال آنكه ابن رشد آن را چندان حياتي و در خور نگراني نمي ديد. او عضو امت مسلماني بود كه به ويژه در دوره موحدون گستردگي و سلطه بيشتري داشت. به هر صورت، قرن ابن رشد و ابن ميمون كه به زودي قرن سنت توماس آكويناس به دنبالش مي آمد، شايان بررسي است. به ويژه با ارزيابي دوباره انديشه در سده هاي ميانه كه از ادعاي برتري الهيات مبارز يا تاريخ فلسفه اي محروم از بعد قرون وسطايي اش - از آن قبيل كه غرب دنيوي، مادي و ضدروحاني از ديرباز تحميل كرده است - فراتر مي رود. در دوره هاي دانشگاهي به گونه اي كه در غرب متصور است و دنبال مي شود، فلسفه عرب عموما به دانشكده هاي مطالعات شرقي واگذاشته مي شود كه خود در دانشگاهها اهميتي حاشيه اي دارند. اگر قرار بر اصلاح اين وضع است، بايد سراسر تاريخ فرهنگي حوزه مديترانه در سده هاي ميانه كه فلسفه و الهيات و تاريخ علوم را شامل مي شود، مورد تجديدنظر علمي واقع شود. اين درسي است كه از آثار دو واسطه بزرگي كه من در اينجا به نحوي بسيار فشرده معرفيشان كرده ام مستفاد مي گردد. پاورقي ها: - 1 مكتب اشعري: پيروان اشعري ( 935 873 تا ميلادي ) عالم الهي مسلماني كه عقايد راست كيشانه را با روش جدلي آشتي داد تا نوع جديدي از اسكولاستيسم را در اسلام پديد آورد. - 2 معتزله: مكتبي فلسفي در اسلام كه در قرن هشتم ميلادي با تاكيد بر خرد در مقابير مذهبي، اراده آزاد در مقابل تقدير، و توحيد و عدل الله بنياد شد. - 3 مالكي: يكي از چهار مكتب سني در قضا كه در قرن هشتم ميلادي پي ريخته شد. مالكيها نظرات سنتي و استدلال قياسي را بر اتكاي اكيد به حديث (روايات مربوط به زندگي و گفته هاي پيامبر ) به عنوان مبناي داوري قضايي ارجح مي شمردند. - 4 حنبليه: مكتبي در قضاي شرعي با تكيه محض بر نص قرآن و حديث در تصميم گيريهاي قضايي. - 5 بخشي از شماره نوامبر 1986 پيام يونسكو به اين انديشمند بزرگ اسلامي اختصاص خواهد يافت. - 6 در نقد خرد اسلامي مزون نوولاروس 1984 و درسهايي از قرآن. 1982