Hamshahri corpus document

DOC ID : H-780124-44337S1

Date of Document: 1999-04-13

تمدن وفرهنگ; تعريف و مباني اشاره: تمدن از ديرباز مورد توجه انديشمندان بوده و درباره مباني و عناصر سازنده آن بحث هاي مختلفي وجود داشته و دارد. بر اين اساس ذكر تعريفي مشخص از آن و اشتراك نظر اهل فكر در اين باره ناممكن مي باشد. نوشته حاضر با بررسي تاريخي، به تعاريف انجام گرفته در اين زمينه پرداخته و چگونگي شكل گيري، اوج گرفتن و ماهيت آن را تجزيه و تحليل مي كند. گروه مقالات تمدن مفهومي است كه به معاني مختلف به كار مي رود. از يك ديدگاه تمدن همان فرهنگ است و حتي مترادف با فرهنگ به كار مي رود ( تايلور ). از نگاه بعضي، تمدن صورت پيچيده تر فرهنگ است كه داراي ويژگي هاي قابل رويت بيشتري است (كروبر ).تمدن از نگاه هويچر، فرهنگي است كه داراي ويژگي هاي پيشرفته تر است كه از نظر كيفي داراي عناصر عالي تر است. در نگاه پاره اي فرهنگ شناسان، تمدن تعريفي است نسبي از مفهوم تمدن. خاطرنشان مي شود كه بهتر است تمدن را به مردم خاص يا گروه ويژه اي محدود كرد و به قول طرفداران اين عقيده هر تمدني عبارت است از مجموعه اي از طرح ها و نمونه هاي تاريخي كه براي زندگاني پرداخته شده است و آن چنان است كه در ميان افراد يك گروه مشترك است. ويل دورانت در تعريف تمدن عوامل و شرايط و زمينه هايي را كه در ساختن و پرداختن هر تمدني دخالت دارد همچون وجود نظم در اجتماع و حكومت قانون و رفاه نسبي همه را گنجانيده است. وي مي گويد: تمدن عبارت است از خلاقيت فرهنگي كه خود در نتيجه وجود نظم اجتماعي و حكومت قانون و رفاه نسبي امكان وجود مي يابد از ديدگاه برخي ديگر، حوزه اي از پديده هاي انساني و فرهنگي تمدن است. اسطوره ها، مذهب، هنر و ادب از اجزاء فرهنگ است و علوم و فنون در جرگه تمدن قرار دارند. گاهي تمايز فرهنگ و تمدن براساس حوزه جغرافيايي و اجتماعي آنها مشخص مي شود. تمدن فضاي جغرافيايي وسيعي را دربرمي گيرد و گاه چند اجتماع را در خود جاي مي دهد. حال آنكه، فرهنگ در باب يك اجتماع به كار مي رود ( ساروخاني ). مفهومي از تمدن كه آن را مترادف با فرهنگ به كار مي برند، تمدن را تا حد يك مترادف تقليل مرتبه مي دهد، به طوري كه در تعريف تايلور، فرهنگ بتدريج از صحنه كنار گذاشته مي شود. امروزه در حوزه علوم اجتماعي تمدن كاربردي ندارد و جاي مفهوم تمدن را مفهوم فرهنگ گرفته است و از آن به عنوان مفهومي تخصصي بحث مي شود. مفهومي از تمدن كه آن را شكل پيچيده تر فرهنگ، از لحاظ كمي يا كيفي مي داند، با عنايت به اينكه ملاك مشخصي در تفكيك پيچيده از ساده وجود ندارد و در اغلب موارد ارزش ها به عنوان ملاك در بحث وارد مي شود، مورد نقد قرار گرفته است. زيرا مفهوم تمدن با اين ويژگي، توانايي تمايز بخشي از واقعيت را به صورت روشن از دست مي دهد. علاوه بر اين، در حوزه تئوريك علوم اجتماعي، اين مفهوم از تمدن قادر به توضيح واقعيت ها و تبيين آنها نيست. به همين جهت استفاده از آن نه در طبقه بندي پديده هاي انساني واجد سود و فايده اي است و نه توضيح آنها قادر به ايفاي نقشي است. مفهوم تمدن به عنوان حوزه اي از پديده هاي انساني (مانند علوم و فنون ) در كنار فرهنگ نيز مورد ايرادي مشابه قرار مي گيرد. زيرا كه هيچ توجيهي وجود ندارد كه علوم و فنون، كه خود پديده هاي معنوي هستند و مانند اسطوره و هنر و مذهب قابل انتقالند، از مصاديق ديگر فرهنگ ( مذهب، هنر و اسطوره ) تفكيك شوند و اين تفكيك هيچ سودي در حوزه نظري و عملي ندارد. در كاربرد تمدن در اين معني هم بيشتر ملاكهاي ارزشي مداخله دارند از جمله علم گرايي و فن گرايي جديد كه به علم به عنوان شكل ويژه اي از معرفت بشري توجه دارد. اين ديدگاه ها كه بطور عمده درباره ماهيت فرهنگ و تمدن بحث كرده و كوشيده اند تا مفهومي انتزاعي و خنثي از تمدن و فرهنگ بسازند و بپردازند، در عمل تمدن را تا حد مفهومي مترادف با فرهنگ يا مفهومي مبهم كه قادر به توسعه علم نيست، تقليل داده اند. همين امر موجب شده تا امروزه در علوم اجتماعي كمتر از اين مفهوم استفاده شود. برخلاف ديدگاه فوق ديدگاهي كه از تمدن به عنوان مفهومي استفاده مي كند كه با آن تمايز يك فرهنگ با فرهنگ ديگر مشخص مي شود به جاي عنايت به ذات و ماهيت فرهنگ و تمدن، به وجه انضمامي و واقعي فرهنگ توجه كرده و در پي آن است كه مشخص سازد فرهنگ به عنوان نظامي از معاني يا انواع پديده هاي انساني با وحدت نسبي خود، چگونه از فرهنگ هاي ديگر با همين ويژگي متمايز مي شود. در اين تلقي، فرهنگ به عنوان واقعيتي تلقي مي شود كه با آن يك جامعه خود را از جامعه ديگر باز مي شناسد و فرهنگ براي جامعه به مثابه شخصيت براي فرد است. در اين تلقي، هر جامعه اي براي خويش داراي نظام فرهنگي ويژه اي است كه موجب تمايز آن از ساير جوامع مي شود. نظام فرهنگي با هويت جمعي ويژه اي پيوند خورده است، از آن انرژي گرفته و به آن هويت مي بخشد. با پذيرفتن اين تلقي از فرهنگ كه به جاي آنكه به ماهيت فرهنگ بپردازد، از بحث ماهيت گذر مي كند و به وجه واقعي و انضمامي فرهنگ مي پردازد، تمدن مفهومي است كه بر فرهنگ هايي اطلاق مي شود كه فراتر از هويت هاي جمعي متعدد شكل گرفته اند. به همين جهت، تمدن فراتر از اجتماعات مشخص (از لحاظ زماني ) و فراتر از حوزه جغرافيايي يك اجتماع (از لحاظ مكاني ) گسترش مي يابد. در اين معني، تمدن به نوعي خاص از فرهنگ اشاره دارد: فرهنگ هاي فرااجتماعي كه علي رغم گستردگي آن در قلمرو چند اجتماع (چه زماني و چه مكاني ) داراي يكپارچگي نسبي اند كه اجتماعات مختلف در پرتو آن خود را يگانه احساس مي كنند. از دگرگوني و تحولات درون و بين اجتماعات تاثير مي پذيرد و بر تحول آنها تاثير مي گذارد. با اين تلقي از تمدن، تمدن اگر چه از حيث ماهيت هم سنخ فرهنگ است، اما اشاره به نوع خاصي از فرهنگ دارد كه مكانيزم تغيير و تحول آن با نظام فرهنگي متعلق به يك جامعه تفاوت دارد. بر اساس آن چه گفتيم در اين معني به فرهنگي تمدن گفته مي شود كه فراتر از مرزهاي يك اجتماع مشخص در طول زمان و درمكان گسترش يافته باشد و علي رغم اين گستردگي وحدت نسبي خود را حفظ كرده باشد، با اين معني، تمدن اسلامي فرهنگي است كه فراتر از خاستگاه خود مدينه النبي، گسترش مكاني و زماني يافته است و اجتماعات متعدد را در برمي گيرد، از حيات اجتماعي آنها متاثر مي شود و بر حيات اجتماعي آنها تاثير مي گذارد. تمدن غرب، فرهنگي است كه فراتر از خاستگاه خود فرانسه، انگليس، آلمان يا هر جامعه ديگري كه در تكوين آن نقش داشته، گسترش مكاني و زماني يافته است. تمدن به اين معني به نوع ويژه اي از پديده هاي انساني اشاره مي كند و منزلتي تمايز بخش و تئوريك دارد. زيرا علاوه بر اشاره به حوزه ويژه اي از پديده هاي انساني، در تحليل و تبيين آنها هم ما را ياري مي رساند. گورويچ هنگامي كه از تمدن سخن مي گويد، به اين نكته اشاره مي كند كه هر يك از جوامع كلي در يك تمدن شركت مي كنند و به ايجاد آن دستياري مي نمايند. در اين مقام نمي توان جو تمدني و جامعه كلي را يكي ساخت و هم نمي توان آنها را تفكيك و جدا از يكديگر مدنظر قرار داد. از طرفي تعداد صور نوعي جامعه هاي كلي و ساخت هاي آنها بيش از شماره تمدن هاست و از طرف ديگر تمدن ها، در عين آنكه از ساخت كلي درمي گذرند، ملاط آنها را تشكيل مي دهند و از آنها پيروي مي كنند و در ضمن قسمت اعظم هر يك از اين تمدن ها مولود پديدارهاي اجتماعي تام يا جامعند. اين مفهوم از تمدن در مقابل مفهومي از فرهنگ قرار مي گيرد كه فرهنگ را به عنوان نظامي از معاني و فرآورده هاي انساني مي شناسد كه وحدت نسبي دارند، در يك اجتماع نشو و نما مي كند، ازشرايط آن تاثير مي پذيرد و در مقابل برآن اجتماع تاثير مي گذارد و وحدت معنوي آن را فراهم مي آورد. در اين تلقي، مفهوم تمدن و نظام فرهنگي ( فرهنگ ) مفاهيمي هستند كه ذيل مفهوم فرهنگ (به معناي اولي، كه به ماهيت فرهنگ اشاره داشت ) قرار مي گيرند و در طبقه بندي از آنها استفاده مي شود. تمدن به اين معني رابطه اي متقابل با اجتماعات و هويت هاي جمعي دارد و در بستر آنها آرميده است و به عنوان ملاط روابط اجتماعي از حيات جمعي بهره مي گيرد و به آن شكل مي بخشد. در اين معني مي توان از جامعه شناسي تمدن يا تمدن ها سخن گفت و ويژگي هاي هر تمدن و اوج و حضيض آن را با شرايط اجتماعي اجتماعات حوزه تمدني مذكور و روابط ميان جوامع و متقابلا شرايط اجتماعي جوامع را با استفاده از ويژگي هاي آن تمدن تبيين كرد. در توضيح و تبيين تحولات هر تمدن يكي از حوزه هاي علم اجتماعي كه مي توان از آن استفاده كرد، جامعه شناسي توسعه است. از نگاه جامعه شناسي توسعه، ريشه هاي هر توسعه مدني و صعود و افول تمدن ها در بخش نتيجه مكانيسم هايي است كه در جوامع مستقر در حوزه آن تمدن فعالند و خود متاثر از ساخت ها و نهادهاي شكل گرفته در آن جوامع هستند. اين مكانيسم ها مي توانند باز توليد شونده انحطاطي، و يا توسعه اي باشند. با نگاهي به تكوين تمدن ها، مشخص مي شود كه آنچه تمدني را از ساير تمدنها متمايز مي سازد، گستره جغرافيايي نيست. زيرا در يك محدوده جغرافيايي، در طول تاريخ شاهد شكل گيري و گسترش تمدن هاي متفاوتي هستيم كه هر يك ويژگي هاي خاص خود را دارد. چنانكه در ايران، شاهد رشد و توسعه تمدن آريايي در يك دوره و سپس تمدن اسلامي هستيم. همچنين گسترش تدريجي تمدن ها يا محدود شدن آنها از لحاظ جغرافيايي نشان مي دهد عنصر جغرافيايي وجهي ماهوي براي تمدن نيست و بايد آن را امري عرضي محسوب كرد. وجه تاريخي و زماني نيز چنين وضعي دارد و نمي توان از آن به عنوان يك امر متمايز كننده ماهوي موجود سودجست. قوميت و نژاد هم به عنوان عامل تمايز از همين كاستي در رنج است. اين در حالي است كه هر تمدني در يك محدوده جغرافيايي و استعدادهاي آن شكل مي گيرد و اين استعدادها بر شكل محصول آن تمدن تاثير دارد. هر تمدني در يك برهه تاريخي تحقق مي يابد. نژادها و قوميت ها هم رنگ خود را به تمدن هايي مي بخشند كه حامل و سازنده آن هستند. دكتر هاشم رجبزاده