Hamshahri corpus document

DOC ID : H-780124-44329S1

Date of Document: 1999-04-13

اهريمن در لباس انسان يادداشتي برفيلم مظنونين هميشگي * در مظنونين هميشگي آن چيزي كه بيشترين اهميت را دارد اصلا خصوصيات شخصيتي فرد جنايتكار نمي باشد، بلكه گره هاي معمايي فيلمنامه حرف اصلي را در پيشبرد و موفقيت فيلم مي زنند. اين امر اگر چه به ارزشهاي ماهوي فيلمنامه افزوده، اما از طرف ديگر از جذابيتهاي احتمالي فيلم كم كرده است مظنونين هميشگي با ضرب آهنگ فيلمهاي پليسي - حادثه اي آغاز مي شود: بدنبال يك جنايت، پنج نفر ازاشخاصي كه از نظر اداره پليس، مظنونين هميشگي به حساب مي آيند، دستگير و مورد بازجويي قرار مي گيرند ولي پس ازمدتي آزاد مي شوند و همين آشنايي مقدمه اي براي تشكيل يك گروه خلافكار حرفه اي توسط آنها مي شود و.... با گذشت زمان، تدريجا فيلم از اين روند عدول كرده و به محدوده فيلمهاي جنايي - معمايي نزديك مي شود: ... اين گروه خلافكار جهت انجام يك ماموريت، از طرف جنايتكار مخوف و ناشناسي به نام كايزرشوزه اجير مي شوند و در همين حال پليس نيز به شدت، درجستجوي تعيين هويت اين فرد است و تلاش مي كند تا درجريان بازجويي از تنها بازمانده اين گروه، هويت واقعي كايزرشوزه را شناسايي كند و... باتوجه به خط سير داستاني و تعلق فيلم به ژانرهاي سينمايي ياد شده، عجيبترين نكته اي كه در ابتداي فيلم جلب توجه مي كند، بيان داستان فيلم، از قول يكي از شخصيتها وربال كينت است. چرا كه اصولا روايت اول شخصها، محدوديتي را براي هر فيلم به ارمغان مي آورد كه آن حضور دائمي راوي ماجرا در كليه صحنه هاست. بدين ترتيب، دست كارگردان در ساخت فصول جذابي كه در آن فرد راوي حضور نداشته باشد بسته مي شود. طبيعي است كه چنين محدوديتي براي يك فيلم حادثه اي يا جنايي بي دليل به نظر مي رسد. اما درگذر لحظات هنگامي كه به تدريج تناقض ميان حقيقت ديده شده در فيلم و گفتارهاي راوي وربال كينت روشن شده و در نهايت مشخص مي شود كه كايزرشوزه كسي به جز همان وربال نمي باشد، تازه درمي يابيم كه اين نحوه بازگويي ماجراها تمهيدي فكر شده از جانب كارگردان در جهت غافلگير كردن تماشاگران بوده است ودر واقع امتياز اصلي فيلم نيز از همين رويكرد سرچشمه گرفته است. اينكه فرد نقل كننده يك داستان جنايي، خود جنايتكار مزبورباشد، يكي از شگردهاي جالب كتابهاي معمايي است كه شايد شاخص ترين نمونه آن رمان قتل راجراكرويد اثر آگاتاكريستي باشد. در آن كتاب نيز دكتري كه داستان براساس نوشته هاي او نقل مي شود، در انتها اعتراف مي كند كه خودش عامل قتل بوده است. غافلگيري ناشي از مطالعه اين كتاب - و همچنين ديدن فيلم مظنونين هميشگي - از آنجا نشات مي گيرد كه اصولا به عنوان يك پيش فرض اوليه، مخاطب هر داستان، به گفتار روايت كننده ماجرا اطمينان دارد و او را امين داستان تصور مي كند. به همين دليل ناخواسته نمي تواند بپذيرد كه قاتل مورد نظر، همان شخصي باشد كه وقايع ازديد او مورد بررسي قرار گرفته است. البته مظنونين هميشگي از ديگر شگردهاي رمان هاي جنايي نيز استفاده كرده است. مثلا براي انحراف ذهني تماشاگر از شخصيت وربال او، را فردي با معلوليت جسمي به تصوير كشيده تا توانايي هاي احتمالي او را تا حد ممكن كمرنگ و كم اثر جلوه گر سازد. از طرف ديگر مجموعه اطلاعاتي كه در رابطه با كايزرشوزه و اعضاي گروه ارائه مي شود بدليل اينكه در چهارچوب بازجويي هاي پراكنده پليس ازآنها و توام با قطع ها و پرشهاي زماني مكرر در اختيار تماشاگر قرارداده مي شوند، اهميت خود را از دست همه مي دهند اين موءلفه هاي ساختاري نهايتا در گيج كردن تماشاگر و غافلگيري انتهايي او نقش اساسي ايفاء مي كنند. البته به دليل همين ظرايف، فيلمنامه مظنونين هميشگي برنده جايزه اسكار شده است. شايد بارزترين ويژگي شخصيتي كايزر شوزه ناشناختگي اش باشد. به گونه اي كه اگر چه داستانهاي فراواني ازجنايتهاي بي شمار كايزر بر سرزبانها بوده، اما چهره واقعي او راتنها يك نفر ادعا كرده كه ديده است. اين مجهوليت از يك طرف به قدرت و عظمت شخصيت كايزر افزوده است. چرا كه اصولا تصور و خيال هرچيزي، هميشه از واقعيت بيروني آن، پررنگ تر و پرشاخ و برگ تر مي باشد و از طرف ديگر ابعاد افسانه اي و خيالي به او بخشيده است، به فرمي كه حتي پليسها نيز نمي دانند آيا كايزر يك وجود واقعي است يا يك ساخته ذهن هاي خيال پرداز. بدين ترتيب كايزرشوزه قامتي همچون شيطان پيدا مي كند و در افتادن با شيطان هم مسلما كارسهل و ساده اي نمي باشد. بازي كوين اسپيس در نقش وربال - كايزر و نمايش دوگانه او از اين شخصيت پيچيده يكي ديگر از نقاط قوت فيلم است. چهره آرام و آزارديده او به وضوح در صحنه هاي بازجويي جلب ترحم مي كند اما در وراي همين صورت مظلوم مي توان جرقه هاي اهريمني شرارت را نيز به عيان مشاهده كرد. نمونه هاي مشابه اين قبيل جانيان بي رحم با ظاهرگول زننده را مي توان در فيلمهايي مثل هفت يا سكوت بره ها نيز مشاهده ولي كرد در مظنونين هميشگي برخلاف دو فيلم ياد شده آن چيزي كه بيشترين اهميت را دارد اصلا خصوصيات شخصيتي فرد جنايتكار نمي باشد، بلكه گره هاي معمايي فيلمنامه حرف اصلي را در پيشبرد و موفقيت فيلم مي زنند. اين امر اگر چه به ارزشهاي ماهوي فيلمنامه افزوده، اما از طرف ديگر از جذابيتهاي احتمالي فيلم كم كرده چرا است كه تماشاگران اصولا بنا به عادت، تمايل به يافتن قهرمانان داستاني در هر فيلم دارند ولي در مظنونين هميشگي در راستاي لو نرفتن گره اصلي داستان، هيچيك از شخصيتها بيش از بقيه پردازش نمي يابند و برجسته نمي شوند. به همين دليل فيلم اصلا شخصيت درجه اول پيدا نمي كند. جالب است كه بدانيم كوين اسپيس به خاطر بازي در نقش وربال يعني مهمترين شخصيت فيلم موفق به دريافت اسكار بهترين بازيگر نقش دوم - و نه نقش اول - مي شود. مظنونين هميشگي فيلمي سراسر مردانه و خشن است كه لحظات اكشن آن نيز تكراري و بدون نوآوري به نظر مي رسند. از طرف ديگر ديالوگهاي ميان شخصيتها نيز بكر و ممتاز به حساب به نمي آيد همين دلايل شايد در اغلب لحظات نتوان مظنونين هميشگي را فيلم باجاذبه اي محسوب كرد اما پايان بندي تاثيرگذار و برانگيزاننده فيلم بدون شك جبران مافات كرده و به كليت فيلم قامتي برازنده مي بخشد. نيما استواري