Hamshahri corpus document

DOC ID : H-780122-44304S1

Date of Document: 1999-04-11

چرا مي گوييد تفاهم نداريم؟ زن و شوهرهاي جوان اين مطلب را حتما بخوانند چند روز پيش يك همكاررا به من معرفي كردند. اين همكار جديد در نيويورك به حرفه جراحي مشغول ملاقات است ايشان، مثل ديدن يك دوست قديمي، مرا تحت تاثير قرار داد. اين در حالي بود كه ما در فهميدن يكديگر كاملا مشكل داشتيم چون من از انگليسي زياد سر در نمي آوردم و ايشان هم فرانسه را خوب صحبت با نمي كرد اين حال هريك از ما تصميم داشتيم كه به درون ديگري نفوذ كنيم و چون هر دو به جد چنين خواسته اي داشتيم، امكان پذير شد، مي خواهم از اين خاطره به عنوان مقدمه اي براي بحث مورد نظرمان استفاده كنم. قبل از هرچيز بايد خاطر نشان ساخت كه اولين شرط رسيدن به تفاهم مشترك، خواست، جستجو و اراده چنين تفاهمي است. البته ممكن است اين جمله خيلي كلي به نظر برسد، با اين حال اين گرايش اساسي براي درك ديگران، خيلي فراتر از چيزي است كه ما فكر مي كنيم. مثلا به مكالماتي كه در دنياي پيرامونمان اتفاق مي افتد توجه كنيد: گفتگوي بين ملت ها و هم چنين بحث بين زوجين. بيشتر اوقات اين گفت وگوها مثل مكالماتي است كه بين افراد كر صورت هركدام مي گيرد از طرفين ترجيحا براي اينكه حرف خود را به كرسي بنشاند، براي ارضاي خود و نهايتا براي ترفيع خود و متهم كردن طرف مقابل صحبت مي كند و لذا كمتر اتفاق مي افتد كه اين جلسات تبادل نظر به فهم و شناخت طرف مقابل منجر شود. دوست جراحي كه در مقدمه ذكر خيرش بود در يكي از بيمارستانهاي نيويورك فعاليت مي كرد. شغل جالب و موفقيت درخشان، به ايشان احساس رضايت خاطر خاصي بخشيده بود. تنها مشكل زندگي وي، داشتن همسري فوق العاده عصباني بود. بنابراين همسرش را پيش يكي از روانپزشكهاي نيويورك فرستاده بود. چون مادر اين دوست جراح نيز مبتلا به عصبانيت بود ايشان را نيز پيش روانپزشك ديگري فرستاده بود. كمي بعد هم مادر زنش را روانه مطب سومين روانپزشك كرده بود. به خيال خودش با اين كار وظيفه خود را به نحو احسن انجام داده بود. خوب هرچه باشد جراحان با مشكلات روانشناختي زياد آشنا نيستند و البته ادعايي هم در اين زمينه ندارند، به همين خاطر هم درمان بيماران رواني را به روانپزشك مي سپارند. يك روز روانپزشكي كه همسر اين جراح را معاينه مي كرد به او گفته بود: مي دانيد، شما آنطور كه بايدو شايد به همسرتان توجه نمي كنيد. بهتر است لااقل هفته اي يكبار همسرتان را به سينما يا تئاتر ببريد حالا ديگر آقاي جراح با حسن نيت كامل آماده بود تا توصيه روانپزشك را عمل كند. به همين خاطر پاسخ داد: موافقم، از اين به بعد هر جمعه همسرم را به سينما مي برم و دقيقا هم به قولش عمل كرد. اين دوست اعتراف كرد كه بعد از برگشتن از سينما چقدر پيش وجدانش احساس رضايت و آرامش مي كرده است. حالا ديگر همسرش كه موفق شده بود شوهر را متقاعد كند كه هرازگاهي به اتفاق بيرون بروند از اينكه بقيه هفته شوهر مجبور است به خاطر كارش او را تنها بگذارد گلايه نمي كند. مي بينيم كه قضاوت روانپزشك چقدر سليم و حكيمانه بوده است. او دقيقا متوجه شد كه همسر اصولا از عدم توجه كافي شوهر رنج مي برد. اين زوج نمونه اي بود از هزاران زن و شوهري كه همه روزه در جامعه ما - بدون وجود اختلاف جدي - نهايتا كارشان به جدايي مي كشد و به همين دليل است كه بنده اين مثال را انتخاب كردم. وقتي از مشاوره ازدواج صحبت مي كنيم بلافاصله موردهاي حاد به ذهنمان خطور مي كند هم چون تهديدهايي كه منجر به طلاق مي شود و منازعات خشني كه زوجين را به بن بست مي رساند، اما موارد ديگري هم وجود دارد كه شايسته توجه و دقت مي باشد. زوجيني كه گرچه ظاهرا كارشان به جدايي نرسيده و در كنار يكديگر زندگي مي كنند مثل دو قطب متضاد، جداي از هم و بدون تفاهم روزگار مي گذرانند. اكنون اين دوست جراح به كمك روانپزشك متوجه شد كه بايد لااقل هفته اي يكبار همسرش را بيرون ببرد. اين اولين قدم در راستاي رسيدن به تفاهم بود. با اين وجود هنوز هم او همسرش را نشناخته بود. اصولا تفاهم داراي درجات و مراتبي است كه با هم تفاوت فاحشي دارند. بسياري از مردم سالها در كنار يكديگر زندگي مي كنند بدون اينكه يكديگر را بشناسند يا اينكه درصدد تحقيق و جستجوي يكديگر برآيند. اين پديده در خانواده هاي باهوش، با فرهنگ و برجسته، طبقات مرفه جامعه، تحصيل كرده ها و حتي اساتيد روانشناسي مشهود است. ظاهرا اين افراد از يك خلاء بزرگ در خانواده شان بي خبرند. در زندگي اين قبيل افراد، از واقعيت زندگي چيزي باقي نمانده است. اگر هم گاهي در ضمير خود سوزش ناگهاني و مبهمي در اين زمينه احساس كنند مثلا با بردن همسر به سينما در شب جمعه اين حالت را تسكين مي دهند. خيلي از زوجين با ايده آل هاي شيرين قدم به زندگي زناشويي بعضي مي گذارند حتي دوره هاي ويژه نامزدي گذرانده اند و كتابهاي قطوري هم راجع به زندگي مشترك مطالعه كرده اند، ضمن اينكه با مطالعه كتب روانشناسي مطالب جالبي هم فراگرفته اند، با اين حال چند سال بعد اگر از اين افراد سوءال شود كه چند نفرشان زندگي را همانطور كه انتظار داشته اند مي يابند مي بينيم كه تعدادشان بسيار كم است و اين مشكلي است كه ما امروزه با آن دست به گريبانيم و بايد براي آن چاره اي جست. هريك از زوجين كه به آمال و انتظارات خويش دست نيافته است طبيعتا طرف مقابل را مسئول اين سير قهقرايي و ناكامي خود مي پندارد. درست است كه اتخاذ اين روش آسانتر از يافتن علت دروني است ولي در عوض اين شيوه كاملا عقيم و بي حاصل است. اتخاذ اين روش فقط منجر به بغض، بدخواهي، تنفر دروني و اتهام متقابل زن و شوهر مي شود، يا باعث مي شود همه چيز را به حساب تقدير بگذارند. شوهر فكر مي كند از بخت بد بوده است كه گرفتار چنين زني شده است و متقابلا زن هم داشتن شوهري اين چنين بي وفا و بي خيال را از تقدير بد خويش مي داند. هريك از طرفين براي اينكه از زير بار مسئوليت شانه خالي كند، ديگري را متهم كرده، نقص ها و تقصيراتش را بزرگ جلوه مي دهد و تربيت خانوادگي و محيط كاملا متفاوتي را كه او در آن رشد يافته زير سوءال مي برد. امروزه اين مسايل از اهميت بسزايي برخوردارند بايد فرزندانمان را واقع بين بار در بياوريم همسريابي زمينه و پيشينه مشترك مهم است. البته اشتباه است اگر فكر كنيم موفقيت در ازدواج و رسيدن به تفاهم كامل، صرفا به پيشينه فرد برمي گردد. اينطور نيست چون ازدواج مهم تر از اين حرف هاست. به قول دكتر لوسين بووه: ازدواج يك هنر است. بنابراين آنان كه ازدواج را مثل شرط بندي يا صيد يك مرواريد كاملا شانسي مي پندارند سخت در اشتباهند. ضمن اينكه بايد دانست ازدواج با فردي كه از لحاظ ارزش و اعتبار مثل يك دانه مرواريد است چنانچه خودتان از همان مقوله نباشيد، بسيار مشكل است. بنابراين خوشبختي در ازدواج به چه چيز وابسته؟ است خوشبختي هنري است كه براي رسيدن به آن بايد تلاش كرد نه امتيازي كه از ابتدا به كسي اعطا و شود براي رسيدن به آن توانايي درك يكديگر ضروري است. ناسازگاريهاي به اصطلاح عاطفي افسانه اي است كه توسط حقوقدانان ابداع شده كه بتوان از آن به عنوان دستاويزي براي رسيدن به طلاق استفاده كرد و متاسفانه مردم از آن به عنوان عذري جهت پنهان كردن شكست هايشان استفاده مي كنند. من كه چنين چيزي را قبول ندارم. به اعتقاد بنده اصلا مقوله اي تحت عنوان ناسازگاري عاطفي وجود ندارد. البته در زندگي مشترك گاهي اوقات سوءتفاهم و اشتباه ديده مي شود كه مي توان آن را با تصميم و اراده اصلاح كرد. به نظر من شايع ترين اشتباه در زندگي مشترك عدم صراحت و صداقت كامل است. بنده زوج هاي زيادي را مورد مطالعه قرار داده ام. مشكلات اين خانواده ها هميشه ريشه در عدم صراحت دو جانبه، وفاداري و صداقت دارد. مقوله اي كه بدون آن دستيابي به تفاهم واقعي غيرممكن است. زن و شوهري كه آنقدر شجاع باشند كه همواره بدون رودربايستي و شك به طرح و بررسي مشكلات بپردازند قادر خواهند بود كه ازدواج موفق تري بنيان از كنند طرفي، هرگونه رودربايستي و پنهان كاري و عدم ابراز مشكلات فقط به بدتر شدن وضعيت كمك مي كند و مقدمه شكست مي شود. بسياري از زن و شوهرها اصلا نمي دانند كه بخشي از عقايد، استنباطهاي شخصي و احساسات واقعي شان را از هم پنهان مي كنند. روزي شوهري كه براي مشاوره به دفتر من آمده بود كاملا جدي مي گفت: من راجع به هرچيز با همسرم صحبت مي كنم. بعد از آن كمي راجع به موضوعاتي كه برايش اهميت حياتي داشتند صحبت كرديم. بعد پرسيدم: همسرتان در مورد اين مسايل چه اعتقادي؟ دارد وي كه كاملا به من و من افتاده بود گفت: من هيچ وقت اين چيزها را به همسرم نمي گويم. او نبايد بويي از اين مسايل ببرد. او نبايد بويي ببرد به عبارتي يعني نبايد تشريك مساعي و اشتراك عقيده وجود داشته باشد چون نمي خواهم جر و بحثي وجود داشته باشد. بنابراين بسياري از زوجين براي اينكه آرامش ظاهري بر زندگي شان حكمفرما باشد بسياري از مسايل مهم را كنار مي گذارند. مسايلي كه چه بسا از لحاظ عاطفي به هر دو مربوط مي شود و بعضي از آنها مهم ترين پله هاي رسيدن به تفاهم واقعي و دو جانبه است. و همين امر سبب مي شود كه به تدريج پنجره شفاف روابط بين زن و مرد كدر و كدرتر شود. زن و شوهر بايكديگر غريبه مي شوند و وحدت يكپارچه اي كه به سبب قانون الهي و مقدس ازدواج بايد وجود داشته باشد از بين مي رود. وقتي دو نفر بنياد يك زندگي مشترك را مي گذارند خداوند مي فرمايد: بعد از اين آنها دو نفر نيستند كه يك نفرند. و يكي بودن مسلما به اين معني است كه هيچ نكته ناگفته و رازي بين آنها نباشد و موقعي كه زوجين مسايل را از يكديگر پنهان كنند در واقع وحدت كاملي را كه لازمه زندگي مشترك است، زيرپا گذاشته اند و اين يعني شروع جاده تباهي. حتي اگر اين كار را با نيت مثبت انجام دهيم، يا به خيال خودمان پنهان كردن موضوع به نفع زندگي مان باشد باز هم نتيجه همان خواهد بود. چه بسا بعد از خللي كه در زندگي ايجاد شده است بخواهيم به ترميم آن بپردازيم و از در تلاش و آشتي درآييم. در اين صورت بايد بپذيريم كه تجديد حيات، صراحت و صداقت دو جانبه و عميق تري را طلب مي كند. نويسنده: يال ترنر مترجم: ناصر فرجي