Hamshahri corpus document

DOC ID : H-780118-44280S4

Date of Document: 1999-04-07

خود را در شادي كودكانتان سهيم كنيد روي صندلي مورد علاقه ام لم داده بودم و از آرامش جاي دنجي كه پيدا كرده بودم لذت مي بردم. روز خسته كننده اي را با دو فرزندم گذرانده بودم. يك هفته از تعطيلي مدارس مي گذشت. رفتار بچه ها در خانه مثل اسبهاي وحشي بود كه از اصطبل رها شده روي باشند تخت مي پريدند، همه نوشيدنيها را سر مي كشيدند و بر سر اينكه چه كسي دستگاه كنترل تلويزيون را بردارد دعوا مي كردند و به خاطر مشكل هميشگي تعطيلات تابستاني يعني اينكه هيچ كاري ندارند تا انجام بدهند ناله و شكايت مي كردند. صبح آن روز وقتي داشتم گلهاي هميشه بهارم را آب مي دادم همديگر را خيس آب كردند. كفش هاي تنيس شان خيس شده بود و از لباسهايشان آب مي چكيد. غيرقابل تحمل بود! فرياد زدم، برويد به اتاقهايتان. همه هفته به اين منوال گذشت در روز چند بار بچه ها را مقابل خود مي ايستاندم و درباره رفتارشان به طور مفصل سخنراني اما مي كردم هيچ نتيجه اي نداشت. بار ديگر صداي آني سكوت را شكست مامان بيا ببين! او خيلي آهسته خودش را در گوشه خالي كنار صندلي من جاي داده و نفسش را حبس كرده بود. بيا ببين، يك سنجاب بيرون خانه است! گفتم: ؟ سنجاب الان كه دارم مطالعه مي كنم. ولي مامان... حالا نه. دنبال چيزي مي گشتم تا سر او را گرم كنم. يادم آمد. آني، چرا نمي روي انشايت را؟ بنويسي هفته آخر كه آني از مدرسه به خانه آمد به عنوان تكليف كلاسهاي تابستاني بايد دفترچه اي درست مي كرد و در آن انشايي درباره چهار روش ابراز محبت به پدر، مادر يا معلم و يا يكي از دوستانش را مي نوشت و درباره آن نقاشي مي كرد. آني گفت: خيلي خوب، چشم. اما صدايش آنقدر آهسته بود كه به زحمت شنيده مي شد. نزديكيهاي غروب به اتاق آني رفتم و ديدم كه انشايش را تازه تمام كرده است. گفتم: اجازه مي دهي دفترچه ات را؟ ببينم تاري از موهاي قهوه اي رنگش را به دور انگشتش پيچاند. دوباره گفتم: زود باش ديگر. بالاخره رضايت داد و دفترچه را بر روي دستم گذاشت. چهار روش ابراز محبت به كودكان نوشته آني كيد. عنوان را دوباره خواندم. فورا فهميدم كه دفترچه را براي من درست كرده است. خواستم به او بگويم اين انشا براي اين بوده است كه او نشان دهد چطور مي تواند محبتش را به ديگران ابراز كند، نه براي اما من سكوت كردم. آيا او واقعا به محبت نياز؟ داشت صفحه اول را ورق زدم. اينطور نوشته بود: همراه كودكتان برويد و سنجاب يا هر چيزي مثل آن را ببينيد. پائين نوشته ها تصويري از مادري خندان و دختر بچه اي كه از پشت درختي زيرچشمي به سنجابي نگاه مي كرد كشيده شده بود. به آن صحنه خيره شدم، تازه براي اولين بار بود كه به اين موضوع فكر مي كردم كه از شروع تعطيلات تا حالا با بچه ها طوري رفتار كرده ام كه انگار فرد مزاحمي هستند تا اعضاي خانواده اي كه بخواهم در زندگيشان سهيم باشم و از آن لذت ببرم. دنبال آني گشتم ولي او به آهستگي طوري كه من متوجه نشوم از اتاق خارج شده صفحه بود دوم را ورق زدم. وقتي كودكانتان اشتباهي مي كنند، آنها را در آغوش بگيريد و به آنها دلگرمي بدهيد. با ديدن طرح زير نوشته خنده ام گرفت. طرحي از مادر و فرزندي كه يكديگر را بغل كرده اين بودند هفته اصلا بچه ها را در آغوش نگرفته بودم، بخصوص موقعي كه كار اشتباهي انجام داده بودند. ياد صبح همان روز افتادم كه با عصبانيت به آنها گفته بودم بروند به اتاقهايشان شايد زمان شلوغ كاريها همان اوقاتي بود كه بايد آنها را در آغوش مي گرفتم و به آنها اطمينان مي دادم كه دوست شان دارم. به فرزندانتان فرصت صحبت كردن بدهيد. اين نوشته هاي صفحه سوم بودند كه به طور ناخوانا و بدخطي نوشته شده بودند. همانطوري كه به آنها نگاه مي كردم به اين فكر بودم كه چطور بچه ها را مقابل خودم مي ايستاندم و بدون اينكه بتوانند كلمه اي حرف بزنند، در مورد بعضي كارهاي بد آنها سخنراني و نصيحت مي كردم. از خود پرسيدم آيا بهتر نبود در بين صحبت وقفه اي ايجاد مي كردم تا فرزندانم فرصتي مي يافتند و نظرات و احساسات خود را ؟ مي گفتند يك صفحه باقي مانده بود. هميشه بخنديد. در حيرت بودم كه آيا آني به آب بازي خودش و برادرش اشاره مي كرد. يعني خنديدن مي توانست آن اتفاق را به صورت ديگري در آورد و به من كمك كند تا بفهمم كه روي هم رفته فقط يك آب بازي ساده بوده؟ است دفترچه را بستم. بله بچه ها مشكل آفرين بودند. اما من هم مشكلاتي را درست كرده بودم. گذراندن وقت بدون آنها، تربيت بدون عشق ورزيدن، نصيحت كردن بدون گوش دادن، حتي حس شوخ طبعي خودم را به فراموشي سپرده بودم. همان وقت بود كه فهميدم ابراز محبت و عشق در لحظات كوتاه و حساس شكايت، آببازي، دعوا و مزاحمت بچه ها مي تواند فراموش شده ترين محبتها باشد و البته مهمترين. آني بي هدف وارد اتاق شد و به كتابچه كه هنوز در دستم بود خيره شد. در آغوش گرفتمش و چشمكي زدم. روز بعد در آشپزخانه كار مي كردم كه چشمم از پنجره به سنجاب آني افتاد. به سرعت به اتاق آني رفتم. او قلم موئي را در رنگ قرمز فرو برده با بود فرياد گفتم: زود باش بيا! سنجاب برگشته است. او آنقدر تند و شتابزده برگشت كه رنگ نقاشي را واژگون كرد. همينطور كه رنگ روي ميزش سرازير مي شد دستش را به طرف ظرف رنگ دراز كرد كه آستينش روي رنگ ماليده شد و حسابي كثيف كاري شد. براي نيم ثانيه اي داشتم از كوره درمي رفتم. از همان عصبانيتهاي بي نتيجه اي كه در برابر اين گونه اعمال بچه ها حاصل مي شود. اما در همان موقع به ياد چهار روش ابراز محبت به كودكان افتادم، همان چهار روش آني و در عوض خنده اي سر روي دادم هم رفته مي شد گفت كه فقط كمي رنگ ريخته شده و در عوض آنجا بيرون اتاق زمان براي به دست آوردن دل دختر كوچكم به سرعت مي گذشت. تعطيلات هنوز باقي است، خود را در شادي كودكانتان سهيم كنيد. مترجم: افسانه بيات منبع: ريدرزدايجست آگوست 1998