Hamshahri corpus document

DOC ID : H-780114-44242S3

Date of Document: 1999-04-03

باز هم درباره بازگشت دفاع آپولونيوس و فيثاغورث; ميثراگوراس از انديشه فيثاغورث اشاره: نخستين شماره همشهري در سال گذشته در صفحه علمي، فرهنگي حاوي گفتگويي خيالي، نيمه جدي و نيمه طنز بود با آپولونيوس يكي از همفكران فيثاغورث كه به همراه فيثاغورث براي طرح نظريه خود - سيستم دياگراميك - به عالم زندگي بازگشته بود. استاد پرويز شهرياري آن نوشته آقاي سعيدافشار را قابل توجه دانسته و پيش بيني كرده بود كه شايد سرآغاز مناظره اي تازه باشد. چندي پس از چاپ آن مطلب، نوشته اي در پاسخ به آن از سوي آقاي حسين غفاري، به روزنامه رسيد. با توجه به پيچيدگي نسبي مطلب نخست، گمان نمي كرديم كه پاسخي بدان برسد. اما به همان زبان، نگاه ديگري به موضوع شده است كه خواندن آن دلچسب مي نمايد. اين مطلب را كه در نخستين شماره سال 78 منتشر شده تا آخر بخوانيد. من چندان تمايلي نداشته ام به اينكه در جامه هاي فاخر، اما عاريتي، ديده شوم; حتي اگر اين جامه ها را درزي پاپ اعظم دوخته باشد و حتي اگر قرار باشد با اين جامه ها در ميهماني باشكوه كاخ سبز شركت كرده و با دارنده آن عكسي يادگاري بگيريم. به راستي در اين زمانه، راهنماينده من بنديكت اسپينوزاست. با اينهمه، مبادا بگمانيد كه من ژنده پوشنده و بدپوشنده هستم و زيستن به سبك رواقيان را براي خود يا ديگري خواسته ام; نه، قضيه كاملا وارونه است، هرچند زمانه با من سرسازگاري نداشته باشد. اين نكته را نيز بيافزايم كه هرچه از دوست رسد نيكوست و نادوست دهشي نداد ترا مگر به گمان آن كه آسيبي رساند و آزاري ترا... با اينهمه، همه چيز را با سفيد و سياه، خوب و بد، زشت و زيبا، و نيز دوست و دشمن نمي توان و نمي شايد اندازه گرفت و درباره آن داوري كرد; بويژه كه ما در روزگار تساهل مي زييم. با درنظر گرفتن اين نكته ها، اين نوشته پيامد گفتگوي فني به طنز آميخته و دشوار آپولونيوس است با گزارشگري خوش ذوق، كه گرچه ممكن است كمي دير فراهم آورده شده، اما از آن نوشته اسطوره گرايانه راه مي گشايد به سوي انديشه اي باشد فلسفي كه با اين كار، بتوانيم گره هايي چند را گشوده، نگره هايي را فراروي خواننده بگذاريم. علت اصلي ديركرد در فراهم آوردن اين نوشته آن بوده كه من نمي خواسته ام در اين هواي دم كرده، مه آلود، سنگين و سهمناك گرفتار همان داوري اي بشوم كه آپولونيوس درباره من انجام داده، و مرا با ديگري يكي انگاشته من است در اين سرزمين مه گرفته به درستي نمي دانم اكنون در باغ سبز از ميان كشتزارهاي كدامين كشتمندها مي گذرد و كداميك در فرجام به راستي وفادار خواهد ماند... هرچند از اين بابت بر من گناهي نوشته شود و انتقادي وارد باشد، و به رغم آن كه مي دانم چه هستم و چه مي خواهم. جز اين، در كار انديشه بايد كه انديشنده آزاد باشد، از جمله در آغازيدن و گزيدن آغازگاه و نيز آغازه گاه و شما به گونه اي جستار گشوده ايد كه آغاز نيست، يا اگر هست، براي شما هست و براي من دشوار است و پرمسئوليت، به آن چيزي بنامم ايشان را كه مه مي نمايدم. افزون بر اينها، من با واژگاني روبرو شده بودم كه در پذيرش آنها نه تنها مي بايست ترديد مي كردم بلكه بخردانه آن بود كه هيچ نمي گفتم - نبايد با موجي همراه مي شدم كه آپولونيوس راه انداخته است - چرا كه گاه هست كه به گفته كي يركه گارد هيچ نگفتني بهتر از هيچ گفتني است. و بيافزايم اين را كه از روش شما در جستارگشايي استقبال كرده، و در مه ناكي سهمگين به گفتگويي دشوار با شما روي مي كنم باشد كه روشنايي برد مه. نوشته شما يك آغاز است - و نه يك آغازه - و اميد كه يك، رفع تكليف، نبوده باشد و نماند، و ياريگري باشد در پديداري يك انديشه; با اين همه، باز نيز ستودني است كار شما. از آن جهت تركيب رفع تكليف، چندان پسنديده نمي باشد - (نزد انديشندگان ) - كه تكليف مشكل مي گيرد در درون يك دستگاه از انديشه، يعني يك آيين و يك مجموعه رفتاري (برآيندي از رفتارهاي گوناگون كه در جهتي ويژه هماهنگ شده باشند ) كه، بر روي آن مجموعه اي از دستورها يا همان تكليف ها برآمده اند. اما در كار انديشه، ما را نهادي نيست تا تكليف و دستوري برايمان تعيين كند و گستره اي نو بنمايدمان - و يا ياريگرمان باشد، كه اگر هم بود باز كاري بيشتر از همراهي نمي يارست انجام دهد. منظور از نهاد، نه آن است كه هيچ نهادي و مدعي نيست، بلكه ما را نهادهايي نيست كه برآمده باشند به منظور راهبردن انديشه هاي نو و كاركرد داشته باشند در راستاري نه انديشه هاي گذشته و اكنون بلكه براي انديشه هايي كه فرآيند انديشيدن و پيش رفتن را راهبرند - به گفته ارسطو، eانديشه انديشه در، بيان جوهر چونان يك مفهوم فلسفي - مابعدالطبيعي، يا يك مفهوم بنيادي از فلسفه اولي. آري كار انديشه، كاري است دشوار، سخت و شگرف، و مهمتر از اينها، سهمناك (در اين زمينه فرجام سقراط را بنگريد و زيستن ملاصدرا را در ده كهك; بويژه هنگامي كه پاي گستره هاي تازه در ميان باشد و ويژسته تر آن كه ن وش ( نوشدن ) در بنيادهاي انديشه باشد. ايرانيان، در اين زمينه، بهترين واژه را دارند: ن وش. نوش از مصدر نويدن و همخانواده با واژه هاي نو (به معناي تازه ) نويد، (نامي آشنا براي همگان، و به معناي مژده ) است. اما كار انديشه، همان اندازه آشناي همزبانان است كه واژه ن وش. نوش هم بيانگر نوشدن است، هم مژده مي دهد چيز نو را به جوينده اش، هم خبر چيز نو را مژدگاني مي دهد، و هم، آميختگي نو را با درد و سختي و دشواري مي نماياند، يعني بيان مي كند به خود پيچيدن از بسياري درد را در چيزي كه مي خواهد چيزي نو را بردهد و بهترين مصداق آن زايمان است و بيان مي كند جان كندن اما نمردن بلكه زندگي يافتن را. بيگماني در هيچ زبان چنين غنايي از معنا و بيانگري در مفهوم و رسايي در نوشتار واقعيت وجود ندارد. اما اين واژه، همان اندازه كاربرد دارد در زبان ما، كه كوشندگان به كار انديشه به كار آن - و كاربردش - مي كوشند. از اينروي چشم دارم از خوانندگان كه ببخشايند بر من از اين كه اين واژه ناآشنا را فرارويشان نهاده ام. همين جا از فرصت بهره گرفته بگويم اين را كه، منظورم از انديشه بيشتر فرآيند كنش انديشيدن است كه اگر بخواهيم به درستي آن را پارسيانه (باز هم ببخشاييد ) بيان كنيم بايد بگوييم انديشش (يك ناآشناي ديگر و باز هم ببخشاييد ).هستش (به معناي وجود، يك ناآشناي ديگر - و باز هم ببخشاييد ) اين واژگان در زبان ما و كاربرد ( درواقع، كار - نه - برد ) آنها با ما سخن مي گويند از بسياري واقعيت هاي جاافتاده و پوييده در اين مرز و بوم، و هنوز پوينده و نيز دشواري كار كسي را كه به كار و ساخت انديشه و فرآمدهاي انديشه مي كوشد. انديشه، يا به واژه دقيق تر انديشش، يك فرآيند است، فرآيندي تاريخي، كه اگر بتواند چهره بگيرد و سازمان يابد و فرآيند شود، ميوه آن تمدن است. بنابراين، انديشه اين نيست كه كسي سربه زير افكند و در روءيايي فروشود. انديشه، نوكرم، چاكرم، نيز نيست. انديشه، روييدن پيوسته ذهن است در بستري مناسب، از كسي به كسي ديگر، كه همه زندگي را مي نواند، چه زندگي گذشته در اكنون را، چه زندگي اكنون را انديشه، آيين نيست و وابسته بدان نيز نيست. انديشه چيزي نيست كه تا به اكنون هستي داشته است، هرچند ممكن است پاره هايي از آن از گذشته آمده باشند. انديشه چيزي نيست كه بوسيله ديگر چيزها بشود آن را بيان كرد، بلكه چيزي است كه همه چيزها را بيان مي كند، رنگ مي كند، نقشي مي زند، و معنا مي دهد. بدين جهت، براي اين كه با انديشه جزئي، با دريافت، با فهم و با ديگر چيزها آن را يكي نگيريم، بايسته است كرانه هاي آن را بهتر شناخته و ميان اين دو يا چند گونه چيز كه نام انديشه بر همه آنها نهاده ايم، تفاوت گذاشته شود و براي هر كدام نامي شايسته را پيش نهاد كرد. اين بخش از كارهاي زبان را پيش مي كشد، زبان انديشه و زبان تمدن و يا زبان انديشه تمدن و يا زبان انديشه تمدن ساز. و تمدن يك لطف است، يك دهش ايزدي است به آدمياني كه خواسته اند و كوشيده اند. بنابراين هر چيز را نمي توان تمدن ناميد، همانگونه كه هر چيز را نمي توان انديشه ناميد، و هر آوايي را زبان. همانگونه كه هر اسبي نمي تواند زور دست رستم را بر پشت خود تاب آورد و تنها رخش را با ويژگي هايي كه دارد مي گزيند از براي سواري دادن به پهلوان ايران زمين، چونان گهواره تمدن، يعني رستم; به همان سان نيز هر تمدن را انديشه اي بايد و هر انديشه را زبان و اينها لازم و وابسته به همديگرند، تا تاب آورند اينها دربرابر پرسشها و پرسمانها و دشواريه هايي كه هوشمندان تمدن فراروي آن مي گسترانند، يا خود تمدن آنها را پيش نهاده است - در تمدن خفقان بگيريد! نداريم. هيچ آجري معلق نمي ماند در هوا - مطابق با عرف پذيرفته شده و شناخت تاكنوني ما از پديده ها (هرچند اين امكان در جاي و گاه ديگري هستش داشته باشد )- چه رسد به اين كه كسي را هواي آن در سر باشد كه با آجرهاي معلق در هوا، خانه اي برآورد; و از آن فراتر، اين كه از آجرهاي معلق كاشانه هاي معلق و از آنها برجي آسمان خراش، و از برجها شهر آسمان خراشها را برآورد، همه از آجرهاي معلق در هوا، به گونه اي كه كسان بسياري را به كار و كوشش و زييش در درون آن، در آرامش و آسايش بتوان ديد و هيچ شگفت زده نشد. آغازيدن از بدترين جاي و در بدترين گاه، اين است شيوه كار و كنش جز - تمدن و آدمي را در ژرفاي چاهي پنداشتن (و گرفتن، يا انداختن ) كه اگر شايستگي زيستن داشته باشد مي بايد و مي تواند از چاه برآيد، از برزخ به درشود، و برشود، آنهم زير سوز نگاه هاي نيشدار و اين اصلا خوشايند نيست، آن هم در جايي كه هيچ چاهي نيست و تنها بايد اداي آن را درآورد و اين چنين پنداشت و اين دشوارترست از خود برشدن از چاه واقعي. زندگي سراسر برزخي است دشوار از براي آدمي، اما همين آدمي با كوشش خود از برزخها خواهدرست و رستگار خواهد شد و پاي خواهد گذاشت بر بهشت. اينها تنها روءياهايي نيستند كه تعلق داشته باشند به تمدنهاي فرومرده، انديشه هاي فروپاشيده و آدميان فروافتاده; اينها بيان هايي ويژسته هستند از انديشه زندگي كه خاوريان انديشمند آنها را به زبانهايي بيان كرده اند كه همگان را ياراي راه بردن به آنها نباشد - و اين كار پيش از پيدايش فيثاغورث و ديگران انجاميده شده و اين انديشه ها چونان خمره هاي سر به مهري فراروي ما و همگان كم هستند نيستند كسان و نهادها و بزرگاني كه شبها خواب كوزه هاي شكسته و خمره هاي زرمند مي بينند، ولي به آساني كنار مي گذارند انديشه ها و نگره هايي را كه از گذشتگان براي ما به جاي مانده و چونان زرهايي ناب يك هستند علت اين كار، آن است كه بسياري شياديها در اين زمينه صورت گرفته. اما در پيوند با انديشه، چنين برداشتي كه كسان گذشته را به يك كيسه مارگيري همانند كنند و هرآنچه را از گذشته است به يك باره و يكسره نادرست بخوانند كرداري است ناپسند و نادرست. اين نگره هنگامي درست است كه دليلها و برهانهاي استواري براي آن در كار باشد. هيچ انديشه و دانشي نمي تواند بدون برهان رياضي وار حتي هستش خود را تبيين كند، چه رسد به اينكه كسان را هواي آن در سر باشد كه بخواهند هر باوره خرافه و بي جايي را ابزار فرمان دادن خود بر مشتي توده ناآگاه كنند و به جاي راه بردن زندگي و انديشه و تمدن برپايه رياضيات و هستي شوم را فراراه آفريدن بدبختي براي ديگران - و آنگاه خود - قرار دهند. تنها دانشي حق بودن دارد كه جواز هستي اش را رياضي و ارانه ازبنيادهايي استوار بازگرفته باشد و نگره اي حق زيستن دارد كه رياضي وارانه برساخته شده هر باشد گفته و گفتمان هنگامي درست است كه در گام نخست هستش اش از رياضيات جواز با خود داشته باشد. در اينجا، سر آن ندارم كه به معرفي يك انديشش با موضوعها و مساله هاي آن بپردازم، بلكه مي خواهم اندكي درباره فيثاغورث شما سخن بگويم. ديگر موضوع ها مي مانند براي جاي - و - گاه هايي ديگر. اميد كه هرچه ممكن است زودتر باشد و به اكنونمان نزديكتر. اگر بگويم من نه فيثاغورث كه هاك - سيس هستم، يا مهرسيس، ياسيس، كه به نامهاي ديگر نيز شناخته شده ام، شايد شما بگمانيد كه بي نزاكتانه سخن گفته ام. واقعيت آن است كه من و آپولونيوس نزديك به يكسال در هوايي مه ناك با هم پيوند داشتيم، با هم سخن گفتيم و كار كرديم، بويژه بر روي زيباترين و دشوارترين قضيه اما رياضيات در آن هواي مه ناك كه چشم چشم را نمي ديد، اگر هم مي ديد حافظه اي آن را ضبط نمي كرد، چرا كه تنبل شده بود به كار ضبط كردن و در خود نگهداشتن ديده ها، مي رفتيم به نزد هم و آن چيزهايي را براي هم بازمي گفتيم كه مي بايست، كوتاه و خشك. و اگر گاهي من از حد از پيش تعيين شده پيشتر مي رفتم آپولونيوس نمي توانست خودش نباشد - و اين پسنديده نبود از براي ديگر همكاران و استادان او به هر روي، در آن روزهاي قيرگون و در آن ماه هاي سهمگين از مه ناكي، او مرا آن چنان گرفت كه براي شما وصف كرده است. او همچنين نگره عدد را آن چنان گزارش كرد كه شما باز نوشته ايد، بر پايه گفته هاي او. بر آن نيستم تا در اينجا اثبات كنم فيثاغورث كي هست و كي نيست، اما درباره وي همين اندازه بايد بگويم كه او از خاوريان آموخته و بويژه از ايران - و مصر - ديدار كرده، از مغان ايران مطلبهايي را فرا گرفته. او را منطقي بوده و انديششي ويژه كه مي گويد جهان و هرچه در آن هست از عدد برآمده است. اين نگره را با قاطعيت مي توان گفت هيچ كس درنيافته و خود او نيز آن را درنيافت، زيرا اين نگره از ديدگاه وي برنيامده بود، بلكه آن را از ديگران، (از ايرانيان، شايد ) برگرفته بود. پس از وي نيز اين بحران به سامان نرسيد. از اينروي بزرگترين مساله اي را كه در تمدن يوناني پيش كشيده شد و بدان پاسخي داده شد، انديشه منطق بود - و مابعدالطبيعه - و رابطه آن با فلسفه، كه ارسطو آن را از كار درآورد، آن هم تلاشها و نگره هاي فيلسوفان بزرگي چون پروتاگوراس، گورگياس، بويژه سقراط و نيز افلاطون. اما ايرادها و اشكالهايي كه بر اين منطق وارد بوده - همانند ايرادهايي كه بر كوششهاي منطقي ديگر منطق دانان و منطق خواهان يونان همچون هراكليتوس، پارمينوس، دموكريتوس، زنون و جز آنها وارد شده - هيچ گاه پاسخ قطعي داده نشده است. فيثاغورث فلسفه را نيز پايه گذاشت و آن را بدين نام ناميد، او در كانون كوششهايي رياضي، فلسفي و منطقي قرار داشت، اما هنوز كه هنوز است آشكار نيست و روشن نشده كه رابطه ميان رياضيات، منطق و فلسفه و مابعدالطبيعه چه مي باشد. بويژه در اين ميان تكليف عدد براي ما تاريك است، اگر چه آن را به واژگاني دهان پركن وصف كرده اند. تا به امروز هيچ كس نگفته معناي حرف فيثاغورث مي تواند بيان از راستي باشد. ژرف - انديشندگان فلسفي نيز از فهم حرفهاي فيثاغورث درمانده اند و آنها را به هذيان و روءيا همانند كرده اند. تو گويي گفتن اينكه جهان از عدد برآمده است، تفسيري جز اين نمي تواند داشته باشد كه بگوييم اينها ياوه و بافته هايي از خوابها هستند و يا همانند كساني آنها را چرت و پرت تنها مي توان ناميد اين گونه از انديشيدن را. من نيز آهنگ آن ندارم در اينجا ادعايي را پيش كشم - (و اين كار را به جستار ديگري وامي گذارم )- اما اين گفته فيثاغورث درست تر است از هر نگره فلسفي ديگري كه در اين زمينه داده شده است، به همين دليل است كه رد آن تنها از يك ديدگاه درست آمده تاكنون و آن اين است كه ردكنندگان كوتاهي نردبان خرد خود را پاي نردبان آسمان نوشته اند. و در اين باره همان را مي توان گفت كه درباره برخي چيزهاي ديگر گفته شده است: كس ندانست كه منزلگه جانان (اسرار ) كجاست. اگر بخواهيم سه سخن برگزينيم از انديشه ها كه كانون ديگر انديشه ها بوده اند آن سه اينهايند: الف: جهان از عدد ساخته شده است. ب - آنچه را بر خود نمي پسندي، بر ديگران نيز مپسند ج - انسان مقياس چيزهاست. و همچنان كه ديده مي شود نگره فيثاغورث يكي از اين سه است; اما در اين زمان و تا اين زمان، اين سخن همان اندازه اعتبار داشته كه حرمت گوشت از سوي فيثاغورثيان. اين نگره اورست انديشه بوده كه همواره از ديدها پنهان بوده و همواره پيرامون آن را ابرهايي آشوبناك فرا گرفته از بوده اند اين روي، كسي را به حريم آن راهي نبوده است. و شگفت آن كه اينها رابطه دارند با هندسه و اصولا اين دو يك چيزند و فهم آنها از قضيه زيباترين رياضيات مي گذرد و تعميم هاي آن. اگر كساني در اين باره شك دارند، توجه كنند به انبوهي از كوششها و برانهايي كه براي زيباترين قضيه رياضيات داده شده. اينها چيزي گنگ را مي بوييده اند، هستش آن را حس مي كرده اند و مي پنداشته اند ممكن است چيزي در اينجا باشد، يك چيز رازناك، اما راهي بدان نبرده اند، هر چند كه برهاني هايي را در اين ميانه بريافته اند - بيش از هشتصد برهان داده شده است. تو گويي بر اين ستيغ انبوهي از استخوانهاي رهنوردان شكست خورده بر جاي مانده كه همگي در پاي ستيغ دانش دانش ها قرباني شده اند، اگر چه زمهرير زمستان، يا سوز تابستان، يا گرماي آبها علت هايي ديگر رهپويندگان را به بستر ناخواسته شكست در كشيده است، در حالي كه همگي ايشان شادمان بوده اند از اينكه برهان يافته اند و بياني تازه را ارائه داده اند. من، به طور دقيق، نمي دانم كه آيا اين ديدگاه فيثاغورثي از خود وي بوده يا از ديگري، اما مي خواهم بگويم اين نگره فيثاغورثي نيست. او آن را از خاوريان برگرفته و از آن يك آيين رازوارانه بر ساخته. شايد اين جنبه را آموزندگانش به وي آموخته باشند. بيهوده نيست كه برخي حتي فيثاغورث را كسي پنداشته اند كه وجود نداشته; و برخي نيز وي را از جزء يونانيان دانسته اند; و برخي او را كسي شناسانده اند كه از ايرانيان و مصريان آموخته است. تاثير او را در انديشه افلاطون نيز مي بينيم، تنها از اين جهت كه افلاطون به فلسفه مي پرداخت همان گونه كه به رياضيات، همو بود كه بر بالاي سر در آكادمي اش نوشته بود: هركس رياضيات نمي داند وارد نشود اما چه كسي است كه به ما بگويد رياضيات يا روح آن در كجاي فلسفه افلاطون است. براي نمونه در مكتبهاي فلسفي خود ما كه بسيار نيز از افلاطون و انديشه هاي وي بهره مند بوده و هستند هيچكدام به رياضيات گرايشي نداشته و ضرورتي به آموختن و دانستن آن نديده اند. اين نيز از ويژگي هاي برجسته تمدن يوناني است كه انديشندگان و پژوهندگان يونان به ما نمي گويند نگره هاي خود را از كجا و از كي برگرفته اند. درباره فيثاغورث نيز چنين است. مهمترين دست آوردهاي تمدنهاي پيشين را در انديشه هاي او مي توان ديد و نشان داد، اما نه بيانكردي دقيق مي يابيم از اين كه او آنها را فهميده باشد و نه تاثيري از آنها را در نوشته هاي ديگر فيلسوفان يوناني، رومي و باختري مي يابيم. آيا جز اين راهي مي ماند كه بيانديشيم اين انديشه ها يوناني نبوده اند و هوش يونان نتوانسته آن را فهم؟ كند البته در اين باره دليلها و برهان هايي بسيار بيشتر از اينها مي توان آورد، اما اينك همين اندازه بس است. اگر كسي را در اين زمينه شك و شبهه اي هست مي تواند به آزمايش بپردازد در اين نگره فيثاغورثي كه جهان از عدد برآمده است - البته، پس از، و برپايه آگاهي هايي كه از اين نوشته براي وي حاصل شده است، هر چند اين آگاهي ها تاريكناك و پرسشناك بنمايند اين كار بدون شك نشدني است، كه اگر مي شد در اين چندين سده اي كه از روزگار فيثاغورث تا به زمانه ما گذشته كسي را ممكن شده بود. بد نيست بار ديگر يادآوري كنم كه علت اين نشدن نه در دشواري يا سختي آن است، بلكه در آن است كه ديدن را بايد ديد و نمي شود آن را فهميد، همانگونه كه رنگ سرخ را نمي شود با چشم بسته به كسي آموخت. دست كم يك بار بايد رنگ سرخ و سبز و سفيد را بايد ديد تا وصف ديگران از آن ها را بتوان فهميد. همچنين است مزه ها. هيچ كس نمي تواند به ما بگويد مزه شيريني چه صورتي؟ دارد يا زبري چه نمايه اي بايد داشته باشد. بنيادهاي انديشه نيز اين چنين اند و تا ديده نشوند فهميده نمي شوند. با اينهمه ستودن فيثاغورث و نگره ها و كارهايش - كارهاي درست داشت - به عبارتي ستودن آن چيزها و كساني است كه دست كم برخي از حقيقت ها را بريافته و دريافته اند و به يادگار گذاشته اند آنها را در ميان رازها و رمزهايي براي آيندگان; هر چند كه در چند هزاره گذشته كسي را راهي به سرزمين رازها نبوده و راه هاي ديگري فرا راه انسان برگشوده اند. از اين ديدگاه فيثاغورث را بزرگترين در ميان دانشوران يونان مي دانم، نه تنها در ميان يونانيان، كه در ميان همه فيلسوفان كه پس از تالس تا به اكنون در كار انديشه، منطق، رياضيات، مابعدالطبيعه، عدد و جز آنها (بويژه فيزيك و شيمي و زيست شناسي ) كوشيده اند. اما اين گفته به معناي آن نيست كه فيثاغورث همه چيز را دريافته، ياداشته و بر جاي گذاشته، بلكه او نزديك ترين است و از همين جهت گرامي ترين. ميثرا گوراس