Hamshahri corpus document

DOC ID : H-771219-44146S1

Date of Document: 1999-03-10

آيا حافظ به اصفهان سفر كرده بود همراه با حافظ شيراز در كوچه باغهاي اصفهان خواجه شمس الدين محمدحافظ، شيراز را دوست تر مي داشته و هر جا كه دستش رسيده، از آب و هوا گرفته تا ماهرويان آن سامان را ستوده و به رخ اين و آن كشيده است: شيراز معدن لب لعل است و كان حسن من جوهري مفلسم ايرا مشوشم شهري است پركرشمه خوبان زشش جهت چيزيم نيست ورنه خريدار هر ششم ; خوشا شيراز و وضع بي مثالش خداوندا نگهدار از زوالش به شيراز آي و فيض روح قدسي بجوي از مردم صاحب كمالش و جز يكي دوبار، كه به صراحت از شيراز (و شيرازيان ) بد گفته، و قصد ولايت ديگري كرده است; از جمله: (آب و هواي فارس عجب سفله پرور است كوهمرهي كه خيمه ازين خاك بركنم ) در تمام مدت عمر شهر بندزادگاهش بوده: (نمي دهند اجازت مرا به سير و سفر نسيم خاك مصلي و آب ركن آباد ) اينكه سبب كدورت و دلتنگي حافظ - در شيراز - چه بوده و از كجا آب مي خورده است، - فعلا - بماند، اما همين قدر مي توان گفت كه شاعر نازك دل ما پس از سعايت بدخواهان و تغيير خلق و خوي شاه شجاع - كه متعاقب سفر كرمان روش پدر پيشه كرده بود - يك چند به يزد رفته و مدت اقامتش نيز در آن ديار - قطعا - دير نپاييده است: دلم از وحشت زندان سكندر بگرفت رخت بربندم و تا ملك سليمان بروم با اين همه در غزلهاي حافظ، ابياتي به چشم مي آيد، كه شاعر از اصفهان، به نيكي ياد كرده و اين موضوع لاجرم پرسشي را پيش كشيده است كه پاسخ آن را درباز نمود چند فرضيه، بايد سراغ گرفت: آيا حافظ اصفهان را از نزديك ديده؟ است البته مي توان گمان برد كه خواجه رندان، بسان هر شاعر ديگري، بي آن كه جايي راخود ديده باشد، به ياري شنيده ها وخوانده ها و خيالپردازي، سخن گفته و - شهر زنده رود را تعريف و توصيف كرده. پذيرش اين احتمال; كه دور هم نيست همان ونقطه ختم بر گفتار همان. اما اگر كسي در آيد كه چرا حافظ، از ولايات كرمان و يزد و قزوين و تبريز و هرات و بغداد، كه در قرن هشتم اعتبار و اهميتي ويژه داشته اند - و كمتر از اصفهان هم نبوده اند - هيچ نگفته و يا دست كم بي اعتنا رد شده؟ است آنگاه پايه هاي اين فرضيه فرو خواهد ريخت. لذا براي روشن شدن چند و چون فرضيه سفر خواجه شيراز به اصفهان، كندوكاو، و اگر و مگر بيشتري بايسته است. زيست نامه نگاران درباره زندگي رازناك حافظ، و طبعا چند و چون سفرهاي او نه تنها حرف عالمانه اي كه مبناي تحقيق دقيق واقع شود، نزده اند، بلكه با نقل داستانهاي جعلي و خوابنماهاي خنك و بي مايه و افسانه هاي بي پايه، عرصه قضاوت را دشوار و پيچيده نموده و بر گره هاي اين كلاف سر در گم از افزوده اند مقدمه جناب گلندام، جامع ديوان هم، راه بديهي نتوان برد. مضافا در، غزلهاي شاعر، به عنوان تنها مدرك معتبر موجود، آنقدر آشفتگي، شك و شبهه و اختلاف راه يافته، كه اين سند گرانسنگ، خود نيازمند تصحيح و تصفيه اي جدي و فراسليقه اي است. بررسي و بازنمود چند فرضيه الف - برخي از پژوهشگران به استناد بيت: همي رويم به شيراز با عنايت بخت زهي رفيق كه بختم به همرهي آورد برآنند كه حافظ، در اواخر عمر خارج از شيراز بسر مي برده و احتمالا سري هم به اصفهان زده است. در اينكه بيت فوق از غزلهاي چهار سال آخر عمر خواجه است، ترديدي نيست. اما همانگونه كه دانسته آمده، مدتي پيش از به قدرت رسيدن شاه منصور مظفري (ممدوح غزل فوق ) اصفهان زير سم ستوران تيمور، به سرزميني سترون و بي پرنده و بهار، تبديل شده ( ه - 789 ق ) و قاطعان طريق امنيت جاني و مالي مردم را به يغما برده بودند. ضمن اينكه دشوار بتوان پذيرفت كه شاعري چون حافظ، با آن گرايش شديد انساندوستي، بگاه بازگشت از دياري ويران، بفرمايد: نسيم باد صبا دوشم آگهي آورد كه روز محنت و غم روبه كوتهي آورد زمانه اي كه وصف حال حوادث دردناك و مصيبت بارش، در دو غزل سوزناك ذيل به خوبي ترسيم و بيان شده است: سينه مالامال دردست اي دريغا مرهمي دل زتنهايي به جان آمد خدا را همدمي... دويار زيرك و از باده كهن دومني فراغتي و كتابي و گوشه چمني... از طرفي ضبط ديگري از مصرع همي رويم به شيراز باعنايت بخت به صورت: نسيم زلف تو شد خضر را هم اندر عشق به دست داده اند، كه در جاي خود از اعتبار فرضيه مورد بحث خواهد كاست. ب - ممكن است، حافظ، قبل از ورود به دوره شعري، قبل ] از [سال - 740 به اصفهان رفته ويا به قولي از آن ولايت رخت به شيراز بسته است و به همين دليل از خاطرات آن سفر در غزلهايش سخني نگفته. چرا كه براي خواجه بزرگوار ما ترك شيراز به قدري اهميت داشته كه مي بينيم هر زمان بار و بنديل سفر بربسته، به نوعي مقدمات و مسائل آن را در شعرش منعكس كرده به عنوان مثال، پيش از سفر (؟ تبعيد) يزد، فرموده: دلا رفيق سفر بخت نيكخواهت بس نسيم روضه شيراز پيك راهت بس و زماني كه از اين سفر اجباري عزم بازگشت به شيراز كرده، فرموده است: گر بود عمر و به ميخانه روم بار دگر به جز از خدمت رندان نكنم كار دگر و يا، وقتي كه به دعوت ملوك بحرنشين ( هرمز ) سوار كشتي ظاهرا شده، از وحشت توفان و دلهره ترك شيراز، عطاي مسافرت را به لقايش بخشيده و در آمده است: چه آسان مي نمود اول غم دريا به بوي سود غلط كردم كه اين توفان به صد گوهر نمي ارزد به اين اعتبار، انتظار، توقع وجستجوي پژوهشگر، به منظور دستيابي به شواهدي از سفر احتمالي اصفهان چندان بيهوده و بي مورد نيست. ج - دور نيست كه بيت يا غزل موردنظر (سفرنامه اصفهان )جزء آن دسته از اشعاري باشد، كه گفته اند هنگام يورش گزمگان امنيتي مظفري به خانه حافظ، توسط اهل بيت وي، شسته و از بين رفته است. * يك فرضيه قابل توجه! د - نگارنده با احتياط تمام، احتمال مي دهد كه شاه شجاع، آن گاه كه به قصد سركوب طغيان برادرش محمود به اصفهان تاخته ( ه - 768 ق ) حافظ را نيز - كه از ملازمان دربار بوده - ناگزير به همراهي كرده است. در اين سفر جنگي، خواجه نظام الدين عبيدزاكاني در كنار شاه شجاع بوده و قصيده اي هم به ميمنت فتح اصفهان تحت، همين عنوان، سروده است: صباح عيد و رخ يار و روزگار شباب خروش چنگ و لب زنده رود وجام شراب نويد فتح صفاهان و مژده اقبال نشان بخت بلند و اميد فتح الباب. با توجه به سابقه دوستي و رفاقت عبيد و حافظ، استبعادي ندارد اگر بپذيريم كه خواجه شيراز، استاد طنزگوي قزويني تبار خود را در سفر اصفهان تنها نگذارده است. در اين هنگام حافظ، حدودا پنجاه، سال داشته. ه - -شايد آن زمان كه خواجه جلال الدين تورانشاه - ممدوح محبوب حافظ و وزير مدبر شاه شجاع - مسئوليت رسيدگي به امور اداري، مالي و سياسي اصفهان را به عهده گرفته - حدود سالهاي 777 ه - ق - دوست شاعر خود حضرت حافظ را يك چند به نزد خويش خوانده. و - اين احتمال هم دور از ذهن نيست كه حافظ وصف اصفهان را از زبان پدرش، - خواجه بهاءالدين - شنيده باشد: چنين گفته اند كه، در روزگاري كه اتابكان هنوز در اين [شيراز ]ديار فر و شكوهي داشتند، پدر حافظ، از اصفهان رخت به شيراز كشيد و همانجا به سوداگري پرداخت و سرمايه اي اندوخت. اما در ساليان آخر عمر سررشته حساب از ك ف ش بيرون شد و سرانجام همسر بيوه و پسر خردسال خويش را تهي دست و نيازمند رها كرد و مرد. ز - گروهي زادگاه حافظ را اصفهان دانسته اند. صرفنظر از مجادله و ابرام هيچ دليل و شاهدي بر قبول يا رد اين راي موجود نيست. ح - وبالاخره جناب امين احمدرازي كه، گويا اصرار داشته، حافظ را در شمار راهيان اصفهان جابزند ذيل نام خواجه امين الدين حسن حكايتي دارد كه از فرط خنكي، در جعلي بودن آن كمترين شكي نتوان داشت. بشنويد: خواجه امين الدين حسن، از بزرگان و نيكان آن شهر ومكان - اصفهان - بوده و مناقب حميده و مفاخر پسنديده بسيار داشته. از نيكويي صفاتش آن است كه وقتي خواجه حافظ به صفاهان وارد شده و ملازمان خواجه به علت مستي (!) وي را تشهير كرده گرد شهر گردانيده اند. كه در خلال اين احوال خبر به خواجه رسيد، فرمود تا تخته كلاه را از سر حافظ گرفته، بر سر او گذاشتند و آن مقدار راه كه او را برده بودند، رفته و پس از آن عذر بسيار خواسته و خواجه حافظ در شكر آن غزلي گفته كه مطلعش (!!) اين است: به رندي شهره شد حافظ پس از چندين ورع ليكن چه غم دارم كه در عالم امين الدين حسن دارم. شگفتناك و حيرت انگيز است!! شاعري كه شكر سخنش دهان عارف وعامي را شيرين كرده و شعرش يك شبه ره يكساله رفته، گرانمايه مردي كه آحاد مردم گفته اش را، آن هم به گاه حيات وي; دست به دست مي برده اند... ابر رندي كه با متعالي ترين كلمات و پخته ترين مضامين رازهاي سر به مهر را افشا كرده و يك تنه بر تمام مظاهر قدرت حاكم تاخته وجبهه گسترده رياورزان و قلم به دينارها و دين به مزدان و متشرعين و شبهه خواران و زاهدان و فقيهان و شيخان گمراه را در هم شكسته و سلاطين روزگار را به ريشخند گرفته، متفكري كه بر تمام علوم عصر مسلط بوده وكلام خداي را درچهارده روايت از حفظ داشته وسخنش جلوه گاه عالي ترين مفاهيم مذهبي، تاريخي، اسطوره اي، علمي، فلسفي، و عرفاني و عشقي است.. شاعري كه صدرنشين مجالس درس وبحث بزرگاني چون قوام الدين عبدالله و يكه تاز بزم هاي شادخواري بواسحاقي و شاه شجاعي بوده.. اينك در لابه لاي اوراق تذكره هفت اقليم دست بند به دست از خيابانهاي اصفهان سردرآورده! آن هم با كلاه بوقي و ايضا به جرم سياه مستي!! شوخي جالبي است! البته هيچ دور نيست كه خود امين احمدآقاي رازي هم به آنچه كه مي بافته و سر هم مي كرده، باور نداشته است. و قصه را صرفا به خاطر بها دادن به خواجه امين الدين حسن اصفهاني نقل كرده. ضمن اينكه ممدوح غزل ياد شده، خواجه قوام الدين حسن تمغاچي، دوست محبوب حافظ، و وزير و مشاور شاه شيخ ابواسحاق اينجوست، نه امين الدين حسن و نگفته نگذريم كه حافظ شيراز، چند بار از حاجي قوام به نيكي ياد كرده و او را در شمار پنج نفر از اكابر و اعاظم فارس ستوده است. دكتر محمد قراگوزلو