Hamshahri corpus document

DOC ID : H-771211-44075S11

Date of Document: 1999-03-02

نظامي گري و نقش بحران زاي صهيونيسم ريشه هاي راديكاليسم خشونت و دمكراسي ( ) 4 همزمان با راديكاليسم خشونت گراي كمونيستي، نوع ديگري از خشونت گرايي تحت عنوان فاشيسم و توتاليتاريسم در جهان شكل گرفت. تحليل اين قضايا البته در اين محدوده نمي گنجد، اما شباهتهاي غريبي ميان استالينيسم و اين انواع نظاميگري وجود نظامياني داشت در برخي كشورهاي فقرزده و استعمارزده با شعارهاي ملي و ظاهرا دموكراتيك به قدرت مي رسيدند، برخي اصلاحات سطحي انجام مي دادند و يكباره با خشونت و سبعيتي فراگير مخالفان متنوع خود را در هم مي شكستند و جامعه را در مغاكي از خفقان و بيچارگي فرو مي بردند. برخي همچون آدولف هيتلر از مرزها گذشته و فجايع جهاني مي آفريدند و برخي نظير پينوشه و صدام كشوري را به گورستاني بزرگ بدل مي كردند. همه اين جريانها، رويه هاي يك سكه بودند; خشونت گرايي بي ضابطه و نزاع با كثرت منطقي، جمهوريت و دموكراسي. اليگاريشهاي حامي اين جريانات نيز معمولا اقليتي از سرمايه سالاران و امتيازخواهان برجسته بودند كه مجال فعاليت و رشد را از اكثريت مطلق و رقيبان خود مي گرفتند و شريانهاي حيات اقتصادي را از طريق مجاري نظامي يا بوروكراسي كنترل شده براي خود محفوظ نگاه مي داشتند. سواي از همه اين انواع خشونت طلبي كه نظريه و تئوريهاي آن معمولا توسط برخي روشنفكران فقيرالذهن جهان سومي به عنوان طريق نجات ملت بازگويي مي شد، به ويژه ماركسيسم سطحي، نوع بسيار مهم ديگري از خشونت طلبي و بحران آفريني نيز وجود داشت. قبل از پرداختن به اين مهم لازم است اشاره كنم كه در طي چند دهه از شهريور 1320 تا پايان دهه پنجاه، سيل تحليلهاي سياسي بر مبناي ماركسيسم استاليني، روشنفكران و اديبان ما را مفتون ساخته و حتي بسياري از گروههاي مذهبي را نيز متاثر ساخته بود. به تدريج فرهنگ و مجموعه مصطلحات سياسي رايج چنان به ابتذال و فروكاهي رسيد كه حتي ساده ترين پاسخها را نيز در تحليل مسائل داخلي و بين المللي نمي داد و انشعاب از پي انشعاب در گروههاي مختلف سياسي رخ مي داد. بدتر از همه، اينكه روشنفكران مستقل نيز چنان منزوي شده بودند، كه اگر سر بر مي آوردند و سخني در نقد اين جريانات مي گفتند، هواداران ساده لوح و منطبعات هتاك اين جريانات دهان آنها را خرد كرده و فضاي رعب را بر حيات و ممات آنان مي گستردند. متاسفانه، هنوز بقاياي آن فرهنگ مبتذل - به نام مقدس روشنفكري - در اذهان برخي از جريانات و پديده هاي سياسي و فعالان كشور ما حضور دارد و از بين نرفته است. اما پديده مهمي كه نبايد از آن غفلت كرد، صهيونيسم جهاني است. صهيونيسم، ظاهرا با هدفي مذهبي - قومي شكل گرفته و اسطوره هاي آييني را براي به كرسي نشاندن اهداف اصلي ايشان - اقتصادي، سياسي و نظامي - به كار مي گيرند. اما به تدريج و پس از اشغال قدس شريف و تشكيل دولت غاصب صهيونيستي، رهبران آنان، موجوديت خود را در چند عنصر يافتند: - 1 نفوذ اقتصادي سياسي و نظامي در مراكز مهم قدرت جهاني - 2 قدرت دگرگون سازي افكار عمومي جهاني و ايجاد امپراتوري رسانه اي - 3 ايجاد دستگاه كارآمد و عمل گراي جاسوسي و تشنج آفريني - 4 بهره گيري از رفتارهاي متقابل در كشورهاي توسعه نيافته اين آخري، همان نكته مهمي است كه ما از آن غفلت كرديم و در پناه آن، گروههاي نوين و تازه اي از انقلابي نمايان بسيار راديكال و خشونت طلب را مجال فعاليت و حيات داديم. سرانجام نيز بهاي سنگيني براي آن پرداختيم. صهيونيسم قدرت و نظم و مشاركت عمومي و رونق اقتصادي و روابط مثبت بين المللي در كشورهاي اسلامي را بزرگترين خطر براي موجوديت خود مي بيند. لذا طبيعي است كه با بحران سازيهاي عامه پسند، رشد و توسعه را در اين كشورها تخريب كند. م. رضوي