Hamshahri corpus document

DOC ID : H-771208-44040S1

Date of Document: 1999-02-27

مردن از بي كاري و بي عشقي گفت وگو با گابريل گارسياماركز سخنراني افتتاحيه ماركز در جشنواره سينمايي بازتاب دلمشغولي هاي اخيرش وي بود گفت كه بيشتر در زمينه سينما و تلويزيون كار مي كند و مخصوصا در كارگاهي در مكزيكوسيتي بيشتر وقتش را صرف داستانهاي تلويزيوني مي كند. گابريل گارسيا ماركز دلايل زيادي براي اثبات نفوذ تدريجي آمريكاي لاتين در ايالات متحده آمريكا در دست دارد. عده بسيار بيشتري نسبت به قبل به زبان اسپانيايي تكلم مي كنند اما چيزي كه براي او مهمتر از اين است انتشار راه و رسم آمريكاي لاتيني ها در عشق ورزي و مرگ در آمريكاست. عشق و مرگ مضاميني است كه در آثار اين رمان نويس كلمبيايي با هم پيوستگي ذاتي دارد. هيچ يك از اينها بدون اشاره به ديگري قابل درك و فهم نيست زيرا عشق بيماريي است با نشانه هاي مشخص و همانا تسليم محض است. پدر فلورنتينو آريزا در رمان عشق سالهاي وبا مي گويد: تنها اندوه من از مرگ آن است كه در آن عشقي نباشد. * آقاي ماركز در مصاحبه اي در نيويورك گفتيد كه شيوه عشق ورزي، آمريكاي لاتيني ها با شيوه شما آمريكايي ها فرق دارد. - به نظر من ما از آن جهت كه شور و هيجان زيادي به زندگي داريم همواره از مرگ بيش از ديگران متاثر مي شويم. بهترين تعريف عشق در نظر ما همان گفته ترانه سراي برزيلي وينيسيوس دومورايس است: عشق جاودانه است مادام كه پابرجا باشد. نكته حائز اهميت اين است كه فرهنگهاي ما در حال نزديك شدن به هم است. ايالات متحده مبالغ هنگفتي هزينه مي كند تا در آمريكاي لاتين حضور فرهنگي داشته باشد. اما ما همين كار را به طرز خيلي ساده اي ما مي كنيم با 30 ميليون نفر آمريكاي لاتيني كه اينجا هستند اين كشور را به طور تدريجي تصرف مي كنيم. با اين حال تا به امروز هيچگونه عشقي بين ايالات متحده و شخص ماركز نبوده است. او كه از رفقاي صميمي فيدل كاسترو و از طرفداران انقلاب كوباست سالها حق ورود به خاك آمريكا را نداشت. ماركز مي گويد كه هيچ دليلي براي اين ممنوعيت اقامه نشده است. اما به گفته يكي از مقامات وزارت امور خارجه آمريكا آقاي ماركز به موجب قانوني كه ورود اعضاي احزاب كمونيست يا وابستگان اين احزاب به آمريكا را قدغن كرده بود شرط لازم براي اخذ ويزاي آمريكا را نداشت. ماركز مي گويد: سالهاي سال قبل اولين بار درخواست ويزا كردم و به من اعلام شد كه عنصر نامطلوب هستم. دليلش را هم اصلا نگفتند. اما من كه متخصص كافكا هستم اصراري براي كشف دليل مي دانستم نكردم كه دليل اين ممنوعيت در ذات خودش نهفته است. ماركز با دلتنگي نويسنده اي كه رمانهايش سرشار از احساس عيني گذر لاينقطع زمان، شورشهاي پراكنده و انقلابهاي عجيب در زندگي آدميان، در گرماي شديد بعد از ظهرهاي كارائيب است مي گويد: در ابتدا از اين منع ناراحت بودم اما مي دانيد وقتي 33 سال از كاري بگذرد ديگر خشم و اندوهي نمي ماند. با اجراي قانون جديد مهاجرت در ايالات متحده آمريكا در اواسط سال 1991 كه در آن به كمونيسم حساسيت كمتري ابراز شده ماركز توانست به آمريكا سفر كند. اين مصاحبه در نيويورك برگزار شد و ماركز در اولين سفرش به آمريكا سرحال و مسرور بود. شادماني او به علاوه از اين بابت كه مي توانست در جشنواره سينمايي آمريكاي لاتين نيز شركت كند مضاعف بود. جشنواره در همين ايام در نيويورك برگزار مي شد و ماركز سخنران افتتاحيه مراسم بود. سخنراني وي عنوان: قصه، اسكلت هر فيلم است را داشت. ماركز گفت: تنها تاسف من از آن است كه گراهام گرين، نويسنده ديگري كه او هم مشمول همين ممنوعيت بود اينك در قيد حيات نيست. و اضافه كرد: من از ميان همه نويسندگاني كه تاكنون جايزه نوبل ادبيات را گرفته اند گراهام گرين را برمي گزينم كه دوست بزرگ و رمان نويس بزرگي بود. ماركز در اين مصاحبه كت و شلوار سفيد راه راه مرتبي برتن داشت، كفشهاي سفيد و حتي ساعت صفحه سفيدي داشت. او اذعان داشته كه بعضي مواقع آنقدر براي انتخاب لباسش فكر مي كند كه شروع كارروزانه اش به تاخير مي افتد. در حال اين مصاحبه هم يقه پيراهن سياهش باز و موهاي جو گندمي او نامرتب بود تا بي قيدي هنرمندي ژوليده را نمايان سازد. گويا ماركز برآن بود تا ثابت كند كه مشكل پسندي در لباس بيهوده است. سخنراني افتتاحيه ماركز در جشنواره سينمايي بازتاب دلمشغولي هاي اخيرش وي بود گفت كه بيشتر در زمينه سينما و تلويزيون كار مي كند و مخصوصا در كارگاهي در مكزيكوسيتي بيشتر وقتش را صرف داستانهاي تلويزيوني مي كند. رمان جديدي در دست نگارش دارد كه هنوز نامي براي آن برنگزيده و ماجراهاي آن در مكزيك و بندر كارتاخناي كلمبيا در پايان قرن هجدهم اتفاق مي افتد و براي ادامه آن به دنبال جغرافياي ديگري مي گردد. رمان نويس سالخورده مي گويد: تا بوده قصه گويي تصويري را دوست داشته ام. و از آكيرا كوروساوا كارگردان ژاپني و وودي آلن خيلي تعريف مي كند. ماركز در عين حال با آغاز به كار برنامه خبري روزانه اي در تلويزيون كلمبيا به حرفه روزنامه نگاريش برگشته است. از ماركز مي پرسم در اين برنامه چه نقش و جايگاهي دارد، با افتادگي جواب مي دهد: من روح القدس اين برنامه هستم و بيش از اين چيزي اما نمي گويد آنطور كه پيداست اين برنامه از نظر او موقعيت بسيار جذابي براي انجام كارهاي روزنامه نگاري است. درباره فروپاشي شوروي عقيده ماركز اين است: زيباترين لحظه در قرن بيستم بود. همه ما درطي چندين دهه اسير دو انديشه جزمي مخالف بوديم. اما اينك هر كس مي تواند با انديشه خودش فكر كند. بايد اين (آزادي ) را قدر بدانيم و نگذاريم كه از دست برود. اما آيا ماركز در ميان روزنامه نگاري، رمان نويسي، و فيلمسازي سردرگم؟ نمي شود پاسخ او: مطلقا خير. عقيده شخصي من است كه همه اينها انواع روايتگري است و من هم كه شيفته داستان گويي ام. به عقيده من روزنامه نگاري با تخيل سروكار دارد و نوعي ادبيات است. بدون تخيل نمي توانيد روزنامه نگار خوبي باشيد. البته رمان نويس خوب نمي تواند از داشتن دانش خوبي در تاريخ و جغرافيا هم بي نياز به باشد گفته ماركز امر شاق تحقيق در تاريخ و دشواري هاي پيدا كردن اسناد و مدارك مورد نياز موجب كندشدن روند نوشتن رمانهاي او مي شود. مثلا خالق رئاليسم جادويي در اثر كلاسيك خود صدسال تنهايي بيش از پيش به دانستن جزئيات دقيق تاريخ سرزمينش محتاج شده بود. ماركز مي گويد: هرچه سن و سالم بالاتر مي رود بيشتر پي مي برم كه تاريخ بيش از حد تصور سرشار از تخيلات است و به اين جهت بيش از پيش خودم را غرق در تحقيق و مطالعه تاريخ مي بينم. او در نگارش صدسال تنهايي دقايقي تاريخي از قبيل اعتصاب موزكاران كلمبيا در سال 1927 را مورد استفاده قرارداد. اما رمان ژنرال در هزار تويش براساس مطالعات تاريخي جانفرسايي بنا شده است. اين كتاب كه سيمون بوليوارمنجي بزرگ و عالي مقام آمريكاي جنوبي را مردي عياش و با ضعفهايي بيشتر تصوير مي كند سروصداي زيادي مخصوصا در كلمبيا به پا كرد. بوليوار ماركز بيش از آنكه سواركاري رومي گونه را نشان دهد با خصال و اوصاف آفريقايي هاست. او در نبرد براي آزادي قاره بود و در پايان به نتيجه تلخي رسيد: آمريكا قابل اداره نيست و هر آنكس كه دنبال انقلاب كردن در اين قاره باشد بر آب نقش زده است دوباره بحث به ادبيات كشيده مي شود و از او درباره ادبيات آمريكا مي پرسم. وي علاقه اندكي به ادبيات معاصر ايالات متحده دارد و مي گويد: ادبيات ايالات متحده را زماني دوست داشتم كه فاكنر را الان داشت مدت زيادي است كه چيز جديدي از اينها نخوانده ام. شكي نيست كه او وقت زيادي هم براي مطالعه او ندارد كار مي كند: روز مرگ من آن روزي است كه كار نكنم. و شكي هم نيست كه درباره عشق نيز جز اين نظر ندارد. ترجمه: فاضلي بيرجندي