Hamshahri corpus document

DOC ID : H-771201-43975S2

Date of Document: 1999-02-20

تراژدي بلورين به بهانه پخش آژانس شيشه اي از سيما عباس و حاج كاظم، دو روي يك سكه اند. مجموع اين دو، اسفنديار حاتمي كيا را شكل داده. اما رستم، وجود ندارد سيدمسعود رضوي چند روز پيش، تلويزيون تبليغ فيلم آژانس شيشه اي را پخش كرد و اعلام داشت كه روز 22 بهمن ماه ( پنج شنبه ) آن را از سيما پخش خواهد كرد. براي من كه اين فيلم را نديده بودم و غالبا يا درباره اش مي شنيدم و يا در جرايد مي خواندم، ديدن اين فيلم به آرزويي بدل شده بالاخره بود يك روز بعد از زمان اعلام شده، يعني جمعه، قيد كار را زدم و نشستم و اين فيلم جالب و عجيب را كه نسبت به آن دهها پيشداوري متناقض - از طريق منتقدان - يافته بودم، مشاهده كردم. اما روز پنج شنبه كذايي كه تلويزيون قرار بود فيلم آژانس را روي آنتن ها بفرستد، بنده به اميد ديدن آن، ناچار شدم فيلم تعقيب سايه ها را ببينم. البته قابل درك بود كه چرا اين فيلم را پخش كردند. فيلمي متعارف و تجاري درباره تلاشهاي وزارت اطلاعات در خنثي كردن توطئه هاي جاسوسان خارجي و منافقين بود. همانگونه كه بايد باشد. برخلاف دوستان روشنفكر و منتقدم، من از اين نوع فيلمهاي وطني هم خوشم هم مي آيد ملموسند و هم خالي از صحنه هاي برانگيزنده يا به اصطلاح اكشن هم البته نيستند از اين سطح پايين تر - نظير رمبوبازيهاي آن هنرپيشه سرطاس - را ديگر نمي توانم بپذيرم. حكمت پخش اين فيلم به ماجراهاي اخير بازگشت. يكي دو روز قبل از آن، وزير اطلاعات، در مكتوب بلند بالايي ضمن برشمردن خدمات بسيار و ارزشهاي بي شمار فعاليتهاي وزارتخانه متبوعه اش استعفا داده بود. حالا سيما مي خواست در مقابل مطبوعات منتقد كاري كرده و نامه وزير را با نمونه اي عيني براي ملت بزرگ ايران مورد تاكيد قرار دهد. اما اينبار هم خلاف انديشي برخي از سيماييها كه كارنامه نامقبولي دارند، تاثير موردنظرشان را نداشت. زيرا مردم هيچگاه تصور نكرده اند كه وزارت اطلاعات، به دليل مسائل و قتلهاي اخير، خلافكار است و بر ضد مصالح و منافع ملي عمل مي كند. خير، مسئله فقط بر سر يك طرز تفكر است، تفكري كه نه فقط در وزارتخانه مزبور، بلكه در بسياري از نهادها - و آشكارتر از همه در سيما - وجود داشته و بارزترين نمونه اين مسئله در همان برنامه بي هويت هويت خود را نشان داد. بنابراين برخي از سيماييها حق دارند از اين كارها كرده و كار پاكان را قياس از خود بگيرند. زيرا اين گروه، ترويجگران خشونت و خط دهندگان فكري به همان مفلوكاني بودند كه به جاي انجام رسالت عظيم دفاع از امنيت شهروندان و حراست از حقوق و منافع ملي و نبرد با دستگاههاي اطلاعاتي بيگانه، چند نويسنده و عنصر سياسي مظلوم و تنها و بي كس و كار را به قتل رساندند. مردم هيچگاه چنين تصوري درباره كليت وزارت اطلاعات نداشته و نخواهند داشت. همه مي دانند كشور پهناور ايران كه به يك معنا، شبه قاره اي بزرگ از درياها و كويرها و كوهستانها و جلگه ها و شهرها و روستاهاي بي شماري است، نيازمند دستگاهي قوي و مقتدر و مجهز به مدرنترين سازماندهي و ابزارهاي اطلاعاتي است. مردم با آن تفكر منحرف و كژانديش، دشمن اند، اين تفكر در سيما و نيز در وزارت اطلاعات و برخي مطبوعات خشونت گرا و هتاك و... ميوه هاي تلخ خود را نشان داده و رسواييها به بارآورده است. با اين ترفندهاي حقيرانه هم مشكلي حل نخواهد شد. بايد به بنيادها پرداخت و اصلاحات را به صورت جدي آغاز كرد. بگذريم. حقير از آنجا كه در عرصه مطبوعات، در زمره طلاب ناشي هستم مرتبا به حواشي مي پردازم. اينك حرفها و ديدگاههاي خود را درباره آژانس شيشه اي خلاصه مي كنم تا شايد بهانه اي براي طرح يك نقد فوري يا رفلكسي يا بازتابي; يعني نخستين بازخوردها در يك مخاطب متوسط و متعارف را بيان كرده باشم. البته درست در بحبوحه جشنواره فيلم فجر كه همه به محصولات تازه چشم دارند، كمي عجيب مي نمايد. ولي به هر حال امثال بنده ناگزيريهايي داريم. در كل ايام سال، به دليل گرفتاريهاي روزمره و نيز وضع اسف انگيز اكثر سالنهاي سينما رغبتي به سينما رفتن نداريم. در زمان جشنواره هم ما را راه نمي دهند و خيل منتقدان و هنرشناسان و خبرگيران و مشتاقان و دوستان دست اندركاران!! اجازه نمي دهند ماها وارد فضاي رويايي و جهاني چنين جشنواره هاي روشنفكرانه اي شويم! باز هم حاشيه!! خلاصه مي كنم: - 1 آژانس شيشه اي فيلم مهمي است زيرا تناقضها تلقي ها و مسائل فكري و اجتماعي يك دوران دشوار و پيچيده را بدون تعارف به ثبت رسانده و توفيق عميقي در اين زمينه داشته است. - 2 آژانس شيشه اي يك فيلم جدلي هوادار است گروهي خاص نيست. رئاليسم مطلق بر آن حاكم است. از آنجا كه خصلت جريانهاي موجود در فيلم و رابطه آنها پارادوكسيكال است، توانسته اين تناقض را و برخي نتايج مترتب بر آن را به بينندگان منتقل علت كند اينكه هم گروههايي مثل انصار، و هم جريانهاي روشنفكري كشور، همه درباره فيلم واكنش مطلوب نشان دادند همين واقع نمايي پارادوكسيكال بود. - 3 آژانس شيشه اي علي رغم دغدغه هاي اجتماعي روشنفكرانه فيلمي انگيزنده و اكشن بود. اين فيلم براي هر بيننده اي جذابيتهاي داستاني، شخصيت پردازي، قهرمان پروري و بالاخره گرهگاههاي غيرقابل پيش بيني را فراهم ساخته بود. - 4 داستان آژانس شيشه اي به معناي دقيق كلمه تراژدي بود و ناچارم در اين زمينه كمي بيشتر توضيح دهم. تراژدي در بهترين تعريف آن عبارت است از: تقليد از كار و كرداري شگرف و تمام... به وسيله كلامي به انواع زينتها آراسته.. كه شفقت و هراس را برانگيزد تا سبب تزكيه نفس انسان از اين عواطف و انفعالات گردد (فن شعر، ارسطو، ترجمه دكتر زرين كوب ص ) 121 و اين هنگامي است كه قهرماني به موجب خطايي عظيم كه مرتكب شده است، خود را به بن بستي بدون بازگشت بيندازد، آن هم قهرماني كه افتادنش; به حضيض شقاوت به سبب بي بهرگي او از فضيلت و عدالت نيست (همان منبع ص ). 136 اما نبايد پنداشت كه تراژدي واجد بار انحطاط و بدبختي (يا فلاكت ) است. تراژدي يعني نشان دادن عظمت آدمي و محدوديتهاي او در نبرد با عوامل مخرب در عرصه نمايش زندگي (حكمت در دوران شكوفايي فكري يونانيان، نيچه، ص ) 11 و نيز بالاترين برهان در اثبات تراژدي بودن آژانس شيشه اي نيز اين عبارت از همان كتاب فريدريش نيچه است: بسان آينه اي صاف، بازتابنده عظمت فكري ملتي بزرگ است كه دليرانه براي حل معماي هستي در تلاش است، مي جنگد، مي كوشد، اما از مخمصه اي كه دچار آن شده است جان به سلامت درنمي برد. ( نيچه، همان ) بنابراين تراژدي، انعكاس جنبه هايي از شكوه و عظمت هستي در عرصه ستيز و عمل نمايي انسانهاست. انسانهايي كه در تلاش براي گشودن گره هاي هستي، گاه طناب تقديري غم انگيز را بر گلوگاه خويش تنگ مي كنند. زيرا ابزارهاي سرنوشت نامحدود، اما توان و اراده انساني محدود است. - 5 از ميان همه تراژديهاي شناخته شده آژانس شيشه اي به داستان اسفنديار بيشتر شبيه است. نه به لحاظ شخصيتها، بلكه به لحاظ درون مايه و قصه. اسفنديار شاهزاده اي رزمنده است. برخلاف گشتاسب، او موجودي مقدس است كه در نبردهايي آييني براي ايزد جنگيده و بالاتر از همه، نظر كرده زرتشت او است خود را دلاوري شكست ناپذير و معتقد مي داند كه براي نيك ترين آيينها و انديشه ها شمشير زده و گرد از استخوان صعبترين دشمنان آيين و سرزمين برآورده است. اسفنديار واجد همه صفاتي است كه يك قهرمان محبوب بايد دارا باشد. - 6 اما حيف صد و هزار حيف كه اسفنديار بايد به جنگ يك اسطوره برود. اسطوره زندگي، كه رستم تبلور آن است. تبلور قانونهاي لايتغير، آرامش ابدي يك ملت و نيز رنجهايي كه در پشت اين آرامش وجود دارد و لزوما كسي نمي تواند به جنگ زندگي و قانونمنديهاي آن برود. - 7 عباس و حاج كاظم دو روي يك سكه اند. مجموع اين دو اسفنديار حاتمي كيا را شكل داده. اما رستم، وجود ندارد... همچنانكه...،، استاريكف برتلس، مجتبي مينوي و شاهنامه شناسان بزرگ رد او را نتوانستند در منابع فارسي ماقبل شاهنامه بيابند. در آژانس، كليت زندگي - در شكل عيني و آرام و متعارف آن - روياروي منطق دشوارياب حاج كاظم قرار مي گيرد. - 8 اين دو جريان يا دو چهره عزيز از زندگي - حماسي و قانونمند، پرشور و آرام - در بستري مه آلود، پنجه در پنجه يكديگر و بلكه چنگ به چهره زمانه و تقدير مي افكنند، شايد از گرداب هولناك و ناگزير سرنوشت رهايي يابند. اما هر تمهيدي از اين سو و هر تقلايي از آن طرف حلقه زمانه را تنگتر و روزنه نجات را تارتر مي سازد. اينان اسيران چنگال زمانه اي غريب و غم انگيزند كه اراده كرده است يكي از اين دو به خاك افتد و ديگري به رنج و شومي دچار آيد. جبر زمانه است. گشتاسب و سيمرغ و تيرگز و آبرز و حاج كاظم و عباس و آژانس و سلحشور و احمد و... همه بهانه اند. به قول اسفنديار در پايان عمر: بهانه تو بودي پدر بد زمان نه رستم، نه سيمرغ، نه تير و كمان از همين نقطه است كه داستان فيلم به ساحت تراژيك تعالي مي يابد، آن هم به گونه اي بديع و موءثرتر از نمونه هاي مشابه... - 9 من صلاحيت ورود به مسائل تكنيكي و فني فيلم را ندارم اما برخي صحنه هاي فيلم را اگر نه بي سابقه، بلكه كم سابقه يافتم، از جمله مونولوگ عفيف و عاشقانه حاج كاظم به ياد همسرش فاطمه كه شرايط خشن و غيرمتعارف و سنگين صحنه ها را رنگي رمانتيك مي زد و يك درام خشن را با يك رمانس لطيف مي آميخت. - 10 آژانس شيشه اي پيام مهمي براي نسلهاي تازه دارد. اين پيام همواره به صورت نامعقول و امتيازطلبانه از سوي گروههاي دون مايه اي كه مروج خشونت و قانون گريزي بوده اند مرتبا تكرار شده است. اما مشروعيت و اهميت آن به همين دليل كاهش يافته. آژانس در هيئت و شيوه اي متعالي به نسلهاي تازه مي آموزد كه: هيچگاه، هيچگاه از ياد نبريم كه چه آسمانمردان خاكي پوشي از شرف، ناموس، خاك و تماميت ارضي و ارزشي ما به بهاي جان گرامي و عمر عزيزشان گذشتند و ناگهان در ناگهاني از گل و لبخند گاه تنها، گاه بي چشم و دست و پا و گاه بي برادر و رفيق و دوست، بازگشتند. (مطالب گيومه از شعر حماسي استاد عليرضا قزوه، شاعر بي ادعا و بزرگ معاصر اخذ شده است. ) - 11 دو شخصيت روياروي حاج كاظم و عباس به نامهاي سلحشور و احمد، پرداختي بسيار عالي در فيلم داشتند. سلحشور (كه درانتخاب نامش شيطنتي غم انگيز و تامل انگيز نهفته بود )، نماد قانونمندي و نظم متعارف و نيز سرشت بي رحم زندگي است كه همه بايد بپذيرند و در ظل آن كار و زندگي و درس و برنامه هاي عادي خود را پيش ببرند. هيچكس از سلحشور، شور و شعر و حماسه نمي خواهد. او همان است كه بود. مردي تابع قانون، با دركي مستقيم و بي انعطاف از قانون، و بالاخره حساس در برابر سرنوشت قانون... استدلالهاي او در برابر حاج كاظم، برهانهايي دقيق و درست است و روح تراژيك فيلم هم از همين مسئله سرچشمه مي گيرد. هر دو درست مي گويند و اما از دو دريچه و در دو حال متفاوت. - 12 نكته اي كه گمانم هيچكس به آن توجه نداشت خلق شخصيتي به نام احمد بود. براي فهم اين مسئله ناچارم توضيح بدهم. توضيح را از استاد عزت الله فولادوند وام مي گيرم: براي ما ايرانيان كه در تاريخ درازمان به تناوب يا زير بار زور رفته ايم يا آشوب به راه انداخته ايم... اگر، فضاي حائلي... نه متعلق به اين و نه آن، كه طرفين در آنجا گفت و گو كنند، دور نيست كه بسياري از مسائل حل شود - يا دو طرف به توافق برسند كه فعلا چاره اي نيست و بايد صبر كرد - و كار به سركوب يا آشوب نكشد. جامعه مدني... جامعه اي داراي همان فضاي حائل است - فضايي است ميان حيطه عمومي اقتدار دولت و خلوت شهروندان. اگر اين فضا نباشد، شهروند در هر جنبشي به ديوارهاي بلند و خشن حيطه عمومي برمي خورد و خراشيده و آزرده مي شود، و دولت نيز در هر حركتي، خواه و ناخواه به زندگي خصوصي شهروند تجاوز فضاي مي كند حائل مال هيچ كس نيست; از آن همگان است; هيچ كس در آن اقتدار و اختيار نهايي اما ندارد همگان مي توانند در آن عرض اندام نمايند. فضاي بحث و گفت و شنود... فضايي است كه شهروند در آن ناتوان و بيچاره نيست، بلكه ابراز نظر و انتخاب مي كند. فضايي است كه به شهروند شخصيت و حيثيت و قدرت مي دهد.. جلوي اين تعبير نادرست از وكالت را مي گيرد كه همين كه كسي وكيل مردم شد، از آن پس مي تواند هرگونه كه مصلحت دانست از جانب موكل عمل كند. (بخشي از گفت وگوي منتشر نشده نگارنده با استاد عزت الله فولادوند ). احمد، همان فضاي حائل است. هم در كنار حاج كاظم جنگيده و در نماز به او اقتدا مي كند، هم همكار سلحشور است و قانون را محترم مي دارد. درگيري بي دليل و شعارگونه با سلحشور ندارد و قدر حاج كاظم و عباس را هم مي داند احمد، مشكل همه ما را حل مي كند. عباس به حق پيوسته: بر همه شهيدان گلگون كفن جنگ درود. حاج كاظم رنجها برده: بر بازوي مردانه اش بوسه مي زنيم. سلحشور وظيفه حفظ و اجراي قانون و نظم را دارد: به او خسته نباشيد مي گوييم. اما احمد چيز ديگري است. كسي نمي بيندش اما همه به او بدهكارند... مديرش سلحشور، رفيقش حاج كاظم و افتخارش همراهي با عباسهاست.. ياد همه شهيدان جنگ در سپهر خاطر بشريت جاودان باد.