Hamshahri corpus document

DOC ID : H-771201-43973S1

Date of Document: 1999-02-20

اسطوره اي پايدار بررسي نمايش اديپوس شهريار با معيارهاي ارسطويي سوفوكل، شماره بازيگران را به سه نفر بالا برد و بفرمود تا صحنه نمايش را نقاشي بنمايند. ارسطو فرويد پدر روانكاوي و نظريات جديد روانشناسي اولين كسي است كه به صورت مدون و از زاويه تجربيات آزمايشگاهي، مسئله اديپ را در حالت افراطي، به عنوان نوعي عقده و حتي از ديدگاه او و پيروانش اصلي ترين عقده و انگاره انسان را مطرح مي نمايد و با تعميم آن از علاقه پسر به مادر خود آنرا مسئله اي خانوادگي وميان همه اعضاي موءنث و مذكر يك خانواده بزرگ مي داند كه در واقع ذهن انسان را به دوران قابيل نزديك مي گرداند. ماركز، پروست، كازانتزاكيس، آن آوانس و برتولوچي و بسياري از نويسندگان و فيلمسازان جهاني و ايراني ديگر، به انواع گوناگون بر اين مسئله تكيه زيادي داشته اند. اديپوس شهريار در يك كلام يك تراژدي مركب و كامل، همراه با تمام ويژگيهاي لازم و بسيار دردناك و تاثيرگذار است. ما حتي در اين داستان از تفكر كلاسيك مورد باور افلاطون در مورد نقش زن و شخصيت او در اين داستان خارج نمي شويم و او را به همان صورت ويران و پنهان و احساساتي مي بينيم، كه در واقع شايد حتي نقش اول طرح داستان را همان زن در پشت پرده بازي مي كند تا اديپوس شهريار را از اوج به فرود و پستي بكشاند واز ابتداي هستي اش او را به بند خود كشانيده باشد. اديپ اسطوره ايست كه در نمايشنامه اديپوس شهريار به صورتي كاملا ترحم انگيز از قدرت به ضعف واز بلنديها و اوج خود فرود آمده، به پستي كشيده مي شود. يعني نمونه كلاسيك يك تراژدي تمام ارسطويي. اعتقاد به سرنوشت و تقديرگرايي كامل به صورت كاملا كلاسيك، آميخته با يكي از مهمترين مسائل مورد نظر روانشناسان، يعني عقده اديپ واين علاقه ذاتي، از بيشترين مسائلي است كه از اين تراژدي روانشناسيك همواره مورد نظر بوده و خواهد بود. * اجزاي اين تراژدي * افعال: اصولا زماني كه در مورد درستي يا نادرستي و خوشبختي يا بدبختي افراد صحبت مي كنيم، يقينا راجع به اعمالي است كه آثار به جاي مانده از آنها، موجبات سعادت و شقاوت افراد را حتي در عالم ماده پديد مي آورند. اديپوس زماني كه با قهرماني و انديشه خداگونه خود، خطرات را دفع و مردم را ياري مي كند، در اوج سعادت و بلندپروازي خود سير مي كند: من، اديپوس نام آور، چون نخواستم به هيچ پيكي دل قوي دارم، اكنون در اين جايم تا به تن خود برانم... من بر اراده خود از هيچ كاري به خاطرتان دريغ نخواهم داشت... كاهن: ... اكنون اي اديپوس بزرگوار و بسيار مرد ما بار ديگر در طلب ياري توايم. به هر راهي كه خداي و آدمي مي تواند نمود، ما را رهائي بخش. مي دانيم كه تجربه آزمايشهاي پيشين، انجمن كنوني را به كار مي آيد. آه اي برتر آدميان! شهر ما را به زندگي بازگردان و تيماردار آوازه خود باش... ( ) 1 و اين باور در واقع همه گير بوده است; حال آن كه به محض گرايش او به سمت زورگويي و مشاهده حقايق اعمال گذشته و حال، دگرگون شده و شقاوت را، با آغوشي باز در برمي گيرد و با دست خود فلاكت را پذيرا مي شود; كه البته همه اينها در حقيقت نتيجه سالياني است از گذشته و ناگهان، حادث نشده است. اديپوس... فرزندان؟ كجاييد بياييد دستهاي برادرتان را بگيريد. كار همينهاست كه بر چشمهاي پدرتان، همان چشمها كه زماني مي شناختيد، حجاب ظلمت كشيد... آنها نمي توانند شما را بنگرند، ولي با شما مي گريند.. آيا مرداني و يا حتي يك مرد، مي توان يافت كه دل آن داشته باشد تا ننگي را كه همزاد فرزندان من و فرزندان آنهاست به هيچ؟ گيرد... پس بر شما داغ ننگ مي نهند... كه حتي اين دوگانگي حالات جمشيد شاه خودمان را يادآوري مي كند و داستان خدايي و خواري پس از آن را. * سيرت: از ديدگاه ارسطو سيرت آن امريست كه در مشكلات انسان را به سوي انتخاب راه درست رهنمون مي سازد. چيزي نظير همان هدايت دروني. در واقع اين اديپوس است كه با واردشدن مسئله دردناك در ماجرا و اطلاع او از اين معضل در واقع داراي هيچ خصلت مثبتي نمي باشد و از راه نادرست و عواقب آن جلوگيري نكرده و با تندرويي و تعجيل كار را از پيش بدتر مي سازد و در واقع هيچ سير و سلوكي براي جلوگيري از حوادث آينده خود يافت نمي كند: اديپوس: ؟ هيچ اي گستاخ فرومايه! تو آتش خشم در دل هر سنگ مي تواني افروخت! به راستي هيچ؟ نمي گويي و بر آني كه تا سرانجام اين چنين خودكامه؟ باشي تيرزياس: مرا نكوهش مكن. خانه خويشتن را بسامان دار. اديپوس: بشنويد! چنين سخناني، چنين دشنامهايي به شهر، كدام مرد آرامي را غضبناك نخواهد كرد... كرئن: آيا برآني كه اين لجاج مي تواند تو را سودمند؟ باشد اديپوس: آيا تو برآني كه مي تواني به ضد خاندان خود فتنه برانگيزي و در امان؟ بماني... * گفتار: در ادبيات مدرن و امروزي، مهمترين نقشي كه در قصه و يا نمايشنامه به چشم مي خورد، ديالوگ گذاري است. در واقع نوع زبان و طرز بيان و تكلم و واژه هاي مصروف توسط اشخاص بازي است، كه شخصيت آنها را مي سازد. از ديدگاه ارسطو نيز، لفظ و لغت و زبان و گفتار كامل و بجا داراي اهميت بالايي است. در حقيقت در زماني كه اديپوس شهريار لب به سخن مي گشايد است كه ما مي فهميم او همان شهريار است و يا از لفظ پيشگو شخصيت و حالت او را در برابر شهريار در مي يابيم: اديپوس: فرزندان! نورسيدگان دودمان كهنسال كارموس، اين شاخه ها و بساكها و بخوري كه شهر مالامال از آن است...، من، اديپوس نام آور.. من، به اراده خود از هيچ كاري به خاطرتان دريغ نخواهم داشت... در واقع كلام گفتار بايد به نحوي ساختار يافته باشد كه تنها اگر نحو زبان آن ممنوع واقع شود از خود نحو و ساختار واژگان و لحن، شخصيت ها متصور گردند: كاهن، اي خداوند و شهريار من، آن چنانكه مي بيني ما از پير و جوان، از كودكان نورس تا سالخوردگان خميده اندام و كاهنان - و من كه از آن زئوسم - و برگزيده جوانان اين جا گرد آمده ايم... * آواز و منظره: در گذشته از جمله محاسن يك نمايشنامه ايده آل به كارگيري آواز و سرود و همخواني در نمايشنامه و تناسب اين اشعار با موضوع بوده است. مي بينيم كه در جاي جاي اديپوس شهريار گروهي همسرا كه گاهي ضرباتي سهمناك براديپوس شهريار فرود مي آورند. نظير آگاهيهايي كه از ابتدا تيزيريس دانا، چوپان، پيك همسرايان و كرئن از گذشته به او مي دهند و يا وقايعي چون كورشدن و مرگ افراد در اين تراژدي. * قهرمان و ويژگيهاي او: در واقع اديپوس هم در خارج و هم در داخل داستان فردي است شناخته شده و حتي نزديك به اسطوره اي اين پايدار شخصيت در رفتار و سيرت خود داراي ثبات (در دو مرحله مثبت و منفي ).تناسب و استواري خاصي است. در واقع عناصر مشابهت و تناسب تقريبا در تمام اشخاص همچون: مادر در عشق نهفته، كاهن در احتياط از بازگويي مسائل، پيشگو در صراحت و كرئن در صداقت، به صورت بارزي به چشم مي آيد. عنصر اصلي داستان دقيقا به صورتي كلاسيك به فجايعي دست مي زند كه همه در بهترين نوع ممكن يعني از روي عدم آگاهي و تقديرگونه صورت يافته و در واقع پس از تعرف است كه خواننده نيز تحت تاثير كامل اين نوع ضربه ناخواسته و تقديروار قرار گرفته و تراژدي بودن و غم بزرگ شخص اول داستان را بيشتر احساس مي كند. * ايجاد عقده و حل آن: ما در اين نمايشنامه در واقع عقده هايي داريم كه يكديگر را كامل مي كنند. از زماني كه اخبار بيچارگي و بروز قحطي مطرح مي گردد، تا بدانجا كه اديپوس به دنبال قاتل غريبه مي گردد و نهايتا در اوج اين عقده يا گره و در ظاهر گشايش آن مي فهمد كه خود، قاتل بوده است، در واقع اوج گره و گشايش آن به صورتي هماهنگ و با هم صورت مي پذيرد تا به نوعي گره ديگر يعني اطمينان از قتل و مرگ پدرخوانده و نيز طفره رفتن تمام اشخاص به جز شخص اول از درك و قبول يا بازگويي حقيقت دست يابيم و نهايتا با كوري و تبعيد اديپوس و مرگ مادر، در واقع گره انتهايي گشوده و سبب شود نمايشنامه در اوج خود و نهايت تاثير و ايجاد و انتقال حس تالم و گره، چرايي مسائل در ذهن تماشاگر به پايان خود برسد: سرآهنگ: بنگريد، فرزندان قباي، اين اديپوس، بزرگتر مردان و رازگشاي ژرفترين معماها بود و بهروزي تابناكش، محسود همگان بنگريد كه چگونه در گرداب تيره بختي غوطه ور است. پس بدانيد كه انسان فاني بايد هميشه فرجام را بنگرد و هيچ كس را نمي توان سعادتمند دانست مگر آنگاه كه قرين سعادت، درگور بيارمد... * پي نويس - 1 نقل قولها همه از كتاب افسانه هاي تباي نوشته سوفوكلس ترجمه شاهرخ مسكوب است. روزبه حسيني