Hamshahri corpus document

DOC ID : H-771129-43962S3

Date of Document: 1999-02-18

دوزخ 321 خورخه لوئيس بورخس يوزپلنگي از بام تا شام هر روز در يكي از واپسين سالهاي قرن دوازدهم، چند ديوار صاف، چند ميله آهني عمود، مردان و زناني كه به جاي يكديگر مي آمدند، ديواري قطور و احتمالا جويي سنگي در حاشيه خيابان را مي ديد كه برگهاي خشك جريان آب را در آن متوقف مي داشت. او نمي دانست، نمي توانست بداند كه عشق و بي رحمي و لذت گرم بر هم دريدن و بادي كه رايحه آهوان مي آورد را در دل مي پرورد. اما چيزي در درونش مي جوشيد و سر مي رفت. تا خداوند در رويايي با او صحبت داشت: تو در همين قفس زندگي خواهي كرد و خواهي مرد و مردي كه بر من شناخته است، به دفعاتي كه عدد آن در تقدير معلوم است، به تو خواهد نگريست و تو را از ياد نخواهد كرد و شمايل و نماد تو را در شعري جاي خواهد داد كه در طرح كيهان جايگاه خاص خود را دارد. تو اسير خواهي بود اما مضموني را به جهان شعر بخشيده اي خداوند در اين روءيا حيوانيت حيوان را روشن ساخت و او به چند و چون آن پي برد و تقدير خود را اما پذيرفت آنگاه كه بيدار شد توكلي مبهم و جهلي سترگ در وي پيدا شده بود، زيرا كه ساز و كار جهان بسي غامض تر از سادگي حيواني وحشي است. سالها بعد دانته در راونا چون همه آدميان در بستر مرگي نادانسته و چون همه آدميان تنها بود. خداوند در روءيايي هدف مكتوم زندگاني و كارش را به وي اعلام داشت; دانته با قلبي مالامال از حيرت سرانجام دريافت كه كيست و چيست و رنجهاي شديدش بر وي گوارا آمد. روايات حاكي است كه آنگاه كه بيدار شد حس كرد كه چيزي به وي عطا گشته - و آن را از كف داده - چيزي بي نهايت، چيزي كه حتي نخواهد توانست نگاهي هم بدان بيندازد. چرا كه ساز و كار جهان بسي غامض تر از سادگي آدميزاد است.