Hamshahri corpus document

DOC ID : H-771119-43889S10

Date of Document: 1999-02-08

صبح انقلاب آن روز وقتي صبح آزادي، قلمدوش خورشيد، خود رابه آسمان رساند و هستي روشن خود را به فلات كهنسال ايران پاشيد; آن روز وقتي تخت قديمي سلطنت در هم شكست و آخرين شاه اين سرزمين غم زده از اريكه قدرت به زير كشيده شد; آن روز وقتي چشمهاي خسته از زندگي كورمال با زلال آفتاب شسته شد و قلبهاي سنگين و كدر از بار اختناق سبك گشت، ايران به عمق توحيد نفسي كشيد و خلط شركاي تحميلي تاريخ را بيرون آن انداخت روز همه ديدند كه اين كشور دستان پيروزش را بالا برد، سرش را رو به آسمان گرفت و شادي فروخورده اش را پس از قرنها رنج و اندوه، سرداد. آن روز صبح، ايران و اسلام از پس سلولهاي تفرعن و تحجر بيرون آمدند، غبار دوري و فراق را تكاندند و آغوش يگانگي را به روي هم گشودند. آن روز صبح مردي را ديديم از پشت آسمان كه ردپاهايش از جنس ابر دستاني بود داشت پر از ستاره هاي پرسو. مردي را ديديم از اهالي اقليم لاهوت كه با لهجه توحيد حرف مي زد و مردم را زمزمه مي كرد. يادتان هست، يادمان هست كه مردي را ديديم به بزرگي معجزه. و باور كنيد! و شما كه نديده ايد باور كنيد كه همه اينها براي آن روز صبح، اغراق نيست. من از بوي سوخته كودتا حرف نمي زنم; از طعم خيزش زودگذر سخن نمي گويم; مزه نهضتي نيمه پيروز را تعريف نمي كنم. من از شميم انقلاب مي گويم; از عطر گلهايي كه بذرشان را از بهشت آورده من بودند از انتظاري مي گويم كه يك سرش در محراب مسجد كوفه است و سر ديگرش در خيابانهاي پر از مردم تهران. از بسر آمدن اين انتظار مي گويم. من نقل حلقوم مردمي را مي كنم كه شنيدن صدايشان آرزوي حضرت موسي بود; از اين همه هارون. از وفايي ياد مي كنم كه حضرت عيسي نديد; از اين همه حواري. از فهمي كه ابراهيم خليل در ميان مردمش نيافت; از اين همه سياوش. من از انقلابي مي گويم كه در سومنات تمدن جديد رخ داد و تعجب همه فرشته ها را برانگيخت; از قيام پيروزي كه شميم مينوي اش از شمال آفريقا تا جنوب شرقي آسيا پخش شد. همه اينها براي آن صبح دل انگيز اغراق نيست; صبحي كه جشن رنگهاي نورسيده بود. زير پاي مان سبز فرش زندگي پهن شد و روي سرمان آبي تنفس. بيست سال از صبح آزادي كه جوانه انقلاب از دل تاريخ سربرآورد در مي گذرد اين سالها چه هرزه هاي سياسي و اقتصادي كه به پاي ترد انقلاب نپيچيد. چه خونهاي نامي كه از پيكرش نريخت. چه گلوله ها و تركشها كه بر سر اين جست جوان نباريد. چه دستهاي چپاول و تجزيه كه مرزهايش را ناامن نكرد. چه رياكاراني كه بر سر سفره اش ننشستند. چه نامردان فرصت طلبي كه توبره هاشان را از بيت المال پر نكردند. و چه سياست بازان كم جنبه اي كه سليقه كوچك خود را جاي نقشه هاي بزرگ انقلاب جا نزدند. و چه.. و چه... بيست سال از صبح آزادي مي گذرد. درست است كه ميكروبهاي بيروني و انگل هاي داخلي دائم سلامتي او را تهديد مي كنند، اما نبض انقلاب همچنان مي زند. چه خوب است در اين دوره برنايي و شادابي سري به خودمان بزنيم و از كهنگي تكرار و آزردگي سكون به در آييم. سري به ايمان خود بزنيم و گرد و خاك نشسته بر دامن آن را بزداييم. ايمانمان را تازه كنيم. چشمهايمان را به جاي شستن با اسيد سياست، با آب دوستي و ادب شستشو خوب دهيم ببينيم. چفت و بست زبانمان را سفت كنيم و عقل را بگذاريم جلو زبان. اول فكر كنيم و بعد حرف بزنيم. دست از شعار و ظاهربيني برداريم و دست به دامن عمل درست شويم. سوره والعصر را يك بار ديگر بخوانيم، خوبيها را تقسيم كنيم و بديها را از زندان فراموشي آزاد نكنيم. موجودي كيسه شهيدان و امام را راحت خرج نكنيم. بگذاريم چشمه محبت بجوشد و فاضلاب خشونت از قلبمان نگذرد. دشمن شناسي را فراموش نكنيم اما به دشمنان فحش ندهيم و... امروز در اين جشن بيست سالگي شمعهاي روشن آرزوهامان را خاموش نخواهيم نكرد. هدايت الله بهبودي