Hamshahri corpus document

DOC ID : H-771104-43723S2

Date of Document: 1999-01-24

درخت زبان گنجشك درخت زبان گنجشك، ساكت و سبز و كشيده، چون عصاي پيرحسين، روبه روي من با است اين تفاوت كه در لابه لاي درخت، گنجشكان بي قراري مي كنند و بالاي عصاي پيرحسين پيشاني تبدار و دستان پينه بسته او سنگ بود زدن با تيروكمان و شوق افتادن گنجشك تنها به او تعلق داشت، به صمد پسر پيرحسين، اين كار او براي هيچ بچه محلي حرص آور نبود جز من. به قول مادرم ذاتا حسودم و اين از رگ و خونم بيرون نمي رود. داشتن تيروكمان چيزي نبود كه حسرتش را داشته باشم، ولي نداشتن انگيزه اي براي نشانه رفتن به مراتب بدتر از همه چيز بود. به طور كل صمد يك آرامشي دارد كه نظيرش را كمتر ديده ام. اگر با او قهر نبودم شايد مي توانستم با هم گنجشك بزنيم ولي اين اصلا امكان پذير او نبود به خود قيافه اي مي گرفت گويي كه مردي چهل ساله اختلاف است ما هم درست از روزي شروع شد كه او نشاني آن كتابفروشي را پيدا كرد. بعداز آن به علت تمسخرهاي من، با من سرسنگين شد. شيوه كتابدار شدن او براي همه مضحك بود. كتاب را اجاره مي گرفت. ما مي خنديديم و او را مسخره مي كرديم. تنها او بود كه مشتري دائم كتابفروشي شد و بعدا تمام آنچه كه در آرزويش بود را به حقيقت رساند. من مي خواستم شاد و خندان شاهد اذيت شدنهاي او باشم. كتابهايش را مي گرفتيم و دست به دست پرتاب مي كرديم. بعد هم كه قضيه مرموز گنجشك زدن او شروع شد و وداع با عالم كتاب و كتابخواني. آن روزها مي خواستم تا دريابد كه چقدر از او متنفر شده ام ولي او مرا نگاه آن نمي كرد روزها كه او ساكت و آرام زير سايه درخت مي نشست حالت رمزآلودي پيدا مي كرد كه برايم نامفهوم بود. زير سايه درخت صورتش تيره تر مي شد، شيار دور لبهايش گودتر و چشمانش تنگ تر از حد معمول مي شد. اگر مي دانست كه چقدر احتياج دارم تا در كنار او زير سايه درخت بنشينم شايد كار به اين جا نمي كشيد. شايد دلش به رحم مي آمد و همه چيز تمام مي شد. ولي از همه چيز عجيبتر رها كردن آن همه اشتياق و بي جواب گذاشتن پيغامهاي متوالي كتابفروش بود. بال گنجشكاني را كه شكار كرده بود درست مانند كتابهايي كه به امانت مي گرفت، با سرانگشتان ظريفش مي گرفت به طرف خانه مي رفت و هيچكس نمي دانست كه بعد چه مي شد... * بالا رفتن از تنها درخت زبان گنجشك خانه ما فقط به من اختصاص سالهاست دارد كه من و اين درخت و خاطره صمد با هم زندگي مي كنيم. نهال درخت را در تنهايي و حسرت خويش كاشتم تا از دنياي او زياد دور نباشم و امروز سالهاست كه از ديروز من و امروز او مي گذرد. فاصله بين اين دو درخت را با ريسه لامپهاي رنگي مي پوشانم. از بالاي درخت همه جا پيدا است حياط خانه صمد مرتب و تميز است صمد را مي بينم كه جدي جدي شده او است يك مرد است درست شبيه عكس پيرحسين روي طاقچه با يك روبان كج مشكي. گذشت سالها هم نتوانست فاصله من و دستان كارگري او را پركند. ديگر هنوز نمي توانم خود را بچه اي مي بينم كه حتي با كودكي او فاصله زياد دارم. فقط مي توانم از آن روزها تنها به يك گفته او فكر كنم كه با صداي بلند و چشمان دوخته شده به دفترش در ميان سكوت بچه ها و معلم مي خواند: من در آينده حتما نويسنده خواهم آن شد روزها قبل از آنكه پدرم بيمار بشود مي خواستم كه دكتر بشوم. آنها براي پدرم بسيار قرص و دوا نوشته اند و خوب نشده است ولي از وقتي كه براي او گنجشك مي برم كمي بهتر شده است. مريم طاهري مجد