Hamshahri corpus document

DOC ID : H-771029-43671S3

Date of Document: 1999-01-19

جامعه شناسي بيماران مروري بر در ايران * فراوان ديده مي شود افراد مسني كه سالهاست از بيماري ديابت رنج مي برند و پزشكان عمومي سالخورده و حتي درمان غيرعلمي را به متخصصان مجرب ترجيح مي دهند وقتي * بيمار آثار بهبود را در خود ديد آن پزشك را تنها پزشك معالج خود مي داند و شايد از اين به بعد براي ساير موارد بيماري نيز به او مراجعه كند از مسائل مهمي كه در جامعه شناسي پزشكي بايستي مورد بررسي و تحليل قرار گيرد مسئله جامعه شناسي بيماران است. وضعيت بيمار رابطه متقابل او با پزشك، بيماري و درمان و طبقه بندي بيماران از مسائلي است كه در جامعه شناسي بيمار مورد ارزيابي قرار مي گيرد. يكي از اين موارد طبقه بندي بيماران است كه خود از زواياي گوناگون قابل بررسي است. مي توان بيماران را برحسب نوع بيماري طبقه بندي كرد. يعني بيماران با بيماري داخلي را از بيماران با بيماري جراحي جدا نموده يا اطفال و زنان را از سايرين متمايز كرد و حتي شايد پژوهشگري طبقه بندي جديدي را از همين زاويه ارائه دهد و بيماري ها را به نوع ديگري طبقه بندي كند. نوع ديگر طبقه بندي بيماران براساس شغل بيماران و يا وضعيت طبقه اجتماعي آنان است. در واقع بيماران مرفه را از بيماران فقير و كم درآمد مي توان جدا نمود و يا حتي نوع شغل نيز در بروز بعضي بيماريها موءثر است پس مي توان، از اين ديد نيز بيماران را ارزيابي كرد. اما يكي ديگر از انواع طبقه بندي هايي كه به عقيده نگارنده به عنوان يك پزشك از اهميت ويژه اي برخوردار است طبقه بندي بيماران براساس نوع رابطه متقابل با پزشك مي باشد. در اين طبقه بندي آنچه مهم است نوع و ميزان رابطه بيمار با پزشك و بالعكس در مي باشد حقيقت بيماران از پزشكان انتظار نوع خاصي از درمان را دارند كه ريشه در فرهنگ بيماران دارد و عكس آن پزشكان نيز از بيماران خود انتظار نوع خاصي از برخورد را دارند كه آن هم يك مسئله فرهنگي از است زاويه همين انتظارات متقابل مي توان به طبقه بندي بيماران پرداختند. گروه اول: بيماراني هستند كه غالبا داراي بيماري مزمني هستند و مستمرا به يك پزشك مراجعه اين مي كنند بيماران را غالبا افراد ديابتي و يا بيماران با فشارخون بالا تشكيل مي دهند و اكثرا مسن البته هستند كودكان و جواناني كه مبتلا به يك بيماري مزمن نظير تالاسمي يا ديابت باشند نيز در اين گروه قرار دارند. اين افراد غالب اوقات به يك پزشك بسنده مي كنند و پزشك خود را تغيير نمي دهند و يك نوع احساس وابستگي به يك پزشك پيدا مي كنند كه در اكثر مواقع آن پزشك همان اولين پزشكي است كه به آن رجوع كرده اند. اين بيماران به نوع تخصص پزشك و يا سابقه پزشك در درمان توجهي ندارند و از نظر علمي نيز با كار او آشنايي ندارند تنها درمان ظاهري و بهبود موقت يا تسكين همراه با تلقين را مي بينند. بطور مثال، فراوان ديده مي شود افراد مسني كه سالهاست از بيماري ديابت رنج مي برند و پزشكان عمومي سالخورده و حتي درمان غيرعلمي را به متخصصان مجرب ترجيح مي دهند. مثال ديگر كودكاني است كه دچار بيماري خاصي نظير تالاسمي يا هموفيلي يا ساير بيماريهاي مادرزادي مي باشند و به علت عدم آگاهي پدران و مادرانشان سالها نزد يك پزشك غيرمتخصص يا با تخصص ديگر مراجعه مي كنند. البته مسلم است كه رجوع اوليه به پزشك عمومي و سپس ارجاع به يك متخصص نه تنها غلط نيست بلكه اصل صحيح درمان و پيگيري پزشكي است. اما اينكه باز هم به همان پزشك مراجعه شود اين كار صحيحي نيست و بخصوص در كودكاني كه با درمان مناسب مي توان آنها را به فردي مفيد در جامعه تبديل كرد. لازم به ذكر است در اين گروه بيماران سرپايي نظير سرماخوردگي نيز ديده مي شوند كه تنها دستان يك پزشك را شفابخش مي بينند و تنها به دستورات يك پزشك عمل مي كنند كه البته در چنين مواردي نيز دليل اصرار بر يك پزشك اولين مراجعه مي باشد كه در آن احساس بهبود كرده اند. گروه دوم: بيماراني هستند كه بطور مداوم پزشك خود را عوض مي كنند. اين دسته از بيماران خواه بيماري مزمن داشته باشند و خواه حاد يا حتي، بيماري سرپايي داشته باشند بنابه دلايلي نظير عدم اعتماد به پزشك، توصيه هاي مردم و توقع درماني سريع به تغيير پزشك خود مبادرت مي كنند. بطور مثال اين بيماران چنانچه دچار سرماخوردگي شوند از همان روز اول به پزشك مراجعه مي كنند و چون سير درماني چند روز طول مي كشد و بدليل اين كه در روزهاي نخستين چندان آثار بهبود ملاحظه نمي شود با تغيير پزشك خود بدنبال درمان قطعي مي گردند. تا اين كه در روزهاي پاياني آخرين پزشك نيز درمان را شروع مي كنند و البته تا حدود زيادي با درمان ديگر همكاران خود تفاوت وقتي دارد بيمار آثار بهبود را در خود ديد آن پزشك را تنها پزشك معالج خود مي داند و شايد از اين به بعد براي ساير موارد بيماري نيز به او مراجعه كند. مثال ديگر، بيماران مسني هستند كه از دردهاي مفصلي (آرتروز ) شاكي هستند و چون پزشكان براي اكثر آنان مسكن تجويز مي كنند و مسكن نيز پس از مدتي آثار خود را از دست مي دهد اين بيماران نيز مدام در حال تغيير پزشك خود هستند زيرا پزشك را مقصر مي دانند. مثال ديگر: بيماراني هستند كه يا از پزشك توقع دادن داروي فراوان دارند يا از ضعف بنيه شاكي هستند و تقاضاي داروي تقويتي مي كنند، كه پزشكان نيز بالاجبار از داروهايي نظير ب كمپلكس وB 12 استفاده مي كنند. چنانچه پزشكي از دادن داروي زياد و يا به اصطلاح داروهاي تقويتي خودداري كند اين بيماران پزشك ديگري را انتخاب مي كنند. البته اين نكته را بايد خاطرنشان كرد كه تجويز زياد دارو و يا نامگذاري داروهايي نظير ب كمپلكس تحت عنوان تقويتي از پزشكان به بيماران منتقل شده است و اكنون بعد از مدتها در فرهنگ پزشكي جا افتاده است. گروه سوم: بيماراني هستند كه از پزشك انتظار دارند مطيع كامل آنان باشد. اين دسته از بيماران يا آنهايي هستند كه به پزشك مراجعه مي كنند تا داروهاي درخواستي آنان را برايشان بنويسد و يا آزمايش و ساير اعمال پاراكلينيكي مورد نظرشان را برايشان انجام دهد و يا آنها هستند كه يك درد كوچك در نقطه اي از بدن يا يك علامت ديگر در عضوي از بدن را چنان بزرگ مي كنند و در بيماريشان چنان اغراق مي كنند كه حتي شايد پزشك در ابتدا گمراه شود اين افراد انتظار دارند پزشكان كاملا آنها را باور كنند، درد خفيف آن ها را سرطان بدانند و جالب آن كه آنچه خود آنها توقع دارند برايشان انجام شود، بدون هيچ تخفيفي صورت پذيرد. بطور مثال بعضي افراد هستند كه بخاطر سرماخوردگي به پزشك مراجعه مي كنند و از پزشك تقاضاي تجويز پني سيلين مي كنند و معتقدند كه چاره درمانشان تنها تجويز پني سيلين است و چنانچه پزشك از تجويز پني سيلين خودداري كند نسخه تجويزي او را اصلا اجرا نمي كنند. يا كساني هستند كه بطور مثال درد مختصري در كمر احساس مي كنند و آن را مربوط به مشكلات مغزي مي دانند و تلاش مي كنند كه به پزشك تفهيم كنند از توده اي مغزي رنج مي برند. يا عطسه مختصر چند روزه خود را ناشي از سل مي دانند. گروه چهارم: آن دسته از بيماراني هستند كه منظم اند و كليه دستورات پزشك را رعايت مي كنند. اين افراد سر ساعت دستور داده شده داروها را مصرف مي كنند، غالبا به صحبتهاي پزشك اطمينان دارند و كمتر دست به تعويض پزشك خود مي زنند. اين افراد تلاش مي كنند واقعيت را به پزشك بگويند و از اغراق كردن يا پنهان كردن علائمي از بيماري خود خودداري در مي كنند اين گروه هستند افرادي كه به وسواس دچار شده اند و چنانچه فراموش كنند در ساعتي داروي خود را مصرف كنند به وحشت مي افتند و گمان مي كنند گناه بزرگي انجام داده اند. در پايان لازم به ذكر است كه اين طبقه بندي تنها يك ديدگاه است و شايد ديدگاههاي ديگري باشد كه آن ها را نيز از مرتبه جامعه شناسي پزشكي به بيماران نگاه كرده اند، آنچه مهم است نقد و نقادي پيرامون اين مباحث است. اين نوشته سعي داشت بيماران در ايران را علي رغم تنوع شديد آن ها طبقه بندي كند و شايد بيماراني باشند كه خصوصياتي از آن ها به يك طبقه و خصوصياتي ديگر به طبقه ديگر مي خورد و بايد با تحليل و بررسي دقيق آن ها را جزو طبقه بندي ها آورد. ضمنا يادآور مي شود اين طبقه بندي بيشتر نظر به بيماران ايراني دارد و قابل تعميم به ديگران نيست. دكتر نويد عسكري فراهاني