Hamshahri corpus document

DOC ID : H-771024-43633S1

Date of Document: 1999-01-14

مشكلات جهان عرب در شعر نزار قباني گفت وگوبا نزار قباني شاعربزرگ جهان عرب نزار قباني شاعر بزرگ جهان عرب چندي پيش در سن 75 سالگي در حالي درگذشت كه آثار ذي قيمتي در شعر از خود به جا گذاشت. او براي همه چيز شعر سروده است. براي زن، انقلاب، فلسطين، كودكي، عشق، افسانه ها، خرافات، جنون و استبداد. وي همه جاي جهان عرب را درنورديده و در آنجا شعر خوانده است. از بعضي جاها طرد شد، ورودش به بعضي جاها ممنوع گرديد، در برخي مكان ها تكفيرش كردند و در جاي ديگر او را مقدس خواندند. نزار در 21 مارس 1923 در خانه اي از خانه هاي قديم دمشق به دنيا آمد. پدر وي توفيق قباني به كار شيريني اشتغال داشت و از طبقه زحمتكش به حساب او مي آمد در رشته حقوق تحصيل كرد اما هيچوقت كار حقوقي انجام نداد. نزار در يادگيري فرهنگ ملل بسيار كوشا بود، به همين خاطر بر بسياري از زبان هاي مهم دنيا مانند فرانسه، انگليسي و اسپانيولي تسلط تام داشت. نزار قباني شعر سرودن را از شانزده سالگي آغاز كرد. در ابتدا تنها اشعار عاشقانه مي سرود. قطعه شعر دختر گندمگون به من گفت آغاز اشتهار وي بود. اما بعدها در حيطه عشق محصور نماند و وارد حيطه هاي ديگر زندگي شد. زماني از سياست سردرآورد و در واقع مدتي ديپلمات شد. بعدها سياست را رها كرد و انتشاراتي دست و پا كرد و اشعار خود را در آن منتشر مي كرد. نزار قباني در دوراني مي زيست كه مبارزه، جنگ و تحول شاخص عمده آن به شمار مي آمد. وي در زماني متولد شد كه سوريه تحت سلطه فرانسويها بود. بنابراين حضور بيگانگان در خاك كشورش را با تمام وجود لمس كرده بود. مبارزه را در وجود پدرش، زماني كه تشكيلات سري در خانه آنها بوجود آورده بودند، ديده بود و زير پا گذاشتن حقوق انساني را زماني كه سربازان سنگالي (مزدوران فرانسه ) بدون اجازه و با زور اسلحه وارد خانه آنها مي شدند، نظاره كرده جنگ بود جهاني دوم اندكي بعد از سرودن اولين اشعارش آغاز گشت و بنابراين ويرانگري جنگ را هم ديده بود. نزار قباني صداي انسان سرگردان عرب است كه انواع بحران ها را تجربه كرده و مي خواهد به اصل خويش بازگردد; در حين اينكه انساني قرن بيستمي باشد. به تمدن هارون الرشيد به كلام المبتني و به پيروزيهاي صلاح الدين ايوبي رجعت كند. در عين اينكه انساني آزادانديش با تفكري باز و برخوردار از كاربرد صحيح روش هاي پيشرفت علمي جهت استفاده از منابع خدادادي باشد. نزار قباني مي خواهد آينه تاريخ زندگي انسان عرب را كه غبار استثمار و استعمار بيگانگان بر آن نشسته است بشويد، تا انسان عربي بتواند خود را آنطور كه هست، در آن ببيند. مفهوم استبداد در شعر نزار قباني مفهومي كليدي است كه تمام بحران هاي انسان از آن ناشي مي شود. مسئله اي كه بارها در مصاحبه ها و اشعارش به صراحت بر آن تاكيد كرده است. در مصاحبه ذيل كه در تابستان سال 1370 و اندكي بعد از شكست عراق در جنگ كويت انجام گرفت به وضوح به اين مسئله اشاره مي كند. * آقاي نزار قباني، يكسري رويدادهاي فاجعه آميز در جهان عرب وجود دارد كه ساليان دراز اتفاق مي افتد و يكي بعد از ديگري مي آيد و در بعضي دوره ها تشديد شده است كه روح و روان انسان عربي را تحت تاثير خود قرار مي دهد. آيا شما به عنوان يك شاعر با بينش شعري حساس و لطيف، چگونه حالات انسان عربي را مي بينيد و فكر مي كنيد علل اين حالات؟ چيست نزار قباني: بيماريهاي روحي كه انسان عرب از خود بروز مي دهد، زياد است و اين علت تمام تراژديها و رويدادهاي فاجعه آميز كه در دو يا سه دهه اخير بر سر ما نازل شده است مي باشد. يكي از اين بيماريهاي روحي عدم داشتن توانايي انجام اعمال انتقاد از خود و روبه رو شدن با اين خود انتقاد شده است و زياده روي در عبادت گذشته به حدي كه حال و آينده را ناديده بگيريم و ترويج اين مسئله كه چيزي بهتر از آنچه بود، بوجود نخواهد آمد. ريشه اين بيماريها در حاكميت ديكتاتور و شمشير زن و گردن كش است كه با خفه كردن صداي مردم و آتش زدن كشتي هاي نجات آنها، بر آنان چيره مي شود و اين نتيجه رواج اين ضربالمثل ناروا و فرصت طلبانه است كه مي گويد: هركس با مادرم ازدواج عموي كند، من مي شود! اين از فاجعه آميزترين ضربالمثل هاست كه دلالت بر فرصت طلبي ما دارد. استبداد به ترويج پنهان كاري در سياست. در رفتار، در نوشتن و در روابط اجتماعي همت مي گمارد. بطوري كه انسان چيزي بر زبان مي آورد و قلب او چيز ديگري مي گويد و ماسك فريبكاري بر صورت نهادن و پيچيدن به دور حقيقت و بازي با كلمات است. ما از بزرگاني بهره مند بوديم كه قابل توصيف نيستند و بر قهرمانيهايي گواهي داديم كه ساخته دست ما نبود و براي پيروزيهايي جشن گرفتيم كه هيچ سودي براي ما نداشت و در آخر (اما نه به معناي پايان اين حديث مفصل ) نشستن بر قبر گذشته و هم صحبت شدن با مرده ها و سرفرود آوردن در برابر حكومت مردگان است و براستي كه بيماري روحي كشنده ما از اعتقاد راسخ ما به اين مسئله ناشي مي شود كه ما بهترين امتي بوديم كه در ميان مردم برخاسته ايم. در حاليكه اكنون در بدترين حالات ممكن از نظر ناداني و فرقه گرائي بسر مي بريم. * از ميان قصايد شما كه وجدان عربي را برانگيخته است، قصيده اي به نام شخصيت واقعي يك حاكم عربي است كه شما بدون تعارف و بدون نقاب و به صراحت سروده ايد. آيا در آن خصوصيات واقعي استبداد را به تصوير؟ كشيده ايد نزار: قصيده شخصيت واقعي يك حاكم عربي تلاش دارد كه طبيعت و ذات مستبد و استبداد را بيان دارد و همينطور تلاش دارد كه طرحي روانشناسانه از چهره ديكتاتور به تصوير بكشد و برخلاف كليه نظريه هاي غالب كه معتقد است ديكتاتور نتيجه يك تصادف تاريخي است و يك علامت بيمارگونه است، من تلاش دارم كه در اين قصيده بگويم كه ديكتاتورها از عدم بوجود نمي آيند و در خلا شكل نمي گيرند بلكه آنها محصولي اجتماعي، تاريخي، بيولوژيكي و شيميايي جامعه هستند و آنها همانند گياهان زهرآلودي كه براي يك دوره خاص و تحت شرايطي مي رويند، در جامعه رشد مي كنند و در ادامه بايد گفت كه ديكتاتور زائيده شرايط سياسي، فكري، فرهنگي و اجتماعي است كه در آن زندگي مي كند و ملت ها در جا دادن به او، در سكوت شان، در نفاق شان، در فرصت طلبي هايشان و در اطاعت كوركورانه از او به آفرينش ديكتاتور و شكل گيري آن و طولاني شدن مدت زندگي وي، كمك مي كنند. *** نزار قباني در قصيده شخصيت واقعي يك حاكم عربي خويش، مستبدي را ترسيم مي كند كه به محض ظاهر شدن مي خواهد تمام تاريخ قبل از خود را پاره كند و خود براساس كارهايي كه انجام تاريخي مي دهد، جديد بنويسد. مستبد تلاش مي كند كه تمام بت هاي قبل از خود را بشكند و از مردم مي خواهد تنها او را عبادت كنند و تنها او را نظاره كنند و تنها براي او دست بزنند و مردها بايد كودكان خود را بدون نان و زنان خود را بدون جفت ترك كنند و به دنبال وي حركت كنند. او وارث تمام صفت هاي خوب پادشاهان قبل از خود است. از اينكه از همه زيباتر است، از اينكه از همه عادل تر است، نبايد كسي شك او كند بر اين ميراث كه بايستي بهترين زنان از او حامله شوند تا خون حاكم در آنها راه يابد، از پيشينيان خود سبقت مي گيرد. مستبد تصور مي كند كه در عاشقي مجنون است و بخاطر مجنون بودنش، بايد مورد ستايش قرار گيرد. افتخار است كه مردم بدن او را لمس كنند و از گندم كشوري تناول كنند كه او حاكم آن است. براي مردم افتخار است كه مانند او رفتار كنند و مثل او شوند. او حكومت كردن را براي اين مي خواهد كه ديگر كسي نيست كه همانند وي و به خوبي او بر انسان ها حكومت كند و اين كار را وظيفه و رسالت خود مي داند. چه كسي غير از او مرده ها را زنده؟ مي كند! چه كسي غير از او بيماران را شفا ؟ مي كند! چه كسي غير از او به نابينايان راه نشان؟ مي دهد ! چه كسي غير از او از قصر نوراني خود خارج مي شود و براي مردم دست تكان؟ مي دهد! چه كسي غير از او براي مردم باران نازل؟ مي كند! اوست كه كمال و تمام همه چيز است و بدر كامل و سفيدي ياسمن است. مستبد خود را مالك مردم همانطور مي داند، كه مي تواند مالك خانه يا اسبهايش باشد. بايد او را در نشست و برخاست هايش سجده كرد. بايد مواظب بود تا خشم او برانگيخته نشود. بدون اجازه وي نبايد كتابي خواند. بدون اجازه وي نبايد سخني گفت. سياست روشن مستبد اين است; مي كشد تا كشته نشود و از بين مي برد تاكسي بر عليه او قيام نكند. مستبد شعرا و نويسندگان را نيز دوست دارد، اما نه به خاطر هنر آنها و بيان واقعيتها، بلكه به خاطر اينكه او را مدح و ستايش او كنند دوست دارد در لحظه اي كه سفره غذاي وي از همه چيز رنگين است شاعري در كناره اين سفره باشد و شعري تا بسرايد لذت تنعم از اين سفره را به اوج برساند. وي معتقد است كه در عصر وي همه چيز قابل خريد و فروش است. حتي اگر آن چيز انگشت هاي شاعر يا نويسنده اي باشد! مستبد خود را ناجي مردم و شوينده آنها از گردوغبار عصر جاهليت مي داند. صداي وي طنين برادري و پيشرفت است! بنابراين بايستي اين صدا را ضبط و حفظ كرد. همه چيز او برترين است. تبسم او از تبسم ژوكوند زيباتر است! برائت وي از سيماي مريم مقدس گوياتر است! و... مستبد خود را مسئول همه چيز مردم مي داند. مسئول خواب ديدن آنها، مسئول نان خوردن آنها و مسئول شعر خواندن آنهاست. او همه چيز را زير نظر دارد. از همه چيز خبر دارد. سربازان وي همه چيز را به اطلاع او مي رسانند. از صداي بلبلان در جنگل ها گرفته تا آنچه كه در شكم مادران حامله اتفاق مي افتد. چنين رفتاري از طرف شخصيت حاكم در ديدگاه نزار قباني، فرجام منفي خواهد داشت زيرا كه در نهايت مستبد به اين نتيجه مي رسد كه خود زندانبان و زنداني مردم است و كاري نمي توان كرد جز اينكه اين شيوه حكومت كردن را ادامه دهد. وي خود را مطرود در داخل قصر خود نه مي بيند آفتابي، نه ستاره اي و نه شكوفه اي در حال باز شدن مي بيند. دنياي وي همان قصر و آدم هاي آن است. مردان حكومتش همانند بازيگران سيرك اطراف او مي چرخند. سخن نه را هرگز نشنيده است. مشاورين قصر وي هرگز نه به او وزراي نگفته اند وي صداي نه از آنها درنيامده است. سفراي وي در اقصي نقاط جهان، هرگز كلمه نه را براي او مخابره نكرده اند. آنها به او ياد دادند كه خود را همانند خدا و مردم را از ترس ماموران امنيتي همانند تكه سنگي افتاده و بي حركت بر روي زمين ببيند. حسن هاشميان