Hamshahri corpus document

DOC ID : H-771021-43596S2

Date of Document: 1999-01-11

پاسخ به دكتر اسلامي ندوشن; اگر فردوسي وارد زندگي شود... ما اشاره; شنبه هفتم آذرماه سال جاري، گروه علمي فرهنگي همشهري گفت وگوي نسبتا كوتاهي را به چاپ رسانده بود با دكتر محمدعلي اسلامي ندوشن. آن استاد در آن گفت وگو از به ثمر رسيدن تلاش هاي گروهي از فرهيختگان ايراني بر تاسيس بنيادي تحت عنوان ايرانسراي فردوسي خبر داده بود. اين خبر در دل يكي از خوانندگان فهيم روزنامه اثر كرده و تاثرات خود را براي ما نوشته است. پاسخ اين خواننده به دكتر اسلامي، در ضمن بيان فهم نسل جوان از معضلات و مشكلات فرهنگي جامعه است. آنچه ما را ترغيب به چاپ اين مطلب كرد، درحقيقت همين وجه اخير اين نامه است. ايا شهر ديرينه بنياد توس كه زد بوسه بر درگهت اشگبوس تو اي شهر فردوسي پاكزاد كه جانش به فردوسي پدرام باد درودي زمن، بر كهن خاك تو، به فرزند فرزانه پاك تو، سخن گستر بي همانند راد كه داد سخن داد، از روي داد تو پروردي آن اوستاد سخن كزو زنده شد، داستان كهن وزو، جان نو يافت ايران زمين كه بودش به لب جان، ز بيداد كين برون آمد از چنبر تازيان كز ايشان، فراوان رسيدش زيان زبان دري را، ز نو زنده كرد زباندار و، جاندار و، بالنده كرد بسي رنج برد در سال سي بدان تا كند زندگي، پارسي امروز، جناب آقاي دكتر محمد اسلامي ندوشن، دستهاي گرم خود را به طرف ما دراز كرده است. دستاني كه حامل كتاب ارزشمند شاهنامه است. او آن را از صندوقخانه ها بيرون آورده و گرد و غبار آن را گرفته است تا به ما نسل جوان، ما گمشدگان جامعه مان بدهد. آيا دستهايمان تميز؟ است دلهايمان از كينه و نفرت پاك؟ است چشمهايمان؟ چگونه به دور از؟ بدبيني شاهنامه كتابي است كه از قلبي پاك و چشماني تيزبين و ذهني پويا و قلمي پرتوان نشات گرفته است. فردوسي، شاهنامه را براي وحدت ملي خلق كرده و در آن، تاريخ ملت ايران را با زيباترين كلام سروده است. از ستايش خداي جهان آفرين و رسولش شروع كرده و بعد به وصف عقل و تقواي انسان و نصايح اخلاقي پرداخته است. سراسر كتابش درس زندگي است. عشق به وطن و لزوم جانبازي در راه آن، جوانمردي، شجاعت، غلبه نيكي بر بدي و يك كلام انسان كامل. روي سخن دكتر اسلامي، ما جوانها ما هستيم كه بيگانه با قصه هاي شاهنامه هستيم. ما كه بعداز يادگرفتن چند كلمه مامان و بابا، هاچ زنبور عسل، پسر شجاع، زورو - اكي يوسان و... را بر لب زمزمه مي كرديم. به محض اين كه، داراي سواد دبستاني شديم، شروع به خواندن كتابهايي كرديم كه اطرافمان به وفور ديده مي شد. سيندرلا، پري دريايي، دختر كبريت فروش، پينوكيو و... با آن نقاشيهاي چشمگير و آنها ملكه وقهرمان ذهنمان شدند و غافل از حماسه بزرگ شاهنامه، با قصه هاي شيرين و پندآموزش. مگر نه اين كه ما نيز عاشقان بزرگي چون ميرآقا وتجويدي و اسماعيل زادداداش و كارگردانهاي برجسته و نويسندگان معتبر و موءلفين باتجربه اي داريم. وقتي بزرگتر شديم، به تريا رفتيم كه موزيك پاپ پخش مي كردند. نمي دانم قهوه خانه ها با كاشي هايي كه تصاوير نبرد رستم و سهراب، مرگ سياوش اسفنديار، هفت خوان، رستم و... بر آن نقش بسته بود، چه عيبي داشت. چرا توي گوشمان خواندند، آنجا جاي عقبافتاده هاست. چرا شيشه هاي مشبك رنگي و شاد قهوه خانه ها، به نظرمان سياه آمد كه رفتيم در رستورانها و روي آن صندليهاي شق و رق نشستيم و سيگار كشيديم و به آدمهايي كه در كنارمان نشسته بودند، بي تفاوت نگاه كرديم و با دود سيگار، حصاري به دور خودمان كشيديم و خودمان را تنها يافتيم. چقدر احتياج داشتيم كسي ما را از آن انزوا نجات بدهد، مثل نقال قهوه خانه دو دستش را محكم به هم بزند و پاها را بر زمين بكوبد و با عصايش حصارهاي تنهايي را خراب كند و با فريادش تارهاي خيالبافي ما را از هم بدرد. چو از ابر بينم همي باد و غم ندانم كه نرگس چرا شد دژم تا من و امثال من به فكر فرو برويم كه چرا نرگس نگران؟ شد براي چه كسي گريه؟ كرده اسفنديار؟ كيست در زندگيش چه كرده كه مرگش اين گونه همه را اندوهگين كرده، حتي بلبل به زبان پهلوي از داغش مي نالد. نقالي، كه از قهرمانان ايراني سخن مي راند، نه بتمن، نه راكي، نه جيمزباند. اين چه حكمتي است وقتي سياوش با آن همه مظلوميت به شهادت مي رسد ما براي، جك فيلم تايتانيك گريه كنيم. چرا به جاي داستان بيژن و منيژه تحت تاثير رومئو و ژوليت قرار بگيريم و فرهنگ آنها را بهتر از فرهنگ خودي بشناسيم. هر كشوري براي غرور ملي خود احترام والايي قائل است و جزئي ترين استعداد افرادش را با مقاله و فيلم و نقاشي به اوج مي برد و نوابغ ناشناخته كشورشان را به گوش همه مي رساند و آن وقت ما كه جهان، فردوسي را مي شناسد و قصه هاي آن را ارزشمند مي داند، نتوانسته ايم حداقل براي ملت مان شناخت درستي از او ارائه بدهيم و حتي دريغ از يك فيلم. امروز دكتر اسلامي با همت و پشتكار والاي خود اقدام به يك امر ملي كرده است، وظيفه تك تك ماست كه او را در اين امر ياري برسانيم. آيا روزي مي رسد كه فردوسي پابه قلبهاي ما بگذارد و قصه هايش در افكار پريشان ما جان؟ بگيرد و در آرزوي پهلوان شدن قلبمان به تپش بيفتد و ياد بگيريم كه چگونه با ديو نفسمان بجنگيم، و اهريمن را با هزار جادوگري به خاك سياه؟ بنشانيم اگر شاهنامه در دست تك تك جوانان ما قرار بگيرد، آن وقت است كه بلوزهايي با عكس هنرپيشه هاي خارجي را به باد مي دهيم، چرا كه اينجا سراي ايران است، با افتخارات ايران. اگر صداي شيهه رخش رستم، سرزمين ايران را به لرزه دربياورد، ديگر هيچ ايراني حاضر نمي شود به عنوان كارگر دون پايه به كشورهاي ناشناخته برود. اگر كاوه آهنگر درفش خود را در دستمان جاي بدهد، توليدكننده ما با غرور، تنها به توليد كالايي دست مي زند كه كيفيت عالي در پي دارد، نه فقط سود عالي. چرا كه روي كالا، جمله ساخت ايران حك شده و اين، بسي ارزشمند است. اگر اثر فردوسي در ما رسوخ كند، ديگر هيچ ايراني به خودش اجازه نمي دهد كه ضعف و كاستي هاي ما را جلوي لنز دوربين ببرد و بزرگش كند. اي كاش، هرچه زودتر ايرانسراي فردوسي افتتاح بشود و ما، بيشتر از تاريخ و تمدن پرافتخارمان بدانيم. اين نياز ملي، تامين نمي شود مگر با تلاش و توان خود مردم ايران. مهتاب موسوي - لنگرود