Hamshahri corpus document

DOC ID : H-771017-43582S2

Date of Document: 1999-01-07

شب است، نور بايد بودسي ويكمين سالگرد درگذشت جهان پهلوان تختي گروه ورزشي: سوك همه مردم شهر چنان بود كه هيچكس از زن و مرد در شهر همه نماند بسوي ابن بابويه دويدند تا پهلوان خود را پس از آخرين دم يكبار ديگر ببينند. در پيشاپيش اينان همسر مهربان و مادر بزرگوار مي دويدند. خود را بسوي تابوت انداختند در كنار پيكر رشيد آن مرد، گيسوان خود را چنگ انداختند گرداگردشان همه مردمي بودند كه بر سينه مي كوبيدند و اشك پيران مي ريختند در بالاتر به جوانان صبوري مي آموختند و خود از درون به جوش گروهي مي آمدند هم فرياد مي زدند كه راه بر هيچكس نبنديد، پيكر را آورده اند، تلخ نگوييد، بگذاريد هر كس آواز حزن آلود خود را با آه هاي دردناك سردهد. در آنسو فرياد زني بالا گرفت: اي شوهر گرامي، تو در شكفتگي و مردانگي نابود شدي و من بيوه بي كس در سراي تو خواهم ماند. پسري كه ما به جهان آورديم هنوز لب به سخن نگشوده است افسوس كه ديگر تو پشتيبان استوار ديوارهايش نيستي، تو كه پشتيبان همسران بزرگوار و كودكان ناتوان بودي. اي گرامي ترين پهلوان، از تو نامي برجا مانده است، از تو سرودي، تاريخي و افسانه اي كه با آن بغض ها و بهت ها ساده مي تركد. از اين پس ديگر دوستي و مهرباني مردم در نقطه وجودي تو متحول مي گردد. در آغاز بستر سنگين خوابي كه فرو برد ترا. اكنون سال ديگري فرا رسيده است، سي ويك سال دوري و تحمل رنج، اما اكنون يكي ايستاده است، نازنيني از جنس تو، مردي از تبار آريايي، بابك اكنون اينجاست. در بازپسين بزرگداشت مردم ايران، حلقه هاي عشق را به سرورويت مي ريزند به قواره نجيب و شرمگين پهلوان ديار خود چه دريادل بودي، اما چه نازك و شكننده، چه پردرد و چه اشكبار - كه از درون سوختي و خود شب سوزاندي است، نور بايد بود. بدرود پهلوان. جهانگير كوثري