Hamshahri corpus document

DOC ID : H-771017-43577S2

Date of Document: 1999-01-07

بازگويي روايتي ديگر از شهادت مولي الموحدين علي (ع ) آخرين لحظه هاي هجران جستارگشايي: اين روايت، دردناكترين روايت هجران است. ماجراي هولناك و غم انگيز شهادت مولا علي (ع ) كه جهاني يكسره عشق و يكسره حماسه و يكسره فرهنگ بود. حاليا در آستانه روزي غم آلود كه آسمان و زمين بر جفاي جاهل مردي متعصب و فرومايه و آلت دست زراندوزان و تزويرگرايان گريه مي كند. در آستانه روزان و شباني كه دردي بي پايان از هجران نابترين روح پيوسته به حق و درخشانترين سخنگوي عشق و اميد و عدالت سوگوار است. اينك آخرين لحظات حيات اميرالموءمنين را دوباره به روايت تاريخ باز مي خوانيم. باري اين شما و اين واپسين لحظه هاي حيات بزرگمرد جاودانه تاريخ... گروه معارف شب 19 رمضان سال چهلم هجرت شبي بود پر دلهره و اضطراب براي ياران اميرموءمنان در شهر كوفه، در آن شب پرمخاطره، ابرهاي تيره و تار در آسمان كوفه به دنبال هم از سويي به سوي ديگر آسمان مي رفتند و به وقت فرود آمدن تازيانه هاي آذرخش بر پيكرشان برقي مي جهيد و سكوت شب شهر را بر هم مي زد. در آن شب هاله ماهتاب را غبارهاي قيرگون فرا گرفته بود و از نور افشاني ستارگان در بزرگ پهنه آسمان خبري نبود و ستارگان سوسوزنان گويي از غمناكترين حادثه براي هابيليان به دست قابيليان كه انتظارش را داشتند با هم سخن مي گفتند. در آن شب، شبگردان دستگاه عدالت علي بن ابيطالب ( ع ) به هنگام گشت زني در كوچه ها و خيابانهاي شهر جملگي به يكديگر مي گفتند: چند روزي است حزن و اندوه شهر را فرا گرفته است. چرا امشب دلهايمان آكنده از تشويش و نگراني؟ است علي بزرگمرد جاودانه تاريخ در سپيده دم 19 رمضان با گامهاي محكم و استوار از خانه دخترش ام كلثوم آهنگ مسجد كوفه كرد. امير موءمنان هر چه به مسجد كوفه نزديك مي شد، گويي بر درد و اندوه عالم هستي افزوده تر مي شد، از زمين ضجه و ناله برمي خواست و صداي فرود آمدن تازيانه هاي آذرخش بر پيكر ابرهاي تيره و تار آسمان كوفه لحظه اي قطع نمي شد و برقهاي جهنده پي در پي از سينه ابرها بيرون مي جهيدند و فضاي تاريك شهر را روشن مي كردند. وقتي حضرت پاي به درون مسجد كوفه گذارد با صداي خوش و نرم خويش مردم را به نماز صبح فرا خواند: الصلاه الصلاه! در حالي كه حضرت الصلاه مي گفت از ميان صفوف نمازگزاران گذشت و خود را به محراب رسانيد، ابن بناح موءذن، اذان نماز گفت و حضرت درمحراب به نماز ايستاد و تكبيرتالاحرام گفت و شروع به خواندن سوره حمد كرد، موءمنين الله اكبر گويان به او اقتدا كردند، حضرت پس از خواندن سوره هاي ركعت اول نماز به ركوع رفت و سپس قيام نمود و سجده كرد، چون سر از سجده برداشت و قصد سجده دوم را داشت، ابن ملجم كه در صف اول نماز نشسته بود از جاي برخاست و در حالي كه فرياد مي زد: الحكم لله يا علي لالك! حكومت و ] حكميت از آن خداست، علي، نه از آن تو! [ شمشير زهرآلودش را بر فرق مبارك امير موءمنان فرود آورد. برخي از مورخان نوشته اند وقتي اميرموءمنان داخل مسجد كوفه شد و بانگ: الصلاه الصلاه مي زد، شبيب ضربت اول را حواله فرق سر حضرت كرد كه به خطا رفت و به طاق در كوبيده شد و بعد از او ابن ملجم درحالي كه مي گفت: الحكم لله يا علي لالك از پشت سر شمشيرش را بر فرق حضرت فرود آورد و حضرت نقش زمين شد و صفهاي نماز از هم گسيخت و حضرت فرياد برآورد: آن شخص از دستتان بيرون نرود... حجربن عدي يار باوفاي امير موءمنان وقتي صداي ابن ملجم را شنيد سراسيمه گريبان چاك و فريادكنان گفت: اي جنايتكار جبون و ترسو، مولايم را كشتي! به دنبال او مي گشت ولي او را نيافت، اما مردي از قبيله حمدان، ابن ملجم را تعقيب مي كرد، در بيرون مسجد حوله بزرگي را كه در دست داشت از پشت سر بر روي آن عنصر پليد انداخت و او را به زمين افكند و شمشيرش را از دستش بيرون آورد و دستهاي او را بست و سپس او را به نزد امير موءمنان برد. سوگند به پروردگار كعبه كه رستگار شدم شمشير زهرآلود ابن ملجم كه درباره آن گفته بود آن قدر زهر به شمشير داده ام كه اگر به مردم مصر مي دادند همگي هلاك مي شدند، در مسجد كوفه فرق سر مبارك مولاي متقيان علي بن ابيطالب (ع ) را شكافت. حضرت در ميان مردم وحشت زده مسجد، به ديوار تكيه داده و خون از سر مباركش جاري و محاسن شريفش را رنگين كرده بود، در آن وقت دست خود را به آرامي بالا برد و بر فرق سر نهاد و در حالي كه به محاسنش اشاره مي فرمود بار ديگر خاطرات گذشته خويش را و اين جمله پيامبر را به ياد آورد كه: اين محاسن از خون سرت رنگين خواهد شد. و بعد در ميان انبوه مردم سكوت كرده چنين آغاز سخن كرد: بسم الله و بالله و علي مله رسول الله فزت و ربالكعبه و اين آيه شريفه را تلاوت نمود: منها خلقنا كم و فيها نعيدكم و منها نخرجكم تاره اخري (سوره مباركه طه آيه ) 55 ترجمه: شما را از خاك آفريديم و به خاك برمي گردانيم و بار ديگر از خاك مبعوث تان مي كنيم. نا گاه حضرت در سكوت فرو رفت و به روزنه سقف مسجد نظر دوخت، آثار شادماني در چهره اش پيدا شد. گوشهايش صداي آشنايي را مي شنيد، صدايي كه جز پيامبر و او كس ديگري قادر به شنيدن آن نبود، آن صداي آشنا، فرياد بلند جبرئيل بود كه به هنگام عروج به آسمان در ميان ملائك همراهش مي گفت: به خدا سوگند ستونهاي هدايت در هم شكست و نشانه هاي تقوي محو شد و دستاويز محكمي كه ميان خالق و مخلوق بود گسيخته گرديد. پسر عم مصطفي صلي الله عليه و آله كشته شد، علي مرتضي به شهادت رسيد و بدبخت ترين اشقيا او را شهيد نمود. امير موءمنان از گفتار جبرئيل در حالي كه خون از سر و صورتش جاري بود شادمان شده به جهت آنكه به يادش آمد وقتي پيامبر به او فرمود: بدبخت ترين اشقيا تو را خواهد كشت و او از ايشان پرسيد، آيا دينم به سلامت خواهد بود يا؟ نه و پيامبر فرمود: دين تو به سلامت است! و در اين لحظه، امين وحي پروردگار، به او بشارت داد كه او دستاويز ميان خالق و مخلوق بود. *** پس از خروج ابن ملجم در حالي كه گروهي از مردم كوفه در منزلش حضور داشتند فرمود: اما وصيت من: خدا! چيزي را شريك او مي آوريد و محمد (ص ) سنت او را ضايع مي گذاريد! اين دو ستون را برپا بداريد و اين دو چراغ را افروخته نگهداريد، و نكوهشي بر شما نيست مادام كه پراكنده و پايداريد. هر كس به اندازه توان خود بكوشد، و بر نادانان آسان گيرد و مخروشد، كه پروردگارتان مهربان است و دينتان راست، و امام شما داناست. من ديروز يار شما بودم و امروز براي شما مايه پند و عبرت، و فردا از شما جدا و به كنار، خدا مرا و شما را بيامرزد! .. فردا كه جاي من خالي ماند و ديگري بر آن نشست، راز درونم را خواهيد دانست و اينكه چه كسي را از دست داديد. (فرازي از خطبه 149 نهج البلاغه ) در اوايل پنجشنبه شب 20 رمضان سال چهلم هجرت اميرموءمنان در لحظات واپسين زندگي پرخير و بركت و سراسر مبارزه در راه برقراري نظام يكتاپرستي و برپايي حق و عدالت در جوامع بشري، فرزندانش را فرا خواند و سخنان گهرباري ايراد فرمود كه نه تنها وصيت به فرزندانش بود، بلكه حاوي نكاتي بس ارزشمند براي تمامي انسانها در جهت ساختنها و پرداختهاي امور زندگيست و در هر دوره و عصري سلسله دستوراتي كه نقش بند اين وصيت نامه بي همانند است، چراغي روشن براي راهيان طريق زندگيست. اينك فرازي از آن وصيت نامه را نقل مي نماييم: ابتداي سخنم شهادت به يگانگي ذات لايزال خداوند است و بعد به رسالت محمدبن عبدالله (ص ) كه پسر عم من و بنده و برگزيده خدا است. بعثت او از جانب پروردگار است و دستوراتش احكام الهي است، مردم را كه در بيابان جهل و ناداني سرگردان بودند به صراط مستقيم و طريق نجات هدايت فرموده و به روز رستاخيز از كيفر اعمال ناشايست بيم داده است. اي فرزندان من، شما را به تقوي و پرهيزگاري دعوت مي كنم و به صبر و شكيبايي در برابر حوادث و ناملايمات توصيه مي نمايم. پايبند دنيا نباشيد و بر آنچه از دست شما رفته حسرت نخوريد. شما را به اتحاد و اتفاق سفارش مي كنم و از نفاق و پراكندگي برحدز مي دارم. حق و حقيقت را هميشه نصبالعين قرار دهيد و در همه حال چه هنگام غضب و اندوه و چه در موقع رضا و شادماني از قانون ثابت عدالت پيروي كنيد. اي فرزندان من، هرگز، خداي را فراموش مكنيد و رضاي او را پيوسته در نظر بگيريد، با اعمال عدل و داد نسبت به ستمديدگان و ايثار و انفاق به يتيمان و درماندگان او را خشنودسازيد... امير موءمنان سخنان گهربارش را با ذكر حميده لاحول و لاقوتالابالله العلي العظيم به پايان برد و از هوش رفت. پس از لحظه اي به هوش آمد و رو به حضرت حسن عليه السلام كرد و فرمود: اي پسرم! تا لحظاتي ديگر از ميان شما خواهم رفت. مرا خود غسل بده و كفن بپوشان و بر جنازه من نماز بخوان و در تاريكي شب دور از شهر كوفه در محلي گمنام به خاكم سپار و از محل قبرم كسي را مطلع مساز. امير موءمنان نگاهي به اطرافيان خود انداخت كه همگي بي اختيار شروع به گريستن كردند و حضرت بار ديگر فرمودند: اي حسن، پسرم! صابر و شكيبا باش، تو و برادرانت را در اين موقع حساس تاريخ اسلام، به صبر و بردباري توصيه مي كنم و مواظب محمد حنفيه باشيد من او را دوست دارم و در حالي كه به آهستگي ديدگان پرفروغش را بر جهان و جهانيان فرو مي بست فرمود: اشهدان لااله الاالله وحده لاشريك له و اشهد ان محمدا عبده و رسول بر گرفته از كتاب علي بزرگمرد، جاودانه تاريخ نگارش: بدر تقي زاده انصاري