Hamshahri corpus document

DOC ID : H-771015-43549S1

Date of Document: 1999-01-05

امنيت و روابط ميان قدرتها قدرت و محيط امنيتي دولتها (بخش دوم ) براي بسياري از كشورهاي جهان سوم جنگ جهاني دوم مظهر خود ويرانگري تمدنشان نبود، بلكه كليد براي استعمارزدايي بود هنگامي كه از روابط بين دولتهاي ضعيف صحبت مي شود، ليتل آنرا تحت عنوان موازنه قدرت فراملي توصيف مي نمايد كه بيانگر وضعيتي است كه در آن مرز ميان موازنه قدرت داخلي و بين المللي واقعا مشخص نيست. هم در موازنه قدرت نامتقارن و هم در موازنه قدرت فراملي حكومتهاي دول ضعيف، بايستي روابط بين المللي خود را در چارچوب رقابتهاي داخلي شان به حساب آورند. نمونه هاي بارز چنين رفتاري را بخوبي مي توان در ترتيبات حمايتي متقابل بين حكومتهاي نخبه گرا در عربستان سعودي و پاكستان و در وابستگي آشكار برخي حكومتهاي جهان سوم - افغانستان، ويتنام جنوبي، كامبوج، چاد - به حاميان خارجي مشاهده نمود. يكي از ثمرات مناسبات اينگونه آن است كه شبكه ائتلافهاي سياسي در درون و بين دولتها باعث مي شود تا بعد سياسي امنيت ملي براي دولتهاي ضعيف دست كم همان اهميتي را داشته باشد كه بعد نظامي واجد آن است. بدين ترتيب متغير انسجام سياسي - اجتماعي به همان ميزان كه درباره ماهيت امنيت ملي در چارچوبهاي داخلي آگاهي مي بخشد، پيرامون محيط امنيتي دولتها نيز بصيرت مي دهد. از آنجايي كه اغلب كشورهاي جهان سوم را دولتهاي ضعيف تشكيل بنابراين مي دهند، محيط امنيتي آنها از محيط امنيتي دول عمدتا توانمند غرب متمايز خواهد بود، چرا كه نمي توان ويژگي محيط امنيتي را از ماهيت دولتهاي درون آن منفك نمود. محيط امنيتي دولتهاي توانمند غرب تحت سيطره مناسبات سنتي موازنه قدرت قرار دارد. همانگونه كه در بخش پيشين بحث عنوان گرديد، محيط امنيت دولتهاي جهان سوم نيز بر مبناي متغير قدرت شكل مي گيرد. روابط دولتهاي جهان سوم با يكديگر به طور مشخص تري تحت تاثير متغير انسجام قرار دارد تا متغير قدرت، تفاوت سطوح قدرت در ميان دولتهاي جهان سوم به همان اندازه بزرگ است كه در ميان و بين دولتهاي شرق و غرب. براي مثال اختلاف قدرت ميان هندوستان و سريلانكا يا برزيل و اروگوئه به همان ترتيبي است كه ميان اتحاد شوروي ( سابق ) و سوئد يا بريتانيا و ايرلند وجود دارد، چنانكه به موجب اين همساني ها براي ما دليلي باقي نمي ماند تا محيط امنيتي محلي دولتهاي جهان سوم را متمايز تصور كنيم. براي دولتهاي جهان سوم قدرت در چارچوب جايگاه آنها در كليت سلسله مراتب جهاني است كه متفاوت مي نمايد. تقريبا همه دولتهاي جهان سوم در قسمت پائين سلسله مراتب قدرت جهاني رتبه بندي مي شوند، اين امر بدان معني است كه اگر چه امكان دارد روابط آنها با يكديگر از زاويه قدرت طبيعي باشد، اما محيط امنيتي شان به عنوان يك كليت اساسا بر مبناي ضعف نسبي آنها در مقام قدرتهايي مرتبط با دولتهاي شمال شكل مي گيرد. بنابر اين كليت محيط امنيتي جهان سوم محصول تركيبي از فاكتورهاي مختلف مي باشد كه به وضوح آن را از محيط امنيتي دولتهاي شمال متمايز مي سازند، يعني يك محيط منطقه اي تحت سيطره دولتهاي ضعيف و يك محيط جهاني تحت سلطه گروهي از قدرتهاي نيرومند خارجي. تركيب مذكور مسئله امنيت ملي را براي كشورهاي جهان سوم به گونه اي مطرح مي سازد كه در بسياري جهات از آنچه كه دولتهاي غربي با آن مواجهند هم تفاوت دارد و هم دشوارتر است. به واسطه آن كه دولتهاي جهان سوم هم در مقام دولت و هم به عنوان قدرت اغلب ضعيف هستند، بنابر اين در قياس با دولتهاي قوي و نيرومند نسبت به محيط خود بيشتر آسيبپذيرند. حضور دولتهاي ضعيف و آسيبپذير نسبت به منابع بزرگتر قدرتهاي خارجي در محيط كشورهاي جهان سوم باعث مي شود تا در مقايسه با يك محيط متشكل از دولتهاي مستحكم و پرقدرت از محيطي كم ثبات تر برخوردار باشند. وجود نيرويي بالقوه جهت تكوين يك دور تسلسل معيوب و خود تقويت كننده ميان دولتهاي ضعيف و محيطهاي امنيتي بي ثبات بطور كامل آشكار است. يك محيط امنيتي منطقه اي مركب از دولتهاي ضعيف در درون خود في نفسه متضمن منابع بي ثباتي بسياري در است چارچوب چنين محيطي يك دولت نمي تواند روي تداوم سياسي همسايگانش حساب نموده وبدان اميدوار باشد و در نتيجه نمي تواند به سهولت منظومه اي از روابط سياسي با ثبات و پايدار در سطح منطقه اي برقرار نمايد، جابه جايي در رهبريت مي تواند تغييراتي موءثر در ايدئولوژي و نگرشها ايجاد كند، چنانكه در مورد تحول از پادشاهي به حكومت نظامي در ليبي، اتيوپي و عراق اتفاق افتاد، رفتار دولتهايي نظير ليبي، سوريه و عراق امكان بالقوه نرخهاي بالاي تغيير را ايستارهاي /دوستي دشمني نسبت به همسايگان در ميان دولتهاي ضعيف به خوبي توضيح مي دهد. مناقشات داخلي مي تواند به خارج از مرزها گسترش يابد، همانند موارد اتيوپي، پاكستان، اوگاندا، افغانستان، آفريقاي جنوبي و اسرائيل. حكام نامطمئن ممكن است تسليم اين وسوسه سنتي شوند كه به منظور تحكيم موقعيت داخلي خويش برخوردها و مناقشات خارجي را به هزينه همسايگانشان ترويج نمايند. تهديدات خارجي كه به عنوان يك عامل محركه ارتقاء وحدت ملي در توسعه دولتهاي اروپايي نقش قدرتمندي ايفاء كرده است، ظاهرا چنين مي نمايد كه براي اتحاد شوروي (سابق ) حياتي بوده و در رفتار دول جهان سومي نظير سوريه، عراق، پاكستان، آرژانتين و حتي هندوستان نيز مشهود است. دليل اين امر به ميزان زيادي ناشي از آن است كه خود دولتهاي جهان سوم بي ثباتند، تعارضات ميان آنها متداول است، ائتلافها موقتي و غيرقابل اعتمادند، و جوامع امن شبيه ASEAN نادر هستند. بدان جهت كه روابط ميان دولتهاي جهان سوم غالبا درچارچوب موازنه قدرت فراملي ليتل قرار مي گيرند، بي ثباتي هاي محيطي به سهولت مي توانند خوراك مناسبي براي بي ثباتي هاي داخلي مهيا سازند. تاثير انقلاب ايران بر سياستهاي داخلي دول خليج فارس نمونه بارز چنين پيوندي است. نقش فلسطينيها در خاورميانه و آثار تنش هاي جاري آفريقاي جنوبي بر دولتهاي همجوار مثالهاي ديگري هستند از موضوع ياد شده. اين بي ثباتي اصولا ذاتي در محيط امنيتي دولتهاي جهان سوم هم بدليل فقدان محدوديتهاي شديد درمورد استفاده از زور در ميان آنها و هم بواسطه آسيبپذيري شان در قبال نفوذ دولتهاي مهيبتر و پرقدرت تر شمال تشديد مي گردد. محدوديت هاي دول جهان سوم در توسل به زور در مقابل يكديگر بسيار ضعيف تر از مقيداتي است كه بر استفاده از زور در ميان دولتهاي شمال مربوط مي شود، و حتي به گونه اي مستدل ضعيف تر از قيود محدودكننده استفاده از زور توسط دولتهاي شمال عليه كشورهاي جهان سوم مي باشد، دولتهاي جهان سوم از يك احساس ترس مشترك نسبت به وقوع جنگ بهره مند نيستند، درحالي كه اغلب دولتهاي شمال هم به دليل خاطراتشان از دو جنگ جهاني و هم بواسطه ظرفيت فوق العاده تخريب كننده تسليحات هسته اي مستقر در سرزمين هايشان از چنين احساسي برخوردارند. براي بسياري از كشورهاي جهان سوم جنگ جهاني دوم مظهر خود ويرانگري تمدنشان نبود، بلكه كليد براي استعمار زدايي بود. جنگ ها در ميان كشورهاي جهان سوم غالبا مستلزم تهديدات هسته اي نمي باشند و بنابر اين از نظر منطق محدودكننده بازدارندگي كه براساس ترس از پيامدهاي فاجعه بار استوار است حائز اهميت چنداني نيستند. هيچ يك از دولتهاي جهان سوم براي حفظ وضع موجود كه به چشم انداز سياسي غرب شكل مي دهد اولويت زيادي قائل نيستند. اغلب آنها در قبال نظم بين المللي كه در ايجاد آن سهيم نبوده اند و موجد اعطاي امتياز زيادي برايشان نيست ديدگاههاي قويا تجديدنظرطلبانه اي دارند. همچنين بسياري از دولتهاي جهان سوم با همسايگانشان درگير منازعات سرزميني و رقابتهاي سياسي هستند. به استثناي تعداد اندكي از دولتهاي ضعيف به لحاظ قدرت، نظير سيرالئون، بوتان، لسوتو، توالو و بلز كه نيروهاي مسلح شان عمدتا تحت سلطه خارجيان قرار دارد، نيروي نظامي براي اغلب حكومتهاي جهان سوم همچون ابزاري مفيد و قابل استفاده مورد تاكيد است. در عمل نه سازمان ملل متحد و نه سازمانهاي منطقه اي نظير OAUOAS،، و اتحاديه عرب محدوديتهاي قابل توجهي در خصوص توسل به جنگ ايجاد اگر نكرده اند چه بسياري از دولتهاي جهان سوم از نيروهاي مسلح خود ابتدائا به منظور تامين امنيت داخلي استفاده اما مي كنند، منازعات سرزميني و سياسي بسيار زيادي در ميان آنها وجود دارد كه براي توجيه توسل به جنگ كفايت دارند. مرزهاي استعماري به طورتصادفي ترسيم شده ميراث غني از مناقشه براي كشورهاي جهان سوم بر جاي نهاده است و مشروعيت سياسي غالبا ضعيف مخالفان توجيه استفاده از زور در مقابل آنها را تسهيل بنا مي نمايد به همه اين دلايل بسياري از دولتهاي جهان سوم در محيطي بسر مي برند كه چشم انداز جنگ بيش از مسئله امنيت جزء بلاواسطه آن است، در حالي كه محيط امنيتي بيشتر از نظر نظامي فلج شده دولتهاي شمال كاملا متفاوت از چنين وضعيتي است.