Hamshahri corpus document

DOC ID : H-770318-41578S2

Date of Document: 1998-06-08

به مناسبت سالروز واقعه زلزله رودبار در تولدي ديگر از كنارت عبورخواهيم كرد، رودبار نامشان زمزمه نيمشب مستان باد تا نگويند كه از ياد فراموشانند سي ويكم خرداد 1369 گيلان سرزمين سبزينه هاي ايران مورد هجوم سبعانه تاتار زلزله قرار گرفت و زمين خشكيده زيتون زاران به سوگواري فرزندان خويش در دل كوهها پرداخت و سفيدرود خسته و غمگين سرود مرگ و عزا را سرداد. رودبار شهر كوه و دره ها اكنون همه چيزش را از دست داده بود، آدمهايش را، خانه هايش را. هرجا كه چشم مي انداختي مرگ بود و بوي سوختگي و خرابي. آنان كه زنده مانده بودند گويي مانده اند تا بار شكننده مصيبت و غم را تحمل كنند. در آن لحظه هاي بحراني كه خون از آسمان مي چكيد و همه جا را ماتم گرفته بود گويي رودبار بر بي كران چه هجوم، صبورانه آهنگ دلنشين سفيدرود رابا سرود دوباره زيستن گوش فرامي داد. در هجوم شب، بازماندگان بجامانده از خشم، خود با دستهاي بدن هاي خونين، بي جان فرزندان، پدران، همسران و مادران خود را از زير آواربيرون كشيده اند، غسل داده اند، كفن كرده اند، نماز گزارده اند و به خاك سپرده اند، اي چرخ چه خانه ها كه ويران كردي. رودبار ساكت و آرام اما بيقرار هر لحظه شاهد بود كه چگونه مادران داغدار، سوگواري مي كردند و چگونه خاك سرد و نمناك را مي بوسيدند وچه عاشقانه سرمي دادند: ما مانده ايم كه غم شما را بخوريم آري در رودبار به هركجا كه نظرمي افكندي به جاي زندگي، مرگ نشسته در بود هر برزني، كوچه اي، خانه اي و خياباني، مرگ دهانش را واكرده و همه را بلعيده بود. رودبار ديگر آن هلهله و هياهوي روزهاي اول بهار را نداشت وتابستان از راه رسيد، به جاي شادي، غم و اندوه را در همه خانه ها پيدا كرده بود. رودبار قبرستاني كه روزي شهر بود. و چه دردناك، چه جانسوز، خبر حقيقت داشت: زلزله رودباررا لرزاند! خبر به همه جا زمزمه مي شد، دهان به دهان مي گشت; و خبرگزاريهاي مهم جهان به نقل از خبرگزاري جمهوري اسلامي ايران خبروحشتناك زلزله گيلان و زنجان را به سراسر جهان مخابره كردند. به هرجا كه مي رسيد دل ها را مي شكست و از ديده هاخون جاري مي كرد. غم و اندوه و ماتم بر زمين و آسمان سايه گسترده سينه ها بود، آتش گرفته بود. رودبارقبرستاني كه روزي شهر بود. به هركجا كه مي رفتي شهر در اشغال زاري و فغان و نوحه بود. شهرسياه پوش در ماتم نوباوگانش مرثيه سرمي داد و سفيدرود از خون مردگان واز اشك زندگان به خود مي پيچيد و باصداي خروشان بر پيكر كوه مي كوبيد: مگر تو خواب بودي كه هجوم شب؟ رانديدي آري هرچه بود و هرچه گذشت در يادها و خاطرات باقي مانده است و مااكنون مانده ايم كه چگونه در سالگردي ديگر ياد آن عزيزان ازدست رفته راگرامي داريم و جان تازه اي به آنان بدهيم; و ما آغاز خواهيم كرد در فصل ديگر، دوباره زيستن را و آنان خواهندساخت شهر ويران شده خود را. آري اي مادر داغدار رودباري، نگاه مهرباني تو، تو، شور و هيجان تو به چه مي مانست كه كوه در تو فرومانده وشرمنده از ايستادگي ات برخود آنگاه لرزيد كه تو آغاز مي كني با دستان پينه بسته ات كه زخم آوار را دارد و در دل زمين ترك خورده تخم اميد را مي كاري بي آنكه خشم زلزله را از ياد برده باشي. آري سفيدرود، آن رود هميشه جوشان خزر به عشق تو حركت مي كند وزيتون زاران با نوازش دستانت بارمي نهند و فردا در تولدي ديگر ما ازكنارت عبور خواهيم كرد و آنچه راشاهد خواهيم شد، زندگي هست و ديگرهيچ. حسن زيبايي سندي - فومن