Hamshahri corpus document

DOC ID : H-770317-41563S2

Date of Document: 1998-06-07

چنين گنجي همراه همه انسانهاست نقد كيمياگر (پائولو كوئيلو ) و حكايتي كه در مثنوي معنوي مولانا ذكر شده است عجيب است كه داستاني چنين شگرف در زمانهاي متفاوت، از اعماق روح دو انسان، با ذوقي برتر، به زبان كلمات بيان شده است. كيمياگر پرفروش ترين اثرپائولوكوئيلو قصه چوپان جواني است كه دوبار در روياي كودكي او را به اهرام مصر دلالت كرده و بشارت گنج پنهاني را به وي مي دهد. مرد جوان در آغاز بي هيچ اعتمادي به آنچه ديده است وفقط از سر كنجكاوي، روياي خود را با پيرزني كولي درميان مي گذارد و پيرزن آن چنان رويا را باور مي كند كه تاويل آن را منوط به شركت در گنج نهاني مي نمايد، اماراههاي رسيدن به گنج را نمي گويد چرا كه او نمي تواندروياها را به واقعيت تبديل كند. سانتياگو چوپان جوان در اوج ناباوري به رويا وتعبير آن با پادشاه پيري به نام ملك يصدق آشنا مي شود و پيرمرد با كرامات و پيش گويي هاي شگفت انگيزي اعتماد از دست رفته چوپان را به دست مي آورد، در حالي كه با ارائه نگرشي زيبا و فيلسوفانه از افسانه شخصي و قدرت خواستن آدمي و تاثير آن در آنچه كه ديگران سرنوشت مي نامند، مي گويد و بدينگونه اعتماد واشتياق و اراده سانتياگو را براي سفري پرماجرا تقويت مي نمايد. در ادامه داستان مرد جوان با ظهور شخصيتها و نشانه ها به روياي خويش اعتماد كرده و مصمم دريافتن گنج مي گردد و پس از اينكه با فاطمه كه دختر صحراست و نماد عشق و وفاداري آشنا مي شود، همراه با كيمياگر كه به نظر مي رسد چهره ديگري از ملك يصدق و مظهر حكمت الهي است، براي تحقق رويا به اهرام مصر مي رود. در ادامه نويسنده با ايجاد وقايع و حوادثي در جهت مانوس نمودن هرچه بيشتر افسانه شخصي و ايمان و توكل آدمي و نتيجه اعجاز گونه آن تلاش مي نمايد. آخر قصه اينكه، نگهبانان اهرام به مرد جوان مظنون شده و به اين گمان كه دزد اشياء قيمتي اهرام است، او را مورد ضرب و جرح قرار داده و دستگير مي نمايند. در آنجاسانتياگو روياي خود و قصد آمدن به اهرام را تعريف مي كند و از زبان رئيس گروه سربازان مي شنود كه احمقي بيش نيست، چرا كه خود او دوبار در خواب ديده است در اسپانيا، كليسايي ويران كه محل اطراق چوپانها و گوسفندانشان است، زيردرخت سپيدارتنومندي، گنجي پنهان است... حكيم مولانا در مثنوي معنوي، دفتر ششم، كيمياگرداستاني كه پائولو كوئيلو صدها سال بعد از او به زباني ساده روايت كرد را در قالب اشعاري نغز وزيبا و تحت عنوان زير سروده است: حكايت ] آن شخص كه خواب ديد كه آنچه مي طلبي از يار به مصر وفا آنجا شود گنج است در فلان محله، در فلان چون خانه به مصر آمد كسي گفت من خواب ديده ام كه گنجي است به بغداد در فلان محله در فلان خانه و خانه اين شخص بگفت... ( ) 1 [ عجيب است كه تمامي وقايع داستان كيمياگر در جملات حكيم خلاصه مي شود و نيز برداشتي عارفانه از اين قصه گرفته مي شود تا بدانيم كه: ]..آن شخص فهم كرد كه آن گنج در مصر گفتن جهت آن بود كه مرا يقين كنند كه در غير خانه خودنمي بايد جستن وليكن اين گنج يقين و محقق جز در مصر حاصل نشود. ( ) 2 [ پس همه داستانها، هرچند قهرمانان آن، جوان مفلس بغدادي و يا حتي سانتياگوي اسپانيايي نباشند، همه آنچه ديگران قصه زندگي مي نامند، نشانه ها و آرزوها الهامها، و اميدها، عشقها و خواستنها، ترديدها و باورها، تلاشها و رنجها، مشقتها و آسايشها.. همه و همه از سر اين است تا گنج ايمان و يقين به كسي كه آن را مي جويد، آشكار چرا گردد كه در سايه ثروتي چنين گرانبها، هر سرمايه ديگري دست يافتني است. البته چنين گنجي همسايه و همراه همه اما انسانهاست نه دست طبيعت، بلكه جهل و حرص و كفرآدمي چون خاك پنهانش نموده است. و تنها انسانهايي به چنين گنجي دست مي يابند كه بدانند و بخواهند و نهراسند و البته بتوانند. جلال الدين محمد بلخي چنين مي سرايد: خواب ] ديد او هاتفي گفت او شنيد كه غناي تو به مصر آمد پديد رو به مصر آنجا شود كار توراست كرد كريت را قبول او مرتجاست در فلان موضع يكي گنجيست زفت در پي آن بايدت تا مصر رفت ( )...[ 3 تا اينكه به مصر مي رسد. سربازان به گمان اينكه دزدي بيش نيست او را دستگير مي نمايند. زخم بسيار به او مي زنند... حكيم مي فرمايد: رسيدن ] آن شخص به مصر و شب بيرون آمدن بكوي ازبهر شبكوبي و گدايي و گرفتن عسس او را و مراد اوحاصل شدن از عسس بعد از خوردن زخم بسيار، و عسي ان تكرهو اشيئاوهو خيرلكم، و قوله تعالي سيجعل الله بعد عسر يسرا و قوله تعالي ان مع العسر يسرا، و قوله عليه السلم اشتري ازمه تنفرجي و جميع القران و الكتب المنزله في تقرير هذا ( ) 4 [ و پايان قصه، شنودن راز گنج از زبان فرمانده نگهبانان و اين تاويل كه اكثر انسانها آن چنان از حق دورند كه زبان نشانه ها را نمي فهمند و به آن اعتمادي ندارند و آن معدود ارواحي كه به دنبال گشودن و يافتن هستند را احمق مي پندارند: ]... گفت نه دزدي توونه فاسقي مرد نيكي ليك گول و احمقي برخيال و خواب چندين ره كني نيست عقلت راستوي روشني بارها من خواب ديدم مستمر كه به بغدادست گنجي مستتر ... خواب احمق لايق عقل ويست همچو او بي قيمتست و لاشيست... ( ) 5 [ و اين دقيقا همان تعبيري است كه پائولوكوئيلو دربخش پاياني قصه بكار برده است: ]... زنده مي ماني و مي فهمي كه آدم حق ندارد آنقدراحمق باشد. در همين جايي كه تو افتاده اي دقيقا دوسال پيش، من رويايي را ديدم كه تكرار شد. خواب ديدم كه بايد به اسپانيا بروم و كليساي روستايي و ويران را كه محل اطراق چوپانها و گوسفندانشان است و يك درخت سپيدار تنومندي در صندوقخانه آن روئيده است، پيدا كنم و آنجا پاي سپيدار را حفر كنم تا گنجي كه زير آن پنهان شده است پيدا كنم. اما من آنقدر احمق نيستم كه فقط به اين كه يك خواب را دوباره ديده ام صحراي به اين بزرگي را زير پابگذارم. ( ) 6 [ اما جوان بي التفات به گزافه گويي او سرشار از شادي است چرا كه گنج را يافته است... ]..زين بشارت هست شد دردش نماند صد هزار الحمد بي لب او بخواند ... خواه احمق دان مرا خواهي فرو آن من شد هرچه مي خواهي بگو واي اگر برعكس بودي اين مطار پيش توگلزاروپيش خويش زار ( )[ 7 ]... مرد جوان به زحمت از جا بلند شد و يك بار ديگر به اهرام نگاه كرد. اهرام به او لبخند مي زدند. او هم لبخند زد، قلبش از شادي سرشار بود. [ عجيب است كه داستاني چنين شگرف در زمانهاي متفاوت، از اعماق روح دو انسان، با ذوقي برتر، به زبان كلمات بيان شده است. يكي به لسان شعر كهن پارسي و ديگر نثر مدرن امريكاي لاتين... شايد اين تفاهم و وحدت در برداشت با وجود تفاوت در اشخاص و زمان و مكان به تعبير حكيم مولاناغرايب اشارات حق و ظهور تاويلات آن در وجهي كه هيچ عقلي و فهمي به آنجا نرسد. و من و چون من چه مي توانيم بگوئيم جز آنكه خداي را شكرگويان و سجده كنان، حيران در اين غرايب باشيم. منابع: - 1 مثنوي معنوي دفتر ششم. صفحه. نسخه 515 تصحيحي رينولدائين نيكلسون. انتشارات مولي. - 2 همان نسخه صفحه. 515 - 3 همان نسخه صفحه. 518 - 4 همان نسخه صفحه. 519 - 5 همان نسخه صفحه. 522 - 6 كيمياگر پائولوكوئيلو. صفحه. انتشارات فرزان. 154 - 7 مثنوي معنوي همان نسخه صفحه. 523 زهرا مرانلو