Hamshahri corpus document

DOC ID : H-770307-41481S2

Date of Document: 1998-05-28

معارف نياكان گزيده اي از احوال و اقوال شيخ ابوسعيد ابوالخير سر خداي تعالي روزي شخصي نزديك شيخ ما آمد و گفت: -اي شيخ، آمده ام تا از اسرار حق چيزي با من نمائي. شيخ گفت: -: باز گرد تا فردا آن مرد بازگشت. شيخ بفرمود تا آن روز موشي بگرفتند ودر حقه كردند و سرحقه محكم ديگر كردند روز آن مرد باز آمد و گفت: -اي شيخ آنچه وعده كردي بگوي. شيخ بفرمود تا آن حقه را بوي دادند وگفت: -زينهار! تا سر اين حقه باز نكني! مرد حقه را بر گرفت و به خانه رفت و سوداي آتش بگرفت كه آيا در اين حقه چه؟ سراست هر چند صبر كرد نتوانست سرحقه باز كرد و موش بيرون جست و برفت. مرد پيش شيخ آمد و گفت: اي شيخ، من از تو سر خداي تعالي طلب كردم تو موش بمن ؟ دادي شيخ گفت: -اي درويش، ما موش در حقه بتو داديم تو پنهان نتوانستي داشت، سر خداي را با تو بگوييم چگونه نگاه خواهي داشت.؟ او كه با هيچ چيز پيوند نداردشيخ را پرسيدند در سرخس، كه: اي ظريف شيخ،؟ كيست شيخ گفت: -در شهر شما لقمان. گفتند: -اي شيخ، در شهر ما هيچكس از اوشوليده تر و شوخگن تر نيست. شيخ گفت: -شما را سهو افتاده است. پاكيزه ظريف، باشد و پاكيزه آن چيز باشد كه با هيچ چيزش پيوند نباشد. و هيچكس ازلقمان بي پيوندتر نيست و پاكيزه تر، كه باهيچ چيز پيوند ندارد. مرد آن بود كه... شيخ ما را گفتند: -فلان كس بر روي آب مي رود گفت: -سهل است! وزغي و صعوه اي نيز به روي آب مي رود. گفتند كه: -فلان كس در هوا مي پرد! گفت: - زغني و مگسي در هوا بپرد. گفتند: -فلان كس در يك لحظه از شهري به شهري مي رود. - شيخ گفت: -شيطان نيز در يك نفس از مشرق بمغرب مي شود، اين چنين چيزها را بس قيمتي نيست. مرد آن بود كه در ميان خلق بنشيندو برخيزد و بخسبد و با خلق ستد و داد كندو با خلق درآميزد و يك لحظه از خداي غافل نباشد. جوانمردي در آن وقت كه شيخ ما قدس الله روحه العزيز، به نشابور بود، بحمام شد. درويشي او را خدمت مي كرد و دست بر بازوي شيخ مي نهاد و شوخ از پشت شيخ بر بازو جمع مي كرد - چنانكه رسم ايشان است - تا آن كس ببيند. در ميان اين خدمت از شيخ سوال كردكه: -اي شيخ، جوانمردي؟ چيست شيخ گفت: -آن كه شوخ مرد پيش روي او نياري! حاضران انصاف بدادند كه كسي درين معني بهتر از اين سخن نگفته است. شوخ: چرك مستوجب آتش و... آورده اند كه شيخ روزي در نشابور باجمع بسيار بكوئي مي رفتند. زني پاره اي خاكستر از بام بينداخت. بعضي از آن بر جامه شيخ افتاد. شيخ ازآن متاثر نگشت. جمع در اضطراب آمدندو خواستند كه حركتي كنند با صاحبخانه. شيخ ما گفت: -آرام گيريد! كسي كه مستوجب آتش بود با او بخاكستر قناعت كند بسيارشكر واجب آيد. جمله جمع را وقت خوش گشت و هيچ آزاري بكسي نرسانيدند و بسيار بگريستند! كجاش جستي كه؟ نيافتي درويشي از شيخ ما سوال كرد: -او را كجا طلب؟ كنيم گفت: -كجاش جستي كه؟ نيافتي زشت بايد ديد و انگاريد خوب... شيخ ما را فرزندي خرد درگذشت و شيخ عظيم او را دوست داشتي. چون او را بگورستان بردند شيخ فرزند خويش را بدست خويش در خاك نهاد و چون از خاك برآمد اشك شيخ روان گشت و با خود اين دو بيت آهسته مي گفت: زشت بايد ديد و انگاريد خوب زهر بايد خورد و انگاريد قند تو سني كردم، ندانستم همي كز كشيدن سخت تر گردد كمند! و بعد از آن پسري ديگر هم خرد از آن شيخ فرمان يافت، بر زبان شيخ رفت كه: -اهل بهشت از ما يادگاري خواستند دو دستنبوي شان فرستاديم تا رسيدن ما! بر كجا؟ زنيم شيخ ما گفت: -بوحفص آهنگري مي كرد و پتك بر آهن مي زد شاگردان را فرمود تا پتك بزنند تا پاك گردد و گفت: ديگر پتك بزنيد! شاگردان گفتند: -اي استاد بر كجا زنيم كه پاك شد و هيچ نماند. بوحفص چون بشنيد درحال افتاد و نعره بزد و پتك از دست بيفكند و دكان بغارت بداد و پيري بزرگوار شد.