Hamshahri corpus document

DOC ID : H-770307-41472S1

Date of Document: 1998-05-28

درباره شاعري ما داريوش آشوري ( ) 1 هر فرهنگ يك تماميت يعني است، ميان پاره هاي آن روابطي همه سويه هست و، درنتيجه، هرفرهنگ داراي ساخت ( Structure) و كاركردهايي ( Functious) درخورآن ساخت است. از اين رو، فرهنگ را در قياس با موجودات اندامدار (ارگانيك ) چيزي اندامدار مي توان شمرد كه همچون آنها داراي ساخت و كاركردهاي ضروري و درخور و نيز زايش وبالش و پيري و مرگ است. بربنياد چنين شناختي از كه فرهنگ، شناخت علمي است، مي توان از وجود اين يا آن نمود در متن اين يا آن فرهنگ پرسش كرد وبه دنبال دليل يا علت وجود آن گشت. در اين گونه پرسندگي وجويندگي، چنانكه در قلمرو علوم انساني به آن برمي خوريم، هميشه نمي توان به روابط عليتي روشن وآزمون پذير ميان عوامل و پديده هادست يافت، اما از راه درون بيني يا فهم دروني ( Varstehen) مي توان الگوهاي معنادار رفتاري را در متن يك فرهنگ ديد كه از پيوند ژرف و نهاني ميان پديده ها حكايت دارد. اين الگوهاي معنادار رفتاري كه همواره تكرار مي شوند و اگر مدتي ناپديد شوند نيز بازچه بسا در شرايط ديگري بازمي آيند، حكايت از آن دارد كه در زير كار اين الگوهاي پديدار رفتار، نظامي ناپديدار از زندگي در كار است كه مي توان آن را انگيزه و پديدآورنده آن الگوهاي پديدار شمرد و آن الگوهاي پديدار را در حكم نماهايي يا نقابهايي دانست كه آن انگيزه ناپديدارخود را در آنها پديدار مي كند. آن انگيزه ناپديدار را مي توانيم طبع بناميم. فرهنگها از آن قومها و جماعتها و گروههاي انساني اند و همان گونه كه طبع ناپديدار فردي را انگيزه رفتارپديدار او مي دانيم، طبع قومي رانيز مي توان انگيزه رفتارهاي جمعي در آن به شمار آورد. ازاين رو، مي توان از طبع قومي به عبارت يا، ديگر، روح قومي ( Volksgeist) سخن گفت كه الگوهاي رفتاري ويژه اي را پديد مي آورد كه در نسلهاي پياپي تكرار مي شوند. قوم، نخست، يك جمع زينده است كه از راه پيوند زناشويي و زادآوري خود را در پهنه زندگي دوام مي بخشد و با جانشين شدن نسلها زندگاني خود را در طبيعت پايدار نگاه مي دارد. اما اين زندگي تنها يك زندگي طبيعي نيست، بلكه زندگاني انساني است كه در فضاي فرهنگ، و بر بنياد آن جريان دارد. فرهنگ، زندگاني اي است كه بر پايه زندگي طبيعي مي رويد، اما سپس آن زندگي طبيعي را چنان در خود فرو مي گيرد، يعني در دايره ارزشها و معناها و انگيزه ها و شايست و ناشايستهاي خود، كه زندگي طبيعي را به ساحت زندگاني فرهنگي برمي كشد وبا آن چنان درمي آميزد كه درقلمرو رفتار انساني به دشواري مي توان و چه بسا هرگز نمي توان رفتار طبيعي را ازرفتارفرهنگي جدا كرد، بلكه رفتارطبيعي در پهنه هر فرهنگي همان رفتاربهنجار (normal) برحسبارزشها و سنجه هاي رفتاري در هرفرهنگ است. در نتيجه، همان گونه كه ازغريزه هاي طبيعي همچون خاستگاه ناپديداررفتار موجود زنده سخن مي توان مي گوييم، از خاستگاه رفتارهاي فرهنگي نيز به عنوان غريزه هاي فرهنگي ياد كرد. بنابراين، فراواني برخي نمودهاي رفتاري و پايداري شان در فضاي يك فرهنگ مي بايد پيوستگي اي بنيادي با ژرفترين لايه هاي هستي يا باطن يك قوم و فرهنگ آن داشته باشد. به عبارت مي توان ديگر، پرسيد كه چه رابطه اي است ميان فراواني يك الگوي ويژه رفتار در ميان يك قوم و شخصيت بنيادي؟ آن بر پايه چنين رهيافتي به فرهنگ است كه در ذهن من برخي پرسشها درباره فرهنگ ما مي جوشند. و ازجمله، مي پرسم: چه رابطه اي است ميان فراواني شعر و شاعران يا چيرگي شعر در فضاي فرهنگ ايراني و باطن فرهنگ ياشخصيت بنيادي؟ ما و يا، طبع شاعرانه ما را با طبع قومي ما چه نسبتي؟ است ( ) 2 اما چنين پرسشها پرسشهاي علمي اند و روش تحليلي مي طلبند و نمي توان به زبان شاعرانه و درحال - و - هواي شاعرانه به آنها پاسخ داد. شاعر مي بايد به موضوع تجربه خود هرچه نزديكتر باشد و آن را با تمامي حس و عاطفه خود بشناسد و به زبان تصوير و تمثيل و استعاره و نماد بيان كند، اما براي چنين پرسشها كه پاسخ تحليلي علمي مي طلبند، مي بايد ميان پرسنده (سوژه Suget) و پرسيده (ابژه Obget) فاصله اي باشد. پرسنده و جوينده علمي و فلسفي همواره مي بايد ميان خود در مقام سوژه پرسنده با موضوع يا ابژه پرسندگي و پژوهش خود فاصله اي بگذارد تا آنكه حس وعاطفه و ارزشهاي اخلاقي و پيشداوريهاي او نتوانند يكراست به درون فضاي پژوهش درآيند و آن را به حال - و - هوا و آرزوها و نفسانيات و حتي اخلاقيات پژوهش اوبيالايند علمي و فلسفي مي بايد در فضايي پالوده، همچون فضاي آزمايشگاه، صورت گيرد تاهيچ چيزي روشني فضاي عقل نظري يا سوژه پژوهنده را تيره - و -تار نكند. زيرا پژوهندگي علمي وفلسفي باز بردن دستاوردهاي مشاهده در ساحت طبيعت است - كه در آنجا همه چيز درآميخته و ناپايدار است - به ساحت روش جهان ثابت - يا كم وبيش ثابت - ايده ها و مفهومها كه درآنجا همه چيزها جدا از يكديگر مي ايستند. اين فاصله گذاري براي عيني نگري (obgectivisme) در حوزه شناسايي طبيعت و علوم طبيعي به آساني صورت مي گيرد، اما آنجا كه پژوهندگي درباره ما باشد و پرسشها از ما برخيزند و به ما مربوط شوند ودرباره ما باشند فاصله گيري و نگاه عيني نگر كاري است بسيار دشوار اگرنه ناممكن. فاصله گرفتن با خود و خود را از بيرون با چشم سرد وجدان علمي نگريستن، كاري است دشوار، بويژه براي وجدان شاعرانه اي كه پيوسته عاشقانه در فضاي عواطف خود پرسه مي زند و عاشقانه به خود مي نگرد و از سردي و عينيت جويي وجدان علمي گريزان است و بيزار و بسيار دشوار تن به آن مي دهد يا از دريافتن آن يكسره بي بهره است. زيرا وجدان علمي و وجدان شاعرانه چه بسا ضد و روياروي يكديگرند و از يكي به ديگري رفتن، آن هم در فضاي فرهنگي كه آكنده از يكي از آن دو باشد، سخت دشوار است. ( ) 3 شعر مهمترين و عاليترين رسانه فرهنگي ماست يا، به عبارت روشنتر، اصلي ترين و پرزورترين برداري است كه وجدان ايراني براي آفريدن و رساندن احساس و انديشه و جهان بيني خودبرگزيده است. اما اين رسانه تنها يك بردار نيست كه درماهيت چيزي كه با خود مي بردهيچ اثري نداشته باشد، بلكه در اساس يا در ذات، اينجاميان خبر و رسانه تناسبي هست و آنچه به صورت شاعرانه احساس يا درك مي شود از وسايل بيان وگزارش آن جدا نيست. به عبارت ديگر، احساس و دريافت شاعرانه را تنها مي توان بارسانه شاعرانه، يعني رساند اگر شعر، چه در سنت ادبي ما زبان شعر را براي چيزها وكارهاي گوناگون به كار خواه برده اند، مدح امير يا وزيري يالغز و نكته گفتن يا زبان وعلم آموزاندن يا درس اخلاق گفتن يا حتي چسباندن دوبيتي بر ديوار دكان براي هشدار دادن به نسيه بران يا بر ديوار حمام براي آگاهي امانت سپاران. اما، اينها هيچ يك در مقوله شعربه معناي درست و باريك انديشانه كلمه نيست، اگرچه از مزاج قومي تراوش مي كند كه طبع شاعرانه اش همه جا مي خواهد خود را بيازمايد و اين خود يكي ديگر از نشانه هاي چيرگي شعر و شاعري در فضاي فرهنگي ماست. باري، اين پرسشي است پرسيدني كه چرا وجدان ايراني شعر راهمچون مهمترين و عاليترين رسانه فرهنگي خود برگزيده وچرا شاعران، با فاصله بسيارنسبت به ديگر آفرينندگان فرهنگ، مهمترين چهره هاي فرهنگ ايراني بوده اند واين همه شور - و - شيدايي كه ايرانيان براي سعدي و حافظ و فردوسي نشان مي دهند و در اين روزگار - البته، در حال - و - هوا و اوضاعي ديگر - همچنان، بمثل، براي شاملو، از چه روست و براي چرا؟ چيست ما شعر را همچون مهمترين رسانه فرهنگ خود؟ برگزيده ايم آيا اكنون كه ما، فروپيچيده در كلاف سر - در - گم خود، درگير بسي پرسشهاي برزبان آمده و بر زبان نيامده درباره خودايم، آيا هنگام آن نرسيده است كه براي گرفتن سررشته اي از كلاف چنين پرسشي را در برابر خود؟ نهيم چرا بيش از هر نوع ديگر از اهل فرهنگ - فيلسوف، اهل علم - شاعر؟ مي پرورانيم اين نزديكترين هنر به ما، اين درآميخته ترين هنر با جان ما، اين ذوق انگيزترين و پركشش ترين هنر ما براي ما؟ چيست ماهيت آن؟ چيست كاركرد اجتماعي، شخصيتي، و انساني آن؟ چيست وسرانجام اينكه شعر - و اين همه بويژه، شعر - به چه كار؟ مي آيد ( ) 4 اما براي پاسخ گفتن به چنين پرسشها - اگر بناست براستي پرسشي باشد بجد در خور پاسخي بجد - چنانكه گفتيم، مي بايد از شعر و شاعري، از عالم احساس وعواطف دوري گزيد و همچنين از هرگونه آسانگيري برخود. اينگونه پرسيدن و پاسخ طلبيدن كار رياضت كشان اهل مدرسه است، كار مردماني جدي، سختگير، اهل منطق و تحليل كه هيچ كاري را بر خود آسان نمي گيرند. با وجدان يك فيلسوف و اهل علم جدي و سختگير مي بايد با آنها روبرو شد كه در راه علم به هيچ چيزرحم نمي كند، از جمله به خود. در ميان شاعران هم اگرچه هستند كساني از اهل مدرسه و درس و بحث وپژوهش كه در شعر و ادبيات مي پژوهند، اما پژوهشي وپرسشي از آن دست كار ايشان نيست. زيرا دست كم غرور شاعرانه شان نمي گذارد كه چنين پرسشهايي از ذهنشان بگذرد! و اما، اگر كسي در قبيله شاعران و شاعرپروران بجد و از سر نياز و دردمندي در پي اين پرسش باشد كه شعر در ميان ما؟ چيست يااين همه شعر در ميان ما چيست و با ما چه؟ مي كند و گهگاه به حضور اين همه شعر، به ويژه در اين زمانه، همچون نشانه اي از يك درد ديرينه نگريسته باشد و ناله ها و سوز - و -گدازهاي شاعرانه را نشانه دردمندي جان ديده باشد، كسي است كه مي خواهد در قبيله شاعران دانشجو باشد، يك دوستار دانش، زيرا تنها يك دوستار دانش مي تواند از چيستي چيزها پرسش كند. ( ) 5 و اما، چرا شاعران از شماردوستاران دانش نيستندو چه بسا دشمن؟ آنان اند چرا دفتر مي گويند، دانش ماجمله بشوييد به؟ مي زيراكه جهان ديدم و در قصد دل دانا بود. دفتر دانش شاعران را به كار نمي آيد، چرا كه ايشان به قصد جنگ با جهان و چيرگي بر آن نيامده اند، بلكه اين جهان است كه همواره درقصد دل داناي ايشان است. زيرا بناست كه ايشان شهيد و قرباني باشند اين يك حكم ازلي ست در حق ايشان. آنان مردماني هستند بي نهايت حسي و عاطفي و پرهيزنده از عقل و پرواهاي آن. ستايشگر جنون اند و عاشق سوختن و گداختن. خوش دارند ابراهيم وار پيوسته در دل آتش باشند. دل داناي ايشان ايشان را چنين مي آموزاند. دانايي ايشان از جنس ديگري ست. جز دانايي دوستاران دانش. دانايي ايشان - از جايي به ايشان الهام بايد مي شود بنشينند تا فرشته الهام به سراغشان بيايد. هيچ چيزشان دست خودشان نيست. بي اختياراند. امادوستار دانش دانشجوست. دانش را مي جويد، از پي آن مي دود تا آن را به چنگ مرد آورد اراده است و اهل چيرگي و تسخير. دانش او از جنس ديگري ست. دانايي او جز دانايي شاعران شاعران است چه بسا برايشان و دفتر دانش شان خنده ها زده اند. بزرگترين هاشان با سپردن دفتر دانش به آب به قله معرفت الهامي خويش چه رسيده اند بسا آزموده اندعقل دورانديش را و ازينرو ديوانگي پيشه كرده اند و كوچكانشان، اما، مردماني هستند لاابالي با حق و عاطفه اي بي در - و -پيكر و گفتارهاي شاعرانه اي ميانمايه يا بي مايه كه كس نمي داند به چه كار مي آيند! و اما، دوستار دانش با بند زدن حس و عاطفه و باتيز كردن عقل برهاني و چشم مشاهده گر رهسپار ديدارچيزهاست و گرد آوردن مايه هاي دانش. دفتر دانش را مي پردازد تا چند - و -چون همه چيز را در آن ثبت كند. از درون دفتر دانش اوست كه دانش كاربردي و تكنيك برمي آيد كه ابزارهاي چيرگي اند. ازينرو، قبيله دوستاران دانش بر قبيله شاعران چيره اند و قبيله ي شاعران خوديكي از ابژه هاي علم اوست، خواه مردم شناسي باشد يا شرق شناسي. اما، قبيله ي شاعران هنگامي كه در چنگال اين غول و قدرت اش اسير مي شوند جز آه -و - ناله هاي شاعرانه و شكوه از گردون يازمان ياتاريخ چه مي توانند؟ بكنند زيرا از دفتر دانش او و در نتيجه، از راز قدرت او بي خبراند. اينان سر از كار آنان درنمي آورند، به ويژه سر از كار آن جديت و انضباط و پيگيري، آن خركاري ترسناكي كه از شناخت هيچ چيز درنمي گذرد و پيگيري اش خستگي نمي شناسد. آن همه تكليف و وظيفه و درس صبح و مشق شب را تاب آوردن البته كاري ست سخت دشوار. از اينرو هنگامي كه مي خواهند به زور با دفتر دانش دوستاران دانش آشنا شوند كارشان زوركي و چه بسا خنده دار از كار درمي آيد! اين كار خلاف آن آسانگيريهايي ست كه از حكمت شاعرانه زندگي ايشان برمي آيد. نخستين شاعر بزرگ تاريخ ما اين حكمت شاعرانه ي زندگي را چنين فرمولبندي كرده است: شادزي با سياه چشمان شاد كه جهان نيست جز فسانه و باد! و همه شاعران ديگر نيز كم - و -بيش همين را گفته اند. ( ) 6 روح شاعرانه روح شهودي است وحكمت ذوقي را از حكمت بحثي دوستتر مي دارد. ازينرو، با عرفان و تصوف بيشتر ميانه دارد تا جديت خشك اهل مدرسه. تردماغ است و از خشك دماغي زاهدانه و عالمانه بيزار. اهل علم شهودي ست و ازعلم برهاني گريزان. پاي استدلاليان راچوبين مي داند. در شهود شاعرانه. عارفانه است كه زبان و خدا در زيباترين نمود خود پديدار مي شوند. عالي ترين زبان براي جان اشراقي زبان شاعرانه است. اما هنگامي كه اين قوم شاعران در دام جهاني مي افتند كه از ايشان به جاي شم شهودي و ذوق زيبايي پرستي قدرت تحليل و استدلال وذهن باريك نگر پژوهنده مي طلبد، چه روي؟ مي دهد آنچه روي مي دهد آن است كه قوم شاعران در مقام شهيد تاريخ از دست ستم قبيله ي اهل دانش آغاز به ناليدن مي كند وروشنفكران اش كه چيز كي از دانش تاريخي قبيله ي اهل دانش را آموخته اند اين بار به جاي شكوه از گردش چرخ فلك به آه -و -ناله از گردش چرخ تاريخ مي پردازند كه كاروان اش ايشان را كه در خواب خوش غوطه ور بوده اند پشت سر گذاشته و پيش رفته اما است اين ستم تاريخي را در حق ايشان چه كس جبران مي تواند؟ كرد قبيله ي شاعران به باهوشي خود مي نازند و چه بسا خود را باهوش ترين مردمان عالم مي دانند، اما معلوم نيست كه اين هوش چرا در گشودن گره تاريخي وجودشان ناتوان است. اما زنجيره زه -و -زاد همچنان در كار است و قبيله ي شاعران باز شاعران بيشتر مي زايد و اما مي پروراند كلاف مشكلاتي كه قبيله دوستاران دانش بر دست و پاي او پيچانده اند همچنان پرگره تر و پيچيده تر مي شود. زيرا اين ها گره هايي است كه با دست تدبير و دندان عقل مي توان گشود. از همان نوعي كه دوستاران دانش دارند و براي خود اما پرورانده اند قبيله شاعران همچنان با نگاهي پردرد و حسرت بر اين شهيد تاريخ، به خود، مي نگرد و زنجه موره شاعرانه مي كند. آنچه اكنون در او فرمان رواست ديگر نه آن روح شاعرانه بلندنگر پرجوش. خروش و است; روحي كه به چنان پايه اي از بلندي و هستي نگري رسيده بود كه هراس از خداي خود را وانهاده و با او نرد عشق مي باخت، بلكه روحي ست پردرد و حقارت كشيده و خواري چشيده، روحي درمانده در كار خود و جهان خود، روحي چند پاره، كه پاره اي از آن در خيابان عربده مي زند و به زبان شمشير سخن مي گويد و پاره اي ديگرش به خلوتي خزيده و سردرگريبان تنهايي خود برده وابرهاي همه عالم شب و روز در دل اش مي گريند - روح او روحي ست جهان سومي كه بار دردمندي و درماندگي عظيمي را بر دوش مي كشد. اين روح ديگر آن روح پرجوش عاشق در پيشگاه خدا نيست، كه روح درمانده ي ورشكسته اي در پيشگاه تاريخ است. جان شاعرانه تبهگن از عهده درمان درد خود برنمي تواند آمد. درماندگي تاريخي او را شعر سرودن چاره نتواندكرد. شعر -درماني او را به كار نتواند آنچه آمد او را از اين درماندگي رهايي مي تواند بخشيد، خرد حكيمانه است. او به جاي ناليدن از ميان دريايي از قير، اين انسان در تنهايي رها شده اي كه نه دستي از سوي خدا و نه دستي از سوي خلق - اين خداي دومين او - به سوي اش دراز است، چه گونه مي تواند بر تمامي عواطف زخم خورده روان چاك -چاك اش چيره؟ شود... تنها به ياري عقل، تنها به ياري شناخت. و اين شناخت همان چيزي است كه دوستاران دانش پرورانده اند. آنچه روزگاري مايه بزرگي و عظمت روح در ميان ما بود و افق هايي جاودانگي و بي كرانگي را به روي ما مي گشودو ادبياتي بس شگرف و پربار براي ما فراهم آورد، امروز در روزگار تبهگني خود ديگر نمي تواند به آن مقياس ها آفريننده باشد. آنچه امروز بدان نياز هست، فيلسوف است، فيلسوف دردشناس از قبيله شاعران كه روح شاعرانه و درد شاعرانه را در خود شناخته باشد و گنگي زبان شاعرانه را به گويايي زبان فيلسوفانه بدل كند.