Hamshahri corpus document

DOC ID : H-770306-41467S3

Date of Document: 1998-05-27

ماجراي ريش تراش و عيدي سال 76 اما بايد گفت بي بي از بي چادري خانه نشين بود. به عناوين مختلف طفره مي رفتم، اين سال به آن سال مي كردم بعدا پشت گوش انداخته به فراموشي مي سپردم. اما مگر تا كي مي شود وعده دروغ؟ داد به ناچار يكبار براي هميشه تن به قضا و قدر دادم دل به دريا زدم و ناداني كردم قول دادم، گفتم چشم. هروقت عيدي گرفتم ريش تراش را مي خرم. من بي خبر از همه جا و همه چيز و بي خبر از قيمت ريش تراش نفهميدم دست به چه كاري زده ام. بالاخره در 25 اسفندماه چشم ما به وصال عيدي سي هزار توماني روشن پيش شد خودم حسابكرده بودم و رقمي معادل 8 تا 10 هزار تومان بودجه براي ريش تراش تعيين قيمت با كردم خودم گفتم بابقيه 20 هزار تومان مي توانم بساط سفره عيد سال نو راجور كنم و هم يك جفت كفش و پيراهني خريداري نمايم. با اين طرز تفكر و خيال خوش راهي خيابان جمهوري و زيرپل حافظ شدم. داخل مغازه اي سلام شدم، كردم. گفتم لطف كنيد يك ريش تراش خوب به من مرحمت كنيد. يكي از دو جوان داخل مغازه گفت: به چه قيمتي و چه؟ ماركي گفتم: ريش تراش خوب باشد. با دست اشاره به قفسه كرد وگفت: اين يكي 50 هزار تومان آن ديگري 70 هزار تومان. حالا كدام را مي خواهيد. يك لحظه گلويم خشك آب شد دهانم را قورت دادم. با زبانم قدري لب و دهانم را تر كردم، به خودم مسلط شدم. برايم اصلا قابل قبول نبود. حتي فكرش را هم نمي كردم قيمت يك ريش تراش از حقوق جمع يك ماه به اضافه عيدي سالانه هم بالاتر و تا اين حد بالا رفته باشد، آن هم در اين مدت چند و چند ساله. پيش خودم فكر كردم شايد اول صبح اين دو جوان با ديدن موهاي سر يك دست سفيد و كنفي من مي خواهند سربه سرم بگذارند و با من مزاح چون كنند باورم نمي شد قيمت يك ريش تراش دو برابرحقوق دريافتي يك بازنشسته باشد، ناگزير از مغازه بيرون آمدم. گشت و گذار برو بيا شروع شد، از اين مغازه به آن مغازه، از سمت راست به سمت چپ، ازمغازه بالايي به مغازه پاييني مرتبا داخل خارج مي شدم، مي شدم. شانسكي داخل مغازه اي شدم بي اختيار خودم را روي صندلي انداختم. صاحب مغازه متوجه خستگي و تغيير حالت من شد. لحظه اي صبر كرد بعدا سوال كرد. من هم جواب دادم. ريش تراشي آورد و گفت: مال بازارمشترك است مقطوع 25500 تومان به ياد بيتي از شعرسعدي افتادم كه گفته: چو در طاس لغزنده افتاد مور رهاننده را چاره بايد نه زور من هم در طاس لغزنده تورم و گراني ريش تراش وگراني كمرشكن ساير اجناس افتاده بودم. چاره اي نداشتم 25500 تومان از پول عيدي را پرداختم و راهي منزل خوب شدم حالا از پول عيدي باقيمانده 4500 تومان به همراه فقره 4 قبض گاز و برق و آب و تلفن كه روي دستم سنگيني مي كنند 2500 تومان پول گاز و 2000 تومان پول برق به دادم ميمنت و مباركي سي هزار تومان عيدي دريافتي سال 76 در يك چشم بر هم زدن در يك لحظه پر درآورد و پرواز كرد و پر كشيد و رفت. من ماندم با قبض آب و تلفن كه بايد آن را از حقوق اسفندماه پرداخت نمايم و براي ما تهيه بساط عيد و كفش و پيراهن و غيره به صورت افسانه درآمد و رويا. من ماندم با كسر بودجه عيدي و اسفندماه و عيدي بچه ها و بچه كوچولوها و نوه ها با كوله باري از فكرو خيال، سردرگمي و آيا شرمندگي با اين حال و روز و گراني مي توان برنامه ريزي كرد. من كه اينكاره ام تويش مانده ام شماها؟ چطور اميد مي رود سال 1377 ديگر اين چنين نشود. نه من گرفتارش شوم نه ديگران. بايدباور داشت و قبول كرددر اوضاع امروز و در شرايط كنوني براي بازنشسته هاي سالمند شبنم توفان است. با همه اين اتفاقات چون نيك بنگري اينگونه گرفتاريها و مشكلات زندگي و سختي معيشت روزانه جزئي هستند و پيش پا افتاده و قابل علاج و منتهااحتياج درمان به حسن نيت دارد و احساس مسئوليت كردن ونسبت به مردم متعهد بودن و علاقه مند بعضي بودن ازپيش آمدها بعضي از نكات ريزو درشتي هستند براي سالمندان بازنشسته كه غيرقابل پيش بيني است. رحيم قربان نژاد