Hamshahri corpus document

DOC ID : H-770304-41438S3

Date of Document: 1998-05-25

يادداشتهاي سال 1910 گزيده دفتر يادداشتهاي روزانه فرانتس كافكا ادبياتي كه زير نفوذ استعداد بزرگي نباشد هيچ روزنه اي ندارد كه [مسائل ] نامربوط احتمالا از آن طريق به زور راهي براي خود باز نمايد آگاهي: نوشته اي كه پيش رو داريد گزيده اي است از كتاب يادداشتهاي روزانه فرانتس كافكا كه تنها يكسال ( ) 111910 از 13 سال ( ) 231910 يادداشتهاي اين نويسنده معروف مجاري را در برمي گيرد. كافكا كه به سال 1883 چشم به جهان گشود سال بعد 40 در حالي از دنيا رفت كه نمي دانست دوستش ماكس برودبه وصيت او براي سوزاندن آثارش عمل نمي كند و گنجينه اي بزرگ را در اختيار ادبيات جهان قرار مي دهد. كتاب يادداشتهاي سال 1910 به همت دكتر مقدادي از سوي انتشارات بزرگمهر در تيراژ 3000 نسخه چند سال پيش به چاپ رسيده بود كه به تازگي جواز نشر گرفته است. مترجم كه كتابرا از روي متن انگليسي به فارسي برگردانده در پيشگفتار كتابمي گويد كه ترجمه اين اثر را بسيار دشوار يافته و هر زمان كه با ابهامي مواجه شده از مراجعه به متن آلماني خودداري نكرده است. از ميان آثار كافكا مي توان به رمانهاي امريكا، قصر محاكمه، و داستان مسخ و نيز به مجموعه داستان پزشك دهكده اشاره كرد كه به فارسي برگردانده شده اند. بسياري بر اين عقيده اند كه براي شناخت كافكا خواندن يادداشتهاي او ضروري است. فوريه: امروز 190 صبح وقتي كه مي خواستم از رختخواب بلند شوم از حال رفتم. دليلش بسيار ساده است، ازكار زياد كاملا خسته شده ام. البته ] [ نه از كار اداري بلكه از كار اداره ديگرم در اين جريان نقشي ندارد، فقط تا آن حد، كه اگر مجبور نبودم آنجا بروم، مي توانستم در آسايش به كار خودم بپردازم وناچار نمي شدم شش ساعت در روز را، كه آنقدر مرا عذاب مي دهد كه تصورش را هم نمي شود كرد، مخصوصا روزهاي جمعه و شنبه، چون در اين روزها انديشه ام ] [ پر از امور مربوط به خودم بود، هدر دهم. مي دانم كه در تجزيه و تحليل نهايي اين فقط حرف است، تقصير خودم است و اداره اين حق را دارد كه صريح ترين و موجه ترين ادعاها را در مورد من داشته باشد. ولي به ويژه براي من اين يك نوع زندگي وحشتناك دوگانه اي است كه احتمالا براي آن راه فراري وجود ندارد مگر جنون. اين سطور را در نور مناسب صبحگاهي مي نويسم و اگر در اين سخنان اين همه حقيقت وجود نداشت و اگر تو را همانند يك فرزنددوست نداشتم مطمئنا دست به قلم نمي بردم. به نظر بسيار وحشتناك مي آيد كه مجرد باشي، پيرمردي بشوي كه تلاش در حفظ شان خويش دارد حال آنكه دعوتي را به التماس مي طلبد هرگاه كه بخواهد شبي را در جمع ياران به سر آرد، ناچار شوي غذايت را با دست خود به خانه ببري، نتواني با احساس اطمينان و آسايش خاطر در انتظار كسي باشي، تنها با دشواري و آزردگي بتواني هديه اي به كسي بدهي، ناگزير باشي در آستانه در ورودي شب بخير بگويي، هيچگاه نتواني در كنار همسرت از پلكان بالا بدوي، بستري بشوي و آنگاه كه بتواني در بسترت بنشيني تنها دلخوشيت چشم انداز پنجره ات باشد، در اتاقت تنها درهاي فرعي داشته باشي كه به اتاق نشيمن ديگران باز مي شوند، از خانواده ات، كه تنها از راه ازدواج صميميت با آنها ميسر است، ابتدا با ازدواج پدر و مادر، سپس هنگامي كه تاثير آن به زوال گراييد با ازدواج خود، بيگانه شوي، ناچار باشي فرزندان ديگران را بستايي و حتي مجاز نباشي كه لب بگشايي كه: خود هيچ فرزندي ندارم. هيچگاه احساس نكني كه عمرت مي گذرد چون دور و برت خانواده اي نيست كه افرادش بزرگ شوند، در ظاهر و كردار، يكي دو نفر مجردي را كه از جوانيت به ياد داري الگوي خويش قرار دهي. يقينا هرچه را از پيش در ذهن داشته ام، حتي هنگامي كه سر حال بودم، چه كلمه به كلمه يا فقط بر حسب اتفاق، اما با كلماتي مشخص، براي هركسي در اطراف من خشك، مغلوط، انعطاف ناپذير، شرم آور به نظر مي رسد و هنگامي كه مي كوشم پشت ميزم آنرا بنويسم، با وجود اين كه هيچ چيز از مفهوم آغازين را از ياد نبرده ام، ناجور ولي روي هم رفته ناقص به نظر مي رسد. اين طبيعتا در مقياس بزرگي به اين مساله مربوط مي شود كه من فقط در وقت سرمستي الهام، هنگامي كه نوشت افزار در برابرم نيست، چيز جالبي به مغزم خطور مي كند و اين زماني است كه بيشتر بايد از آن واهمه داشت تا به آرزويش نشست، گرچه در آرزويش نشسته ام، اما آن وقت غناي مطلب چنان زياد است كه بايد رهايش كنم. كوركورانه و بي اختيار مشتي از آن جريان سيال را مي قاپم، به طوري كه وقتي به آرامي آنرا به روي كاغذ مي آورم، دستمايه ام در مقايسه با غنايي كه مطلب در آن مي زيست هيچ است، از بازسازي غناي آن ناتوان است و از اين رو بد و آزاردهنده است چرا كه به هيچ مقصدي راه نمي گشايد. مسلم است كه مانع عمده بر سر راه پيشرفتم وضعيت جسماني من است. با چنين بدني هيچ كاري نمي شود كرد. من بايد خودم را با مانع تراشي دائمي اش سازگار كنم. بر اثر اين چند شب آخري كه در كابوس ولي همراه با مقدار بسيار اندكي خواب امروز گذشت، صبح چقدر پريشان بودم، هيچ چيزي را به جز پيشاني ام حس نمي كردم، وضعيتي كه فقط نيمي از آن قابل تحمل بود بسيار از وضعيت كنوني ام به دور بود و با آمادگي كامل براي مردن، خوشحال مي شدم با مدار كم در دست چون توپي روي كف سيماني راهرو دور خودم جمع بشوم. بدنم در مقايسه با ضعفش بي اندازه بلند است، كمترين چربي لازم براي توليد گرمايي دلپذير را ندارد، تا آتشي دروني را زنده نگاه دارد، چربي وجود ندارد كه روح بتواند گاهگاهي از آن بيشتر از نياز روزانه اش، بدون اينكه به كل مجموعه صدمه اي بزند تغذيه كند. قلب ضعيفي كه تازگيها به دفعات مرا به دردسر انداخته، چگونه مي تواند خون را در تمام طول اين پاها به گردش در؟ آورد خون رساندن تا زانوها به اندازه كافي شاق است و از آنجا فقط مي تواند با نيرويي ناچيز به قسمت سرد پايين پاهايم سرازير شود. اما حالا باز هم در قسمت بالا به آن نياز است، در حاليكه دارد در آن پايين ها خودش را هدر مي دهد، در بالا چشم به راهش همه هستند چيز در سرتاسر طول بدنم از هم گسيخته شده. پس اين ] جسم [ چه كار مي تواند بكند، در حاليكه شايد حتي اگر كوتاهتر و جمع و جورتر هم مي بود باز هم توان كافي براي آنچه را كه من مي خواهم انجام بدهم، نداشت. دسامبر. ظهر 14 پدرم مرا به خاطر بي توجهي ام به كارخانه سرزنش كرد. توضيح دادم به خاطر سود سهمي را پذيرفته ام ولي تا زماني كه در اداره هستم نمي توانم شركت فعالانه داشته باشم. پدر به مجادله ادامه داد، من ساكت كنار پنجره ايستادم. با اين وجود امشب در نتيجه بحث آن روز ظهر به اين فكر افتادم كه مي توانم با رضايت خاطر بسيار با وضع فعلي ام كنار بيايم و اينكه مواظب باشم تمام وقتم را براي ادبيات آزاد نگذارم. تازه داشتم اين فكر را مورد بررسي دقيق قرار مي دادم كه [اين فكر ] ديگر براي من شگفت انگيز نبود بلكه ديگر به صورت عادت در آمده بود. من توانايي ام را براي وقف كردن تمامي وقتم به ادبيات مورد سوال قرار دادم. البته اين باور تنها از موقعيت كنوني سرچشمه مي گرفت ولي از آن هم نيرومندتر بود. ضمنا عليرغم اينكه امروز ماكس شب پرهيجاني ازروخواني و اجراي نمايش در برلين دارد، بيگانه اش پنداشتم; حالا اين نكته به فكرم خطور مي كند كه فقط وقتي به فكرش افتادم كه در پياده روي شبانه ام به خانه خانم تازيش نزديك مي شدم. امروز سر صبحانه، برحسب اتفاق درباره بچه ها و ازدواج با مادرم صحبت كردم، فقط چند كلمه اي، اما براي اولين بار خوب متوجه شدم تصوري كه مادرم از من براي خودش ساخته و پرداخته چقدر غيرحقيقي و بچگانه است. او مرا جوان تندرستي مي داند كه كمي از تصور بيمار بودن رنج مي برد. اين تصور به مرور زمان خود به خود از بين خواهد رفت; مسلما ازدواج و بچه دار شدن به بهترين شكل به آن خاتمه خواهد داد. آنگاه علاقه من و ادبيات هم به ميزاني كه شايد براي فردي تحصيلكرده ضروري باشد كاهش پيدا مي كند. علاقه اي فارغ از احساسات و بي دغدغه به شغل ام يا به كارخانه و يا هر چيز ديگري كه پيش آيد به وجود خواهد آمد. بنابراين نه كوچكترين دليلي، نه اصلا دليلي براي نوميدي دائمي درباره آينده من وجود دارد. اما هر وقت فكر مي كنم دل به هم خوردگي دارم يا وقتي كه از فرط نوشتن خوابم نمي برد موقتا دچار ياسي مي شوم كه چندان شديد نيست. هزاران راه حل ممكن وجود دارد. محتمل ترين آنها اين است كه ناگهان عاشق دختري بشوم و ديگر هرگز نخواهم كه بدون او سر كنم. آن وقت مي فهمم كه نيات آنها درباره من تا چه حد خيرخواهانه است و چقدر كم در كارهاي من دخالت مي كنند. اما اگر مثل دايي در مادريد مجرد بمانم، آن هم هيچ بدبختي نخواهد بود چون با ذكاوتي كه دارم مي دانم چطور خودم را با آن وضع سازگار كنم. ادبياتي كه زير نفوذ استعداد بزرگي نباشد هيچ روزنه اي ندارد كه نامربوط [مسائل ] احتمالا از آن طريق به زور راهي براي خود باز نمايد. از همين روشايستگي توجه به آن ضروري استقلال مي نمايد شخص نويسنده، طبيعتا در محدوده مرزهاي ملي بهتر حفظ مي شود. فقدان الگوهاي مقاومت ناپذيرملي، افراد كاملا بي استعداد را از ادبيات دور نگاه مي دارد. اما حتي استعداد متوسط هم براي يك نويسنده كافي نيست تا تحت تاثير ويژگي هاي پيش پا افتاده نويسندگان مد روز قرار گيرد، يا به معرفي آثار ادبيات بيگانه بپردازد، يا از ادبيات بيگانه اي كه پيش از اين معرفي شده اند تقليد كند; براي نمونه واضح است در ادبياتي همچون ادبيات آلمان، كه از نظر استعدادهاي بزرگ غني است، بدترين نويسندگان تقليد خود را به آنچه در وطن مي يابندمنحصر سازند. نيروي خلاق و ثمربخشي كه توسط ادبياتي فقير در اجزاء تشكيل دهنده اش، در اين مسير به كار گرفته مي شود، خصوصا هنگامي كه شروع به خلق تاريخي ادبي از گزارشات به جا مانده درباره نويسندگان فقيدش مي نمايد، موثر جلوه مي كند. تاثير انكارناپذيراين نويسندگان، در گذشته و حال، آنچنان مسلم مي گردد كه مي تواند جايگزين نوشته هاي آنان شود. شخص از معاصران مي گويد و منظورش پيشينيان است، درواقع شخص حتي از معاصران مي خواند و تنها پيشينيان را مي بيند. اما از آنجائي كه آن تاثير را نمي توان فراموش كرد و از آنجائيكه نوشته ها به خودي خود، به طور مستقل برحافظه اثر نمي كنند، باز فراموشي و به خاطر سپردني وجود ندارد. تاريخ ادبيات يك كل غيرقابل تغيير و قابل اعتمادرا ارائه مي كند كه تحت تاثير پسند روز قرار نگرفته است.