Hamshahri corpus document

DOC ID : H-770224-41335S1

Date of Document: 1998-05-14

هفت وادي سلوك عاشقانه نگاهي به عرفان عطار نيشابوري جستارگشايي: در صحنه معارف، مطلبي با عنوان عرفان عطار از نظر خوانندگان ارجمند گذشت كه كليات آموزه هاي عرفاني عطار را در منظر شعر و آثار اين عارف نامدار مورد توجه قرار داده بود. اينك چند نكته باقيمانده از سير و سلوك در واديهاي كمال عاشقانه به نظر خوانندگان مي رسد. سرويس معارف منازل سير و سلوك در منطق الطير عطار هفت منزل است: وادي نخست طلب، كه به اختصار از آن ياد شد. پس از آن وادي عشق است و كوتاه كردن حديث آن بس دشوار و ناگفته گذاشتن آن مقالي ناقص و ناتمام خواهد بود. ناگزير به اشاره اي كوتاه برگزار مي شود: مشكل ترين منزل سالك به باور عطار وادي عشق است كه مهم ترين ركن طريقت مي باشد. عشق يا صوري است و مجازي يا الهي است و عرفاني. در عشق صوري عاشق در بند رنگ است و هوس و آنگاه كه گذر ايام زيبايي هاي صورت و اندام از معشوق باز گيرد، عشق روي به كاستي مي نهد. مثال آن حكايت كنيزك و زرگر در دفتر اول مثنوي و حكايت دو دلداده مكتب در مثنوي مصيبت نامه و منطق الطير عطار است. عشق الهي عشق به مبدا اعلي است. نيرويي است كه طالبعاشق را به معشوق مطلوب مي رساند. اين نيرو در تمامي جهان هستي ساري است. مرغ حق در دل شب بر شاخ درخت مي آويزد و نداي حق مي دهد. شور از آن يك قطره در دريا فتد و آتشي زان شور در صحرا فتد ذرات عالم به مدد اين نيرو روي به كمال مي گذارد. ابيات مشهور مولوي: از جمادي مردم و نامي شدم الخ، در بيان همين معني درك است اين وادي براي آن كس كه بويي از عشق نبرده آسان نيست. عطار در منطق الطير حال عاشق را چنين توصيف مي كند: عاشق كسي است كه، چون آتش، گرم رو باشد و سوزنده و سركش، نه دين شناسد و نه كافري، نه شك بداند و نه يقين. نيك و بد در نظرش يكسان باشد. هرچه دارد پاك ببازد. نقد امروز گيرد و در انديشه فردا نباشد. او چون ماهي از دريا به صحرافتاده مي تپد تا به دريا بازگردد. چون بدينجا مي رسد عقل ازوي مي گريزد. زيرا عقل سوداي عشق را راهبر نيست. عشق حقيقي هستي خودي را از وي مي ستاند، و عاشق ترك ترهات ديده مي كند غيب بين بايد تا ذرات جهان با وي همراز گردد. عقل آن را درك نمي كند. به قول مولوي عقل در شرحش چو خر در گل بخفت شرح عشق و عاشقي هم عشق گفت عطار گويد: مرد كار افتاده بايد عشق را مردم آزاده بايد عشق را در رابطه عقل با عشق عرفا مطالب بسيار در كتابهاي متعدد نوشته اند. به قول شيخ ما: عالم عشق عالم فنا و نيستي است و سير عقل در جهان هستي. آنجا كه عشق خيمه زند بارگاه عقل فرو ريزد. از در دل چونكه عشق آيد درون عقل رخت خويش اندازد برون عشق عاشق را با قدم نيستي به معشوق مي رساند، در حالي كه عقل عاقل را به معقول مي رساند و حق تعالي معقول عقل هيچ عقل نيست. پس از منزل عشق سالك به وادي معرفت وادي اي مي رسد كه بي پا و سر و بي انتهاست و طريق مختلف بسيار دارد، كه هيچ يك به ديگري مانند در نيست اين راه هاي بسيار هركس به قدر معرفت خود سير مي كند و برحسب حال خود قربت مي يابد. آفتاب معرفت بر هر موجودي كه تابيد در حد استعداد خويش بينا مي گردد، و سر ذراتش روشن مي شود. و در فضاي نامحدود آن روشنايي گلخن دنيا به چشمش گلشن مي گردد و آنگاه حقيقت دروني هرچيز را درك مي كند، مغز مي بيند نه پوست. خويشتن را در درياي وجود ذره اي مي بيند كه دوستداراو است و آنوقت جزاو نمي بيند، بي نياز از همه چيز هفت مي شود دريا يك شمر، و هفت اخگر به چشمش يك شرر است. به هم ريختن افلاك و انجم كمتر از ريزش يك برگ درخت و نابودي دو عالم چون گم گشتن يك ريگ است. گر شد اينجا جزو و كل كلي تباه كم شد از روي زمين يك برگ كاه سالك چون بدينجا مي رسد عدد از ميان برمي خيزد، كثرت به وحدت بدل مي شود. ازل و ابد گم مي گردد و جز اوهيچ مي ماند. اين وادي توحيد و منزل تجريد و تفريد است. ديگر تويي وجود ندارد. سالك از دو عالم سر برمي تابد و در توحيد گم مي شود. گم شود زيراك پيدا آيد او گنگ گردد زانك گويا آيد او در درياي اسرار الهي قطره ايست كه جسم و جان در آنجا ناپيداست و آن مقام وحدت است. نوشته: پوران شجيعي