Hamshahri corpus document

DOC ID : H-770224-41327S1

Date of Document: 1998-05-14

نگاهي به تئاتر در ژاپن و اجراي بانو آئويي نقد نمايش بيضايي علاوه بر انعكاس دقايق متن، انگست بر چيزي به مراتب مهم تر و اساسي تر هم گذاشته است و آن اينكه، زندگي اسير غرايز بودن نيست، چيزهاي مهم تري هم وجود دارد بانوآئويي يكي از شش نمايشنامه نويي است كه نويسنده تواناي ژاپني يوكيوميشيما ( ) 19701925 براي صحنه هاي معاصر و نمايش جديدژاپن اقتباس كرده است نمايشهاي ژاپني كه عموما ريشه اي چيني دارند، بعدها و در قرن چهاردهم با تداخل و تلفيق، گونه اي نمايشي را موجب شدند به نام نو. سه گونه نمايش كلاسيك ژاپني يعني نو (NO) جوروري، (JORURI)و كابوكي ( KABUKI) ريشه در نمايش چيني دارند كه از قرن هشتم شروع به رشد و شكوفايي مي كنند نوشته: يوكيوميشيما كارگردان: بهرام بيضايي بازيگران: پارسا پيروزفر، مژده شمسايي، مهشاد مخبري فروردين و ارديبهشت 77 تالار قشقايي دستاورد عظيم هنر نمايش در شرق، توجه بسياري از محققان، صاحبنظران و هنرمندان جهان را به خود جلب كرده است. بررسي و پژوهشهاي هنرمنداني چون برتولت برشت، يرژي گروتفسكي و پيتربروك در ساختار نمايش شرقي، و تاثيرهاي آشكار و پنهان از شيوه هاي اجرايي آن، شرق را در كانون توجه جهانيان قرار داده است. اما اين همه ماجرا نيست، زيرا هنرمند غربي با بينشي كيهان مدارانه كه ويژگي تفكر يوناني ست، وخدا - انسان مداري تفكر مسيحي، كه درك و تاويل عرفاني را به نفع تفكر علمي - تكنيكي پس زده، كمتر توانسته به جوهر و ذات هنر شرقي راه يابد. هنر شرقي همواره در سنتهاي خود، كه ميراث و خاطره اي ست جاوداني از نظامي ذهني و سازنده، باقي مانده است. در چنين نظامي شكل و الگوها به صورتي نامرئي و دروني تكرار مي شوند، و تجديد حيات آن در ذات و جوهره باطني و نه در تجليات صوري است. ابداع و تغييري هم اگر هنرمند شرقي در هنرش مي دهد، نه به صورتي انفرادي، بل وفادارانه به روح و خاطره جمعي است. اين وفاداري هنرمند در حقيقت استحاله او در جمع به است صورتي كه هنر شرقي همواره درپس پرده اي از رمز و راز قرارمي گيرد و بسياري آثار هيچ نشاني از آفرينشگرانش به دست نمي دهد. هنر نمايش نيز در شرق از اين ويژگي بي بهره نيست و هستند بسياري متون كه نام هيچ مولفي بر پيشاني خود ندارند. همچنان كه نمايشهايي از چين و ژاپن و نسخه هايي از تعزيه ايراني. بررسي خاستگاه نمايش در پيوند ژاپن، آن با مذهب و رويدادهاي اجتماعي، همراه با تكامل و زوال امپراطوري ها و دورانهاي مجالي تاريخي، ديگر مي طلبد; اما مي توان نمونه وار به گونه هاي نمايشي درژاپن و نحوه شكل گيري نمايش نو (NO) اشاره كرد. سه گونه نمايش كلاسيك ژاپني يعني نو (NO) جوروري، (Joruri) و كابوكي (Kabuki) ريشه در نمايش چيني دارند كه از قرن هشتم شروع به رشد و شكوفايي مي كنند. سير تحول هنرهاي نمايشي درژاپن به شدت تحت تاثير سنت هاي قوام يافته بوده و ازدل روايتگري حماسي سربرآورده است. و علاوه بر نوخواهي وكشف شيوه هاي جديد، كوشش براي حفظ و حراست از آن و قرار دادن در يك سنت بارور و شايان پويا، توجه است. شكل هاي نمايشي ژاپني عبارتنداز: كاگورا: گونه اي رقص مذهبي است در برابر خداي خورشيد. هر روستايي كاگوراي خاصي دارد كه آن را از پدر به ارث مي برد و در جشن سالانه اجرا كاگورا مي كند كاركردهاي خاصي دارد كه از آن جمله تمناي باران، دفع شياطين، و نبرد خير و شر است. و از ويژگي هاي آن استفاده از ماسك است. گي گاكو: شكل نمايشي منسوخ شده اي است كه اولين بار در 612 از چين وارد ژاپن شده است. ريشه اين نمايش به جشن هاي يوناني مي رسد كه به صورت كارناوالي وهمراه با موسيقي و رقص پر سروصدا اجرا مي شده است. بوگاكو: گونه اي رقص و موسيقي است كه مهاجران چيني با خود به ژاپن آوردند. اين گونه نمايشي بعدها پايه موسيقي كلاسيك ژاپني را فراهم آورد. سكويي چهارگوش و بلند كه نرده اي كوتاه آن را احاطه مي كرد محل اجراي رقص بوگاكوبوده است. در اين نمايش بازيگران براي نشان دادن شخصيتهاي اساطيري ماسك بر چهره مي زدند و از طريق پلكاني كه درانتهاي صحنه قرار داشت واردمي شدند. همچنين دو گروه اركستردر سمت چپ و راست آنها راهمراهي مي كردند. سانگاكو: نوعي ميان پرده است كه احتمالا توسط همان مهاجران به ژاپن آمده است. اين نوع نمايش به زودي ميان مردم رواج يافت و به نام رقص ميمونها معروف شد كه شكلهاي مختلفي از بندبازي، تردستي، آكروبات و.. بود و به سرعت گسترش يافتند وموجب پيدايش چهار نوع نمايش شدند كه عبارتند از: نمايش عروسكي، نقالي، نمايشهاي كوچ نشين كه بيشتر نمايشهاي شوخ و مطايبه آميز بودند و شوشي ها كه به استادان جن گيري معروف شدند. نمايشهاي ژاپني كه عموماريشه اي چيني دارند، بعدها و در قرن چهاردهم با تداخل و گونه اي تلفيق، نمايشي را موجب شدندبه نام نو. اين گونه نمايشي كه از مهمترين گونه هاي تئاتر كلاسيك ژاپن محسوب مي شود، توسط دو هنرمند و نابغه يعني كان آمي و پسرش زه آمي شكل و تجلي يافت. نو در حقيقت منظومه بلندي ازرقص و آواز است. در اين نمايش، فاصله بين دو نقش به وسيله ماسك و لباس مشخص مي گردد. ماسك و لباس، به صورت قراردادي و بدون كوچكترين ارتباط با واقعيت، معرف يك نمونه اجتماعي هستند و نه يك ماسكي فرد از چوب لاك خورده، با برجستگي هاي سايه دار، با نگاهي تهي و ظاهراعاري از هر گونه گويايي احساس، بر روي چهره بازيگري ماهر، زندگي فوق العاده اي پيدا مي كند. با يك بازي ساده نور، خطوط آن تغيير مي كند و از خنده به گريه و از شادي به اندوه تبديل مي شود، ولي ترجمان هر احساسي كه باشد، اين ماسك عليرغم همه چيز، بيانگر يك غيبت است و نه يك حضور. مضامين نو، عموما اساطير افسانه ها، و خدايان و ديوها و شياطين هستند زه آمي، نمايش نو را به پنج گروه بزرگ تقسيم كرد، كه در واقع از هر گروه يكي، در آن به نحوي اجرا مي شد كه نشانگر يك تعالي هنري و روانشناختي بود، بدين ترتيبكه: يك نوي خدايان، يك نوي جنگاوران، يك نوي زنان، يك نوي زندگي واقعي و يك نوي ديوان پياپي اجرا مي شد. نوع ديگري از اين نمايش كه ازساختار محكمي برخوردار است و به روياها و زمان هاي از دست رفته مي پردازد، نوعي ظهور اشباح است. شبح زن يا مردي كه هنوز به دنياي خاكي دلبسته است باز مي گردد تا نفرت و كينه ياعشق نافرجامش را جامه عمل بپوشاند. طولاني شدن زمان اجراي پنج نوي پياپي، منجر به پيدايش نوعي ميان پرده شد به اين نام كيوگن ميان پرده ها را كه نوعي نمايش كميك و عموما مطايبه آميزند، ازسانگوكو كه سرشاراز لحظه هاي شادند مشتق شده است. در واقع، كيوگن، از بقاياي ابتدايي ترين حالات تئاترژاپني است كه خيلي قديمي تر ازتئاتر نو بوده و بعدها، شايد به اهتمام زه آمي، چنان در نمايشهاي نو رسوخ كرده كه جزو لايتجزاي آن محسوب شده است. كيوگن ها درهمان صحنه نو و بدون هيچ دكور وصحنه افزاري اجرا مي شود و معمولادو شخص در آن بازي دارند. اين گونه نمايش كه مبتني برسوءتفاهم، عوضي گرفتن و گاه ريشخند شخصيتهاي جامعه تكامل بود، چنداني نمي يابد و با تاثير بر نمايش كابوكي متوقف مي شود. با رواج منظومه هاي قهرماني و روايت هاي شبه حماسي گونه اي نمايشي رواج يافت به نام جوروري كه از داستاني با شخصيتي به همين نما ملهم شده است: مجموعه جوروري گزارش كودكي يوشيت سونه، كاپيتن معروف ميناموتو و عشقهاي او بادوشيزه جوروري است. دوشيزه جوروري شخصيتي كاملا تخيلي بوده است. در اواسط قرن شانزدهم ودر شرايطي تيره و مبهم، مجموعه جوروري - جوني - دان - سوشي (داستان دوازده فصلي جوروري )تنظيم شد كه بلافاصله چنان توفيقي كسب كرد كه به زودي جوروري تبديل به اسم مشتركي براي رواياتي از اين دست شد. و سرانجام اينكه مرحله سرنوشت ساز جديدي جوروري را در مسيري انداخت كه بايستي منجر به نينگيو - جوروري ياجوروري با عروسكها مي شد كه گونه كلاسيك تئاتر ژاپني است: تئاتر عروسكي كه هنوز مايه شرف و افتخار شهر اوزاكاست. سير تحول نمايش در ژاپن از حركت باز نماند و در ادامه منجر به يك گونه نمايشي بسيار معروف شد به نام كابوكي. اين گونه نمايشي يكي ازاخلاف دور ساروگوكو (سانگاكو )، نمايشهاي معركه گيران و نمايشهاي كمدي است كه رقصهاي كم و بيش بي پرواي زنان در ابتداي قرن هفدهم طراوتي دوباره بدان بخشيد. اين كابوكي زنانه در 1630 ممنوع شد. آنگاه پسرهاي نوجوان را جايگزين زنان كردند كه اين نيز جنجال تازه اي به پا كرد و ممنوعيت جديدي در 1652 اعلام شد... بنابراين تصميم گرفتند كه نمايشهاي كم دردسرتري را بازي كنند كه درآنها، براي فرار از ممنوعيت ها، نقش زنها را نيز مردها به عهده گرفتند و اين عادت هنوز هم محفوظ مانده است. نمايش كابوكي به دو دسته خانوادگي و تاريخي تقسيم مي شود. نمايشهاي تاريخي كابوكي بيشتر متكي به روايت هاي تاريخي، قهرماني و اسطوره اي است. و در نمايشهاي خانوادگي تاكيد بر زندگي عوام و مبارزه آن در زندگي است. مهمترين ويژگي كابوكي شيوه بازي بازيگران است كه به صورتي كاملا نمادين و انتزاعي است و بازيگران پايبند قراردادهاي ويژه اند و از نوعي بازي به نام مي پيروي مي كنند. رنگ و صحنه آرايي در كابوكي اهميت خاصي دارد و لباس و گريم نيز در اين نمايش به صورتي اغراق شده به كار گرفته مي شود. بانو آئويي يكي از شش نمايشنامه نويي است كه نويسنده تواناي ژاپني يوكيو ميشيما ( ) 19701925 براي صحنه هاي معاصر و نمايش جديد ژاپن اقتباس كرده است. او در بيشتر آثارش به تقابل سنت و ارزشهاي كهن ژاپن و تجدد وغرب گرايي پرداخته است. ميشيمانويسنده اي پركار بود و شايد موفق ترين قصه پرداز ژاپن امروز. آثارش از خشونتي بيرحمانه آكنده است و از كجراهي و گمگشتگي هايي نشان دارد كه به نظر مي آيد از زياده رويهاي داستانهاي غربي در وقاحت نگاري مايه مي گيرد. او بي ترديد نشانگر سنت ژاپني است و جاي پاي آن را در سنت ژاپني مي توان يافت. عشق در قصه هاي او اگرچه در مرزهاي جسماني درنگ مي كند، اما از آن فراتر مي رود و تا پاي تبديل عشق به تعادل و رسيدن به تعالي روح و مقوله هاي ابدي پيش مي رود.. جواني، زيبايي و مرگ مايه ها و ترجيع بند قصه هاي ميشيما هستند. همچون نوازنده اي پيوسته اين مايه ها را تكرار مي كند: جواني و زيبايي كه به مرگ مي انجامد. اين سرنوشت محتوم از همان ابتدا رنگ تندش را به مشام خواننده مي رساند. گويي جواني و زيبايي را همسان مرگ مي انگارد و اوج آنها را جسماني و اين جهاني مي داند و با اين تلقي ما را به چيزي عميق تر، ماندگارتر و سرانجام ابدي فرامي خواند. بانو آئويي در حقيقت تجسم واقعي تمهاي مورد علاقه ميشيما و نمونه اي ازنوي ظهور اشباح است. هيكارو (مردي كه به شكل غيرطبيعي و عجيبي خوش قيافه است ) در سفري تجاري است كه مطلع مي شود، همسرش آئويي در بيمارستان بستري شده است. به سرعت خود را به بيمارستان مي رساند، بر بستر آئويي. درآنجا توسط پرستار در مي يابد كه هر شب زني در غياب او به ملاقات همسرش مي آمده است. ديري نمي گذرد كه زن ناشناس پا به اتاق آئويي مي گذارد و او كسي نيست جز معشوقه سابق يعني هيكارو، خانم او روكوجو در حقيقت براي شكنجه دادن آئويي و به تلافي عشق نافرجامش به هيكارو به ملاقات آئويي آمده است. در كشمكشي ميان اين دو، روكوجو به عشق لگدمال شده وغرور از دست رفته اش اعتراف مي كند و هيكارو به اين كه هيچگاه او را دوست نداشته است. روكوجو مثل شبحي ناپديد مي شود. هيكارو مستاصل به خانه روكوجو تلفن مي كند. جواب مي شنود كه او از خيلي وقت پيش خوابيده است. هيكارو حتي با خود روكوجو هم صحبت مي كند. مكالمه اي ناتمام. تا اينكه درمي يابد چيزي كه او ديده، جز شبحي نبوده است. آئويي بر اثر شكنجه هاي شبح روكوجو جان مي دهد. نمايش باآنكه طرح ساده اي دارد، اما با قدرتي شگرف تماشاچيان را گرفتار مفاهيم مي كند شاعرانه، در تلاقي واگشايي انگيزه ها و عقده هاي سركوفت شده، با ارائه تصاويري در نهايت ايجاز، نمايش را از لايه هاي سطحي روايت، به مضاميني ماندگارتر و ابدي پيوند مي زند. در نگرش بودايي كه بي ثباتي را به امور انساني مي دهد و زيبايي و شكوه را لحظه اي و گذرا مي انگارد، خانم روكوجو در تلاشي بيهوده در پي بازيابي جواني و طراوت از دست رفته اش، شبح سرگرداني مي شود، كه از هيچ كوششي براي گرفتن انتقام فروگذارنيست; چندان كه در اينجا دست به شكنجه آئويي مي زند، مثل سايه هيكارو را تعقيب مي كند و به سادگي از ديوارها مي گذرد، چندان كه حتي خود ديوار هم نفهمد. روكوجو با يادآوري دليل آمدنش كه كشتن هيكاروست، در حقيقت به دنبال ترحمي است در حقش كه حالا مي پندارد: وقتي احساس مي كنم مي خوام تورو بكشم، حتما فكر مي كنم دوست دارم مرده ات هم به من رحم كنه. انديشه اي كه جز با گرفتن انتقام آسوده اش نخواهد كرد. يادآوري گذشته براي روكوجو همراه است با تغييرات و دگرگونيهايي در رفتار و صدا. گاه صدايش بلند مي شود و گاه مرموز سخن مي راند. بازگويي اش مثل رويايي مي شود كه زمان ها را بي هيچ منطقي طي مي كند و توصيفي كه از خود و كلبه اش مي دهد، بيشتر هذياني شاعرانه است تا هر چيز ديگر. او همواره در جستجوي تجسم بخشيدن به خاطرات مجردي است از وسوسه هايي كه او را به زنجير كشيده است. ا ما اين شور و هيجانات جز روياهاي يك سايه بيشتر نيستند، روياهايي از زني متعلق به همه دورانها و هيچ دوره اي، متعلق به همه جا و هيچ جا. اما براي هيكارو تجسم عيني خود خانم روكوجو است. شبحي زنده كه در جان و قلب خود هيكاروست. شخصيتها هر كدام اسير غرايز ونيرويي فراتر از توان خود هستند. حتي براي پرستار كه معتقد است: همه ما (پرستاران و كاركنان بيمارستان )آناليز رواني شده ايم وعقده هاي جنسي مون روكاملا پاك كرده اند... ترتيبي داده اند كه هميشه بتونيم نيازهامون رو ارضاكنيم... ما هيچ وقت از اين نظر مشكلي با هم نداريم. اما واكنش او در مقابل زيبايي خيره كننده هيكارو چيزي ديگر است و نيز عكس العملش در قبال مردم: نگاه كنيد، كمتر خونه اي رو مي بينيد كه چراغش روشن باشه. حالا ساعت عشقه، ساعت دوست داشتن، جنگيدن و نفرت ورزيدن. وقتي مبارزه روز تموم مي شه، جنگ شب شروع مي شه، جنگي خونين تر وبي شرمانه تر. بيضايي علاوه بر انعكاس دقايق متن، انگشت بر چيزي به مراتب مهم تر و اساسي ترهم گذاشته است و آن اينكه، زندگي اسيرغرايز بودن نيست. چيزهاي مهم تري هم وجود دارد. آئويي قرباني بيگناه غرايز لجام گسيخته زن و مردي مي شود كه يكي آگاهانه به آن تن داده و يكي كوركورانه اسير آن شده است. و اين مفهوم زماني متصورمي شود كه هيكارو و روكوجو بر تخت آئويي، يعني بر جان آئويي، بر درياچه زلالي كه نشانه اي است از آرامش و پاكي، قايق سواري مي كنند. هماهنگي رنگها با شخصيت آدمها، (سياهي لباس روكوجو، قرمزي شال و دستكش اش در صحنه پاياني، لباس آبي آئويي كه اشاره اي هم به درياچه است و... )در اين نمايش خيره كننده و رساننده مفهوم دروني و ماهيت آدمهاست. همه چيز از بازي و حركات چنان به هم پيوند خورده اند كه لحظه اي نمي توان چشم از نمايش برداشت. محمدرضا بي گناه منابع - 1 بانو آئويي يوكيو ميشيما ترجمه هوشنگ حسامي نشر تجربه - 2 تئاتر در مشرق زمين ماهيائو - تسيون و.. ترجمه آزاده مستعان انتشارات نمايش