Hamshahri corpus document

DOC ID : H-770215-41252S1

Date of Document: 1998-05-05

ديدار رهبر معظم انقلاب اسلامي با گروهي از جوانان به مناسبت روز جوان (بخش سوم ) اشاره: مطلب ذيل بخش سوم از ديدار صميمي مقام معظم رهبري يا گروهي از جوانان كشورمان مي باشد كه به مناسبت روز جوان صورت گرفته است با هم مي خوانيم. انسان دو گونه مي تواند با اين قضيه برخورد كند. يكي مسئولانه، يكي بي تفاوت. مسئولانه هم انواع و اقسام دارد، با چه روحيه اي، با چه نوع نگرشي به آينده. آدم بايد اين خطوط اصلي رادر آن شخصي كه فكر مي كند الگوي او مي تواند باشد جستجو كند و از آنها پيروي نمايد. من اين موضوع را يك وقت در سخنراني هم گفته ام. در اين سخنرانيهاي ما هم گاهي حرفهاي خوبي در گوشه كنار هست، منتها غالبا دقت نمي شود و همين طورگم مي شود ببينيد، مثلاحضرت زهرا (سلام الله عليها ) درسنين شش سالگي هفت سالگي بودند. اختلاف وجود دارد چون در تاريخ ولادت آن حضرت روايات مختلف است. كه قضيه شعب ابي طالب پيش شعب آمد ابي طالب دوران بسيار سختي در تاريخ صدر اسلام است، يعني دعوت پيامبر شروع شده بود، دعوت را علني كرده بودند بتدريج مردم مكه بخصوص جوانان بخصوص برده ها به حضرت گرويدند، بزرگان طاغوت مثل همان ابولهب و ابوجهل و ديگران ديدند كه هيچ چاره اي ندارند جز اينكه پيامبر و همه مجموعه دوروبرش را از مدينه اخراج كنند، همين كار را هم كردند تعداد زيادي از اينها را كه دهها خانوار مي شدند و شامل پيامبر و خويشاوندان پيامبر و خود ابي طالب. با اين كه ابي طالب جزو بزرگان بود. و بچه و بزرگ و كوچك مي شدند، همه را از مكه بيرون اينها كردند ازمكه بيرون رفتند اما كجا؟ بروند تصادفا جنابابي طالب در گوشه اي ازنزديكي مكه. فرضا چند كيلومتري در مكه شكاف كوهي ملكي داشت اسمش شعبابي طالب بود شعب يعني همين شكاف كوه، يك دره اي ما كوچك مشهديها به اين طور چيزي بازه مي گوييم. اتفاقا اين از آن لغتهاي صحيح دقيق فارسي سره هم هست كه به لهجه محلي روستاييها به آن بزه مي گويند، اما همان اصلش بازه است. جناب ابي طالب يك بازه يا يك شعبي داشت، گفتند به آن جا برويم حالا شما فكرش را بكنيد در مكه روزها هواي گرم شبهابي نهايت سرد بود يعني وضعيتي غيرقابل تحمل. اينها سه سال در اين بيابانها زندگي چه كردند قدر گرسنگي كشيدند، چه قدر سختي كشيدند، چه قدر محنت بردند خدا مي داند. يكي از دوره هاي سخت پيامبر آنجا پيامبر بود اكرم در اين دوران مسئوليتش فقط مسئوليت رهبري به معناي اداره يك جمعيت نبود، بايد مي توانست از كار خودش پيش اينهايي كه دچار محنت شدند دفاع كند. مي دانيد وقتي كه اوضاع خوب است كساني كه دور محور يك رهبري جمع شده اند همه از اوضاع راضيند، مي گويند خدا پدرش را بيامرزد، ما را به اين وضع خوب آورد. وقتي سختي پيدا مي شود همه دچار ترديد مي شوند، مي گويند ايشان ما را آوردند ما كه نمي خواستيم به اين وضع دچاربشويم. البته ايمانهاي قوي مي ايستند، اما بالاخره همه سختيها به دوش پيامبر فشار در مي آورد همين اثنا وقتي كه نهايت شدت روحي براي پيامبر بودجناب ابي طالب كه پشتيبان پيامبر و اميد او بود و خديجه كبري كه او هم بزرگترين كمك روحي براي پيامبر بود در ظرف يك هفته از دنيا رفتند، حادثه خيلي عجيبي است يعني پيامبر تنهاي تنها شد. من نمي دانم شما هيچ وقت رئيس يك مجموعه كاري بوده ايد تا بدانيدمعناي مسئوليت يك مجموعه؟ چيست در چنين شرايطي انسان واقعا بيچاره مي شود. دراين شرايط نقش فاطمه زهرا را ببينيد. آدم تاريخ را كه نگاه مي كند اين گونه موارد را در گوشه كنارها هم بايد پيدا بكند متاسفانه هيچ فصلي براي اين طور چيزها باز نكرده اند. فاطمه زهرا مثل يك مادر، مثل يك مشاور، مثل يك پرستار براي پيامبر آنجا بوده است بوده كه گفتند فاطمه ام ابيها مادر پدرش است. اين مربوط به آن وقت است يعني وقتي كه يك دختر شش هفت ساله، ساله اينطور بوده است. البته در محيطهاي عربي در محيطهاي گرم، دختران زودتر رشد جسمي و روحي مي كنند مثلا به اندازه رشد يك دختر ده دوازده ساله حالاي ما. اين احساس مسئوليت است. آيا اين نمي تواند براي يك جوان الگو باشد كه نسبت به مسايل پيراموني خودش زودتر احساس نشاط؟ كند آن سرمايه عظيم نشاطي كه در وجود او هست، اينها را خرج كند، براي اين كه غبار كدورت و غم را از چهره پدري كه حالا حدود مثلا پنجاه سال از سنش مي گذشته و تقريبا پيرمردي شده است، پاك كند. آيا اين نمي تواند براي يك جوان الگو؟ باشد اين خيلي مهم است. نمونه بعد مساله همسرداري وشوهرداري است. يك وقت انسان فكرمي كند كه شوهرداري، يعني انسان در خانه ودرآشپزخانه غذا را مرتب كند و اتاق را تروتميز كند و پتو را پهن كند و مثل قديميها تشكچه را بگذارد كه آقا از اداره يا از دكان بيايد. شوهرداري كه فقط اين نيست. شما ببينيد شوهر داري فاطمه زهرا چگونه بود. در طول ده سالي كه پيامبردر مدينه بودند، حدود نه سالش حضرت زهرا و حضرت اميرالمومنين با همديگر زن و شوهر بودند. در اين نه سال جنگهاي كوچك و بزرگي ذكر كرده اند. حدود شصت جنگ اتفاق افتاده. دراغلب آنها هم اميرالمومنين بوده حالا است شما ببينيد او خانمي است كه در خانه نشسته و شوهرش مرتب در جبهه است، و اگر در جبهه نباشد جبهه لنگ مي ماند اين در جبهه وابسته به اوست، از لحاظ زندگي هم وضع روبه راهي ندارند، همان چيزهايي كه شنيده ايم ويطعمون الطعام علي حبه مسكينا و يتيما و اسيرا انما نطعمك لوجه الله يعني حقيقتا زندگي فقيرانه محض داشتند، در حالي كه دختر رهبري هم هست، دختر پيامبر هم هست يك نوع احساس مسئوليت هم مي كند. ببينيد انسان چه قدر روحيه قوي مي خواهد داشته باشدتا بتواند اين شوهر را تجهيز كند، دل او را از وسوسه هاي اهل و عيال و گرفتاريهاي زندگي خالي كند به او دلگرمي بدهد، بچه ها را به آن خوبي كه او تربيت كرده تربيت كند. حالا شما بگوييد امام حسن و امام حسين امام بودند و طينت امامت داشتند، زينب كه امام نبود. فاطمه زهرا او را در همين مدت نه سال تربيت كرده بود. بعد از پيامبر هم كه ايشان مدت زيادي زنده نماندند. اين طور خانه داري، اين طور شوهرداري و اينطور كدبانويي كردند و اين طور محور زندگي فاميل ماندگار در تاريخ قرار گرفتند. آيا اينها نمي تواند براي يك دختر جوان يك خانم خانه دار يا مشرف به خانه داري الگو؟ باشد اينها خيلي مهم است. حالا بعد از قضيه وفات پيامبر آمدن به مسجد و آن خطبه عجيب را خواندن خيلي شگفت انگيز است. اصلاماها كه اهل سخنراني و حرف زدن ارتجالي هستيم مي فهميم كه چقدر ا ين سخنان عظيم يك است دختر هجده ساله، بيست ساله و حداكثر بيست و چهارساله كه البته سن دقيق آن حضرت مسلم نيست، چون تاريخ ولادت آن بزرگوار مسلم نيست و در آن اختلاف است. آن هم با آن مصيبتها و سختيها به مسجد مي آيد در مقابل انبوه جمعيت، با حجاب سخنراني مي كند كه آن سخنراني، كلمه به كلمه اش در تاريخ مي ماند. عربها به خوش حافظه گري معروف بودند. يك نفر مي آمد يك قصيده اي هشتاد بيتي را مي خواند بعد از اين كه جلسه تمام مي شد ده نفر مي گرفتند آن را مي نوشتند. اين قصايدي كه مانده غالبا اين طوري مانده است. اشعار در نوادي، يعني آن مراكز اجتماعي، خوانده مي شد و ضبط مي گرديد. اين خطبه ها و اين حديثها غالبا اينگونه بود. نشستند، نوشتند و حفظ كردند واين خطبه ها تا امروز مانده است. كلمات مفت در تاريخ نمي ماند هر حرفي نمي ماند اين قدر حرفها زده شده اين قدر سخنراني شده، اين قدر مطلب گفته شده، اين قدر شعر گفته شده، اما نمانده است و كسي به آنها اعتنا نمي كند. آن چيزي كه تاريخ در دل خودش نگه مي دارد و بعد از هزار و چهارصدسال هر انسان كه نگاه مي كند احساس خضوع مي كند، اين يك عظمت را نشان مي دهد به نظر من اين براي يك دختر جوان الگوست. شما راست مي گوييد تقصر ما متصديان اين امور است. البته منظورم آن امور دولتي نيست، منظورم امور معنوي و ديني است كه اين جوانب را آن چنان كه بايد و شايد درست در مقابل نسل جوان قرار نداده ايم، اما شماخودتان هم مي توانيد در اين زمينه ها كار كنيد همه زندگي ائمه از اين قبيل دارد. زندگي امام جواد هم الگوست. امام جواد امامي با آن همه مقامات با آن همه عظمت. در بيست و پنج سالگي از دنيا رفتند اين نيست كه ما بگوييم تاريخ مي گويد، تاريخي كه غير شيعه آن را نوشته آن است بزرگوار در دوران جواني در خردسالي و نوجواني در چشم مامون و در چشم همه عظمتي پيدا كرد. اينها چيزهاي خيلي مهمي است، اينها مي تواند براي ماها الگو باشد. البته در زمان خودمان هم الگو داريم، اما الگوست. اين جوانان بسيجي ماالگو هستند، هم كساني كه شهيد شدند و هم كساني كه امروز زنده هستند. البته طبيعت انسان اين گونه است كه درباره كساني كه رفته اند و شهيد شده اند راحت تر مي شودحرف زد. ببينيد چه الگوهايي مي شود پيدا ما كرد در جنگ كساني را ديده ايم كه اينها از شهر يا از روستاي خودشان بيرون آمده بودند، در حالي كه يك آدم كاملا معمولي به نظر مي رسيدند. اشاره كرديم كه آن رژيم نمي توانست استعدادها را رشد بدهد يا به بروز اينها بياورد در آن رژيم يك آدم معمولي بودند اما در اين نظام به ميدان جنگ كه ميدان كار بود آمدند، ناگهان استعدادشان بروز كرد و يك سردار بزرگ شدند، بعد هم شهيد شدند از اين قبيل زياد داريم. چند سال پيش شرح حال اينها را در جزوه هايي به نام فرمانده من مي نوشتند، خاطرات جوانان از فرمانده هايشان در جبهه بود. نمي دانم اينها ادامه پيدا كرد يا نه. يك داستان كوتاه، يك خاطره كوچك را نقل كردند، آن خاطره عظمت اين شخصيت را به انسان نشان اينها مي دهد مي توانند الگو باشند. البته شخصيتهاي علمي خودمان، در شخصيتهاي ورزشي خودمان در شخصيتهاي ادبي خودمان، در شخصيتهاي هنري خودمان، مي شود الگوهايي پيدا كرد شخصيتهايي كه انصافا برجستگيهايي دارند.