Hamshahri corpus document

DOC ID : H-770215-41250S2

Date of Document: 1998-05-05

عصر عاشورا رمز عاشورا تحليل موضوعي تابلوي عصر عاشورا اثر استاد فرشچيان استاد فرشچيان به خوبي ازخطوط منحني در اين تابلو استفاده كرده است تا توجه بيننده را به موضوع ظاهري تابلو معطوف كند براي تحليل اجزاء و عناصرو كليت تابلوي عصر عاشورا اثر استاد محمود فرشچيان درابتدالازم است به طرح مقدماتي پرداخته شود. تابلوي عصر عاشورا جزء آن دسته از تابلوهايي به شمار مي رود كه موضوعي در آن به نمايش در آمده و تنها بيان كننده احساسات نقاش از موضوع مورد نظر نيست. براي مثال در تابلوي گرنيكا اثر پابلو پيكاسو، استنباط شخصي و حسي نقاش از بمباران شهر وجود دارد. در اين دسته از آثار اگر چه ممكن است چراغي شكسته شود يا دست و پايي قطع گردد، ولي هيچيك به شكلي كه در تابلو نشان داده عينا مي شوند، وجود نداشته اند. اما درتابلوهايي كه موضوع به تصوير كشيده شده است، (نمونه هاي بسيار اين آثار را مي توانيم در نقاشي هاي شاهنامه اي ببينيم ) وضع به گونه ديگري است. در هنر آبستره و مدرن وهمچنين در تصاويري با صور اسليمي كه در نقاشي هاي اسلامي - ايراني وجود دارد، نقاش موضوع را با توسل به نقطه، سطح و خط به گونه اي به تصوير كشيده كه تماشاگر نيز همان استنباط را داشته باشد. از نمونه هاي ديگر اين نوع نقاشي مي توان به تصويرسازي در شاهنامه، نقاشي تمثال قهوه خانه اي، مبارك اولياء و اوصياء اشاره كرد. همچنين نقاشي و مينياتورچيني، نقطه تلاقي اين دو نوع تفكر است. در يونان نيز نوع تصوير سازي يوناني بر روي چهره بودا در جنوب آسيا تاثير گذاشته است. بنابراين، نقاشي موضوعي اصولي دارد كه چنانچه كسي بخواهد ازآن استفاده كند، مجبور به رعايت آن اصول است. در حالي كه نقاشي غيرموضوعي (حسي ) مي تواند موضوعي را تصوير كند كه از خود اثر نقاشي، اين موضوع استنباط نمي شود و فقط قادر به بيان حسي است، مانند تابلوي فرياد اثرمونش. با اين توضيح، اگر بپذيريم تابلوي عصر عاشورا اثري موضوعي است و پايبند به اصولي مي باشد، بايد ديد موضوع آن چيست و اصولش؟ كدامند از نام تابلو برمي آيد كه عصر عاشورا يا نقطه عطف واقعه عاشوراست. واقعه عاشورا عملا در يك روز اتفاق افتاده است. يعني از تاسوعا در شب شروع مي شود، صبح روز بعد، جنگ است و تا ظهر به پايان مي رسد. البته ريشه هاي تاريخي اين واقعه از مدتها قبل بوده و تاثيري كه ظهر عاشورا بر جاي مي گذارد تا اكنون نيز وجود دارد. همانگونه كه اشاره شد، عصر عاشورا در واقع نقطه عطف آن است و نتيجه و برآيند تمام وقايع گذشته بوده و ريشه و منشاء تمامي وقايع بعد از خودش نيز به حساب مي آيد. ظهر عاشورا لحظه اي است كه سيدالشهداء را سر مي برند و ساعاتي بعد عزا و سوگواري توسط زنان اهل بيت آغاز مي شود. در ظاهر، ظلم وكفر پيروز مي گردد ولي در باطن، همان لحظه اي است كه اسلام پايدار مي ماند. همانگونه كه در احاديث نيز آمده، امام حسين ( ع ) هدف خود را از اين مبارزه، پايداري اسلام مي داند. يعني شهادت براي پايداري. در اين واقعه، همانطور كه درتابلوي عصر عاشورا و در روايات بيان شده، اسب ذوالجناح، سفيد امام در حالي كه تيرهايي در بدن دارد و بدون سوار به نزد كساني كه در چادرها و خيمه گاهها مانده بودند، باز مي گردد. بازگشت ذوالجناح در اين نمايانگر حالت، شكست براي اهل بيت امام بوده و آنها با ديدن اين صحنه در مي يابند كه جنگ به پايان رسيده است. حال، كسي كه مي خواهد اين موضوع تاريخي را بيان كند، بايد به دو اصل معتقد ابتدابايد باشد عناصر تاريخي در خود تابلو وجود داشته باشند و به عبارت ديگر، ظاهر تابلو به بيان قصه بپردازد. نمي توان تابلوي عصر عاشورا را تصوير كرد، ولي از ذوالجناح (پيك شهادت ) يادي نكرد. نمي توان حضرت زينب (س ) كه رسالت شهادت را بيان مي كند، نشان نداد، نمي شود اين لحظه را نقاشي كرد و از آفتاب گرفتگي، اززخمها و اينكه بسياري از كودكان خيمه گاهها، اميد و سرورشان را از دست داده اند، ياد نكرد. در تابلوي عصر عاشوراي فرشچيان، تضادي وجود دارد، يعني مي بينيم كه لحظه، لحظه اي است كه هم شكست را نشان مي دهد و هم پيروزي را. در اينجا اگر بخواهيم رمز را تعريف كنيم، بايد گفت رمز چيزي است كه در تعريف خودش، تضاد خودش نيز هست. عصر عاشورا، رمز عاشوراست. در ظاهر شكست ولي در باطن پيروزي وجود اين دارد تضادبه وحدانيتي مي رسد كه تجلي آن در شيعه است. كساني كه مي خواهند راه درست اسلام را درپيش بگيرند، با واقعه عاشورامي توانند به وحدانيت برسند. همانگونه كه قبلا اشاره تابلوي شد، موضوعي اگر صرفابخواهد موضوعي را بيان كند، به طرح يك واقعه تاريخي بدون مفاهيم دروني آن پرداخته است. كاربرد اين گونه آثار اين است كه تنها يادآور خود قصه باشند و تعابير دروني شان را برعهده خود تماشاچي مي گذارند. همچنين هيچ نماد و رمزي در آنها وجود ندارد تابيننده را به تفكر وادار كند. بلكه از نشانه هاي رايج استفاده شده بهره مي گيرند تا تماشاگر احساس كند، تابلويي از آن واقعه مي بيند. بسياري از تابلوهايي را ديده ايم كه واقعه عاشورا به تصوير كشيده اندونقاش حس تراژيك و به نوعي عرفاني آن واقعه را به ما انتقال داده، ولي آشنازدايي نشده است. همانطور كه مي دانيم خود واقعه عاشورا، نوعي آشنايي زدايي است. يعني جنگي است كه يك طرف جنگ از شكست خود آگاه است ولي مي داند پيروزي واقعي كجاست. در واقع، اين گروه از نگاه مادي جدا شده و نگاه معنوي دارد. پس وقتي موضوع معنوي داستان، است نقاش نمي تواند معنوي نباشد. در اينجاست كه وي مجبور مي شود از نشانه هاي معنوي استفاده كند. در عين حال، اين مسئله مغاير با اين نيست كه نشانه هاي ظاهري را بكار نگيرد. حال با بر شمردن مفاهيم ظاهري و دروني بهتر است به تابلوي عصر عاشورا بيشتر دقت كنيم. استاد فرشچيان به خوبي از خطوط منحني در اين تابلواستفاده كرده است تا توجه بيننده را به موضوع ظاهري تابلو معطوف كند. اگر خطوط منحني درختان را همراه با چين و شكن هاي روي خيمه گاه و سبزه هايي كه در پايين تابلو هستند ادامه دهيم، مي بينيم دايره اي ايجاد شده كه با حركت عزاداراني كه به اسب تكيه كرده اند وحركت گردن اسب، هم مركزند. اما اين دواير هم مركز به وسيله خطوطي به يكديگر وصل مي شوند. خطوط منحني كه در پايين تابلو و چين و شكن هاي لباس و دستهاي عزاداران وجود دارد، چنانچه اين خطوط را تجزيه و تحليل كنيم و به صورت مجزا بكشيم، به اسليمي هاي هم مركز ( عربسك ) مي رسيم. تفاوت عمده اسليمي هاي عربسك و پروتسك اين است كه در يكديگر گره مي خورند و مبدا و مقصدشان معلوم نيست. مانند اسليمي هايي كه در حاشيه قالي ها وجود دارند. تابلوي عصر عاشورا نشان مي دهد كه نقاش چگونه توانسته از همين خطوط تجريدي كه سالهاست در نقاشي، كاشي كاري و معماري ما ريشه دارد، استفاده كند و هر بيننده اي را ناخودآگاه به ياد يك تفكر مذهبي ويگانگي بياندازد. شايد عجيب به نظر برسد كه تابلو تا آنجا كه توانسته از وضوح، بري شده است. يعني مورد شفافي در آن ديده نمي شود. مي گويند آفتاب گرفتگي، هواي ابري و ايجاد گرد و غبار از اتفاقات عصر عاشورا بوده تمامي است اين موارد، دال بر اين است كه ظاهرا خود قضيه عصر عاشورا در هاله اي از ابهام فرو مي رود. پس باطنا نيز بايد چنين باشد. ابهام در اين است كه آيا با شهادت امام حسين (ع ) اسلام به پايان ؟ مي رسد البته رهروان جوابمي گيرند كه از اين لحظه اسلام خاص، دوباره زاده مي شود. بنابراين، نقاش براي نشان دادن آن ابهام وبه تفكر واداشتن تماشاگر، نمي تواند از خطوط و نقاط مشخصي در تابلويش استفاده كند. اتفاقا هر قدر هم خط در اين اثر وجود دارد، ما رابيشتر به ابهام مورد نظر نزديك مي كند. پس چين و شكن هاي خيمه گاه و طنابي كه خيمه گاه را گرفته ومحو شدن آن در زمين و سطوحي كه سياه است، به ابهام قضيه كمك مي كنند. اما مهمترين بخش تابلو كه باز ظاهرا ديده نمي شود، رنگ است. استفاده ازرنگ سفيد به عنوان نمادي ازمرگ در فرهنگ اسطوره سابقه اي ايراني، بس طولاني دارد. همانگونه نور، كه نشانه وجود نشانه است، عدم نيز به شمار مي رود. در نور كامل است كه انسان ازوجود مادي خود دور مي شود و به معنويت مي رسد. بنابراين موضوع سياهي و سفيدي (مرگ و زندگي ) كه در يك وجود به وحدانيت مي رسند، دوباره تكرار مي شود. پربيراه نيست اگر بگوئيم همانگونه كه حركت سفيدي و سياهي درين ويانگ چيني ها در سمبلهاي خاور دور وجود دارند، در تابلوي عصر عاشورا نيز حركت دوار سفيدي به طرف سياهي و بالعكس، تضادي كه اين دو دارند و وحدانيتي كه اين دو ايجاد مي كنند، ديده مي شوند. تماشاگر، اگر چه تمامي اين عناصر و اجزاء تابلوي عصر عاشورا را نداند، اما به يقين آن را در مي يابد. اين اثر، بارها در بسياري از جرايدبه چاپ رسيده است. اما هنوز اگر قرار باشد از واقعه عاشورا يادي شود، اين تابلو نمود كامل آن چون است چيزي را كه به تماشاگر انتقال مي دهد، تماميت عصر عاشوراست، بي آنكه چيزي را نشان دهد. بين آنچه كه اتفاق افتاده كه ما در تابلو مي بينيم تضاد وجود دارد، ولي تضادي كه به يك وحدانيت مي رسد. واقعا عصر عاشورا چه؟ بود ماهان شريف