Hamshahri corpus document

DOC ID : H-770213-41229S2

Date of Document: 1998-05-03

ديدار رهبر انقلاب اسلامي با گروهي از جوانان به مناسبت روز جوانان (بخش نخست ) اشاره: حضرت آيت الله خامنه اي رهبر معظم انقلاب اسلامي به مناسبت روز جوان دوشنبه گذشته بيش از دو ساعت با گروهي از نوجوانان كشور ديدار و گفت و گو كردند. مقام معظم رهبري در اين ملاقات صميمي به پرسشهاي مختلف جوانان كه از گروههاي مختلف دانشجويي، دانش آموزي، طلاب علوم ديني، هنرمندان، ورزشكاران ونخبگان المپيادها بودند پاسخ گفتند. مشروح سئوالات جوانان و پاسخهاي مقام معظم رهبري در چند بخش از نظرتان مي گذرد كه در اين شماره بخش نخست اين گفت وگو را مي خوانيد: از ديدن جوانان چه احساسي به شما دست اولين؟ مي دهد مطلبي كه به آنان مي گوييد،؟ چيست وقتي با جوانان هستم و در محيط جوان قرار دارم، احساس من مثل احساس كسي است كه در هواي صبحگاه تنفس مي كند; احساس تازگي و طراوت مي كنم. آن چيزي هم كه معمولا در ملاقات با جوانان اول بار به ذهن من مي زند و بارها به آن فكر كرده ام، اين است كه آيااينها خودشان مي دانند كه چه ستاره اي در جبينشان؟ داردمي درخشد من اين ستاره را مي بينم، اما آيا خودشان هم؟ مي بينند ستاره جواني، چيز بسيار درخشان و خوش طالعي اگر است جوانان اين چيز قيمتي و بي نظير را در وجود خودشان حس كنند، فكر مي كنم كه ان شاء الله از آن خوب استفاده خواهند كرد. جنابعالي دوره جواني خود را چگونه؟ گذرانديد آن وقتها مثل حالا نبود; انصافا وضع خيلي بد بود. محيط جواني، محيط دلنشيني نبود; نه براي من كه آن وقت طلبه بودم - من دوره كودكي هم از دبستان طلبه بودم - بلكه براي همه جوانان. به جوان اعتنا نمي شد. خيلي استعدادها در داخل جوانان مي مرد. ما در مقابل چشم خودمان، اين را شاهد بوديم. من خودم در محيط طلبگي ام اين را مي ديدم. بعد هم كه با محيطهاي بيرون طلبگي، با محيط دانشگاه و دانشجويان ارتباط پيدا كردم - سالهاي متمادي، من با دانشجويان ارتباط داشتم و مانوس بودم - در آنها هم ديدم كه همين طور است. اين قدر استعدادهاي درخشان بود; اين قدر افرادي بودند كه ممكن بود در اين رشته اي كه دارند درس مي خوانند، خيلي استعدادي نداشته باشند; اما ممكن بود استعداد ديگري در وجود اينها باشد، كه كسي نمي فهميد و نمي دانست. همان طوري كه آقاي ميرباقري اشاره كردند و درست هم گفتند، قبل از انقلاب، همه دوران جواني من غالبا با جوانان گذشته است. وقتي انقلاب پيروز شد، من حدودا سي و نه ساله بودم، تمام مدت دوره از هفده، هجده سالگي من تا آن تاريخ، با جوانان بود; چه جوانان حوزه علمي و تحصيلي ديني، و چه جوانان خارج از اين حوزه، چيزي كه حس مي كردم، اين بود كه رژيم محمدرضا پهلوي كاري كرده بود كه جوانان به سمت ابتذال مي رفتند. ابتذال، نه فقط ابتذال اخلاقي; ابتذال هويت و ابتذال شخصيت. البته من نمي توانم ادعا بكنم كه خود آن رژيم برنامه ريزي كرده بود كه جوانان مملكت را به ابتذال بكشاند - ممكن است اين طور بوده، ممكن هم هست نبوده باشد - اما آنچه مسلم مي توانم بگويم، اين است كه آنها برنامه هايي ريخته بودند و به گونه اي مملكت را اداره مي كردند كه لازمه اش اين بود; يعني از مسايل سياسي دور، از مسايل زندگي دور. شما باور كنيد كه من و امثال من، تا سنين مثلا بيست و چند سالگي، دولتهايي كه بر سر كار بودند، اصلانمي شناختيم كه چه كساني؟ هستند حالا شما در اين مملكت كسي را مي شناسيد كه نداند وزير آموزش وپرورش؟ كيست وزير اقتصاد و دارايي ؟ كيست يا مثلا رئيس جمهور را كسي؟ نشناسد در اقصي نقاط كشور هم همه اطلاع دارند. آن زمان، همه قشرها - از جمله جوانان - اصلا بكل از مسائل سياسي غافل بودند. بيشترين سرگرمي جوانان، به مسائل روزمره بعضي بود در غم نان، مشغول كار سخت بودند، براي اين كه يك لقمه نان گير بياورند و بخورند; كه آن هم البته مقداري از درآمدشان صرف خوردن نمي شد; صرف كارهاي حاشيه اي مي شد. شما اگر اين كتابهايي كه در آن دوره ما در باره آمريكاي لاتين و آفريقا نوشته شده، خوانده باشيد - فرانتس فانون و كساني كه آن وقتها كتاب مي نوشتند، حالاهم كتابهايشان به اعتبار خودشان باقي است. در مي يابيد كه وضع ما هم همين طور بود. در مورد ايران كسي جرات نمي كرد بنويسد; اما در مورد مثلا آفريقا يا شيلي يا مكزيك راحت من مي نوشتند با خواندن اين كتابها مي ديدم كه عينا وضع ماهمين گونه است. يعني آن جوان كارگر هم بعد از آن كه كار سخت مي كرد و يك شاهي و سنار گير مي آورد، نصف اين پول صرف عياشي و ولگردي و هرزه گردي و اين طورچيزها مي شد. اينها همان چيزي بود كه ما در آن كتابها مي خوانديم و مي ديديم كه در واقعيت جامعه خودمان هم همين طور است. انصافا خيلي بد بود. محيط جواني، محيط خوبي نبود. البته در داخل دل جوانان و محيط جوان، طور ديگري بود; چون جوان اساسا اهل نشاط و اميد و هيجان و اينهاست. من خودم شخصا جواني بسيار پرهيجان داشتم; هم قبل از شروع انقلاب، به خاطرفعاليتهاي ادبي و هنري و امثال اينها، هيجاني در زندگي من بود; بعد هم كه مبارزات در سال 1341 شروع شد - كه من در آن سال، بيست و سه سالم بود - طبعا ديگر ما در قلب هيجانهاي اساسي كشور قرار گرفتيم و من در سال 42 دو مرتبه زندان افتادم; بازداشت زندان بازجويي. مي دانيد كه اينها به انسان هيجان مي دهد. بعد كه انسان بيرون مي آيد و خيل عظيم مردمي كه به اين چيزها علاقه مندند، و رهبري مثل امام (رضوان الله عليه ) كه اينها را هدايت مي كرد و كارها و فكرها و راهها را تصحيح مي كرد، مشاهده مي نمود، هيجانش بيشتر مي شد. اين بود كه زندگي براي امثال من كه در اين مقوله ها زندگي و فكر مي كردند، خيلي پرهيجان بود; اما همه اين طور نبودند. البته جوانان طبعا دور هم كه جمع مي شوند، چون طبيعتا دلشان گرم است - يعني يك نوع حالت سرزندگي و شادي در طينتشان هست - از همه چيز لذت جوان از مي برند خوراك لذت مي برد، از حرف زدن لذت مي برد، از توي آيينه نگاه كردن لذت مي برد، از تفريح لذت مي برد. شماها باور نمي كنيد كه انسان وقتي از سنين جواني گذشت، آن لذتي كه شماها مثلا از يك غذاي خوشمزه مي بريد، آدم در سنين ماها آن لذت را ديگر نمي برد. آن وقتها گاهي بزرگترهاي ما -كساني كه در سنين حالاي من بودند - چيزهايي مي گفتند كه ما تعجب مي كرديم چه طور اينها اين طوري فكر؟ مي كنند حالا داريم مي بينيم نخير، آن بيچاره ها خيلي هم بي راه نمي گفتند. البته من خودم رابكلي از جواني منقطع نكرده ام; هنوز هم در خودم چيزي از جواني احساس مي كنم ونمي گذارم كه به آن حالت بيفتم. الحمدلله تا حالا نگذاشته ام، و بعد از اين هم نمي گذارم. اما آنها كه خودشان را در دست پيري رها كرده بودند، قهرا التذاذي كه جوان از همه شوون زندگي خودش دارد، احساس نمي كردند. آن وقت اين حالت بود. نمي گويم كه فضاي غم حاكم بود - اين را ادعا نمي كنم - اما فضاي غفلت و بي خبري وبي هويتي حاكم بود. اين هم بود كه آن وقت ماها كه در زمينه مسايل مبارزه، به طور جدي و عميق فكر مي كرديم، همتمان را بر اين گذاشتيم كه تا آن جايي كه مي توانيم، جوانان را از دايره نفوذ فرهنگي رژيم بيرون بكشيم. من خودم مثلا مسجد مي رفتم، درس تفسير سخنراني مي گفتم، بعد از نماز مي كردم، گاهي به شهرستانها مي رفتم سخنراني مي كردم. نقطه اصلي توجه من اين بود كه جوانان را از كمند فرهنگي رژيم بيرون بكشم. خودمن آن وقتها اين را به تور نامريي تعبير مي كردم. مي گفتم يك تور نامريي وجود دارد، همه را دارد به سمتي مي كشد; من مي خواهم اين تور نامريي را تا آن جا كه بشود، پاره كنم و هر مقدار كه مي توانم، جوانان را از كمند و دام اين تور بيرون بكشم. هركسي كه از آن كمند فكري خارج مي شد -كه خصوصيتش هم اين بود كه اولا به تدين، ثانيا به تفكرات امام گرايش پيدا مي كرد - يك نوع مصونيتي پيدا مي كرد. آن روز اين طوري بود. همان نسل هم بعدها پايه هاي اصلي انقلاب شدند. الان هم كه من در همين زمان به جامعه خودمان نگاه مي كنم، خيلي از افراد آن نسل را -چه كساني كه با من مرتبط بودند، چه كساني كه حتي مرتبط نبودند - مي توانم شناسايي كنم. به هر حال، الان شما زمان بهتري داريد. فضا، فضاي بهتري است. البته نمي گويم كه براي جوان همه چيز فراهم است و همه چيز آن، طوري كه بايد باشد، هست; اما در مقام مقايسه با آن زمان، امروز وضع از آن روز خيلي بهتر است. اگر جواني بخواهد خوب زندگي بكند و هويت انساني و شخصيت خودش را بيابد، به نظر من امروز مي تواند. به هر حال، الان شما زمان بهتري داريد. فضا، فضاي بهتري است. البته نمي گويم كه براي جوان همه چيز فراهم است و همه چيز آن، طوري كه بايد باشد، هست; اما درمقام مقايسه با آن زمان، امروز وضع از آن روز خيلي بهتر است. اگر جواني بخواهد خوب زندگي بكند و هويت انساني و شخصيت خودش را بيابد، به نظر من امروز مي تواند. (ادامه دارد )