Hamshahri corpus document

DOC ID : H-770213-41227S3

Date of Document: 1998-05-03

سيدالشهداء و انديشه اصلاح امت اسلامي تحليلي بر واقعه عاشورا ( ) 2 رهبر كسي است كه مردم را به دنبال خودش حركت مي دهد. از استاد شهيد: مرتضي مطهري جمله اي از امام حسين (ع ) هست كه با اينكه خودم اين جمله را بارهاتكرار كرده ام، ولي به معني و عمق آن، خيلي فكر نكرده بودم. اين جمله در آن وصيتنامه معروفي است كه امام به برادرشان محمدابن حنفيه مي نويسند. محمدابن حنفيه بيمار بود به طوري كه دستهايش فلج شده بود و لهذا از شركت درجهاد معذور بود. ظاهرا وقتي كه حضرت مي خواستند از مدينه خارج شوند، وصيتنامه اي نوشتند و تحويل او دادند. البته اين وصيتنامه نه به معناي وصيتنامه اي است كه ما مي گوئيم، بلكه به معناي سفارشنامه است به معناي اينكه وضع خودش را روشن مي كند كه حركت و قيام من چيست و هدفش چيست. ابتدا فرمود: اني لم اخرج اشرا و لا بطرا و لا مفسدا و لا ظالما، و انما خرجت لطلبالا صلاح في امه جدي، اتهاماتي راكه مي دانست بعدها به اومي زنند، رد كرد. خواهند گفت حسين دلش مقام دلش مي خواست، نعمتهاي دنيا حسين مي خواست، يك آدم مفسد و اخلالگربود، حسين يك آدم ستمگر بود. دنيا بداند كه حسين جز اصلاح امت، هدفي نداشت، من يك مصلحم. بعد فرمود: اريد ان آمربالمعروف، و انهي و عن المنكر، اسير بسيره جدي و ابي، هدف من، يكي امر به معروف و نهي ازمنكر است و ديگر اينكه سير كنم، سيره قرار بدهم همان سيره جدم و پدرم اين را جمله دوم، خيلي بايد شكافته اين شود جمله در آن تاريخ، معني و مفهوم خاصي داشته است. چرا امام حسين بعد كه فرمود مي خواهم امر به معروف و نهي از منكر كنم، اضافه كرد مي خواهم سير كنم به سيره جدم و؟ پدرم ممكن است كسي بگويد همان گفتن امر به معروف و نهي از منكر كافي مگر بود سيره جد و پدرش، غيراز امر به معروف و نهي از منكر؟ بود جواب اينست كه اتفاقا بله. البته بايد به يك تاريخچه اشاره بكنم و بعد اين مطلب را شرح بدهم. مي دانيم عمر وقتي كه ضربت خورد و خودش احساس كرد كه رفتني است، براي بعداز خودش، درواقع بدعتي به وجود آورد، يعني كاري كرد كه نه پيغمبر كرده بود و نه حتي ابوبكر; نه مطابق عقيده ما شيعيان كه مدارك اهل تسنن نيز بر آن دلالت دارد (حالا در عمل قبول نداشته باشند، مطلب ديگري است ) خلافت را به شخص معيني كه پيغمبر در زمان خودش معرفي و تعيين كرده بود يعني علي (ع ) واگذار كرد، و نه مطابق آنچه كه امروز اهل تسنن مي گويند - كه پيغمبر كسي را تعيين نكرد بلكه امت بايد خودشان كسي را انتخاب كنند و پيغمبر اين كار را به انتخاب امت و شوراي امت واگذار كردند - عمل كرد، و همچنين نه كاري را كه ابوبكر كرد، انجام داد; چون ابوبكر وقتي مي خواست بميرد، براي بعداز خود، شخص معيني را تعيين كرد كه خود عمر بود. كار ابوبكر نه با عقيده شيعه جور درمي آيد، نه با عقيده اهل تسنن. كار عمر نه با عقيده شيعه جور در مي آيد، نه با عقيده اهل تسنن و نه با كار ابوبكر. يك كار جديد كرد و آن اين بود كه شش نفر از چهره هاي درجه اول صحابه را به عنوان شورا انتخاب كرد، ولي شورايي نه به صورت به اصطلاح دموكراسي، بلكه به صورت آريستوكراسي، يعني يك شوراي نخبگان كه نخبه ها را هم خودش انتخاب كرد: علي عليه السلام (چون علي را كه نمي شد كنار زد )،، عثمان طلحه، زبير، سعد وقاص و عبدالرحمن بن عوف. در آن وقت، درميان صحابه پيغمبر، از اينها متشخص تر نبود. بعد خودش گفت تعداد افراد اين شورا جفت است (معمولا مي بينيد كه تعداد افراد شوراها را طاق قرار مي دهند كه وقتي راي گرفتند، تعداد هر طرف كه حداقل نصف به علاوه يك باشد، آن طرف برنده است. ); اگر سه نفر يك راي را انتخاب كردند و سه نفر ديگر راي ديگر را، هر طرف كه عثمان بود، آن طرف برنده است. خوب، اگر شورا است، تو چرا براي مردم تكليف معين؟ مي كني! شورا طوري تركيب شده بود كه عمر خودش هم مي دانست كه بالاخره خلافت به عثمان مي رسد، چون علي (ع ) قطعا راي سه به علاوه يك حداكثر نداشت اين بود كه علي سه نفر داشته باشد كه مسلما عثمان در ميان آنها نبود، زيرا عثمان رقيبش بود. پس عثمان قطعا برنده از است نظر عمر، علي (ع ) يا دو نفر داشت: خودش بود و زبير (چون زبير آن وقت با علي بود ) و، يا اگر احتمالا عبدالرحمن بن عوف، طرف علي را مي گرفت، حداكثر سه نفر داشت. اينست كه علي ( ع ) درنهج البلاغه، خطبه شقشقيه مي فرمايد: فصغا رجل منهم لضغنه، و مال الاخر لصهره، فلان شخص به دليل كينه اي كه با من داشت، از حق منحرف شد، و فلان شخص ديگر به خاطر رعايت رابطه قوم و خويشي و وصلت كاري خودش، رايش را به آن طرف داد. خود عمر هم اينها را پيش بيني به مي كرد هر حال نتيجه اين شد كه زبير گفت من رايم را دادم به علي; طلحه گفت من رايم را دادم به عثمان; سعد هم كنار رفت; كار دست عبدالرحمن بن عوف باقي ماند، به هر طرف كه راي مي داد، او انتخاب مي شد. عبدالرحمن مي خواست خودش را بي طرف نگه دارد. عمر گفت اينها بايد سه روز در اتاقي محبوس باشند و بنشينند و نظرشان را يكي جز بكنند براي نماز و حوائج ضروري حق ندارند بيرون بيابند. (اين هم يك زوري بود كه عمر گفت ) بعد يك عده مسلح فرستاد كه اگر اينها تصميم نگرفتند، شما حق كشتنشان را داريد. خيلي عجيب است! بعد از سه روز اينها آمدند بيرون، تمام چشمها در انتظارند كه ببينند نتيجه چه بني اميه شد از تيپ عثمان بودند و بني هاشم و نيكان صحابه پيامبر همچون ابوذر و عمار كه زياد هم بودند، طرفدار علي (ع ).اينان شور و هيجان داشتند كه بلكه قضيه به نفع علي ( ع ) تمام ولي شود حضرت قبل از اين خودش به طور خصوصي به افراد مي گفت كه من مي دانم پايان كار چيست، ولي نمي توانم و نبايد خودم را كنار بكشم كه بگويند او خودش نمي خواست و اگر مي آمد، مسلما همه اتفاق آراء پيدا مي كردند. عبدالرحمن اول آمد سراغ علي ( ع ) گفت: ،، علي! آيا حاضري با من بيعت كني، به اين شرط كه خلافت را به عهده بگيري و برطبق كتاب الله ( قرآن ) و سنت پيغمبر و سيره شيخين عمل ؟ كني يعني علاوه بركتاب الله و سنت، يك امر ديگر هم اضافه شد: سيره يعني روش. روش زمامداري و رهبري تو، همان روش شيخين (ابوبكر و عمر ) ببينيد باشد علي چگونه در اينجا بر سر دو راهي تاريخ قرارمي گيرد. در چنين موقعيتي هركس پيش خود به علي مي گويد اكنون وقت تصاحب خلافت است، دو راهي تاريخ است، خلافت را يا بايد بني اميه ببرند ياتو. يك دروغ مصلحتي بگو. ولي علي گفت: حاضرم قبول بكنم كه به كتاب الله و سنت رسول الله وروشي كه خودم انتخاب مي كنم، عمل كنم. عبدالرحمن بن عوف رفت سراغ عثمان و همان سوال را تكرار كرد. عثمان گفت حاضرم; در صورتي كه نه به كتابالله عمل كرد، نه به سنت رسول الله ونه حتي به روش اين شيخين قضيه سه بار تكرارشد. عبدالرحمن مي دانست كه علي از حرف خودش برنمي گردد و نمي آيد در اينجا روش رهبري شيخين را امضاء كند و بعد گفته خود را پس بگيرد. در اين صورت، علي خودش را قرباني خلافت كرده بود. در هر سه نوبت، علي (ع ) پاسخ داد: برطبق كتاب الله، سنت رسول الله و روشي كه خودم انتخاب مي كنم و اجتهاد راي - آنطور كه خودم اجتهاد مي كنم - عمل مي كنم. عبدالرحمن گفت: پس قضيه ثابت است، تو نمي خواهي به روش آن دو نفر باشي، تو مردود هستي. با عثمان بيعت كرد. عثمان به اين شكل خليفه شد. ولي همين عثمان، نه تنها امثال عمار و ابوذر را به زندان انداخت، تبعيد كرد، شلاق زد و عمار را آنقدر كتك زد كه اين مرد شريف، فتق پيدا كرد، بلكه وقتي كه سواركار شد، كم كم به همين عبدالرحمن بن عوف هم اعتنايي نمي كرد، به طوري كه عبدالرحمن در پنج شش سال آخر عمرش با عثمان قهر بود و گفت: وقتي من مردم، راضي نيستم عثمان بر جنازه من نماز بخواند. ممكن است شما بگوئيد: چرا علي (ع ) آنگونه پاسخ؟ داد او بايد مي گفت من بيعت مي كنم بركتابالله و سنت رسول الله، و بعد ديگر نمي گفت روشي كه خودم انتخاب مي كنم، فقط روش دو خليفه را رد مي كرد. مي گفت ما غير از كتاب خدا و سنت رسول الله، شي ء سومي نداريم. ولي شي ء سوم را علي (ع ) قبول داشت اما نه به آن شكلي كه آن هامي خواستند. اين امر سوم، در شكلي كه ابوبكر وعمر عمل كردند، غلط بود، شكل ديگري دارد كه پيغمبر به آن شكل عمل كرد و علي هم مي خواست به آن شكل عمل كند. اين امر، مسئله رهبري است. كتاب و سنت، قانون است. شك نيست كه رهبر ملتي كه آن ملت از يك مكتب پيروي اولين مي كند، چيزي كه بايد بدان متعهد و ملتزم باشد، دستورات آن مكتب است، و بايد به آنها احترام بگذارد. دستورات مكتب در كجا بيان؟ شده دركتاب و سنت. ولي كتاب و سنت، قانون است وطرز اجرا و پياده كردن مي خواهد. روش اجرا وروش حركت دادن مردم براساس كتاب و سنت را سيره سيره مي گويند در زبان عربي، به اصطلاح علماي ادب بر وزن فعله است. در زبان عربي، يك فعله داريم و يك فعله در الفيه ابن مالك آمده است: و فعله لمره كجلسه و فعله لهيئه كجلسه عرب اگر چيزي را بر وزن فعله گفت، يعني عملي يك بار انجام دادن، و اگر بر وزن فعله گفت، يعني عملي را به گونه اي خاص انجام يعني دادن در لفظ فعله، گونه خاص خوابيده است. كلمه سيره از ماده سير است. سير يعني ولي حركت، سيره يعني حركت به گونه خاص، حركت به روش خاص. رهبر كسي است كه مردم را به دنبال خودش حركت مي دهد. حال ممكن است يك رهبر هم پيدا بشود كه مردم را ساكن نگاه دارد. او ديگر رهبر همه نيست رهبران، امتها و ملتها را به حركت درمي آورند. ولي بحث، در نحوه وگونه حركت، شكل و تاكتيك حركت است. پيغمبر اكرم شئون و مناصب مختلفي از جانب خدا دارد. او نبي و رسول است، يعني پيام خدا را مي رساند. پيغمبر از آن نظر كه پيام خدا را مي رساند، جز يك پيام رسان چيز ديگري نيست. آيه قرآن بر قلب مباركش نازل مي شود، بر مردم تلاوت مي كند. هوالذي بعث في الاميين رسولا منهم يتلوا عليهم آياته سوره جمعه آيه 2 يك شان پيامبر شان يك مبلغ و شان يك معلم است. دستورات خدا را به مردم ابلاغ مي كند و به آنها آنچه را كه نمي دانند، تعليم مي كند. فقها و مبلغان امت، وارث اين شان پيغمبرند. يعني فقيه اگر خودش را جانشين پيغمبر مي داند، فقط در اين يك خصلت است. او مي گويد پيغمبر احكامي از ناحيه خدا آورده و من مي خواهم ببينم آنها چيست تا براي مردم كه هيچ نمي دانند، بيان كنم. شان ديگر پيامبر كه آن هم شان الهي است و خدابايد معين كند، اينست: مردم در مسائل حقوقي بايكديگر اختلاف پيدا مي كنند، يا در مسائل جزائي و جنايي ميان مردم مشاجره واقع مي شود و كار به داوري مي كشد. بايد علاوه بر قانون، افرادي باشندكه در ميان مردم داوري كنند، يعني خصومات راقطع و فصل كنند. اين شان را مي گويند: قضاء كه ما معمولا مي گوئيم: قضاوت. شان قضاء يعني قاضي بودن يكي از مقدسترين شئون از است نظراسلام، قاضي بايد فقيه و مجتهد و نيز عادل مسلم العداله باشد. يكي از حرام ترين كارها اينست كه انسان شغل قضاء را داشته باشد در حالي كه صلاحيت شرعي ندارد. پيغمبر يا امام فرمود: قضاء، مقامي است كه در آن نمي نشيند مگر وصي يعني امام ياكسي كه امام او را معين كرده است. اين هم ازشئون پيغمبر است. پيامبر تنها پيام رسان خدانبود، بلكه كسي بود كه خدا به او حق داده بود كه در اختلافات و براساس مشاجرات، اصول ميان قضايي، مردم قضاوت كند: فلاو ربك لايومنون حتي يحكموك فيما شجر بينهم ثم لايجدوا في انفسهم حرجا مما قضيت و يسلموا تسليما. سوره نساءآيه 65 شان سوم پيغمبر، رهبري امت پيغمبر است در همان حال كه پيغمبر است، امام هم هست. امام، پيغمبر نيست ولي پيغمبر، امام هست. بسياري خيال مي كنند كه پيغمبري، هميشه از امامت جداست. امامت يعني رهبري، و امام يعني رهبر. پيامبران، وقتي كه درجه شان خيلي بالا مي رود، هم پيغمبرند و هم امام. در زمان پيغمبر، علي هم بود; چه كسي امت را رهبري مي كرد، امامت؟ مي كرد خود پيغمبر اكرم. ادامه دارد