Hamshahri corpus document

DOC ID : H-770212-41217S1

Date of Document: 1998-05-02

در بزرگداشت ماه شرف و شهادت مجلس چهارم; معماي ناله ها چون زخم تازه دوخته، از خون لبالبم اي واي اگر به شكوه شود آشنا لبم هنوز مي توان در آفاق اين پرسش ژرف وزيبا انديشيد كه راز سوگناله هاي شيعيان در ماجراي عاشورا، و دليل تاثير انقلاب كربلا بر تاريخ پس ازخود؟ چيست چرا قيام زيد و صاحبالزنج، و يا بابك و سربداران و... و، هيچ انقلاب ديگري چنين آتشي در دلها نينگيخته؟ است اين كه حقيقت، همچون نگيني اساطيري در دل تاريخ مي درخشد و قهرمانان آن با مركب حقيقت به آفاق افسانه ها تاخته اند، چگونه بدين قله هاي نوراني رسيده؟ است بستي لبم به شكوه و ذوق ادب شناخت هر موي من ادا كند اين شكر با لبم جلوه هاي عاطفي ماجراي كربلا، اينك ديگركلماتي به هم پيوسته در صفحات كتابهانيست. تصويرهايي عيني و مناظري ويژه از حقيقتي است كه مردم آن را مي شناسند با آن مي زيند و همراه با آن، مصائب و رنجهاي بي كران بشريت را تفسير مي كنند. بگذشت عمر و گفت و شنو با تو رو نداد اي بي نصيب گوشم و اي بينوا لبم آن سپاه حزين و سرفراز كه اهل بيت خداوند بودند و زيباترين امانتهاي ايزدي را بر ترك خويش نشانده به سوي مطلع الفجر اميدهاي ازيادرفته مي بردند; مصاريعي نانوشته و گوشه هايي ناگفته از زندگاني ماست. چكامه هايي از نگرانيهاي ما و اميدما و عشق ماست. حسين و زينب و عباس وعلي اكبر و علي اصغر و قاسم و حر و حبيب وهمه اعضاي كاروان نوراني كربلا، تاويل گران آيه هاي آسمان در زمين باير دلهابوده اند. كشتنگاه ايشان، كشتگاه لطيف گلهاي فراموش شده است. پس مي توان با شكايتي از خويش و شكوه اي از روزگار گفت: صد بار لب گشودم و بيرون نريختم خونها كه موج مي زند از سينه تا لبم ذكر خويش مي كني، ذكر دوست مي كني، روضه يار مي خواني، باغ دل خويش آباد مي كني. كربلا جز اين نيست. حسين در دل تست. تو از خويش غافل، رمزي مي جويي كه بازگردي و جلوه هاي دوست بازبيني; عاشقانه مي گريي و زمين و زمان در لحظه هاي سوگ توسياهپوشانند. اي عشق، در كجا مي توان وعده اي با حسين داشت: لب وعده كرده بود كه گويد غمم به دوست وقت است اگر به وعده نمايد وفا، لبم دلهاي رميده، به ياد ياران در خون تپيده، از اشك شسته مي شود و تطهير خويش را در شور و شين مي جويد. اي جستجوگران كه نوحه بر لب و دست بر سينه داريد، محبوب ما از كدام راه رفته و اي سالار كاروان، چرا آهسته تر تا؟ نمي روي اين گم كرده راهان نيز به گرد اين جان كاروان، را معطر كنند. هان، بازگشتي اگر پس نيست، بر همراهان خويش بيفزا. صخره هاي زمان را در هم شكن و در چين و شكن دشتهايي كه به نام تو تقديس شده، يكايك ياران ناديده ات را اين درياب دلهاي سوخته و اين سياهپوشان سوگوار، از تواند، با تواند، و درفراق تو، چونان ابرهاي قرون گريسته اند... در دل گذشت يار و فرو ريختم به دل پيغامها كه داشت نهان از صبا، لبم