Hamshahri corpus document

DOC ID : H-770212-41212S2

Date of Document: 1998-05-02

رويكردي اجتماعي به حادثه كربلا تاثير فرهنگ عاشورا بر معارف ديني - گفتگو با استاد دكتر ابوالقاسم گرجي (واپسين بخش ) جستارگشايي: در بخش نخست گفتگو با استاد دكتر ابوالقاسم گرجي، استاد با تاكيدي شايان بر اين نكته كه يكي از شاخصه هاي عمده نوانديشان تفكر ديني و اسلامي، در چنددهه اخير، توجه به رخداد عاشورا به عنوان يك حادثه اجتماعي بود، به اين مهم پرداختند كه بازتاب اين رويداد تاثيري شگرف و دورانساز بر انديشه اين دانشوران و متفكران برجاي از نهاد تاثيرات عمده اين نهضت، تحولات فقهي و كلامي و از همه برجسته تر رهيافتهاي نوين اجتماعي بود كه از قيام كربلا برخاسته بود. بي گمان يكي از آموزه هاي سياسي -اجتماعي امام حسين (ع ) آزادگي، ظلم ستيزي و عدم سكوت در برابر حاكمان جور و استبداد بوده است، و به مسلمانان اين نگره را مي آموزد كه مسلمانان بايد نسبت به سرنوشت اجتماعي و سياسي خود حساس بوده و خود تصميم گيري نمايند، چرا كه ان الله لايغير ما بقوم حتي يغيروا ما بانفهسم، سراسر تاريخ تشيع، از مبارزات و نبردهاي نشات گرفته از آن حادثه غمبار، شكل گرفته است و انقلاب اسلامي ايران، واپسين نمونه آن به شمار در مي رود دنبال گفتگو با استاد دكتر ابوالقاسم گرجي، ايشان به برخي ديگر از تاثيرات اجتماعي قيام اباعبدالله الحسين و بازتابهاي فكري آن اشاره كرده اند. توجه خوانندگان ارجمند را به واپسين بخش اين گفتگو جلب مي نماييم. سرويس معارف آيا مي توان با توجه به مطالبي كه بيان كرديد چنين نتيجه گرفت كه يكي از علل عمده اختلاف در نظريات موجود نسبت به حادثه عاشورا و تبيين آن، همين تفاوت در نوع بينش و رويكرد اجتماعي به نهضت عاشورا و نبود چنين بينش و رويكردي نزد بسياري از عالمان ديني و فقيهان ما بوده؟ است البته اين مي تواند وجهي ومحملي براي جمع بين نظريات مختلف باشد، اما حال آياواقعيت اين بوده نمي دانم. به هر حال از صدر انعقاد و تاسيس تشيع تاكنون چون عالمان و فقيهان از مسائل اجتماعي بركناربودند و به آنها اجازه داده نمي شد كه متصدي مسائل اجتماعي باشند درنتيجه به تدريج فراموش كردند كه در دين و مذهب اداره جامعه هم وجود دارد و چه بسا اعتقاد برخي اين بوده كه اصلا وجود ندارد. از اين رو صرفا براي فرضيات بيان احكام مي كردند، مثلا ملاحظه مي كنيد در كتاب ارث اجداد ثمانيه تصور كرده اند چون راهي در اداره امور جامعه نداشتند به طرح چنين فرضهايي مي پرداختند و با آب و تاب درباره آنها استدلال مي كردند و نتيجه آن چنين فقهي شد، درحالي كه فقه اين نيست. اداره جامعه هم يكي از بخشهاي فقه است بلكه بخش بسيار مهم آن هم مي باشد. به هر حال فقهاي ما اينك كه وارد ميدان شده اند كاملا درك مي كنند كه به چيزهاي ديگري هم بايد فكر كرد. اگر آن چيزهاي ديگر را هم با ادله جمع كنند نتيجه اش فقهي مي شود كه خيلي بيش از فقه موجود است، بيش از آن چهل و سه جلد جواهر است، چند برابر است. اكنون مسائل بسياري در بين حقوقدانان و ديگران مطرح است. اينها همه بايد در فقه وارد شود; يعني فقه است منتهي نه فقه خصوصي كه مستقيما از ادله استنباط مي شود بلكه همان فقه اجتماعي كه بسيار هم موثر و مهم است. اگر اينها به فقه موجود به ترتيبي بهتر از اينكه هست ضميمه شود به يقين مي تواند به جهان عرضه شود و هم فرد و هم جامعه را اداره كند. به عقيده من به علت اينكه تاكنون به علما مجال داده نمي شده كه وارد اين مسائل شوند، آقايان اصلا فراموش كرده اند كه اين مسائل هم جزء دين و فقه است و بايد روي اينها هم فكر كنند; لذا مسائل بسياري هست كه هيچ در حوزه فكري آنها وارد نشده و توجهي به آن نداشته اند و لذا همان مسائلي را كه از قديم بوده تكرار و بازگو كرده اند. اميدواريم كه انقلاب موجب شود كه فقها وارد اين مسائل شوند و فقه تحولي وسيع و عميق پيدا كند. از نظر شما توجه به واقعيتهاي اجتماعي بايد به عنوان عاملي در فهم فقهي شركت كند. با توجه به اين نكته، آن علم اصول مطلوب كه بتواند چنين فهمي را تامين كند چه ساختار كلي اي بايد داشته باشد و براي نزديك شدن به آن چه تحولاتي در علم اصول موجود بايد رخ؟ دهد بنده بر اين اعتقادم كه بر سرعلم اصول هم همان آمده كه بر سر فقه آمده است; يعني به علت همان انزوايي كه علماي ما داشته اند متاسفانه تصور كرده اند فقه، همين فقه موجود است و غير از اين خارج از فقه است. درنتيجه اصولي كه براي فقه تاسيس كرده اند متناسب با اين فقه است. بنده اثري دارم كه در آن نظرات خويش را در باب تحول علم اصول آورده ام و براي آن دوره هايي تصور كرده ام كه درخشانترين آن را از شيخ انصاري به بعد دانسته ام، ولي در عين حال اين دوره نيز همان خصوصيات را دارد. يكي از آقايان در اين خصوص از نظر بنده چنين برداشت كرده بود كه من معتقدم دوره اي بالاتر از اين براي علم اصول متصور نيست، درحالي كه مراد من اين نبوده است; بلكه منظور اين بوده كه اصولي كه به وجود آمده به درد اين فقه مي خورد، ولي در عين حال قسمتي از علم اصول نقايصي داشته كه آن نقايص را مرحوم شيخ و شاگردانش تكميل كرده اند، اما اين منافات ندارد با اينكه براي علم اصول يك دوره بسيار عميقتر، وسيعتر و ضروري تر تصور كنيم كه اميدواريم آن دوره تحقق پيدا كند. در آن دوره بايد مسائلي كه اهل سنت به آن فكر كرده اند از قبيل مصالح، قياس - همان قياسي كه ما خيلي آن را طرد مي كنيم وچه بسا همه جا غير حجت نيست ودر مواردي حجت است - موردبررسي و تامل قرار گيرد; البته نمي خواهم بگويم كه فكر آنها كامل بوده است بلكه منظور انديشيدن به چنين مسائلي است. مصلحت را مالك در قرن دوم مطرح كرد. ما به علت انزواي خود آن را مطرح نكرديم و تصور مي كرديم ضداسلام است، در حالي كه اين طور نيست; در بخشي از فقه كه مهمترين بخش آن هم است - همان فقه اجتماعي - ادله مستقيمش همان مصالح است، ظواهر آيات و سنت نيست، اخبار نيست، بله از مجموع آيات و اخبار بايد انسان يك برداشت كلي داشته باشد و آن را الگو قرار دهد. به هر حال منظور اين است كه مسائلي از اين قبيل بايد وارد علم اصول شود بويژه در حوزه فقه اجتماعي كه ادله مستقيم آن همان مصالح و قياس است و اينكه معروف است كه مي گويند قياس اگر منصوص العله باشد اشكالي ندارد، مستنبطالعله اش ايراد دارد، اولويتش ايراد ندارد، آن روايتي كه مستند ماست، صحيح هم است، همان قياس قطعي را، همان قياس اولويت را منع كرده است. قياس مذكور در روايت ابان بن تغلب همان قياس اولويت است. اگر اين روايت نبود ما نيز همان طور كه ابان تصور كرده مي گفتيم به قياس اولويت حكم چنين است. حضرت همين قياس را نهي كرده و درباره آن فرموده است: اذا قيست محق الدين. بايد ديد حضرت اين را در كجا بيان كرده است. به هر حال منظور بنده اين است كه علم اصول بايد تكميل شود وحتي بعضي از مسائل بايد از آن حذف شود. بنده اعتقاد ندارم كه علم اصول بايد تنها در فقه كاربرد داشته باشد. وجود علم اصول براي تفكر بخصوص تفكر مسائل حقوقي كه من آن را جزء فقه مي دانم بسيار ضرورت دارد. اين علم اصول به وسيله وارد كردن مسائلي كه در فقه اجتماعي كاربرد دارد و حتي مسائل ديگري كه احيانا تصور شود، بايد تكميل گردد. دوره اي درخشانتر از دوره قبل كه از شيخ شروع شده بايد با تحولي در علم اصول به وجود آيد كه منابع استنباط آن نوع احكام هم در آن باشد و احيانا مسائلي كه در آن افراط شده مانند بعضي از مسائلي كه در مباحث ظن و در ساير مباحث هست قدري از آن افراط بيرون آورده شود.