Hamshahri corpus document

DOC ID : H-770212-41212S1

Date of Document: 1998-05-02

تحليلي بر واقعه عاشورا جستارگشايي: برجسته ترين و درس آموزترين و در عين حال غمبارترين رخداد تاريخ اسلام از آغاز تا به امروز حادثه عاشورا است. چنانكه عاشورا مبداء و خاستگاه بسياري از حركتهاي اجتماعي و سياسي تشيع در راستاي تاريخ خود گرديد و نمونه ملموس آن، انقلاب اسلامي ايران بود كه با درس آموزي و الگوگيري از حركت انقلابي سالار شهيدان، بزرگ آموزگار ايثار و موجي فداكاري، از شور و شعور اسلامي - انقلابي به راه انداخت تا سرانجام منشورستمكاران را فروپاشيد. استاد شهيد مطهري، در سخناني شيوا و رسا، به تحليل و بازكاوي در اين رويداد بزرگ و چه بسا ناشناخته، پرداخته و آن را از زواياي مختلف بررسي كرده اند. در آستانه سالگرد شهادت استاد، ضمن گراميداشت ياد و خاطره آن دانشمند عظيم الشان، توجه خوانندگان گرامي را به اين مطلب جلب مي نماييم. سرويس معارف از: استاد شهيد مرتضي مطهري حادثه عاشورا مثل بسياري از حقايق اين عالم است كه در زمان خودشان بسا هست آنچنانكه بايد شناخته نمي شوند و بلكه فلاسفه تاريخ مدعي هستند كه شايد هيچ حادثه تاريخي را نتوان در زمان خودش آنچنانكه هست، ارزيابي كرد. بعد از آنكه زمان زيادي گذشت و تمام عكس العمل ها و جريانات مربوط به يك حادثه، خود را بروز آنگاه دادند، آن حادثه، بهتر شناخته مي شود. همچنانكه شخصيتها هم همينطورند. شخصيتهاي بزرگ غالبا در زمان خودشان آن موجي كه شايسته وجود آنهاست، پيدا نمي شود; بعد از مرگشان تدريجا شخصيتشان بهتر شناخته مي شود; بعد از دهها سال كه از مرگشان مي گذرد، تدريجا شناخته مي شوند. و معمولا افرادي كه در زمان خودشان خيلي شاخصند بعد از فوتشان فراموش مي شوند و بسا افرادي كه در زمان خودشان آنقدرها شاخص نيستند ولي بعد از مرگشان تدريجا شخصيت آنها گسترش پيدا مي كند و بهتر شناخته مي شوند. اگر دونفر عالم را كه در يك زمان زندگي مي كنند در نظر بگيريم، ولو ازنظر شهرت علمي يكي ده برابر ديگري بزرگ است، ولي گاهي بعد در تاريخ روشن مي شود كه آنكه ده برابر كوچك بوده، بزرگتر است; كه براي اين من مثالهاي زيادي دارم. از همه بهتر اين است كه ما به خود علي ( ع ) مثال بزنيم آن هم از زبان خود ايشان. دركلمات مولا در نهج البلاغه جزء كلماتي كه حضرت در فاصله ضربت خوردن وشهادت يعني در آن فاصله چهل و چهار پنج ساعت آخر زندگي فرموده اند، يكي اين دو سه جمله است كه تعبير خيلي عجيبي است. مي فرمايد: غدا تعرفونني ويكشف لكم سرائري. فردا مرا خواهيد شناخت، يعني امروز مرا زمان نشناخته ايد، من مرا نشناخت، آينده مرا خواهد شناخت. ويكشف لكم سرائري (سرائر يعني سريره ها، امور مخفي، اموري كه در اين زمان چشمها نمي تواند آنها را ببيند، مثل گنجي كه در زيرزمين باشد ) مخفيات وجود من فردا براي شما كشف خواهد شد. و همينطور هم شد. علي را مردم، بعد از زمان خودش بيشتر شناختند از زمان علي خودش را در زمان خودش چه كسي؟ شناخت يك عده بسيار معدود. شايد تعداد آنهايي كه علي را در زمان خودش واقعا مي شناختند، از عدد انگشتان دو دست هم تجاوز نمي كرد. پيغمبر اكرم راجع به كلمات خودشان اين جمله را در حجه الوداع فرمود (ببينيد چه كلمات بزرگي! ): نضر (نصر )الله عبدا سمع مقالتي فوعاها و بلغها من لم يسمعها، فرب حامل فقه غير فقيه، و رب حامل فقه الي من هوافقه خدا منه خرم كند چهره آن كس را (خدا يار آنكس باد ) كه سخن مرا بشنود و حفظ و ضبط كند و به كساني كه سخن مرا نشنيده اند، به آنهائي كه زمان من هستند ولي اينجا نيستند ياافرادي كه بعد از من مي آيند، برساند. يعني حرفهاي مرا كه مي شنويد، حفظكنيد و به ديگران برسانيد. فرب حامل فقه غيرفقيه. بسا كساني كه حامل يك حكمت و حقيقتند در صورتي كه خودشان اهل آن حقيقت نيستند، يعني آن عمق و معني آن حقيقت را درك نمي كنند. و رب حامل فقه الي منه وافقه منه و چه بسا افرادي كه فقهي را، حكمتي را، حقيقتي راحمل مي كنند، حفظ مي كنند، بعد منتقل مي كنند و كساني كه از خودشان داناترند. معناي جمله اين است كه شما اينها را حفظ كنيد و به ديگران برسانيد بساهست كه شما اصلا عمق حرف مرا درك نمي كنيد ولي آن ديگري كه مي فهمد، مي شنود، شما فقط ناقلي هستيد، نقل مي كنيد. و باز بسا هست كه شما چيزي مي فهميد ولي آن كسي كه بعد، شما براي او نقل مي كنيد، بهتر از شما مي فهمد. مقصود اين است كه سخنان مرا برسانيد و به نسلهاي آينده كه معناي سخن مرا از شما بهتر مي فهمند. علي (ع ) فرمود: آينده مرا بهتر خواهد شناخت. پيغمبر ( ص ) هم فرمود در آينده معاني سخن مرا بهتر از مردم حاضر درك خواهند كرد. اين است معناي اينكه ارزش يك چيز در زمان خودش آن چنان كه بايد، درك نمي شود، بايد زمان بگذرد، بعدها آيندگان تدريجا ارزش يك شخص، ارزش كتاب يا سخن يك شخص، ارزش عمل يك شخص را بهتر درك مي كنند. اقبال لاهوري شعري دارد كه گويي ترجمه جمله مولا علي (ع ) است. حضرت مي فرمايد: غدا فردا تعرفونني مرا خواهيد شناخت (اين را روزي مي گويد كه دارد از دنيامي رود )بعد ازمرگ من مرا خواهيد شناخت. اقبال مي گويد: اي بسا شاعر كه بعد از مرگ زاد مقصودش از شاعر، نه هر كسي است كه چند كلمه سرهم بكند، بلكه مقصود، كسي است كه پيامي دارد، مثل خود اقبال كه شاعري است كه فكري دارد، انديشه اي دارد، پيامي دارد، يا مولوي و حافظ كه شعرايي هستند كه انديشه و پيامي دارند، گو اينكه پيام بعضي از اينها را بعد از پانصد سال هم هنوزمردم درست درك نمي كنند، مثل حافظ كه هنوز وقتي كه در اطراف او مطلب مي نويسند، هزار جور چرند مي نويسند الا آن پيامي كه خود حافظ دارد. اي بسا شاعر بعد از مرگ زاد بسياري از انديشمندان، تولدشان بعد از مرگشان است. يعني اينگونه اشخاص در زمان خودشان هنوزتولد پيدا نكرده اند. جبران خليل جبران يك نويسنده درجه اول عرب زبان است و از عربهاي مسيحي است كه تولدش در لبنان بوده ولي پرورش و بزرگ شدن و فرهنگش بيشتر در آمريكا بوده. او عربي و انگليسي نويس و همچنين نقاش است و مخصوصا در عربي، از آن شيرين قلمهاي درجه اول است. با اينكه مسيحي است، از شيفتگان علي بن ابي طالب (ع ) است. در ميان عربهاي مسيحي شيفته علي ما زياد يكي داريم از آنهاميكائيل نعيمه يكي است ديگر، جرج جرداق است كه در چند سال پيش كتابي نوشت به نام علي بن ابي طالب صوت العداله الانسانيه كه اول در يك جلد بعد بود، خودش آن را تفصيل داد و در پنج - شش جلد چاپ شد و از بهترين كتابهايي است كه راجع به حضرت امير (ع )نوشته شده است. جبران خليل مي گويد: من نمي دانم چه رازي است كه افرادي پيش از زمان خودشان متولد مي شوند و علي از كساني است كه پيش از زمان خودش متولد شده است. مي خواهد بگويدعلي براي زمان خودش خيلي زياد بود. آن زمان، زمان ولي علي نبود حقيقت بهتر، همان است كه خود علي ( ع ) فرموده است كه اصلااينگونه اشخاص در هر زماني متولد بشوند، پيش از زمان خودشان متولدشده اند. علي (ع ) اگر امروز هم متولد شده بود، پيش اززمان خودش بود. يعني آنقدر بزرگند كه زمان خودشان، هر زماني باشد، گنجايش اين را كه بتواندآنها را بشناسد و بشناساند و معرفي كند، ندارد. بايد مدتها بگذرد، بعد ازمرگشان بار ديگر بازيابي و بازشناسي شوند و به اصطلاح امروز، تولد جديدپيدا كنند. براي اين موضوع عرض كردم كه مثالهاي زيادي هست. در ميان همه طبقات همينطور است. همين حافظ كه مثالش را ذكر كردم، آيا درزمان خودش، همين شهرتي را كه در زمان ما دارد،؟ داشت نه. در زمان خودش كسي ديوانش را هم جمع نكرد. خودش هم به خاطر روح عرفاني خاصي كه داشت، با اينكه به او مي گفتندعلاقه اي به جمع آوري آن نداشت. حافظ يك مرد عالم است، يعني اول يك عالم است، دوم يك شاعر; و ازاين جهت با سعدي يا فردوسي فرق مي كند. اينها شاعر هستند و مثلا سي، چهل هزار بيت شعر گفته اند، كارشان شاعري بوده. حافظ كارش شاعري نبوده، يك مرد عالم و مدرس و محقق بوده بعد است از رفيقش كه مرگش، ديوانش را جمع كرده، اهم آن كتابهايي را كه او تدريس مي كرده ذكر نموده است. مفسر و حافظ قرآن بوده، تفسير قرآن مي گفته، كارش اين بوده. خودش هم دريك جا مي گويد: زحافظان جهان كس چو بنده جمع نكرد به قرآني كه اندر سينه داري و نيز در جاي ديگر مي گويد: نديدم خوشتر از شعر تو حافظ به قرآني كه اندر سينه داري و نيز در جاي ديگر مي گويد: عشقت رسد به فرياد گر خود به سان حافظ قرآن ز بر بخواني با چارده روايت يعني نه فقط قرآن را بلد بوده و از حفظ بوده، بلكه آن را با قرائتهاي هفتگانه مي خوانده و از حفظ بوده است كه اين آيه راعاصم اين جور قرائت كرده، كسائي اين طور قرائت كرده و... ملا صدراي شيرازي كه امروز تازه بعداز حدود سيصد و پنجاه سال كه از مرگش مي گذرد (مرگش در سال 1050 هجري قمري بوده و الان 1398 است ) دارد شناخته مي شود تا صدوپنجاه سال بعدازمرگش اصلا در حوزه هاي علميه هم كتابهايش تدريس فقط نمي شد يك عده شاگرد كم كم داشت كه حكماي بعداز او به آمدند، ارزش افكارش پي بردند و افكار او به تدريج افكار امثال بوعلي را عقب زد و پيش افتاد. دنياي مغربزمين هم تازه اكنون دارد با افكار اين مرد آشنا مي شود. اين، معناي اينست كه اشخاص خيلي بزرگ، افرادي هستند كه در زمان خودشان موجي، جنجالي آنچنانكه شايسته خود آنهاست، ايجاد نمي كنند، ولي در زمانهاي بعد تدريجا مثل گنجي كه اززير خاك بيرون بيايد، بيرون مي آيند و شناخته مي شوند. مثال ديگرسيدجمال است. الان در جهان لااقل هفته اي يك مقاله درباره سيدجمال الدين اسدآبادي نوشته مي شود. كشورهاي اسلامي هم به او افتخار مي كنند. ايرانيها مي گويند سيدجمال مال ماست، افغانيها مي گويند مال ماست، تركها مي گويند مال ماست چون در تركيه مرده است. آخرش افغانها پيروز رفتند شدند، استخوانهاي سيدجمال را از تركيه به افغانستان بردند; درصورتي كه سيدجمال خودش را نه به ايران مي بست، نه به نه افغان، به ترك و نه به عرب (البته ظاهرا ايراني بوده ) نه، به مصر مي بست و نه به جاي ديگر. مصريها افتخار مي كنند كه بله، سيدجمال آمد به كشور ما و قدرش را شناختند و در اينجا بود كه علمايي مثل محمد عبده به او گرايش پيدا كردند و او توانست يك حزب تشكيل بدهدو اصلا اوج گرفتن سيدجمال، از اينجا بود، پس ما از همه به سيدجمال نزديكتر هستيم. ولي در زمان خودش به هر جا كه او مي رفت، را طرد مي كردند. به ايران خود ما كه آمد، با چه وضع نكبت باري او را تبعيد كردند! مدتها در حضرت عبدالعظيم متحصن بود. در زمستان خيلي سردي كه برف بسيار سنگيني هم آمده بود، ريختند او را از بست خارج كردند، سوار قاطركردند و مثل جدش زين العابدين، پاهايش را به شكم قاطر بستندو در آن هواي سرد، او را از طريق غرب ايران (همدان وكرمانشاه ) از مرز خارج كردند. حتي يك نفر هم چيزي نگفت. حالا هر كسي افتخار مي كند كه من درباره سيدجمال مقاله اي خواندم. سيدجمال در زمان خودش شناخته نشد. البته در مصر عده اي روشنفكر دورش را گرفتند ولي بعد انگليسيها او را تبعيدكردند. مدتها در هند و مدتها در نجف بود. اصلا چهار سال ابتداي حيات علمي اين مرد در نجف بوده است. فرهنگ سيدجمال، فرهنگ اسلامي است (و اهميت او هم به همين است )يعني تحصيلات عاليه اش، تحصيلات عاليه اسلامي است. درنجف در درس استاد الفقها شيخ مرتضي انصاري كه در زهد وتقوي و علم و تحقيق، مرد فوق العاده اي بوده شركت داشته واخلاق و فلسفه و عرفان را نزد مرد بزرگ ديگري به نام آخوندملاحسينقلي همداني خوانده است. كم كم اصلا آن محيط راكه در آنوقت تعلق به عثماني داشت، تحمل نمي كرد و استادانش به او گفتند بهتر اينست كه تو مهاجرت كني و بروي دنبال ايده هايي كه داري. الان كه حساب مي كنم، مي بينم نهضتهايي كه يكي بعداز ديگري در جهان اسلام پيدا شد، مرهون زحمات او بود. (بعضي از قسمتهاي اين مطلب، هنوز درست رسيدگي نشده است. ) يعني تخمهايي كه او كاشت، يكي از آنها هم در زمان خودش ثمر نداد، ولي بعداز مرگش همه آنها ثمر دادند. نهضتهايي كه بعد در مصر شد، نهضتهايي كه در هند شد، نهضت مشروطيت و حتي نهضت تنباكو در ايران، از ثمرات تلاشهاي اوست. و از جمله مطالبي كه در شرح حال او ننوشته اند، اينست كه نهضت استقلال عراق كه بعداز مشروطيت روي داد، مديون اوست، چون اكنون ما در تاريخ كشف مي كنيم كه كساني كه اين نهضت را رهبري مي كرده اند، از دوستان سيدجمال بوده اند. اينست كه مي گوئيم مردان خيلي بزرگ، هر مقدار هم كه در زمانشان شناخته بشوند، شناخته نمي شوند. در زمانهاي بعد، بهترشناخته مي شوند و ارزششان بهتر درك مي شود. و همچنين است حوادث و وقايع. ابعاد حوادث و وقايع نيز در زمان خودش، آنچنان كه هست، تشخيص داده نمي شود. بسا هست كه يك حادثه، كوچك تلقي مي شود، ولي بعداز مدتي تدريجا ابعاد و عمق و لايه هاي اين حادثه، عظمت و اهميت اين حادثه، بهتر شناخته مي شود. حادثه عاشورا از جمله اين حوادث است، در رديف اينكه شخص مي ميرد، بعداز مرگش شناخته مي شود; يا اثري خلق مي شود، بعداز سالها، ارزش آن شناخته مي شود. حادثه اجتماعي هم كه رخ مي دهد، بعدها ماهيت آن درست شناخته مي شود و ارزش آن درك مي گردد. در مورد بعضي از حوادث، شايد هزار سال بايد بگذرد تا ماهيت آنها، درست آنچنانكه هست، شناخته شود. و باز حادثه عاشورا از اين گونه حوادث است. ادامه دارد