Hamshahri corpus document

DOC ID : H-770210-41198S1

Date of Document: 1998-04-30

خصايص امام و معيارهاي امامت جستاري در فلسفه امامت (بخش پاياني ) نوشته: دكتر اصغر دادبه به كساني كه امامت را تنها براي حفظ نظام اجرايي و نظارت بر اجراء احكام شرع و سرپرستي در كارهاي مربوط به روابطعادي ميان مردم لازم دانسته اند، به همان شرايط معمولي كه به قول غزالي متناسب با شغل قضاوت است اكتفا كرده اند، اماشيعه اماميه چون نيازمندي مردم به امامت را براي نگهباني از كم و بيش شدن كتاب و سنت و براي آشكار كردن مسائل دين، چه دانستنيها و چه عمل كردنيها، مي دانند، بنابراين علاوه بر صفات ظاهري، كه اهل سنت آن را لازم دانسته اند، اهل تشيع شرايط غيرمحسوس ديگري هم بر آن افزوده اند. آنچه در نظر همه اهل سنت اهم شرايط است قرشي بودن كساني است كه براي امامت گزيده مي شوند، زيرا روايتي از پيغمبرمي آورند كه فرمود: الائمه من اما قريش گروه خوارج اين شرط را هم نپذيرفته اند. غزالي مي گويد: شرايط لازم براي امامت علاوه بر قرشي بودنش، همان شرايطي است كه براي قضاوت لازم است، و عبارت از اين است كه دانا و كاردان وپرهيزكار باشد. پاره اي ولايت مطلقه را شرط امامت گرفته اندو آن را به آزاد بودن و بالغ و عاقل و مسلمان بودن تفسير كرده اند، و علاوه بر آن گفته اند بايد سياست كار و سخت گير و شوكت مند باشد (شوكت مند بودن در لغت به معني اين است كه با دشمنان، بدسگالي كند و كينه توز باشد ) و نيرومند بودن و دلير و دانشمند بودن و زبردست بودن را هم شرط گرفته اند و باز گفته اند در اصول و فروع دين مجتهد باشد، و بتواند دليل هر يك از مسائل اعتقادي و عملي را پيدا كند و از عهده كارگرداني براي جنگ جويان خوب برآيد و آزاد و بالغ و مرد هم باشد. شيعه اماميه علاوه بر شرايط نامبرده كه شناختني است، معيارهاي ناشناختني و غيرمحسوس ديگري هم براي امامت لازم دانسته اند كه مربوط به نگهباني از كتاب و سنت است، و آن بر دو گونه است: الف ) قسمتي از آن معيارهاي لازم براي نگهباني علمي است، و آن صفت هاي سه گانه اي است كه يكي عصمت است، و پيش از اين توضيح داده شد، ديگري فزونتر بودن از همه مردم است، چه فزوني هاي آشكار يعني مهربان و بخشش گر و نيكوكارتر از همه باشد، و يا فزوني هاي غير آشكار، يعني از همه كس پيش خداوند پسنديده تر باشد، سوم آن كه سياست كار باشد، يعني از تناسب هر حكمي با اوضاع و احوال مورد مخصوص به خودش آگاه باشد، ب ) قسم ديگر معيارهاي متناسب با نگهباني مردم مسلمان و نظارت بر اجراي احكام شرع است و آن عبارت است از: داناتر بودن او از همه مسلمانان به احكام شرع، و ديگري دليرتر بودنش از همه است. و براي اثبات هر يك از اين دو گونه معيارها و اشكالات وارده بر آنها گفت و شنيدهاي بسياري هست و بازگشت همه به همان اختلاف اصلي و مبنايي است كه در اول يادآوري شد. انتخابي يا انتصابي بودن امام: . غزالي مي گويد علاوه بر نص پيغمبر (ص ) يا امامي كه در گذشته است، راه ديگري هم براي معين شدن كسي براي امامت هست كه كارگردانان خود مردم، ويا يك نفر شوكت مند كه همه از او بترسند كسي را براي اين كار تعيين كند، و چنانچه يك نفر شوكت مند كه توانمند و با نفوذ باشد اين كار را به كسي كه قرشي نسب باشد واگذار نمايد، و بلكه اگر خود آن شوكت مند هم قرشي باشد و اين كاررا بدست بگيرد، همه بايد به فرماندهي او گردن بنهند. مشابه با گفتار او در شرح مواقف آمده است و شايد سند اين گفتارها، روي داد سقيفه باشد. اما نظر همه فرقه هاي اهل تشيع اين است كه امامت جز از راه انتصاب شخص معيني براي اين كار كه از سوي خداوند به توسط پيغمبرش باشد، بپاشدني نيست و سند گفتارشان اين است كه معيارهاي سه گانه امامت كه گذشت و آن عصمت و افضليت پيش خداوند، و داناتر ازهمه بودن به احكام شرع است و اين سه براي هيچ كس، جزخداوند، آشكار شدني نمي باشد، و بنابر اين جز او ديگري نمي تواند يكي را پيدا كند و بشناسد كه اين معيارها در اوموجود باشند، به همين ملاحظه به تفضيلي كه در ولايت گذشت برخداوند است كسي را كه او مي داند داراي اين معيارها به هست، پيغمبرش معرفي كند، و پيغمبر هم مردم را از آن آگاه گرداند. امامت و نص: . پس از آن كه دانسته شد به عقيده شيعه خود پيغمبر بايد از سوي خداوند كسي را كه معيارهاي امامت در او موجود است به مردم بشناساند، از همين سخن برمي آيد كه او از راه نص بايد مردم را به آن آگاه گرداند، و معني نص در اين جا، آگاه كردن و تعيين نمودن و يا آشكار گردانيدن چيزي با گفتن الفاظي است. نص بر دو گونه است: جلي و خفي. پس اگر نام كسي را كه بايد امام گردد، بر زبان آورند و يا با اسم اشاره و يا با گفتن جمله موصوله نشانيهايي را كه جز در يك تن شناخته شده نباشد او را مشخص كنند، اين را نص جلي مي گويند، زيرا جاي شك و ابهامي براي شناساندنش نمي ماند و چنانچه او را با گفتن صفاتي كه شايد در ديگران هم باشد بشناسانند و ابهام و ترديدي در آن شايد پيدا شود، آن را نص خفي مي گويند. شيعيان اعتقاد دارند كسي كه عهده دار امامت مي شود بايد به نص تعيين گردد. و چون هيچ كس نگفته است جز علي ( ع ) درباره ديگران نصي رسيده باشد، بنابراين همه معتقدان به نص جز علي (ع ) ديگري را پس از پيغمبر (ص ) امام نمي دانند; جز آن كه گروهي گفتند پيغمبر (ص ) كار امامت را به علي ( ع ) واگذارد كه اگر او بخواهد خودش عهده دار آن گردد، و اگر به هر كس صلاح مردم را در آن بداند واگذار نمايد. اكنون به اختلاف گروههاي شيعه در مسائل گوناگون امامت مي پردازيم: شيعه به تقسيم اول، دو بخش مي شوند: شيعه اماميه و شيعه غير اماميه. شيعه اماميه كساني هستند كه نص خفي را كافي نمي دانند، و نصوص وارده را آشكار و بدون شبهه درباره امامت علي (ع ) مي شناسند و از اين كه كافي ندانستن نص خفي را از خصايص اماميه شمرده اند، چنين برمي آيد كه كافي دانستن نص خفي از علائم شيعه غير اماميه است; به همين ملاحظه پاره اي از شيعيان غير اماميه مي گويند: مسلمانان در اين كه علي (ع ) را پس از پيغمبر (ص ) به، خلافت نپذيرفتند، گنهكار نيستند; زيرا نصوص رسيده داراي ابهام هستند و اگر چه مردم در اين كار خطا كردند، اما خطاي به عمد نبوده و گناهي از آنان سر نزده است، تا آنجا كه گروه سليمانيه، از زيديه، كه همگي تفضيل مفضول بر فاضل را روا مي دارند، گفتند ابوبكر و عمر با بودن علي ( ع ) امام گرديدند، و مردم در اين كه جز علي (ع ) ديگران را به امامت پذيرفتند گنهكار نيستند. شيعه اماميه و غير اماميه هر يك داراي انشعابات و فرق بسيار و جداگانه اي هستند. يكي از فرق غير اماميه كيسانيه اند كه چون به كيسان غلام اميرمومنان علي (ع ) نسبت داده شده اند كيسانيه لقب يافتند. كيسانيه كساني هستند كه گفتند امير مومنان امامت را پس از خودش به پسرش محمد واگذار كرد; فرقه كيسانيه در اين كه پس از مرگ محمد، كار امامت به كجا انجاميد با هم اختلاف نظر داشتند و چندين فرقه شدند: گروهي گفتند او نمرده و زنده است، و آنان هم كه مرگ او را پذيرفتند در اين كه چه كسي جانشين او گرديد چندين گروه شدند، و هر گروهي كسي را جانشين او دانستند، و از اين روي به فرقه هايي منشعب گرديدند. گروه دوم از شيعه پس از اميرمومنان (ع ) پسر بزرگش حسن مجتبي ( ع ) را امام دانستند، و آنان نيز چون در امامت پس از او با هم اختلاف كردند به فرق بسياري منشعب گرديدند: ) 1 گروهي از آنان گفتند امام مجتبي ( ع ) كار امامت پس از خودش را به پسرش حسن مثني واگذار نمود و پس از حسن مثني در نسل او ماند، تا به ابراهيم امام رسيد، و پس از او نيز به دو گروه منشعب گرديدند; ) 2 گروه ديگر از معتقدان به امامت حضرت مجتبي ( ع ) برادرش حسين بن علي (ع ) را امام دانستند، و برآن شدند كه امامت پس از او به پسرش علي بن الحسين ( ع ) ملقب به سجاد رسيد. معتقدان به امامت علي بن الحسين ( ع ) نيز دو دسته شدند) 1 پاره اي از آنان گفتند پس از سيد سجاد (ع ) كارامامت به پسرش زيدبن علي بن الحسين (ع ) انتقال يافت وآنان رازيديه مي گويند. زيديه نيز به چند فرقه منشعبگرديدند: جاروديه، سليمانيه، صالحيه يا بتريه كه هر يك ازآنان با ديگران در مسائل گوناگون اختلاف نظر دارند، اماهمه شان در اين متفق هستند كه نصوص رسيده درباره امامت پس از پيغمبر ( ص ) خفي بوده است نه جلي; ) 2 گروه دوم از معتقدان به امامت سيد سجاد ( ع ) گفتند امامت پس از او به پسر ديگرش محمد بن علي ملقب به باقر (ع ) رسيد، و از اين جا فرقه اماميه از غير اماميه جدا گرديدند: الف ) گفته شد فرقه اماميه كساني هستندكه نصوص رسيده درباره امامت علي ( ع ) را بدون شك و شبهه وجلي مي دانند و از اصل منكر سنديت نص خفي مي گردند، و علاوه بر آن پس از امام سجاد (ع ) كار امامت را به پسرش، محمد بن علي الباقر ( ع ) منتقل مي دانند و آنان دو دسته شدند)گروهي 1 گفتند امام باقر (ع ) زنده است و بنابراين كار امامت را در اين حد متوقف گردانيدند; ) 2 گروه ديگر گفتند او رفت و امامت پس از او به پسرش جعفر بن محمد ( ع ) منتقل گرديد; ب ) آنان كه امامت را تا به امام جعفر صادق (ع )رسانيدند باز چند دسته شدند) 1 گروهي گفتند او زنده است و ناووسيه لقب يافتند; ) 2 گروه ديگر گفتند با رفتن اوكار امامت پايان يافت; ) 3 دسته ديگر گفتند امامت به پسرش عبدالله رسيد و فتحيه لقب يافتند; ) 4 گروه ديگر گفتند امامت به پسرش محمد رسيد و نمطيه نام يافتند; ) 5 پاره ديگري از آنان گفتند امامت به پسر ديگرش اسماعيل رسيد و سبعيه ناميده شدند; خواجه نصيرطوسي سبعيه را ازاماميه بيرون شمرده است زيرا به حسن و قبح عقلي اعتقادندارند; ) 6 جمعي گفتند امامت به پسر ديگرش موسي بن جعفر (ع ) رسيد و آنان مفضاليه لقب گرفتند; ) 7 بخش ديگر ازآنان هر چهار پسر امام صادق (ع ) را امام دانستند و تفضيليه ناميده شدند; ) 8 گروه ديگر امامت را از فرزندان امام صادق (ع ) بيرون بردند كه طبريه، يريعيه، قمصيه، تيميه، جعديه ازآن جمله اند; ج ) آنان كه پس از امام صادق ( ع ) كار امامت رابه پسرش موسي بن جعفر ( ع ) منتقل دانستند باز چند بخش گرديدند) 1 مطموريه گفتند نمي دانيم امام موسي زنده است يا نيست; ) 2 پاره ديگر گفتند او زنده است; ) 3 گروه ديگرگفتند او رفت و امامت به پسرش علي بن موسي الرضا ( ع ) و ازاو به پسرش محمدبن علي الجواد ( ع ) انتقال يافت، د ) آنان كه كار امت را تا به امام جواد ( ع ) رسانيدند سه دسته شدند)گروهي 1 او را زنده و امام منتظر دانستند ) 2 پاره اي گفتندامامت به پسرش علي بن محمدالنقي ( ع ) رسيد و او امامت رابه پسرش جعفر واگذار كرد) 3 اما بيشتر كساني كه امامت راتا به محمدبن علي الجواد ( ع ) رسانيدند، گفتند كار امامت ازمحمدبن علي النقي (ع ) به علي بن محمدالنقي ( ع ) و از او به حسن بن علي العسكري (ع ) و، از او به پسرش امام دوازدهم ( عج )منتقل گرديد. نص جلي بر امامت علي (ع ):پيش از اين، در جائي كه ازولايت كليه و مطلقه الهيه سخن مي رفت گفته شد اين ولايت ازآن خداوند است، و او ولايت خودش را به پيغمبرش و واگذارد، پيغمبر ( ص ) آن را به جانشينش واگذار كرد و اكنون به توضيح اين مي پردازيم كه به عقيده شيعه اثني عشريه كسي جزعلي (ع ) شايستگي نداشت كه ولايت الهيه به او واگذار گردد، وبنا بر اين پيغمبر ( ص ) ولايت خودش را به نص جلي به خليفه خودش علي ( ع ) منتقل گردانيد، زيرا همه مسلمانان بر اين متفق هستند كه اگر رسول اكرم ( ص ) ولايت خودش را به كسي واگذاركرده باشد، او جز علي ( ع ) نخواهد بود، چيزي كه هست اهل سنت مي گويند بر كسي ثابت نشده است كه پيغمبر ( ص ) ولايت خودش را به كسي واگذار كرده باشد، و فرقه اماميه مي گويند بر ماثابت شده است كه بر طبق نصوصي رسيده او ولايت خودش را به علي ( ع ) واگذارده است. نصوصي كه شيعه دليلي بر ادعاي خودش مي آورد بسيار است و در اين دائره المعارف به اهم آنها درذيل مقالات مختلف اشاره شده است.